eitaa logo
راشِدون | کوثر نساج🇮🇷
214 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
219 ویدیو
16 فایل
اگردنیاراغاری‌تصورکنیم‌وماانسانهای‌اولیه‌‌ای باشیم‌ که‌کمی‌رشدکرده وصاحب‌تکنولوژی‌شده‌ایم هنوزهم‌برای‌بقاواثرگذاری،به‌نوشتن‌نیازداریم. مهمان«کارشناس‌اتاق‌عملی»هستیدکه جهان‌معمولی‌وفهم‌ناکاملش رابه‌ کلمه تبدیل میکند محب‌مولا‌علی/همسر/مادر/دانشجومعماری
مشاهده در ایتا
دانلود
گفتم اگر نبینمت، مهر فرامشم شود می‌روی و مقابلی، غایب و در تصوری سعدی
جهاد به فارسی میدونید یعنی چی؟ یعنی تلاش خیلی زیاد.. ولی ادامه هم داره! جهاد یعنی تلاش خیلی زیادی که در برابر یه خصم و دشمنی باشه! مثلا من میگم می‌خوام تو همسرداری جهاد کنم! یعنی اینکه تلاش زیاد کنم در برابر شیطان و نذارم شیطان رابطه مون رو خراب کنه! من می‌خوام جهاد کنم اخلاقمو خوب کنم! بعنی دربرابر نفسم می‌خوام بایستم آنقدر به حرفاش گوش ندم! زندگی جهادی یعنی همین یعنی زندگی پر تلاش دربرابر دشمن هایی که میبینی و نمی‌بینی مثل تنبلی شیطان نفس آمریکا!!! ما همیشه دشمن رو رو به رومون نمی‌بینیم ولی باید تو میدون نبرد بمونیم! و جنگ و تجمع های شبانه یه کار قشنگی با زندگیمون کرد و این رو بهمون یاد داد! یادمون باشه همه جای زندگیمون یه چیزی هست که باید مقابلش قد علم کنیم https://ble.ir/fatemehrajabniaa/-904060824777096318/1778394515531
«اگر بگویم حبِّ خدا محبت های دیگر را از بین می‌برد درست است؛ اما درست تر آن است که محبت های دیگر در سایه‌ی حبِّ خدا جان می‌گیرند و روح پیدا می‌کنند و انسان سراسر رحمت و محبت می‌شود و فاش بگویم هیچ کس جز آن که دل به خدا سپرده است؛ رسم دوست داشتن نمی‌داند.» | و حج تمرین ِ عجیب رسم دوست داشتن است|
صبح است، ساقیا ! قدحی پرشراب کن دور فلک درنگ ندارد؛ شتاب کن زان پیشتر که عالم فانی شود خراب ما را ز جام بادۀ گلگون خراب کن.. + بنده‌ی جزئیات خلقتم.. قربون خدای کمال‌گرا بشم که اینقدر همه چیز رو در عین کمال و زیبایی خلق کرده.. جزییات طراحی گل کاکتوس رو ببین آخه :))
راشِدون | کوثر نساج🇮🇷
از روز ۷۱ ام جنگ تحمیلی سوم. نماز صبح را خواندم، دعای عهد و اللهم الرزقنی حج بیتک الحرام و سوره‌ی نبا را هم. نشسته‌ام روی مبل و به آسمان زیبای خدا نگاه میکنم. خواب از سرم پریده است. چقدر باشگاه دیروز انرژی از دست رفته‌ام را برگرداند. خب تصور کن با مدح و مولودی و حیدر حیدر و علی علی و مولا مولا ورزش کنی! ان هم نه بصورت فردی و با هندزفری در گوش. در بین جمعی از مومنات و از باند بزرگ باشگاه! نیت کرده بودم ورزش را دوباره شروع کنم تا برای خدا قوی تر شوم و بر خودم مسلط که شاید ما را هم به وادی مقدسش راه دادند. از گوش‌هایم هم باید بیشتر مراقبت کنم که هرچیزی را نشنوند. در یکی از شب‌های اجتماعات، از دوست ورزشکارم توصیه دریافت کرده بودم که ابتدا با هوازی شروع کن. دنبال جای مناسبی می‌گشتم اما نمی‌دانستم اینقدر سریع درخواستم اجابت می‌شود. پوسترش را در یکی از گروه‌های بانوان فعال شهرستان دیدم که زده بود «ایروبیک بدون آهنگ» ! حتما تجربه‌ی جالبی میشد. سریعا تماس گرفتم و هماهنگ کردم برای ثبت نام. داخل باشگاه که پا گذاشتم مبهوت صدای پخش شده از باند باشگاه شدم! اینجا چخبر بود؟ رسما انگار داشتی برای شرکت در نبرد نهایی آماده می‌شدی ان هم بصورت جمعی! آخر برکتی که کار جمعی دارد، هیچ ندارد. آخر کلاس که هیجان و حال خوب از تک تک گلبولهای قرمز جاری در رگ های بدنم بیرون میزد و تا الان بابتش سرحالم، از همراهانم پرسیدم «چطور تونستید راضیش کنید اینا رو از باند پخش کنه؟» گفتند که «ظاهراً مادرش شبیه ماست و خیلی زاویه نداره!» به خالکوبی‌های روی بدن مربی نگاه میکردم و تیپ و استایلی که کاملا با ما در زاویه بود :)) بچه های سانس بعدی که وارد میشدند باتعجب به ما و چیزی که از باند پخش میشد نگاه می‌کردند :))) اصلا آیا تابحال برای شما پیش آمده که در رختکن باشگاه وارد شوید و از تمام طبقات چادر آویزان باشد؟ ؛) تجربه‌ی خاصی بود و امیدوارم همینطور ادامه داشته باشد. از این یک جلسه اینقدر انرژی دریافت کردم که درد جسمیم به هیچ وجه مانع رسیدن به اموراتم نشد و بلکه انرژیش تا الان توی تن و روح و ذهن و فکرم مانده است. از باشگاه برگشتم بلافاصله دوش گرفتم، غسل کردم و داشتم به این فکر میکردم حالا علی خوابالوی بهانه گیر را چجوری راضی کنم که چند دقیقه کنارم بنشیند تا نماز یکشنبه های ذی‌‌القعده را بتوانم در آخرین اوقاتش بجا بیاورم، همان لحظات سر و کله زدنم باهاش، زنگ آیفون به صدا درآمد و پشت بندش ننه صنمبر و مهندس وارد شدند. بهتر از این نمیشد. علی را بهشان سپردم و گفتم «لطفا نگهش دارین من نمازمو بخونم بیام.» خدایا شکرت که به طرفه العینی راه را برای عاشقی باز می‌کنی.. بعد از نماز، احساس سبکی خاصی داشتم. حس میکردم تمام باری که روی دوشم حس می‌کردم، به یکباره برداشته شده است. انگار یکی دستش را گذاشته زیر کوله‌ی سنگین روی دوشم و بلندش کرده باشد. بعدش سریعا خودم را به آشپزخانه رساندم تا برای شام مهمان‌هایم تدارکی ببینم. شب‌های اینچنینی که امکان شرکت در تجمعات را نداریم، تلویزیون را روی شبکه‌ی استانی یا خبر تنظیم میکنم، علی خودجوش دنبال پرچمش می‌رود، می‌گیردش و همزمان با نواهایی که پخش می‌کنند، دَدَ دَدَ گویان، مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسراییل گفته، در پذیرایی می‌چرخد ، یک دستش را مشت کرده بالا تکان میدهد و با دست دیگرش پرچمش را با خنده‌های مستانه‌اش تکان میدهد. سر ذوق می‌آیم از هویتی که این شب‌ها به جان فرزندانمان تزریق میشود :)))
اولین بار که به او احساس آشنایی پیدا کردم، سامی یوسف می‌خواند: «You came to me in that hour of need When I was so lost so lonely» من دقیقا در همان نقطه بودم، خسته از دنیا و دورنگی‌ها و دلم می‌خواست می‌توانستم حضورش را تجربه کنم. دومین بار شاید وقتی بود که ماهر زین چند قطعه از او بیرون داد. تا مدت‌‌ها با آن‌ها خوش بودم. مخصوصا قطعه‌ی السلام علیک یا رسول الله و قطعه‌ی رحمه للعالمین. بعدتر در کلاس‌های تدبرم بود که بیشتر با او آشنا شدم. او که ما همه چیزمان را بهش بدهکاریم اما نمی‌شناسیمش... حالا هم نزدیک‌ترین تجربه‌ام در کنار او بودن، برمیگردد به تماس تصویری‌هایی که مامان در حیاط مسجد النبی می‌گیرد، طوری که یک طرفش قبة الخضراء قرار میگیرد و طرف دیگرش دیوارهای بقیع.... محمد! مشتاق إلیک والله..
سید رضا نریمانینماهنگ تکرار تاریخ 320.mp3
زمان: حجم: 6.1M
گفتن علی مرد حکومت داری نیست!!!!! گفتن مردم! اگه رفاه میخواید، بجز فلانی و فلانی یاری نیست...
هدایت شده از حریر عادلی
۹۰ درصد حس امنیت از آدما، از زبونشون میاد ۱۰ درصد بقیه از حالت چشماشون 😅 یعنی چی؟ یعنی معمولا آدمی امنه که زبونش به کسی آزار نمی‌رسونه. و با گوشه چشمش دیگران رو تحقیر نمیکنه بعد از پیام قبلی که تو کانالم گذاشتم و فکر کردم به اینکه چی باعث شد من ضرری نرسونم به اون دوستم در رفاقت، به این نتیجه رسیدم که یکنفر موثر بود... من هرگز مادرم رو گوشی تلفن به دست در حال حرف زدن یا نقشه کشیدن برای کسی ندیدم! هرگز ندیدم مادرم پشت سر کسی از همکارای معلمش توی خونه حرف بزنه یا مسخره و غیبت کنه... یا اگه مهمونی می‌رفتیم لباس و ظاهر بقیه رو تحلیل کنه، فی الواقع حتی چیزی یادش نمی اومد که مثلاً لباس فلانی رنگش چی بود و ... و بقیه ازش می‌پرسیدند که اونو دیدی؟ اینو دیدی؟ می‌خندید و می‌گفت نه ! یادم نمیاد 😅 یا ندیدم تو جمع خونه ما، راز زندگی کسی رو که حتی نمی‌شناسیم به ما بگه... اینا همه چیزاییه که می‌تونه یک نفر رو امن کنه... مادرم همیشه یک مثال خوب میزنه: اگر کسی جلوی تو پشت سر دیگری حرف میزنه، بدون که فردا حرف تو رو هم به کس دیگه ای میگه... و من به تجربه دیدم که این از مقدمات مکار بودن یک آدمه در مقابل امن بودن... @hariradeli