eitaa logo
رسمـِ شیـــدایـے پروفایل استوری بیو عاشقانه مذهبی عشق رمانstory prof roman
3.7هزار دنبال‌کننده
15هزار عکس
8.4هزار ویدیو
55 فایل
℘مطالب انگیزشۍ و مذهبۍ🌸🌊 ℘ یھ ڪانال حال خوب ڪن ࢪنگی☺️🍓 °√•|⚘ 🌱 تبلیغات: @salam_tab
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
مهمانِ دختر است ولی جز نمک نخورد یک ظرف شیر بود علی جز نمک نخورد دختر به گریه گفت که مهمانِ من مرو شالش گرفت حلقه‌ی در جانِ من مرو پیش یتیمها پدری سر به زیر رفت این بارِ آخر است که با ظرف شیر رفت😭 °√•|⚘ @SheYdaii_Roman |
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
رسمـِ شیـــدایـے پروفایل استوری بیو عاشقانه مذهبی عشق رمانstory prof roman
🍁🍁🍁 #بالا_تر_از_عشق قسمت16 _باز خدا رو شکر مامان خدا بیامرز یه چیزی برای جهیزیه من گذاشته وگرنه
🍁🍁🍁 قسمت 17 بعد از ده دقیقه سکوت متوالی بند سکوت به دست محسن پاره شد اولین کلام از دهانش خارج شد _معیار شما برای ازدواج چیه؟؟ چادر سفید و گلدرام را کمی روی سرم جاب جا کردم استرس داشتم و این استرس به معنای واقعی در صدایم موج میزد _اینکه کسی که باهاش ازدواج میکنم به خمس و زکات و نمازش مقید باشه.... جمله بندی در آن شرایط چقدر برایم سخت بود یک اتاق در بسته و خلوت کسی که دیدنش حتی از دور قلبم را به تپش در میاورد _من هم از همسرم همین توقع ها رو دارم لبخند زورکی میزنم و چیزی نمیگویم باورم نمیشود امروز همان روزیست که روزها آرزویش را میکردم دوست داشتم به تو بگویم که همیشه در قنوتم از خدا تو را میخواستم اما امان از این غرور و نجابت دخترانه تمام حرف هایمان همین بود؟؟؟ و آخرین حرف تو یعنی ختم جلسه... و پاره شدن آخرین بند در دل من _من شاید چند ماهه دیگه به سوریه اعزام بشم شما که مشکلی ندارید؟؟؟ با بغض میپرسم +چند ماهه دیگه،یعنی چند ماهه دیگه؟؟ لبخند میزنی و میگویی _سه یا چهار ماه برای من با تو بودن حتی یک لحظه هم غنیمت است و چهار ماه کنار تو بودن یعنی خود خود بهشت ♡♡♡ تک تک با همه روبوسی میکنم به حلقه ی ساده توی دستم نگاه میکنم و همسان این حلقه روی دست محسن نمایان هست این یعنی اوج خوشبختی صیغه محرمیت بین ما خوانده شده و دیگر هیچ غمی دل من را آزرده نمیکند چون کسی را دارم که قرار است هم بانی و هم غمخوار من باشد آن روز ها لحظه شماری میکردم برای دیدنت و حالا لحظه شماری میکنم برای اتمام این دوماه و عقد دائم همه از هم جدا میشوند و میروند و فقط من میمانم و توذهنی پر ازسوال ودلی پر از درد ودل که آماده است برای سبک شدن و خالی شدن سوار ماشین میشویم و طبق قرارمان به اولین پارک که میرسیم توقف میکنی سعی میکنم به اینکه ممکن است چهار ماه بعد دیگر کنارم نباشی فکر نکنم و از تک تک این لحظه ها لذت ببرم از ماشین پیاده میشوی و در را برای من باز میکنی تصویرم در شیشه ماشین میافتد شال سفید و چادر سیاهم تضاد خوبی برای هم هستند به تو خیره میشوم ریش سیاه و پیرهن سفیدت...... در دلم میگویم +چقدر به هم میایم تابلوی بزرگی بالای در ورودی پارک هست که بزرگ روی آن نوشته(بوستان حافظ) ساعت شش و پارک تقریبا شلوغ است باهم روی یکی از نیمکت های خالی مینشینیم حال دیگر تو سهم من هستی و نگاه کردنت برایم راحت است به چشم های آبی ات خیره میشوم تنها عضو قابل درک صورت برای من فقط و فقط چشم است احساس میکنم میخواهی چیزی به من بگویی اما نمیتوانی برای اولین بار صدایت میکنم +محسن.... چیزی شده چندین بار سرخ و سفید میشوی بلاتکلیف نگاهت میکنم _فاطمه خانوم.... میخام یه چیزی بهت بگم اما روم نمیشه لبخندی میزنم چشمهایم رو میبندم +حالا بگو شاید کمتر خجالت بکشی _دوستت دارم زیاد.... ... رفتن به پارت اول👇👇👇👇 https://eitaa.com/SheYdaii_Roman/389 🍁🍁🍁🍁
✨اَللّهُمَّ نَوِّر قُلُوبَنا بِالْقُرآن ✨اَللّهُمَّ زَیِّن اَخْلاقَنا بِزینَةِ الْقُرآن ✨اَللّهُمَّ ارْزُقنا شَفاعَةَ الْقُرآن °√•|⚘ @SheYdaii_Roman |
🕊🖤 ✨سبْحانَكَ يا لااِلـهَ إلاّ اَنْتَ ✨الْغَوْثَ الْغَوْثَ ✨خَلِّصْنا مِنَ النّارِ يا رَب 🕊دراین لحظات 🕊براے تمام گرفتاران ومریض داران 🕊وحاجت داران كه محتاج 🕊دعاے من و تو هستند 🕊دعاكنیم التماس دعـا 🌸 °√•|⚘ @SheYdaii_Roman |
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
┅┅══❧✿♡✿❧══┅┅ 🖤 این ڪوفہ بہ ابلیس ارادٺ دارد بامڪر وفریب وحیلہ بیعٺ دارد یڪ روز و روز دیگر این شهر بہ سرشڪستن عادٺ دارد 🏴 °√•|⚘ @SheYdaii_Roman |
رسمـِ شیـــدایـے پروفایل استوری بیو عاشقانه مذهبی عشق رمانstory prof roman
🍁🍁🍁 #بالا_تر_از_عشق قسمت 17 بعد از ده دقیقه سکوت متوالی بند سکوت به دست محسن پاره شد اولین کلا
🍁🍁🍁 قسمت 18 ماشین جلوی در خانه می ایستد از ماشین پیاده میشوم برایت دست تکان میدهم و تو بوق میزنی و حرکت میکنی زنگ خانه را میزنم و در باز میشود و وارد خانه میشوم باران نم نم شروع به باریدن میکند و پیوند قطره هایش با خاک هوا را عطر آگین میکند از اعماق وجود این هوا را تنفس میکنم از حیاط کوچکمان میگذرم و وارد خانه میشوم این روزها من و پدر تنها هستیم صدیقه و رضاهم گه گداری به ما سر میزنند میترسم از اینکه من بروم و پدر تنها بماند.میترسم یک روز حالش بد شود و کسی نباشد... کنار پدر روی مبل مینشینم +حال بابای گلم چطوره لبخند روی لبهایش مینشیند _از این بهتر نمیشه.کم کم دارم از دست توهم راحت میشم +اااااا بابا😟😟 بابالبخندی میزند و ادامه میدهد _ببین فاطمه جان من تمام ترسم برای تو بود کخ دا رو شکر توهم به راه راست هدایت شدی و دست از کله شقی هات برداشتی امروز خیالم از همه لحاظ راحت شد میدونم که حتی اگه من نباشم محسن هست که کنارت باشه ازت مراقبت کنه صدیقه و رضاهم سرو سامون گرفتن فقط تنها خواسته من از تو اینه که اگه من رفتم تاریخ عروسیت رو به خاطر من عقب نندازی قلبم گرفت حرف های پدر بوی وصیت میداد اشکهایم جاری شد و با بغض گفتم _بابا میشه دیگه از رفتن حرف نزنی منتظر گرفتن جواب نمیشم و به سمت اتاقم میرم رب ساعتی بیشتر نیست که از محسن جدا شدم اما باز دلم هواش رو میکنه موبایلم رو ازکیفم در میارم مطمئنم که اگر صدای محسن رو بشنوم حالم خوب میشه خوبه خوب.... شماره ی محسن رو میارم دو دلم که بهش زنگ بزنم یانه!! به اسمش خیره میشم اسم محسن برای زمانی بود که غریبه بودیم الان باید اسمش رو چیزه دیگه ای سیو کنم اسمش رو پاک میکنم و مینویسم ♡علمدار من♡ خنده ام میگیرد باورم نمیشود من همام فاطمه چند ماه پیشم که این اسم ها برایم مسخره ترین اسم های دنیا بود.... شاید تنها دلیلم برای انتخاب این اسم این بود که هر لحظه به خود یاد آوری کنم محسن برای من ماندنی نیست توی افکارم دست و پا میزنم که متوجه زنگ خوردن موبایل میشوم یاد حرف استادم میافتم که همیشه به شوخی میگفت (نیمی از بدن انسان رو آب تشکیل داده و به خاطر همین هم بعضی از افراد در خاطرات خود غرق میشوند) به صفحه موبایل نگاه میکنم ♡علمدار من♡ با خوشحالی جواب میدهم +علو محسن؟؟؟ _سلام فاطمه خانوم خودم با اعتراض میگویم +میشه بگی فاطمه ،وقتی میگی فاطمه خانوم معذب میشم _چشم فاطمه خانوم صدای خنده ات را میشنوم و این باعث میشود که من هم به خنده بیفتم +خب حالا برای چی زنگ زدی _زنگ زدم برای فردا ساعت دوازده بیای میخوایم بریم باغ +چه خوب... _ساعت 5با پدرت آماده باش میام دنبالت +چشم.... _البته ناگفته نماند که من به هوای شنیدن صدات بهت زنگ زدماااا احساس آرامش وجودم را فراگیر میشود یعنی من میتوانم نبودت را تحمل کنم +منم خیلی خوشحال شدم که صدات رو شنیدم _فاطمه.... +جانم... _خیلی زیاد گیج میشوم +چی خیلی زیاد؟؟ صدایت آرام توی گوشی میپیچد _دوستت دارم این حرفت باعث میشود نفس در سینه ام حبس شود این دومین بار است که جمله دوستت دارم معجزه میکند ... رفتن به پارت اول👇👇👇👇 https://eitaa.com/SheYdaii_Roman/389 🍁🍁🍁🍁
آراســتــگــے هر چــیــزیــ در گــرو چــیــز دیــگــریــســتــ: ✨آراســتــگیــثــروتــ در انــفــاق و بــخــشــیــدن اســتــ ✨آراســتــگــے شــجــاعــتــ، درگــذشــت و بــخــشــش اســتــ. ✨آراســتــگیــاصــل و نــســبــ بــه ادب اســتــ امــام عــلــے (عــ): ادبــمــرواریــدے همــیــشــه درخــشــان اســتــ °√•|⚘ @SheYdaii_Roman |
😄💛 • • • • لبخند‌بزݩ!🙂 لبخندټ‌یا‌باعث‌‌دݪ‌گرمۍ آدما‌میشہ‌یا‌آزارشوݩ‌ درهرصورت‌تو‌برنده‌اۍ😌 😍😉 • • 😄💛 • • °√•|⚘ @SheYdaii_Roman |