eitaa logo
رسمـِ شیـــدایـے پروفایل استوری بیو عاشقانه مذهبی عشق رمانstory prof roman
3.7هزار دنبال‌کننده
15هزار عکس
8.4هزار ویدیو
55 فایل
℘مطالب انگیزشۍ و مذهبۍ🌸🌊 ℘ یھ ڪانال حال خوب ڪن ࢪنگی☺️🍓 °√•|⚘ 🌱 تبلیغات: @salam_tab
مشاهده در ایتا
دانلود
✨اَللّهُمَّ نَوِّر قُلُوبَنا بِالْقُرآن ✨اَللّهُمَّ زَیِّن اَخْلاقَنا بِزینَةِ الْقُرآن ✨اَللّهُمَّ ارْزُقنا شَفاعَةَ الْقُرآن °√•|⚘ @SheYdaii_Roman |
🕊🖤 ✨سبْحانَكَ يا لااِلـهَ إلاّ اَنْتَ ✨الْغَوْثَ الْغَوْثَ ✨خَلِّصْنا مِنَ النّارِ يا رَب 🕊دراین لحظات 🕊براے تمام گرفتاران ومریض داران 🕊وحاجت داران كه محتاج 🕊دعاے من و تو هستند 🕊دعاكنیم التماس دعـا 🌸 °√•|⚘ @SheYdaii_Roman |
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
┅┅══❧✿♡✿❧══┅┅ 🖤 این ڪوفہ بہ ابلیس ارادٺ دارد بامڪر وفریب وحیلہ بیعٺ دارد یڪ روز و روز دیگر این شهر بہ سرشڪستن عادٺ دارد 🏴 °√•|⚘ @SheYdaii_Roman |
رسمـِ شیـــدایـے پروفایل استوری بیو عاشقانه مذهبی عشق رمانstory prof roman
🍁🍁🍁 #بالا_تر_از_عشق قسمت 17 بعد از ده دقیقه سکوت متوالی بند سکوت به دست محسن پاره شد اولین کلا
🍁🍁🍁 قسمت 18 ماشین جلوی در خانه می ایستد از ماشین پیاده میشوم برایت دست تکان میدهم و تو بوق میزنی و حرکت میکنی زنگ خانه را میزنم و در باز میشود و وارد خانه میشوم باران نم نم شروع به باریدن میکند و پیوند قطره هایش با خاک هوا را عطر آگین میکند از اعماق وجود این هوا را تنفس میکنم از حیاط کوچکمان میگذرم و وارد خانه میشوم این روزها من و پدر تنها هستیم صدیقه و رضاهم گه گداری به ما سر میزنند میترسم از اینکه من بروم و پدر تنها بماند.میترسم یک روز حالش بد شود و کسی نباشد... کنار پدر روی مبل مینشینم +حال بابای گلم چطوره لبخند روی لبهایش مینشیند _از این بهتر نمیشه.کم کم دارم از دست توهم راحت میشم +اااااا بابا😟😟 بابالبخندی میزند و ادامه میدهد _ببین فاطمه جان من تمام ترسم برای تو بود کخ دا رو شکر توهم به راه راست هدایت شدی و دست از کله شقی هات برداشتی امروز خیالم از همه لحاظ راحت شد میدونم که حتی اگه من نباشم محسن هست که کنارت باشه ازت مراقبت کنه صدیقه و رضاهم سرو سامون گرفتن فقط تنها خواسته من از تو اینه که اگه من رفتم تاریخ عروسیت رو به خاطر من عقب نندازی قلبم گرفت حرف های پدر بوی وصیت میداد اشکهایم جاری شد و با بغض گفتم _بابا میشه دیگه از رفتن حرف نزنی منتظر گرفتن جواب نمیشم و به سمت اتاقم میرم رب ساعتی بیشتر نیست که از محسن جدا شدم اما باز دلم هواش رو میکنه موبایلم رو ازکیفم در میارم مطمئنم که اگر صدای محسن رو بشنوم حالم خوب میشه خوبه خوب.... شماره ی محسن رو میارم دو دلم که بهش زنگ بزنم یانه!! به اسمش خیره میشم اسم محسن برای زمانی بود که غریبه بودیم الان باید اسمش رو چیزه دیگه ای سیو کنم اسمش رو پاک میکنم و مینویسم ♡علمدار من♡ خنده ام میگیرد باورم نمیشود من همام فاطمه چند ماه پیشم که این اسم ها برایم مسخره ترین اسم های دنیا بود.... شاید تنها دلیلم برای انتخاب این اسم این بود که هر لحظه به خود یاد آوری کنم محسن برای من ماندنی نیست توی افکارم دست و پا میزنم که متوجه زنگ خوردن موبایل میشوم یاد حرف استادم میافتم که همیشه به شوخی میگفت (نیمی از بدن انسان رو آب تشکیل داده و به خاطر همین هم بعضی از افراد در خاطرات خود غرق میشوند) به صفحه موبایل نگاه میکنم ♡علمدار من♡ با خوشحالی جواب میدهم +علو محسن؟؟؟ _سلام فاطمه خانوم خودم با اعتراض میگویم +میشه بگی فاطمه ،وقتی میگی فاطمه خانوم معذب میشم _چشم فاطمه خانوم صدای خنده ات را میشنوم و این باعث میشود که من هم به خنده بیفتم +خب حالا برای چی زنگ زدی _زنگ زدم برای فردا ساعت دوازده بیای میخوایم بریم باغ +چه خوب... _ساعت 5با پدرت آماده باش میام دنبالت +چشم.... _البته ناگفته نماند که من به هوای شنیدن صدات بهت زنگ زدماااا احساس آرامش وجودم را فراگیر میشود یعنی من میتوانم نبودت را تحمل کنم +منم خیلی خوشحال شدم که صدات رو شنیدم _فاطمه.... +جانم... _خیلی زیاد گیج میشوم +چی خیلی زیاد؟؟ صدایت آرام توی گوشی میپیچد _دوستت دارم این حرفت باعث میشود نفس در سینه ام حبس شود این دومین بار است که جمله دوستت دارم معجزه میکند ... رفتن به پارت اول👇👇👇👇 https://eitaa.com/SheYdaii_Roman/389 🍁🍁🍁🍁
آراســتــگــے هر چــیــزیــ در گــرو چــیــز دیــگــریــســتــ: ✨آراســتــگیــثــروتــ در انــفــاق و بــخــشــیــدن اســتــ ✨آراســتــگــے شــجــاعــتــ، درگــذشــت و بــخــشــش اســتــ. ✨آراســتــگیــاصــل و نــســبــ بــه ادب اســتــ امــام عــلــے (عــ): ادبــمــرواریــدے همــیــشــه درخــشــان اســتــ °√•|⚘ @SheYdaii_Roman |
😄💛 • • • • لبخند‌بزݩ!🙂 لبخندټ‌یا‌باعث‌‌دݪ‌گرمۍ آدما‌میشہ‌یا‌آزارشوݩ‌ درهرصورت‌تو‌برنده‌اۍ😌 😍😉 • • 😄💛 • • °√•|⚘ @SheYdaii_Roman |
♥️ • • • • گفـت:↓🗣 من تنها نیومدم خواستگارے🌙 با مادرم حضرت زهرا اومدمـ منم نامردے نڪردم🌊 گفــتم:↓ منم به شما بلہ نگفتمـ بہ مادرتون حضرت زهرا🌸 بلہ گفتمـ😌💍 • • ♥️ °√•|⚘ @SheYdaii_Roman |
رسمـِ شیـــدایـے پروفایل استوری بیو عاشقانه مذهبی عشق رمانstory prof roman
🍁🍁🍁 #بالا_تر_از_عشق قسمت 18 ماشین جلوی در خانه می ایستد از ماشین پیاده میشوم برایت دست تکان می
🍁🍁🍁 قسمت19 همه وسایل رو آماده کردم و پدر هم آماده شده چادرم رو سر میکنم لبخند روی لبهام گل میکنه یکروز همه چیز رو به محسن میگم بهش میگم که اولین بار به خاطر اون چادر سرکردم بهش میگم عشقش اونقدر پاک بود که من رو به عشق خدایی رسوند به حلقه ام خیره میشم هنوز هم باورش سخته محسنی که دیدنش آرزوم بود سهم من شده صدای زنگ در باعث شد از افکارم بیرون بیام به پدر کمک کردم هر دو از خانه خارج شدیم محسن دست پدررو بوسید و کمکش کرد که توی ماشین بشینه طهورا خانوم که دیگه مامان صداش میکنم و پدر محسن که مثل پدر خودم دوستش دارم هر دوتوی ماشین نشستند من هم بعد از قفل کردن در خانه به سمت ماشین میرم پدر محسن راننده هست و مامان روی صندلی شاگرد نشسته بعد از تعارف های مامان پدر صندلی عقب میشینه من به سمت در ماشین میرم که محسن مانعم میشود باخنده میگه _شما سوار اون بشید و به موتورش اشاره میکنه شونه ای بالا میندازم و سوار موتور میشم ماشین بابا زودتر از ما حرکت میکنه روی موتور نشستم و دنبال جایی برای گرفتن میگردم که محسن به خودش اشاره میکند لبخند پررنگی میزنم و محسن را محکم میگیرم این روزها چه چیزهایی رو که با محسن برای اولین بار تجربه نکردم.... روبروی پارک بزرگی موتور رو نگه میداره از موتور پیاده میشه و من هم پشت سر اون.. از پراید سفیدی که کنار پارک هست متوجه میشم که بابا اینا رسیدن باهم وارد پارک میشیم صدای قهقهه چند دختر و پسر که در حال والیبال هستند پهرک رو پر کرده یکی از دختر ها با مانتوی کوتاه و ساپورت وشالی که هیچ تاثیری در پوشاندن موهایش ندارد به من و محسن خیره میشود نمیدانم چرا شاید برای جلب توجه و شاید هم اینکه نشان ده چقدر خاکی و پایه هست بلند داد میزند و میگوید _باز ماندگان امام خمینی و به من و محسن اشاره میکند چند پسر و دختر دیگر هم به ما نگاه میکنند و همه بلند میخندند فکر اینکه من هم یک روز آدمی بودم با عقاید آنها عذابم میدهد محسن اما خونسردتر از همیشه دست من را میگیرد و از کنار آنها رد میشویم پدر و مامان رو میبنم که کمی دور از ما روی زیر انداز نشسته اند با عجله به سمت آنها میرویم اعصابم هنوز بخاطر اون چند تا پسر و دختر خورده ولی با تمام توان این عصبانیت رو مخفی میکنم +سلام به همگی!!! مامان جون با خوش اخلاقی رو به من میکنه _سلام بر عروس گلم بیا بشین اینجا مادر محسن هم بعد از سلام و علیک روی زیر انداز مینشیند من هم درست کنار دست محسن احساس میکنم اگر خودم رو مشغول نکنم دیگران به من شک میکنند برای همین سریع دو استکان برمیدارم و شروع به ریختن چای برای خودم و محسن میشوم خونسردی محسن بیشتر از همه چیز عذابم میدهد سرم پایین است مشغول ریختن چایی هستم که صدای بلند بابا باعث میشه از کارم دست بکشم +چیکار میکنی فاطمه همه چای رو ریختی؟؟ با عجله فلاسک را صاف میکنم +آخ ببخشید حواسم نبود مامان لبخند میزند و میگوید _اشکال نداره برای منم پیش اومده به زور لبخند ساختگی میزنم و از جا بر میخیزم دوست ندارم آنجا باشم احتیاج به خلوت دارم تا به حال هیچوقت متلک های غریبه ها اینقدر عذابم نداده بود روی یکی از نیمکت های پارک مینشینم و به آسمان خیره میشوم صدایت را پشت سرم میشنوم _فاطمه جان به سمتت بر میگردم دوتا چای در دستت هست و کنار من رو نیمکت مینشینی یکی از چایی ها را به سمتم میگیری و دیگری را خودت در دست میگیری سرم را پایین میندازم و با تش میگویم +چرا هیچی بهشون نگفتی؟؟؟؟ سرت را رو به آسمان میگیری و میگویی _زبان رسمی اهل طریقت است سکوت سکوت حرف کمی نیست عین سوگند است فاطمه مارو هم مسخره میکنند همونطور که امام حسین رو همونطور که امام علی رو همونطور که تمام اماما رو به تمسخر گرفتن گوشه خاکی چادرم رو از روی زمین برمیداری و میبوسی با تعجب میگویم +محسن؟؟؟!!!!! لبخند میزنی و میگویی _فاطمه جان یه وقت فکر نکنی که چیزی از اونا کم داری.... مطمئن باش یه روز زبونشون زخم میشه اونایی که بهت زخم زبون زنند بعد از حرف های محسن دیگر در دلم بویی از غم اندوه نمیماند ... رفتن به پارت اول👇👇👇👇 https://eitaa.com/SheYdaii_Roman/389 🍁🍁🍁🍁
چادر مشڪی ام چہ جذابیتی دارد برایم...گرمی هوا جذاب ترش میڪند ... چون .. میدانم خدا عشق میڪند از نگاه ڪردنم 😌💚 °√•|⚘ @SheYdaii_Roman |
💕 دلم براے ضریحٺـــــ چقـــــدر دلتنگه..... السلام علیڪ یا شاه خراساڹ💕 🌺🍃 بسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم 🌺🍃 🍃🌺اللهّمَ صَلّ عَلی عَلی بنْ موسَی الرّضا المرتَضی الامامِ التّقی النّقی و حُجّتکَ عَلی مَنْ فَوقَ الارْضَ و مَن تَحتَ الثری الصّدّیق الشَّهید صَلَوةَ کثیرَةً تامَةً زاکیَةً مُتَواصِلةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَه کافْضَلِ ما صَلّیَتَ عَلی اَحَدٍ مِنْ اوْلیائِک🍃🌺🍃 دوست عزیز حاضری صلوات خاصه امام رضا بخونیم هدیه کنیم به رفیق شهیدمون ابراهیم هادی °√•|⚘ @SheYdaii_Roman |