آنها فکر میکنند ما اشتباه کردهایم که پایگاه نظامی ساختیم و خودمان را به تجهیزات دفاعی مجهز کردیم. در واقع ما با این کارها به دنیا پیام دادهایم که «به ما حمله کنید!»
یعنی هر کس که برای در خانهاش قفلی میگذارد، دارد از دزدها دعوت میکند که دار و ندارش را به غارت ببرند!
همینها اگر در دوران جنگ هشت ساله بودند، میگفتند: «خدا لعنتشان کند که یک توپخانه و چهار تا نفربر و تانک و هواپیما ندارند که در مقابل حملۀ اجنبی از کشورمان دفاع کنند. آخر مملکتداری اینقدر بیفکر و بیبرنامه میشود؟! نباید چهار تا اسلحه توی یک انبار بگذاری برای روز مبادا؟!»
من نه آقای پزشکیان را خطاب قرار میدهم، نه آقای قالیباف را عتاب میکنم. به جلیلیها و سایرین هم کاری ندارم. من فقط یک دعا میکنم که فکر میکنم "عادلانه" باشد. اگر آنها خیری برای مملکت دارند، خداوند خیرشان را به خودشان برگرداند؛ و اگر شرّی دارند، شرشان را به خودشان برگرداند.
اگر شما پدر یا مادر خوبی برای فرزندانتان بشوید، مأموریتتان را در این دنیا انجام دادهاید./پایان
پدر خوب شاید نتواند آیفون یا لپتاپ آخرین مدل برای بچههایش بخرد اما آنقدر صمیمی و برایشان امن است که پسرش بتواند بدونِ واهمه به او بگوید: «عاشق شدهام» و دختر بدونِ ترس: «امروز یه پسری بهم گفت دوستت دارم».
مادر خوب شاید نتواند هر روز غذاهای رنگارنگ اینستاگرامی روی میز بچیند اما سنگ صبور و مشاور اول بچههاست. کسی که بتوانند بدون نگرانی و هراس از قضاوت شدن، برایش از آرزوها، برنامهها و تصمیماتشان بگویند و خیالشان آسوده باشد که قرار نیست در اولین دعوا و مشاجرۀ خانوادگی، تمام آن حرفها مانند تیرهای در کمان به سویشان پرتاب شوند.
هیچ پدری آنقدر خسته و دلمشغول نیست که نتواند با خانوادهاش خلوت کند و ساعتی با آنها همکلام شود. هیچ مادری آنقدر دغدغهمندِ ناهار و شام و لباس و مدرسۀ بچهها نیست که نتواند نیازهای اصلی و مهمتر آنها را بشناسد و برطرف کند. لااقل دینمان اینطور به ما یاد داده که اینها بهانههای واهیاند برای عقب کشیدن از مسئولیت اصلیمان. ما آمدهایم انسان بسازیم؛ نه رباتهایی که میخورند و میپوشند، دانشگاه قبول میشوند و پول درمیآورند.
ابزار انسانسازی محبت است، ریشه دواندن در دل و روح و عواطف آدمهاست. هیچ آدمی با بهترین غذاها و پوشیدنیها مشتاق معرفت و تشنۀ خدا، شناخت خود و پیدا کردن جایگاهش در این نظام هستی نمیشود. تنها جسمی را که فانی است و قرار است زیر خروارها خاک برود، پَروار میکند و خوراک لذیذی برای جانوران زیر خاک میسازد.
چه خوب است که به جای تن، جانها رشد کنند و جان بگیرند و از عشق خدا و شوق وصال او لبریز شوند. چه خوب است که به جای شکمها، چشمها سیر بشوند؛ پیش از سفرهها، مغزها پر بشوند و زیباسازی روح بر زیباسازی اندام ارجح باشد.
شما نه از امیرالمؤمنین (ع) خستهترید نه مشغلههایتان و سختی انجام وظایفتان از حضرت زهرا (س) بیشتر است. چه میشود که آنها حسن (ع) و حسین (ع) و زینب (س) را تربیت میکنند و شما نمیتوانید سربازانی برای آنها تربیت کنید؟ این سوالی است که ظرفیت روزها تأمل، فکر کردن و کاویدن را دارد.
انگار در کما هستم. در اغما.
در یک خلاء فکری و روانی عمیق که اطلاعات از دنیای بیرون به شکل مویرگی به من تزریق میشود. ذهنم، خیالم، وجودم مقاومت عجیبی دارد به درکِ رفتن و نبودنتان.
میگویند «انکار» مرحلهای از سوگ است؛ پیش از آنکه پذیرش اتفاق بیفتد. من هنوز در آن مرحلهام.
من برای شما نماز خواندهام؛ «اَللّهُمَّ لَا نَعلَمُ مِنهُ اِلّا خَیرَا» را با بغض مادرم هجا کردهام؛ بارها در تلویزیون دیدمتان و اشکهای داغتان را بر گونه ریختهام؛ اما هنوز باورم نمیشود که نیستید و نداریمتان.
پیش از این هم انکار میکردم؛ وقتی گرفتگیِ صدایتان را احساس میکردم؛ وقتی گمانم میبُرد که خستهاید و تنآزرده، از گرانیِ باری که سنگینیاش قریب چهل سال رفیق شانههایتان بود؛ انکار میکردم و خودم را فریب میدادم که اشتباه میکنم.
چهار ماه، هر آنچه را که شنیدم انکار کردم. با جمعیت خونخواه «انتقام» را فریاد زدم، انکار کردم. سربند سرخ بستم، ولی انکار کردم. چهار ماهی که پسوندِ «شهید» را به سختی وصل کردم به نامتان.
حالا هم فکر میکنم که این «انکار» تا ابد به طول بکشد، حتی زمانی که برای بچههایم از این روزها تعریف میکنم.
من دارم زندگی را توی این انکار، توی این ناباوریِ ممتد و بیانتها سپری میکنم.
انگار در کما هستم. در اغما.