انگار در کما هستم. در اغما.
در یک خلاء فکری و روانی عمیق که اطلاعات از دنیای بیرون به شکل مویرگی به من تزریق میشود. ذهنم، خیالم، وجودم مقاومت عجیبی دارد به درکِ رفتن و نبودنتان.
میگویند «انکار» مرحلهای از سوگ است؛ پیش از آنکه پذیرش اتفاق بیفتد. من هنوز در آن مرحلهام.
من برای شما نماز خواندهام؛ «اَللّهُمَّ لَا نَعلَمُ مِنهُ اِلّا خَیرَا» را با بغض مادرم هجا کردهام؛ بارها در تلویزیون دیدمتان و اشکهای داغتان را بر گونه ریختهام؛ اما هنوز باورم نمیشود که نیستید و نداریمتان.
پیش از این هم انکار میکردم؛ وقتی گرفتگیِ صدایتان را احساس میکردم؛ وقتی گمانم میبُرد که خستهاید و تنآزرده، از گرانیِ باری که سنگینیاش قریب چهل سال رفیق شانههایتان بود؛ انکار میکردم و خودم را فریب میدادم که اشتباه میکنم.
چهار ماه، هر آنچه را که شنیدم انکار کردم. با جمعیت خونخواه «انتقام» را فریاد زدم، انکار کردم. سربند سرخ بستم، ولی انکار کردم. چهار ماهی که پسوندِ «شهید» را به سختی وصل کردم به نامتان.
حالا هم فکر میکنم که این «انکار» تا ابد به طول بکشد، حتی زمانی که برای بچههایم از این روزها تعریف میکنم.
من دارم زندگی را توی این انکار، توی این ناباوریِ ممتد و بیانتها سپری میکنم.
انگار در کما هستم. در اغما.