8.63M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬کلیپ
✍ وظیفه مهم #مادران برای تربیت فرزند
✍فلسفه زود شروع شدن سن تلکیف برای دخترها🤔
#استادپناهیان
🍃🌺🌸✨🍃🌺🌸✨🍃🌺🌸✨
🔻برای اینکه بتوانیم در درس محبت به فرزند به خودمان نمره ای بدهیم ، به داستان واره ای که در ادامه میآید توجه کنیم.🌺
اصلِ داستان واره بی توجهی یک پدر و مادر به نیاز محبتی فرزندان را به تصویر می کشد.
👇👇👇👇
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🔴یک ساعتی از ظهر گذشته است. مادر در آشپزخانه مشغول کار است. زنگ خانه به صدا در می آید .مادر می داند که الان وقت آمدن دختر است .بی اعتنا به زنگ، چند بار دیگر غذا را هم میزند. دختر حوصله اش سر میرود و دو سه بار پشت سر هم زنگ میزند .۱
🔴مادر غذا را رها میکند و به سمت آیفون میرود. گوشی را برمی دارد تا مطمئن شود که دختر است ،صدایش را بالا می برد و می گوید :چه خبر است؟ مگر سر آورده ای ؟۲
🔴بعد هم دگمه را فشار میدهد و در را باز می کند و به سراغ غذا می رود.۳
🔴 کسی از کنار دختر رد می شود که صدای مادر را از پشت آیفون می شنود .چشم دختر به او میافتد و میبیند که عابر، پوزخندی میزند و رد میشود .
دختر وارد خانه می شود .بی آنکه سلام کند ،وارد اتاقش می شود. مادر از آشپزخانه صدایش را بلند میکند و میگوید :سلامت را خوردی؟۴
🔴 دختر هم به زور سلام میکند. مادر هم جوابش را نمی دهد؛ اما با صدای بلند می گوید :باز هم مثل همیشه لباس هایت را روی زمین پهن نکن .کمرم شکست از بس که این خانه را جمع و جور کردم.۵
🔴 دختر لباس های مدرسه را عوض میکند و به آشپزخانه می آید. نگاهی به غذای روی اجاق می اندازد و می گوید :غذا که آماده می شود ؟
مادر با لحنی که هم نشان از خستگی دارد و هم نشانه بی حوصلگی است می گوید: از گرسنگی که نمیمیری .بالاخره حاضر می شود. کمی صبر کن .۶
🔴دختر کمی به مادر نزدیکتر میشود. میخواهد حرفی بزند که مادر میگوید: چیزی نگو که الان حوصله حرف زدن و حرف شنیدن ندارم.۷
🔴دختر به اتاقش برمیگردد .در مقابل آینه می نشیند و مشغول شانه کردن موهایش می شود .۸
ادامه دارد......
🌱💛🌱
📚منِ دیگرِ ما
🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🔴صدای تلفن بلند می شود. مادر به سراغ تلفن می رود. گوشی را برمی دارد. با صدایی که بی حوصلگی و خستگی اش را به خوبی نشان می دهد ،سلام می دهد؛ اما همین که می فهمد که دوستش پشت خط است، صدایش پر از انرژی می شود .دختر در حال شانه کردن است که صدای با نشاط مادر را میشنود.
- به به ،سلام. چه عجب ما صدای شما را شنیدیم! نمیدانی چقدر دلم برایت تنگ شده بود .حرف های مادر گل انداخته. دختر گل سر هایش را به قسمت های مختلف موهایش میزند .مادر هنوز هم در حال حرف زدن است .
دختر از چانه گرم مادر تعجب کرده و از خود میپرسد: چرا مادر حوصله گفتگو با دوستش را دارد، اما ....
مادر با دوستش از هر دری سخن می گوید تا این که میرسد به اینجا: نمیدانی چه اندازه خوشحال شدم که صدایت را شنیدم؛ اما همین الان است که شوهرم سر برسد و غذا بخواهد.
من که از حرف زدن با تو سیر نمیشوم؛ اما باید بروم .
بعد هم با یک عالمه قربان و صدقه رفتن خداحافظی کرده و تلفن را قطع میکند.
✍ دختر از اتاق بیرون می آید. مادر هم از اتاق بیرون میآید. لبخندی روی لب مادر نقش بسته که نشان از خوشحالی او دارد و دختر هم در آرزوی چنین لبخندی!۹
ادامه دارد....