♣️❣♣️
❣♣️
♣️
#شعر💔
مرثیه مرثیه در شور و تلاطم گفتند!
همه ارباب مقاتل به تفاهم گفتند!
واژه در واژه نوشتند و قیامت کردند!
صاحبان نفس اینگونه روایت کردند...
گرد و خاکی شد و از خیمه دو تا آینه رفت!
ماه از میسره، خورشید هم از میمنه رفت!
ناتوانم که مجسم کنم این همهمه را!
پسر امبنین و پسر فاطمه را!
پرده افتاده و پیدا شده یک راز دگر!
سر زد از هاشمیان باز هم اعجاز دگر!
گفتم اعجاز! از اعجاز فراتر دیدند!
زورِ بازوی علی را دو برابر دیدند!
شانه در شانه دوتا کوهِ سراسر محشر!
حمزه و جعفر طیار، نه، طوفانی تر!
شانه در شانه دوتا کوه، خودت میدانی!
در دلِ لشکرِ انبوه، خودت میدانی!
که در آن لحظه جهان، از حرکت افتادهست!
اتفاقی است که یکبار فقط افتادهست!
ماه را من چه بگویم که چنین هست و چنان؟!
"شاه شمشماد قَدان، خسرو شیرین دهنان"
رود، از بس که شعف داشت تلاطم میکرد!
رود، با خاک کفِ پاش تیمم میکرد!
رود را تا به ابد، تشنۀ مهتاب گذاشت!
داغ لبهای خودش را به دل آب گذاشت!
ماه اگر چه همهٔ علقمه را پیموده!
غرقه گشتهست و نگشتهست به آب آلوده!
میتوانست به آنی همه را سنگ کند!
نشد آنگونه که میخواست دلش، جنگ کند!
دستش افتاده ولی، راه دگر پیدا کرد!
کوه غیرت، گره کار به دندان وا کرد!
چه بگویم که چه شد؟ یا که چه بر سر آمد؟!
ناگهان رایحۀ چادر مادر آمد!
بنویسید که در علقمه سقا افتاد!
قطره اشکی شد و بر چادر زهرا افتاد!
آسمانها همه یکپارچه بارانیِ توست!
من بمیرم، عرق شرم به پیشانی توست!
داغ پرواز تو بر سینه اثر خواهد کرد!
رفتنت حرمله را حرملهتر خواهد کرد!
عمق این مرثیه را مشک و علم میدانند!
داستان را همۀ اهل حرم میدانند!
بعد عباس دگر آب سراب است، سراب!
غیر آن اشک که در چشم رباب است، رباب!!!
#سید_حمیدرضا_برقعی
♣️
❣♣️
♣️❣♣️
@rauzatolhosain
♣️❣♣️
❣♣️
♣️
#شعر💔
رکاب آهسته آهسته ترک خورد و نگین افتاد!
پر از یاقوت شد عالم، سوار از روی زین افتاد!
دگرگون شد جهان، لرزید دنیا، زیر و رو شد خاک!
دمی که زینت دوش نبی روی زمین افتاد!
پس از بیمهری دریا، قسیالقلب شد آتش!
به جان دودمان رحمة للعالمین افتاد!
خدایا هیچ زخمی بدتر از دلواپسیها نیست!
که چشمش سوی خیمه، لحظههای واپسین افتاد!
شکستن با غلاف تیغ را سربسته میگویم!
زبانم لال... النگوی زنان از آستین افتاد!
برای من نگه دار و بیاور اشکهایت را!
اگر خواهر مسیرت سوی من در اربعین افتاد!
نفهمیدند طٰهٰ را... نفهمیند یاسین را!
به چوب خیزران دندانهای از حرف سین افتاد!
#سید_حمیدرضا_برقعی
♣️
❣♣️
♣️❣♣️
@rauzatolhosain
♣️❣♣️
❣♣️
♣️
#شعر💔
پدر آرامش دنیا، پدر فرزند أعطینا!
پدر خون خدا اما، پسر مجنون پسر لیلا!
به کم قانع نبود اکبر، لبالب گشت از دلبر!
به یکدیگر رسید آخر، لب رود و لب دریا!
پسر دور از پدر میشد، مهیّای خطر میشد!
پدر هی پیرتر میشد، پسر میبُرد دلها را!
در این آشوب طوفانی، مسلمانان مسلمانی!
مبادا اینکه قرآنی بیفتد زیر دست و پا!
پسر زخمی، پدر افتاد، پسر در خون، پدر جان داد!
پسر ناله، پدر فریاد، میان هلهله، غوغا!
پسر از زخم آکنده، پسر هر سو پراکنده!
پدر، چون مرغ پرکنده، از این صحرا به آن صحرا!
که دیده اینچنین گیسو چنین زخمی شود پهلو؟!
و خاکآلودهتر از او به غیر از چادر زهرا!
✍#سید_حمیدرضا_برقعی
♣️
❣♣️
♣️❣♣️
@rauzatolhosain
♣️❣♣️
❣♣️
♣️
#شعر💔
قامت کمان کند که دو تا تیر آخرش،
یک دم سپر شوند برای برادرش!
خون عقاب در جگر شیرشان پر است!
از نسل جعفرند و علی این دو لشکرش!
این دو ز کودکی فقط آیینه دیدهاند!
آیینهای که آه نسازد مکدرش!
واحیرتا که این دو جوانان زینباند!
یا ایستاده تیر دو سر در برابرش؟!
با جان و دل دو پاره جگر وقف میکند!
یک پاره جای خویش و یکی جای همسرش!
یک دست، گرم اشک گرفتن ز چشمهاش!
مشغول عطر و شانه زدن دست دیگرش!
چون تکیه گاه اهل حرم بود و کوه صبر،
چشمش گدازه ریخت، ولی زیر معجرش!
زینب به پیشواز شهیدان خود نرفت!
تا که خدا نکرده مبادا برادرش...
***
زینب همان شکوه که ناموس غیرت است!
زینب که در مدینه قرق بود معبرش!
زینب همان که فاطمه از هر نظر شده است!
از بس که رفته این همه این زن به مادرش!
زینب همان که زینت بابای خویش بود!
در کربلا شدند پسرهاش زیورش!
✍#سید_حمیدرضا_برقعی
♣️
❣♣️
♣️❣♣️
@rauzatolhosain
♣️❣♣️
❣♣️
♣️
#شعر💔
اگر چه مثل محّرم نمیشوم هرگز!
جدا ز روضه و ماتم نمیشوم هرگز!
مرا ببخش مرا، چون که خوب میدانم،
که توبه کردم و آدم نمیشوم هرگز!
اسیر جاذبۀ حُسن یوسف یاسم،
که محو در گل مریم نمیشوم هرگز!
گناه کارم و حتی بدون اذن شما،
بدان نصیب جهنم نمیشوم هرگز!
به جانِ عشق قسم غیر چهارده معصوم،
به پای هیچ کسی خم نمیشوم هرگز!
قسم به قلب سپیدت سیاهپوش کسی،
بجز شهید محّرم نمیشوم هرگز!
نَمی فُرات بیاور چرا که من قانع،
به سلسبیل و به زمزم نمیشوم هرگز!
در انتهای غزل من دوباره میخواهم،
فقط برای تو باشم نمیشوم هرگز!
✍#سید_حمیدرضا_برقعی
♣️
❣♣️
♣️❣♣️
♣️❣♣️
❣♣️
♣️
#شعر💔
بسته است همهٔ پنجرهها رو به نگاهم!
چندی است که گم گشتهٔ در نیمهٔ راهم!
حس میکنم آیینهٔ من تیره و تار است!
بر روی مفاتیح دلم گرد و غبار است!
از بس که مناجات سحر را نسرودم،
سجادهٔ بارانی خود را نگشودم!
پای سخن عشق دلم را ننشاندم!
یعنی چه سحرها که ابوحمزه نخواندم!
ای کاش کمی کم کنم این فاصلهها را!
با خمسه عشر طی کنم این مرحلهها را!
بر آن شدهام تا که صدایت کنم امشب!
تا با غزلی عرض ارادت کنم امشب!
ای زینت تسبیح و دعا زمزمههایت!
در حیرتم آخر بنویسم چه برایت!
اعجاز کلام تو مزامیر صحیفه است!
جوشیده زبور از دل قرآن به دعایت!
در پرده عشاق تو یک گوشه نشسته است!
صد حنجره داوود در آغوش صدایت!
از بس که ملک دور و برت پر زده گشته است،
"پیراهن افلاک پر از عطر عبایت"!
تنها نه فقط آینه در وصف تو حیران،
باشد حجرالاسود الکن به ثنایت!
من کمتر از آنم که به پای تو بیفتم!
عالم شده سجاده افتاده به پایت!
✍#سید_حمیدرضا_برقعی
♣️
❣♣️
♣️❣♣️
♣️❣♣️
❣♣️
♣️
#شعر💔
خانه پیرزن ته کوچه،
پشت یک تیر برق چوبی بود!
پشت فریادهای گل کوچک!
واقعا روزهای خوبی بود!
پیرزن هر دوشنبه بعد از ظهر!
منتظر بود در زدن ها را!
دم در می نشست و با لبخند!
جفت می کرد آمدنها را!
روضه خوان محله میآمد!
میرزا با دوچرخه آهسته!
مثل هر هفته باز خیلی دیر!
مثل هر هفته سینهاش خسته!
"ای شه تشنه لب سلام علیک"
ای شه تشنه لب...چه آوازی!
زیر و بم های گوشهٔ دشتی!
شعرهای وصال شیرازی!
مینشستیم گوشهٔ مجلس!
با همان شور و اشتیاقی که...
چقدر خوب یاد من مانده!
در و دیوار آن اتاقی که -
یک طرف جملهٔ "خوش آمدهاید،
به عزای حسین"بر دیوار!
آن طرف عکس کعبه میگردد!
دور تا دور این اتاق انگار!
گوشه گوشه چه محشری برپاست!
توی این خانهٔ چهل متری!
گوش کن! دم گرفته با گریه!
به سر و سینه میزند کتری!
عطر پر رنگ #چایی_روضه!
زیر و رو کرده خانهٔ او را!
چقدر ناگهان هوس کردم!
طعم آن چای قند پهلو را!
تا که یک روز در حوالی مهر!
روی آن برگهای رنگارنگ!
با تمام وجود راهی کرد!
پسری را که برنگشت از جنگ!
هی دوشنبه دوشنبه رد شد و باز!
پستچی نامه از عزیز نداشت!
کاشکی آن دوشنبهٔ آخر!
روضهٔ میرزا گریز نداشت!
پیرزن قطره قطره باران شد!
کمی از خاک کربلا در مشت!
السلام و علیک گفت و سپس!
روضهٔ قتلگاه او را کشت!
تاهمیشه نمیبرم از یاد!
روضهٔ آن سپید گیسو را!
سالیانی است آرزو دارم!
کربلای نرفتهٔ او را!
✍#سید_حمیدرضا_برقعی
♣️
❣♣️
♣❣♣️
@rauzatolhosain
♣️❣♣️
❣♣️
♣️
#شعر💔
هنوز راه ندارد کسی به عالم تو
بهشت هم نرسیده به درک پرچم تو!
نسیم پنجرهٔ وحی! صبح زود بهشت
"إذا تَنَفَّسِ" باران هوای شبنم تو!
تو در نمازی و چون گوشواره میلرزد
شکوه عرش خدا، شانههای محکم تو!
به رمز و راز سلیمان چگونه پی ببرم؟
به راز "عِزّتُ لِلَّه"، نقش خاتم تو!
من از تو هیچ به غیر از همین نفهمیدم
که میهمان، همه ماییم و میزبان همه تو!
تو کربلای سکوتی و چارده قرن است
نشستهایم سر سفرهٔ مُحرّم تو!
چقدر جملهٔ "أحلی مِنَ العَسَل" زیباست
و سالهاست همین جمله است مرهم تو!
هوای روضه ندارم ولی کسی انگار
میان دفتر من مینویسد از غم تو!
گریز میزند از ماتمت به عاشورا
گریز میزند از کربلا به ماتم تو!
فقط نه دست زمین دور مانده از حَرَمَت
نسیم هم نرسیده به درک پرچم تو!
✍#سید_حمیدرضا_برقعی
♣️
❣♣️
♣️❣♣️
@rauzatolhosain
♣️❣♣️
❣♣️
♣️
#شعر💔
ابتدای باران❤️
من ِ شکسته منِ بی قرار در اتوبوس!
گریستم همهٔ جاده را، اتوبان را!
نگاه خسته من تا به آسمان برسد،
کشانده است به دنبال خویش باران را!
ولی نخواسته در بین راه سوزاندم،
دل اهالی محروم چند استان را!
بر آن سرم که کنار ضریح یاد کنم،
ولو به قدر نگاهی تمام آنان را!
نگاههای پر از حسرت کشاورزان!
میان دشت تکانهای دست چوپان را!
و آن غریبه که در قهوه خانۀ سر راه...
همان که خم شد و بوسید تکۀ نان را!
همان که نام تو را برد زیر لب وقتی،
که روی میز غذا میگذاشت لیوان را!
همان که گفت «ببینم تو زائری؟» گفتم:
«خدا بخواهد...» آهی کشید قلیان را!
همان که گفت «به آقا بگو غلط کردم،
بگو ببخشد، رانندۀ بیابان را»!
بگو «از آنچه که میداند او پشیمانم!
خودش نشان دهد ای کاش راه جبران را»!
چقدر بغض، چقدر آه با خود آوردم!
و التماس دعاهای مرزداران را!
خلاصه این که به قول رفیق شاعرمان،
«چقدر سخت گذشتیم مرز مهران را»!
همچنان باران❤️
نجف شروع زمین بود و ابتدای سفر!
نجف به روی سر من گرفت قرآن را!
مرا گرفت در آغوش، موکب اول!
منِ دچار تحیر، منِ پریشان را!
در این طریق فقط میزبان به سجده شدهست!
که توتیا بکند خاک پای مهمان را!
یکی گرفته پدر را به روی دوش خودش!
یکی کشانده به سویت عصازنان جان را!
فقط حسین به آغوش هم رسانده چنین،
برادران تنی را، عراق و ایران را!
چه با غرور نشاندند روی سینه خود،
عمودها همه تصویری از شهیدان را!
قدم قدم غم تو زنده میکند دل را!
خدا زیاد کند این غم فراوان را!
چه جذبه ایست در آغوش تو که اینگونه،
کشاندهای به تماشا جهان حیران را!
زمین به سوی تو برخاسته است، میخواهد،
نشان ما بدهد رستخیز انسان را!
در ازدحام تو گم کردهام خودم را هم!
در ازدحام ندیدم عمود پایان را!
تو را گرفته در آغوش خویش شش گوشه!
چنان که جلد طلاکوب، متن قرآن را!
از این حرم به حرمهای دیگری راه است!
اگر که باز کنی چشم غرق باران را!
دوباره داغ دلم تازه شد کنار ضریح!
خدا کند که بسازیم قبر پنهان را!
برای حضرت زهرا ضریح میسازیم!
و دست فرشچیان طرح میزند آن را!
من از امام رضا کربلا طلب کردم!
و اینک از تو طلب میکنم خراسان را!
✍#سید_حمیدرضا_برقعی
♣️
❣♣️
♣️❣♣️
@rauzatolhosain