eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
310 دنبال‌کننده
86 عکس
6 ویدیو
2 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻با کریمان، کار‌ها دشوار نیست دوستم پرسید:"واسه اربعین برنامه نداری؟" تایپ کردم " نه" بی پس و پیش. پرسید :"چرا" توضیحش تایپی سخت بود. حوصله‌ام نمی‌کشید. نوشتم:" به دلایل بسیار" و استیکر خنده را چسباندم تنگش. کوتاه نیامد و نوشت:" یکیشو بگو بدونم". سفر دو سال پیش اربعین توی ذهنم مرور شد. شروع کردم به رگباری جواب دادن:" چون خفت و خواری داره." "چون آوارگی داره" " چون تصور دستشوییا حالمو بد میکنه" " چون مردی همرام نیست و ماشین گرفتن برام استرس داره "، "یادت نیست اون سال چی کشیدم تا برگشتم ؟" " چون وقتی اتوبوس تو ترمینالا گیر نمیاد و کار واجب ملت میمونه رو زمین آه و نفرین دنبالمونه" "چون مطمئن نیستم به درستیش" پیامش آمد که :" باشه بابا چته... قبول" و ادامه داد:" درکت میکنم. خیلیا نمیتونن با اون شرایط کنار بیان. ولی به من خوش میگذره" چشم‌هایم گرد شده بود. پرسیدم:" واقعی خوش میگذره؟ " استیکر خنده فرستاد و گفت:" آره واقعی خوش میگذره. بحث زیارتش نیستا. اونکه سر جاش. اما آرزومه یه بار دیگه خرد و خسته با پای تاول زده زیر یکی ازون کولر آبیا بخوابم" گفتم "پس علی یارت". نوشت:" شرایطشو ندارم. تمام سال انتظار کشیدم واسه اربعین. اما اصلن جور نمیشه" خداحافظی که کردیم حس بدی همه‌ی جانم را گرفته بود. صدایی توی سرم شروع کرد به سرزنش کردن. که «بیخود میکنی اینطور جواب میدهی. که گستاخی هم حدی دارد. که حق نداشتی با این لحن بگویی نمی‌روم. حالا انگار فرستاده اند دنبالت. حتی اگر قصدی نداری حق نداشتی همه‌چیز را زیر سوال ببری. » من که پیش غریبه‌ها اینطور حرف نمیزدم. دوستم این کاره بود و مشکلات را میدانست. اما جنگِ توی ذهنم تمامی نداشت. شب قرار بود برویم روضه. حوصله‌اش را نداشتم. حوصله خودم را هم نداشتم. دوباره مغزم شروع کرد به تشر زدن که «چشمت روشن. حرف‌های بعد‌از‌ظهر کم بود روضه را هم کنسل کن شاهکارت تکمیل شود.» میدانستم این فکرها دست از سرم برنمیدارد. با حال گرفته بلند شدم لباس پوشیدم. آدرس را هم بلد نبودم. کوچه‌های آن حوالی را می‌گشتم که در دولنگه باز خانه‌ای دعوتم کرد تو. وارد که شدم گرما و شرجی سالن کوچک خانه زد توی صورتم. چشم گرداندم تا جایی برای نشستن پیدا کنم. صدای بلند باند بیشتر از حجم کوچک خانه بود. اضافه‌اش سرریز میکرد توی مغزم و کلافه‌ترم میکرد. پیرمرد بدصدایی بدون ریتم و ملودی زیارت عاشورا میخواند. زانوهایم را بغل کردم. پرچم روی دیوار " حسین شهید" ش را میکرد توی چشمم. از همان پرچم‌های معمولی بود که همه‌جا هزار‌‌بار دیده بودم. اما انگار بار اولم بود . چشمم روی حسینش زوم کرده بود و دلم مالش میرفت. سرم را انداختم پایین. اشک امانم نمیداد. حرف‌های بعد‌از‌ظهرم همه‌اش درست بود. هر‌چه مرور میکردم هیچ کدام را بیراه نگفته بودم. اما بغضش داشت خفه‌ام میکرد. مرور که میکردم نه رفیقی داشتم برای همراهی نه همسرم شرایطش جور میشد. بچه‌ها را هم نمی‌توانستم زیاد تنها بگذارم. با کاروان رفتن هم سخت بود. جدای از این‌که هنوز با کاروان‌های اینجا آشنا نشده بودم. هیچ راهی جلو رویم نبود. شب را با سردرد خوابیدم. بعد از نماز صبح با بی میلی ایتا را باز کردم. الهام پیام داده بود که :" دوستم دلم برات تنگ شده. ای خدا میشه دوستم بخواد بره اربعین منم ببره؟" با تصور چهره‌ی خندان و چشم‌های براق الهام لبخند نشست روی لبهام. نفهمیدم الهام چه فکری کرده بود که پنج صبح این پیام را فرستاده بود. هادی را تصور میکردم که از سر و کولش بالا میرود و فرصت نفس کشیدن بهش نمیدهد. با وجود این بچه‌ی سرتق تصور سفر هم تن آدم را میلرزاند. صبح که شد زنگ زدم به الهام. گفتم که خودم شرایطش را ندارم. لینک کاروانی که چهار روزه از اهواز میرفت را برایش فرستادم. گفتم": دو شب اقامت هتل توی کربلا داره و نجف و کاظمین هم میری. معطلی ماشین هم نداری. فرصت خوبیه". خداحافظی کردیم اما صداهای توی مغزم ساکت نمیشد. حالا دیگر فکر همراهی با همان کاروان افتاده بود توی سرم. حوالی ظهر همسرم تماس گرفت و گفت برای انجام کاری فردا صبح باید بروم اهواز. صداها بلند‌تر شده بود. فردا میرفتم اهواز و پس فردا همان کاروان از اهواز راه میافتاد. فقط می‌ماند بچه‌ها. چند ماه بود که قول داده بودم هر وقت رفتم اهواز ببرمشان تفریح. حالا باید میپیچاندم. تازه کربلا را هم قرار بود دیگر تنها نروم. اما پاسپورت نداشتند. تا عصر گزینه‌های مختلف را بررسی کردم. تهش این شد که با بچه‌ها بروم. روز بعد رضا بیاید دنبالشان و من بروم. فقط می‌ماند نظر رضا. دو روز بعد در فاصله‌ی نیم متری ضریح زل زده بودم به قبه . به اتفاق‌های چند روز پیش فکر می‌کردم و زمزمه می‌کردم:" ای عهده دار مردم بی دست و پا.. حسین..." اشک امانم نمی‌داد. ✍ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻خیابان کربلا هر چه توی ذهنم بافته‌ام در لحظه، نقشِ بر‌آب می شود. درست زیر عمود هزار و سه! صبح جمعه. قیافه هزار و سه نه مثل‌ چهارده، نوربالا می‌زند، نه مثل چهل، عطر بلوغ و رسیدن دارد و نه حتی مثل سیصد و سیزده‌ ، بوی امید می‌دهد. آن دور و بَرها حتی جای عجیب و غریبی هم نیست! تنها اتفاق مهم عمود ۱۰۰۳ منم! منِ ناگزیر ناچار.... شُغال زرد، حشد‌الشعبی را تهدید کرده ، آن وقت من خلع سلاح شدم! از همان شبی که توی تاریکیِ اتاق کوله‌ام را بستم امروز را می‌دیدم! همه خط و نشان‌هایی که کشیدم اینجا کشک است. کششششک! اینکه« تا تهش باید بریم، نمیشه زیرش بزنید». گروه پنج به اضافه یک مِنهای آمریکا، بابای دیده بانِ حقوق بشرشان را انداخته‌اند جلو که «به ایران بگو ما باید همین حالا بزنیم زیر تعهداتمون و مستقیم بریم کربلا» خورشید رَد داده . من هم... دیده بان حقوق بشر هم. نگاهم به راه است و آدم‌های پیشانی بلندش. کار دنیا وارونه است. منِ آدم ، باید به مَلَک‌ها سجده کنم. به آن ملکان مقربی که توی دمای جوشِ طریق، مأمور عذابند. عذاب جدایی... با سیسِ ستارخانِ بی سپاهِ شعر حامد عسکری ایستاده‌ام روی خط مرزی بین مشایه و جادّه. بند کوله‌ام را شُل می‌کنم و از شانه‌ام می‌کشمش پائین. صدای زنانه‌ای توی سرم می‌گوید«طیّب تمام شد.» بین آدم‌های طریق از آخر اولم. آن قدر آدم پاپتی و بی کوله و یک لا قبای آفتاب سوخته زیاد است که منِ چیتان‌پیتان، داخلشان گُمم. صدای زنانه توی سرم دوباره می‌گوید: « مشایه پَر، شارعِ‌الامین پَر.پیاده‌روی تا پشت دیوار اُردن پَررر.شنیدنِ آهنگِ دل و قلوه دادن داهاتی‌های سینی به سر با ابوعلی پَرررر...مزه صمون‌های فلافل به دل، پَررر...» اولین وَنی که جلوی پایمان می‌زند روی ترمز سوار می‌شویم. از پشت شیشه‌ها حرکت مشایه پیداست. داهاتی‌های درونم با دشداشه های خیس دارند چنگ می‌اندازند روی خاک‌های آن طرف عمود هزار و سه و با قیافه‌های آفتاب سوخته، هی ابو علی ابوعلی می‌کنند.حال بُغضی‌شان اشکی شده... چهل دقیقه بعد چند تا آدم لِه و دو تا ملک وارفته توی شارع‌الحسین کربلا ایستاده اند.کوله‌هایمان را می‌گذاریم روی پیشخوانِ امانت‌داری ایرانیِ خیابان کربلا. مسیر بعدی«تَل» است. کی رویش می‌شود آنجا چیزی دستش بگیرد! حاج آقا سید مهدی میرباقری می‌گفت «سیدالشهدا هنوز در دایره بلاست!» راوی از قول عبدالله گفته بود« عقیله گفته به یک شرط همسرت می‌شوم! هرجا حسین رفت من هم باید بروم!» عقیله ایستاده بود داخل دایره بلا. پیشِ امام. آخرین بار زینبیه همدیگر را دیدیم.چند روز قبل از سقوط بشار. حالا برای دیدنش باید پا بگذارم به دایره بلا... تل شکل حرم است، بیشتر مستطیلِ بلا...توی پلی لیستم انگشت می‌گذارم روی صدای حاج محمود کریمی: «به سمت گودال از خیمه دویدم من شمر جلوتر بود ، دیر رسیدم من سر تو دعوا بود ناله کشیدم من سر تو رو بردن دیر رسیدم من» می چسبم به ضریحِ تَل و چشم می‌گردانم به آن‌طرفِ پنجره‌های سمت چپ. می‌خواهم ببینم توی دوری این فاصله تا قتلگاه وضوح اشیاء چقدر است... آن‌قدر هست که آدم یک دسته موی پریشان روی پیشانی امام ببیند! پیداست... ایستاده‌ام روی خط مقتل. آن‌جا که می‌رسد به فرازِ «والشمر جالس علی صدر الحسین». از اینجا همه چیز پیداست!گودال قتلگاه به اندازه هشتاد و پنج تُن بمب سنگر شکن عمیق است! عمامه یک طرف ، عبا یک طرف... سر تو دعوا بود! دیر رسیدم من..... 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻سیدعلی خامنه‌ای دست کوچکش را لحظه‌‌ی آخر دیدم. وقتی که از روی صورت آقا برداشت و گذاشت روی لب‌هایش. سلام نماز عشایم را داده بودم که شکار نگاهم شد. مادرِ باکمالاتش گفت: «سیدعلی خامنه‌ای!» رقیه خندید؛ دوتا چشم سیاه و موهای فرفری‌اش هم. چیزی توی دلم آب شد. قدیمی‌ها می‌گفتند قند است. لابد شیرین‌تر از قند ندیده بودند. وگرنه که آن لحظه هیچ قندی به شیرینیِ دیدن ذوق دختر عراقی نمی‌رسید. بچه‌ آفرین داشت و مادرش بیشتر. کربلایی بودند. آمده بودند مشایه که برگردند وطنشان، کربلا. مثل ما که آمده بودیم برگردیم وطنمان، کربلا. لنگه‌ی عکسِ روی کوله را داشتم؛ حضرت امام نشسته روی صندلی و حضرت آقا ایستاده بالای سرش. اول سفر که به هم‌سفرها تعارف راستکی کردم و گفتند برای کوله‌ی ما بزرگ است؛ گذاشتمش سرجایش. گفتم رزق هر کس باشد... رزق رقیه بود؛ دختر کربلاییِ چهار، پنج ساله. http://ble.ir/join/CKxjW3NNiN https://eitaa.com/r5roosta ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽ 📌هرطور حساب کنیم آخرش به این نتیجه می‌رسیم که همه‌مان «بچه محله امام رضاییم». همه‌مان یعنی همه ما ایرانی‌ها. حالا گیریم ساکن بوشهر باشیم، یا عجب‌شیر یا کرمان و رودبار مثلا. هرجای این جغرافیا که باشیم اهل امام رضاییم. اهل ایرانِ امام رضا (ع). برای همین است که شهادتش را یک جور دیگر زانو بغل می‌گیریم و ولادتش را یک جور دیگر شادی می‌کنیم. یک جورِ برخواسته از تجربه زیسته. حالا همین تجربه زیسته از امام رضا (ع)، مشهدش، حرمش، دوری و نزدیکی راهش و ... را بردارید و بنویسید و بیاورید دوشنبه دور هم بخوانیم. 📚 «محفل روایت‌خوانی» این هفته را اختصاص داده‌ایم به خواندن و شنیدن روایت‌هایی با موضوع «امام رضا (ع)». 📽پیشنهادِ دیدنی: فیلم «شب» ساخته رسول صدرعاملی را ببینید. سوژه‌ی خوبی برای موضوع این هفته است. https://cafevdo.zarebin.ir/video/d-mkt62/ 🗓️زمان: دوشنبه؛ ۳ شهریور ۱۴۰۴،ساعت ۱۶:۳۰ 📌مکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت. 📍نشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv 🌱حضور برای عموم آزاد است ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
revayat jang- gholami-02.mp3
زمان: حجم: 9M
📻﷽ 🔻روزنگار جنگ هنوز سفره پهن نشده باز هم سروصدای آسمان بلند می‌شود. امین با هیجان کنار پنجره می‌رود و تفاوت صدای پدافند و موشک را برایمان توضیح می‌دهد. من حواسم به کوکوهای توی ماهیتابه است که دارد جلز و ولز می‌کند. بعد از دو شب تکرار صداها، دیگر دلم قرص شده به پدافند. دکمه هود را روشن می‌کنم تا بوی سرخ‌کردنی کمتر توی خانه بپیچد. صدای بازی کردن حانیه توی گوشم می‌پیچد و دیگر صدای آسمان را نمی‌شنوم. ✍ 🎙 تولید شده در صدا و سیمای مرکز فارس ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻روزنگار جنگ روز پنجم/سه‌شنبه ۲۷ خرداد۱۴۰۴/شیراز برای هیئت دخترانه‌ی روستایمان کارگاه‌های تابستانه گذاشته‌ایم. هفت هشت تا هنری که دخترها دوستش دارند توی لیست هفتگی است. مرواریدبافی را خواهرم لیلا برداشته و تاج و ریسه را من. چند سالی می‌شود این کار را کنار گذاشته‌ام. روز جمعه که رژیم صهیونیستی به خاکمان تجاوز کرد به این فکر کردم که تکلیف کلاس‌ها چه می‌شود؟ لیلا گفت تاخیری نیندازیم. قرار شد وسایل را عمده از بازار بخریم تا ارزان‌تر شود. به راسته مسگرها نرسیده خاله راهش را جدا می‌کند. می‌خواهد سری به پارچه‌فروشی بزند. من و لیلا می‌رویم سمت خرازی‌ها. ساعت چهار و نیم عصر است و همه‌ی مغازه‌ها باز شده. به در کوچک مغازه آقای قوچی می‌رسیم. از چند تا پله‌ باریک پایین می‌رویم و توی مغازه‌ می‌گردیم. من برای چهار نفر دنبال سنگ و کریستال شماره شش و چهار،شانه و تل هستم، لیلا هم مرواریدهای شماره شش و هشت و منجوق‌های رنگی را برای ده نفر می‌خرد. نیم ساعت بعد برگه‌ی فاکتوری که زیر دست آقای قوچی هست تقریبا پر شده. با یک نایلون سفید و بزرگ از پله‌ها بالا می‌آییم. بقیه‌ی لوازمی که هنوز جلویش تیک نخورده را از آقای خداپرست می‌خریم. حانیه دختر کوچک خواهرم دوبار زنگ می‌زند و سفارش می‌کند برایش بستنی بخریم. با برادرش امین توی ماشین مانده است. با نایلون‌های توی دستمان از جلو مغازه‌هایی رد می‌شویم که بساطشان را تا نیم متر جلوتر از مغازه چیده‌اند. می‌رسیم به ماشین و امین از سوپری کنار خیابان بستنی لیوانی می‌خرد. لیوان‌های خالی‌شده و چوب بستنی را توی نایلون می‌اندازیم و راه می‌افتیم سمت انوری. جلو مغازه لوازم شمع‌سازی، یک جای پارک پیدا می‌شود. نیم ساعت بعد پلاستیک سنگین پارافین‌ و قالب‌ها را می‌گذارم صندوق عقب و راه ‌می‌افتیم سمت خانه. خاله ولیلا و بچه‌ها قبول می‌کنند شام را دور هم باشیم. هنوز سفره پهن نشده باز هم سروصدای آسمان بلند می‌شود. امین با هیجان کنار پنجره می‌رود و تفاوت صدای پدافند و موشک را برایمان توضیح می‌دهد. من حواسم به کوکوهای توی ماهیتابه است که دارد جلز و ولز می‌کند. بعد از دو شب تکرار صداها، دیگر دلم قرص شده به پدافند. دکمه هود را روشن می‌کنم تا بوی سرخ‌کردنی کمتر توی خانه بپیچد. صدای بازی کردن حانیه توی گوشم می‌پیچد و دیگر صدای آسمان را نمی‌شنوم. مهمان‌ها که می‌روند می‌نشینم برای تقسیم لوازم برای سه دختر نوجوانی که قرار است چهار پنجشنبه، دو ساعتی را کنارشان باشم. صدای آسمان دوباره بلند می‌شود و من دارم کریستال‌های اشکی را می‌شمارم. مروارید، شانه، تل و سیم فلزی را توی سه تا پلاستیک می‌ریزم و سهم خودم را توی ظرفهای کوچک پلاستیکی. ✍ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
-7958365581254582528_2451393373063.mp3
زمان: حجم: 7.8M
📻﷽ 🔻روزنگار جنگ در را که بلند می‌کنم کف‌ها ته‌نشین می‌شوند. یک قاشق نمک را بعد از چشیدن اضافه می‌کنم. خوشمزه‌تر از همیشه شده، نه ترش و نه شیرین. کارشناس برنامه‌ دارد تفاوت مسیر حرکت موشک‌های کروز و هایپرسونیک را توی تصویر نشان می‌دهد. مسیر هلالی و قابل پیش‌بینی برای کروز است و مسیر غیر قابل پیش‌بینی که مرتب بالا و پایین و چپ و راست می‌شود هایپرسونیک! صدای ستاره‌باران آسمان را می‌شنوم. با قاشقِ توی دستم مواد را مثل مسیرهای کروز و هایپرسونیک پهن می‌کنم توی سینی و آخر کار با دل‌انگشتم می‌کشم توی قابلمه. طعم ملسی شده، نه ترش و نه شیرین. ✍ 🎙 تولیدشده در صدا و سیمای مرکز فارس ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻روزنگار جنگ روز ششم/چهارشنبه ۲۸ خرداد۱۴۰۴/شیراز آلوچه‌ی قرمز و ترش شمالی که هفته‌ی قبل خریدیم را با زردآلوی زرد و شکرپاره شیرازی می‌ریزم توی قابلمه. فکر می‌کنم همان ترکیبی بشود که دوستش دارم. شعله‌ را کم می‌کنم و پشت میز می‌نشینم تا سیم‌های نقره‌ای برش زده را از توی کریستال‌ها رد کنم. باید وسایل را برای کلاس فردا آماده کنم. یک ربع از نشستنم پای کار گذشته و اگر بوی لواشک توی هوا نمی‌چرخید، حتما اثرانگشت سبابه و شصتم محو می‌شد. نگهداشتن کریستال‌های کوچک با دو انگشت و پیچیدن همزمان سیم‌های نقره‌ای با دو انگشت دیگر شاید به ظاهر راحت باشد اما تکرار این کار سر انگشت‌ها را پوست پوست و متورم می‌کند. در قابلمه روی اجاق‌گاز بالا آمده و دورش قرمز شده. در را که بلند می‌کنم کف‌ها ته‌نشین می‌شوند. یک قاشق نمک را بعد از چشیدن اضافه می‌کنم. خوشمزه‌تر از همیشه شده، نه ترش و نه شیرین. مواد پخته شده را می‌ریزم توی سبد تا سرد شود و دوباره می‌روم پای‌کار. کارشناس برنامه‌ دارد تفاوت مسیر حرکت موشک‌های کروز و هایپرسونیک را توی تصویر نشان می‌دهد. مسیر هلالی و قابل پیش‌بینی برای کروز است و مسیر غیر قابل پیش‌بینی که مرتب بالا و پایین و چپ و راست می‌شود هایپرسونیک! تا دیروز دستاوردم تشخیص صدایشان بود حالا مسیر حرکتشان هم اضافه شده است. آخر شب وقتی دارم مواد سرد شده لواشک را توی سینی پهن می‌کنم، صدای ستاره‌باران آسمان را می‌شنوم. با قاشقِ توی دستم مواد را مثل مسیرهای کروز و هایپرسونیک پهن می‌کنم توی سینی و آخر کار با دل‌انگشتم می‌کشم توی قابلمه. طعم ملسی شده، نه ترش و نه شیرین. ✍ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
1877690168692317952_60185299940816.mp3
زمان: حجم: 10.1M
﷽ 📻 🔻روزنگار جنگ ویترین‌ها بدجور چشممان را گرفته بود. غافل از اینکه فروشنده‌ی مغازه‌ْ بغلی، جدای از دولاپهنا حساب کردن، پول سرامیک جلوی در و هوایی که نفس می‌کشد را هم به ریشمان می‌بندد. مقیاس بزرگتر قصه‌ی ما و خریدهایمان، رسانه است. رادیو_ تلویزیون خوب است، منصفانه حساب می‌کند. قدیمی‌است اما اساس و چارچوبش روی صداقت چفت و بست شده. چشم آدم‌های امروز اما پی ویترین‌های رنگی رنگیست. نفس مسوّله‌شان جلوه‌های صوتی و تصویری می‌خواهد. ✍ 🎙 تولید شده در صدا و سیمای مرکز فارس ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻روزنگار جنگ روز ششم/چهارشنبه ۲۸ خرداد۱۴۰۴ مغازه‌ی پیرمرد چرک و کثیف نبود، فقط چیدمان امروزی نداشت. هشتِ صبح روی قفل آویز قدیمی کلید می‌انداخت؛ کرکره‌ی رنگ پریده را می‌داد بالا، دم اذان ظهر دکانش را می‌بست و می‌رفت. عصرها هم دوسه ساعتی قبل از غروب کاسبی می‌کرد و «یاعلی» می‌گفت برای مسجد حضرت ابالفضل(ع)، ته خیابان. ما نسل جدیدها عادت کرده‌ایم به مغازه‌های شیک و مانکنی که نورافکن‌ها برق پارچه‌ی روی تنش را چند برابر‌ بهتر از واقعیت نشانمان بدهد. مگر اینکه همان پیرمردِ پارچه فروش را از قبل بشناسیم و خبر داشته باشیم آدم منصفی است. صداقت دارد. ته‌توهای دکانش هم چندتایی طاقه‌ی مد روز و جوان‌پسند پیدا کنیم که همراه بارِ آخرش آمده باشد. بی‌بی جان همیشه از همین جا خرید می‌کرد، مادر و خاله‌ها هم. من و دخترخاله‌ها گاه‌گاهی. دلمان پارچه‌های تازه می‌خواست. ویترین‌ها بدجور چشممان را گرفته بود. غافل از اینکه فروشنده‌ی مغازه‌ْ بغلی، جدای از دولاپهنا حساب کردن، پول سرامیک جلوی در و هوایی که نفس می‌کشد را هم به ریشمان می‌بندد. مقیاس بزرگتر قصه‌ی ما و خریدهایمان، رسانه است. رادیو_ تلویزیون خوب است، منصفانه حساب می‌کند. قدیمی‌است اما اساس و چارچوبش روی صداقت چفت و بست شده. چشم آدم‌های امروز اما پی ویترین‌های رنگی رنگیست. نفس مسوّله‌شان جلوه‌های صوتی و تصویری می‌خواهد. گوشه‌ی سقف صدا و سیما که آوار شد، چشم امیدمان به موشک‌های وطنی بود برای خراب کردن شبکه‌های رژیم روی سرشان. خبر ترکاندن یگان ۸۲٠٠ که رسید؛ دفترچه‌ام را برداشتم و مطالب آقای«ک» را مرور کردم. یگانی که ستون فقرات رژیم بود و فناوری‌های جاسوسی‌ و هوش مصنوعی‌اش به‌روزترین. وظیفه‌ی اصلی که روی گُرده‌اش گذاشته بودند، تولید محتوا بود. نوشته بودم در تولید محتوا سه تا گزینه را باید در نظر بگیریم؛ هویت ملی، فرهنگ ملی و تمدّن کهن. خنده‌دار است، از آن خنده‌های تلخ. هشتاد سال است، کمتر از هشت میلیون انسان‌نمای بی‌ملیت و بی فرهنگ و بی تمدن، دور هم جمع شده اند برای تولید هویت و فرهنگ ملی برای ما. مایی که تمدن و هویت هزاران ساله‌مان چشم دنیا را کور کرده. تعدادی زودباور، گولِ چراغهای جادو و ویترین شیشه ای ۸۲٠٠ را خوردند و پشت کردند به مغازه‌ی باصفای خودمان. البته که چوبش را هم خوردند. آنوری‌ها هم به گفته‌ی پیرِ انقلاب نتوانستند هیچ غلطی بکنند. طوفان‌الاقصی آمد و کمر یگانشان را بدجور شکست. حالا هم وعده‌ی صادق ۳ با موج‌های سونامی‌وار از بیخ و بن می‌شوید و می‌بردشان. یک ویترین شکسته و درب و داغان برایشان مانده و آبروی ریخته‌ای که از اول هم نداشتند. مغازه‌ی پیرمرد به پسرش رسید. مامان و خاله‌ها هنوز هم مشتری پر و پا قرصش هستند. امروزی‌ها هم دورهایشان را زدند و برگشتند به جایی که باید باشند. http://ble.ir/join/CKxjW3NNiN https://eitaa.com/r5roosta ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar