﷽
#امام_رضا
🔻آدمهای حرم
هوا سرد است و سوز دارد. بچهها را گذاشتهایم خانه بمانند و خودمان آمدهایم حرم. یک جای گرم بین صحن آزادی و مسجد گوهرشاد پیداکردهایم و نشستهایم به خواندن زیارتنامه. از دور صدای پر سوز و گدازی ندبه میخواند و مردم "واجعل الصلاتنا به مقبوله " را بلند "آمین" میدهند.
صدایی توجهم را جلب میکند.
مرد بیست و چند سالهای با لحن غمگین برای ۱۰ ، ۱۲ تا پسر نوجوانی که دورش حلقه زدهاند، از زیارت وداع میگوید و بغض پسرها یکی در میان میشکند.
هرچند که در جای جای حرم نوشتهاند که متوجه تقدس فضا باشید؛ اما من حواسم پرت آدمها میشود.
اصلا مگر زیارت غیر از این است؛ دیدن آدمهایی که عشق به امام آنها را اینجا کشانده!
آدمهایی که هر کدام حاجتی، دلِ گرفتهای، قلب شکستهای دارند یا شاید هم نذری که برآورده شده و آمدهاند تا ادایش کنند.
کنارم، خادم قد بلند و چهار شانهای با کت بلند سورمهای و چوب پر سبز ایستاده. محترمانه زائران را راهنمایی میکند. در جواب "حاج آقا از کجا برم که برسم به ضریح؟" هر بار با حوصله میگوید "از ورودیِ سمتِ چپِ صحنِ آزادی، تشریف ببرید زیارت."
چهرهاش چقدر آشناست. توی مغزم جرقه میزند، دکتر فرهاد رهبر، رئیس سابق دانشگاه تهران!
در این لباس، چقدر شبیه بقیه خدام حرم است.
دقت که میکنم نگاه پیرزنی که چادر رنگی پوشیده و دستهای چروکیدهاش میلرزد و ویلچرش را به زحمت روی فرشها حرکت میدهند هم، شبیه زن جوان بارداریست که دست همسرش را گرفته، تندتند حرف میزند و لخلخ کنان و نفسنفس زنان راه میرود.
یا پسر جوانی که سر روی پایش گذاشته و شانههایش میلرزد، درست عین پدر ۶۰، ۷۰ سالهایست که دارد آرام اشک میریزد و دوربین گوشی را به سمت حرم گرفته و از آن طرف خط صدای نالههای زنی را میتوان شنید.
اطرافم را که نگاه میکنم، شوکه میشوم. اینجا انگار همه آدمها مثل همند!
در چهرههایشان حس دارند؛ امید، غم، دلخوری، شوق، شعف!
و این شاید معجزه حضور امام است؛
آدمها را شبیه هم میکند و کنار هم قرار میدهد. بیدار میکند دل هایی که مرده بودند و تَر میکند چشمهایی را که حس نداشتند.
اینجا، در حرم امام رضا آدمها همه فقط زائرند.
✍ #زهرا_ذوالمجد
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
#امام_رضا
🔻 ششماهبعد
دستمال نمدار را روی شکم و رانش که میکشیدم بوی شاطره و کاسنی بلند میشد. انگار روغن توی ماهیتابه داغ ریخته باشی و بویش بلند شود.
گوشی ویرهای داد و روشن و خاموش شد. پیامک داداش ابراهیم بود. هنوز دستهایم میلرزید. حالم جا نیامده بود. هنوز توی شوک بودم.
_ آبجی ما فردا ساعت یک بلیط اتوبوس داریم. داریم چمدونها رو میبندیم. هنوز تصمیم نگرفتی میآی یا نه؟ زود بگو تا لحظهی آخری برات بلیط بگیرم. دوباره گوشی در دستم ویرهی دیگری داد تماس را وصل کردم. نه سلامی نه علیکی.
_ همش تقصیر توئه. تو انقدر لوسش کردی. تو بهش زیاد رو دادی. هرچی هم میآم بهش بگم چشم و ابرو میآی که بچهست. نمیدونه. گناه داره. بچههای این دوره زمونه دیگه بچه نیستن آدم رو میبرن لب چشمه، تشنه برمیگردونن. اگه لوسش نکرده بودی که بالای هیچ و پوچ ظهر روز تاسوعا ول نمیکرد خونه رو سر از خونه بابام اینا دربیاره. تازه، آقا ماشین هم گرفته. پسرهی کم عقل. نگفت میدزدن می برنش.
بیچاره! به فکر خودت باش. صبح تا شب چسبیدی به این بچهها. نه درست میخوری نه درست میخوابی. جایی هم نمیری که به اینها بد نگذره.
حالم آنقدر بد بود که نمیخواستم حتی کلمه جوابش را بدهم. بیخوابی و خستگی دو سه روزه تب بچه از یکطرف، رفتن بی خبر طفل گریزپا از خانه و سر درآوردنش از آن طرف شهر از طرف دیگر، تمام سیستم روح و روان و جسمم را به هم دوخته بود.
مجدد صدایش از پشت گوشی بلند شد.
_ این بچه رو من درست و حسابی باید ادب کنم که بگه توبه. داداشت اینا کی برمیگردن مشهد؟ چرا باهاشون نمیری؟ مگه نمیگی هر روز میگه بیا با ما بریم مشهد. الان بهترین فرصته. این پسرهام نیست که اذیتت کنه. خودت و بچه دوتایی برین. من دارم برای خودت میگم. حالا بشین تو خونه غصه از خونه بیخبر رفتنش رو هم بخور.فکر میکنی الان داره به اون بد میگذره؟
دوباره دستمال را در کاسه آب و عرق کاسنی و شاطره فروکردم و چلاندم و روی بدنش کشیدم . نشخوارهای فکریام تمامی که نداشت.
_ چطور جرئت کرده تو خیابون تک و تنها؟ _چطور جرئت کرده ماشین بگیره؟
_ آدرسو از کجا بلد بوده؟
_ چرا تبش پایین نمیاد؟
_ کاش الان یه بشقاب غذا اینجا بود. از دیشب تا حالا چیزی دهنم نذاشتم.
_ خوش به حال ابراهیم اینا خونشون مشهده.
_ کاش شرایطم بهتر بود باهاشون می رفتم. مشهد
_کاش بچه تب نداشت .
آنشب هم من و هم بچه هر دو در تب سوختیم. او در تب دندان من در تب شوک کاری که طفل گریزپا کرده بود. او حالا در خانه مادربزرگش به خیال خودش کیف میکرد و آزاد و رها بود و رفته بود تا چند روز راحت و آسوده باشد ولی خبر از دل مادرش نداشت.
صبح حدود ساعت یازده داداش ابراهیم پیام داد.
_آبجی من دو ساعت دیگه ترمینالم نیومدی بریمها.
_داداش بچه تب داره محمدحسینم رفته خونه عزیزش.
خودم از کم خوابی دوتا تبخال آباد زدم. انشاالله یه وقت دیگه.
گوشی را کنار گذاشتم و زدم زیر گریه. توی هال روی دیوار دست کشیدم روی قاب فرش حرم و هقهق کردم. بعدش خودم را مشغول کارها کردم. ساعت حدود دوازده بود. یک آن اختیار از کف دادم حال خودم را نمیدانستم دویدم چمدان صورتی را از لباسهای زمستانه خالی کردم و تند تند مشتی از لباسهای بچه و خودم را چپاندم داخلش. چی گذاشتم چی نگذاشتم را یادم نمیآید. چون همان موقع هم بیاراده این کار را انجام میدادم.
اسنپ گرفتم. کلید را چپاندم یک گوشه از کوچه تا اگر رفتنی شدم آدرسش را بدهم به همسرم. بچهی نیمه تبدار را بغل زدم و خودم و چمدان را هل دادم داخل اسنپ. از مرد اسنپی خواهش کردم بگازان که اتوبوس رفت. به خودم گفتم زن حسابی کدوم اتوبوس؟ تو که بلیط نگرفتی. به کسی هم خبر ندادی حالا کجا با این عجله. باز جواب خودم را دادم که اگر طلبیده باشد میروم نطلبیده باشد برمیگردم خانه.
جلو ترمینال کاراندیش دوباره خودم و بچه تبدار و چمدان را از اسنپ پایین انداختم و کشانکشان و پرسانپرسان در ظل آفتاب تیرماه رساندم به جایگاه اتوبوس مشهد. روی نیمکت نشسته بودم که ابراهیم و مریم از راه رسیدند. دو قدمیام ایستادند. ابراهیم از آن تک خندههای حاصل از تعجبش کرد و گفت:
_ آبجی انگار جلوتر از ما اومدی؟
کو محمدحسین؟
_رفته مسافرت خونه عزیزش. منم بدون اون میرم مسافرت. بعد هم ابروهایم را طوری بالا دادم که مشخص بود ماجرایی پشت این حرفم پنهان شده. داداش رفت سمت راننده و چک و چانه زد برای بلیت. راننده گفت:
_کاکوو مال مسافره قراره بیاد نمی تونم بدم شمو.
به خودم نهیب زدم _ناراحت نشیا تو با همین فرض اومدی که بلیت گیرت نمیاد. بی هیچ بلند شدی اومدی ترمینال. توقع نداشته باش بلیت بذارن تو طبق تقدیمت کنن.
اتوبوس تکمیل شد.فقط یک صندلی خالی مانده بود که قرار بود دروازه قرآن پر شود.
مریم و ابراهیم را بوسیدم.اتوبوس راه افتاد. رفت که رفت.
دخترک تبدار را بغل کردم. کوله را انداختم پشتم و چمدان صورتی را پشت سرم کشیدم. زیر سایهبان آبی ترمینال کاراندیش زدم زیر گریه .عینک آفتابیام نمیگذاشت کسی از حال چشمهای آتشگرفتهام خبردار شود.
گفتم: امامرضا با دل امیدی اومدم ترمینال. ناامید برگشتم. عیب نداره حتما دلت نمیخواد بیام زیارتت.
راننده اسنپی که گرفته بودم زن بود. خوب بود. میتوانستم از ترمینال تا خود خانه هق بزنم .الحمدالله دلیل هم کم نداشتم.
پنج دقیقهای توی مسیر بودم که ابراهیم زنگ زد
_آبجی کجایی؟
_ تو اسنپ به طرف خونه .
_ناراحتی؟
_ اشکال نداره داداش من که بلیت نگرفته بودم اللهیاری اومده بودم ترمینال.
_ ببین آبجی به رانندهات بگو بیارتت دروازه قرآن صندلی خالی داریم.
هیجان کلامش گر انداخت به جانم. شوری اشکهای گونهام شده بود سبزه زار لبخند. بقیهی گریهام را گذاشتم برای حرم و امام رضا.
تغییر مسیر دادیم و رفتیم دروازه قرآن. اتوبوس بالاتر از دروازه قرآن بعد از پلیس راه کنار گرفته بود. یک صندلی که چه عرض کنم. چهار تا صندلی خالی بود. زن جوان با دو بچهاش به خاطر اینکه پدر خانواده لحظهی آخر نتوانسته بود مرخصی بگیرد یا حالا چطور شده بود سفرشان را کنسل کرده بودند و پیاده شده بودند. من و بچه که حالا تبش کمتر شده بود روی چهار صندلی آزاد و رها تا خود مشهد کیف کردیم و راننده فقط پول یکیاش را حساب گرفته بود.
سیزده روز تمام مشهد ماندم.چه ماندنی.
شب آخر با ابراهیم و مریم رفتیم صحن انقلاب .آنها بچه را نگه داشتند تا من آخرین زیارتم را به سرانجام برسانم. نیم ساعتی رفتن و برگشتنم طول کشید. وقتی آمدم بچه را بغل کنم مریم گفت:
_ اووووووووهه خودتو کشتی دختر. اینقدر زار زدی که از چشم و دماغت، حالت معلومه. دوباره میای. سفر آخرت که نیست.
بچه را ازش گرفتم و گفتم ماجرا چیز دیگهایه بشین تا برات تعریف کنم.
پارسال بچه هنوز چله نشده بود.همه میگفتن نرید اذیت میشید. منم نمیتونستم به امام رضا که طلبیده بود نه بگم. از بسم الله سفر گفت بگیر که اومدم.
تو جاده نگم چی بهمون گذشت. محل اقامتمون هم که خیلی دور بود. گرمای تیرماه هم مشخصه با بچه چله که زردیش هنوز برطرف نشده نمیشه بزنی بیرون. دو هفته تمام مشهد بودیم خدا شاهده فقط دوتا دونه نماز تو حرم به جماعت خوندم. همش تو دستشویی بودیم. بخاطر زردی دائم پس میداد.
_آره یادمه محمدحسینم که همون اول مسموم شد.
_مسموم نه. گرما زده شده بود. بعدش هم باباش. بعد هم خودم .
یعنی از این پونزده روز من پام میرسید تو حرم یا دنبال سرویس بهداشتی برای بچهها بودم یا تو خونه، مریضداری میکردم.
_اونم تو.که میشناسمت اومدی حرم باید همش جات تو حرم باشه.
دیگه گفتم امامرضا انگار این زیارت مال من نیست. من خادم زائراتم . روز آخری موقع وداع رو به گنبد گریهام گرفت گفتم:
_امامرضا من این زیارت رو قبول ندارم. این زیارت نشد زیارت دلخواهم. خادم زائرات بودم بیشتر. شش ماه دیگه خادمتو تک و تنها، نهایت با همین بچه، بی مزاحم بطلب. پولشم همین الان بگم ندارم. جای خواب امن و امان، خورد و خوراک راحت و آسوده که من زحمت نکشم، رفت و آمد بی دردسر، خلاصه هر گلی زدی به سر خودت زدی_.
بچه داشت از شیشهاش آب میخورد و مریم شیشه را برایش گرفته بود.
حالا الان که رفته بودم برای آخرین بار زیارت، امام رضا یهو یادم آورد.
مریم! دقیقا روزی که با شما اومدم مشهد، شش ماه از سفر قبلیم میگذشت.
راحت اومدم. جای اسکانم خونهی شما امن و امان. خورد و خوراکم بی دردسر. دو هفته تمام جام تو حرم بود. بی زحمت بیمزاحم. تمام رواقها و دالانها و صحنهای حرم و گشتم و نشستم و نفس کشیدم .
مریم با انگشت اشارهاش با بچه لی لی لی لی حوزک بازی می کرد.
_ حرفت تموم شد؟
_ آره .
_حالا خبر تکمیلی بهت بدم. دیشب داداشت بلیط اتوبوس فردات رو کنسل کرده به جاش برات بلیط هوایی گرفته.
بچه از بغلم کنده شده و تاتی تاتی رفت تا یکی دو متر آن طرف تر.
با تعجب به مریم گفتم: برای چی همچین کاری کرده؟
ابراهیم با سه تا لیوان آب از سقاخانه به سمتمان آمد. بلند شدم. دو تا از لیوانها را گرفتم و گفتم:
_داداش بلیط اتوبوسو چرا لغو کردی.
لیوان را تا نصفه بالا کشید و گفت: چرا داره؟ تو دست تنها یک روز تمام چطور میتونی تو اتوبوس یه بچه رو ضبط و ربط کنی؟ اگر هم دیدی با اتوبوس اومدی چون اولا مریم کارت ملیش جاگذاشته بود نشد هوایی برگردیم.دوما ما پیشت بودیم.
پروازم ساعت هفت صبح بود. ابراهیم و خانمش هرکاری کردند نتوانستند راضیام کنند به خانه برگردم. گفتم مینشینم تا صبح ور دل امامرضا و نفس میکشم.
بچه را خواباندم. تا خود صبح بیآنکه ثانیهای خواب حوالی من و چشمهایم آفتابی شود در حرم چشم گرداندم. کاشیها، آجرها، رواقها را بوسیدم و بوییدم و بغل کردم. سمت روضهی منوره نزدیکیهای لوستر سبز نزدیکیهای ضریح گوشهای دنج پیدا کردم و بچه را خواباندم و نشستم به آخرین زیارتنامه خواندن و باز بوییدن و بوسیدن و شنیدن. آخرین نگاههایم را به ضریح به لوستر، به مردم، به در و دیوار دوختم و گفتم:
_آقاجان سنگ تمام گذاشتی. بهتر از این سفر نداشتم در عمرم. قربان کرمت بروم ششماه دیگر هم میشود بیایم؟ دلم از همین حالا تنگ شده.
نمیدانم این ششماه چه حکمتی داشت که افتاده بود روی زبانم.
سر دل استراحت بیاذیت و دغدغه، ساعت ده شیراز بودم.آن طفل گریزپا و نادم هم آمده بود استقبالم فرودگاه. درس عبرتی شد برایش که دیگر خانه و کاشانه را رها نکند و بزند به دل جعده.
ششماه بعدش شد دقیقا اواخر دی ماه گذشته که باز هم آقا دقیقهی نودی طلبید آن هم چه طلبیدنی. من از شیراز رفتم با بچهها و خواهرم از بندر آمد با دخترش. ابراهیم نگذاشت برویم خانه بگیریم. به زور بردمان خانهاش. من و فرزانه و ابراهیم شدیم همان سه تفنگدار و یا به عبارتی سه کلهپوک دوران جوانی و مجردی که پای هم میافتادیم به حرف زدن و گفتن و خندیدن و بحثهای علمی و منطقی بیپایان تا خود صبح.
آن طفل گریز پا به جبران نیامدنش در سفر شش ماه قبل، با دخترخالهاش خاک تمام صحنهای حرم را به توبره و رس خادمان حرم را کشید.
✍ #فاطمه_زیرکفرد
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#امام_رضا
🔻اینجا که من نشستهام
صدای زنگ ساعت هر پانزده دقیقه یکبار یادم میاندازد کجا نشستهام. سایبانهای سفید بالای سرم هوا را خنکتر کرده است. نور از لابهلای آن به فرشها میرسد و ردیف گلهای قرمز رویش پررنگتر میشوند. کاشیهای طلای رو به رو، خودشان را با کتیبههای مشکی زینت دادهاند.
این جا که من نشستهام چشمها و انگشتها با هم نوشتههای عربی را دنبال میکنند و صفحههای کاغذ یکی یکی ورق میخورند. یکی سر روی تربت گذاشته و یکی روی چهارپایه نشسته است. دخترکی روی زانوی مادرش خوابیده و پسرکی شیشهی پر از شیرش را میمکد. این جا که من نشستهام کسی تشنه نیست، سقاخانه پشت سرم هست.
سمت چپ جمعیتی از خانمها ایستادهاند. نیم ساعتی میشود زیر آفتاب به صف شدهاند. نگاهشان به دیوار روبه رو دوخته شده است. دستهایشان که به پنجره فولادی میرسد گره دلهایشان هم باز میشود.
اینجا که من نشستهام پر است از جای نشستن که خالی نمیشود.
دستهها میآیند و میروند. هر چند دقیقه یکبار از پشت سر صدای مرثیه خوانی به گوشم میرسد:
"کربلای ما اینجاست، نینوای ما اینجاست"
اینجا، همینجا که من نشستهام، صحن انقلاب؛
امام رئوف مثل همیشه میزبان زائران جد بزرگوارشان شدهاند در روز اربعین.
✍ #زهرا_غلامی
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
#امام_رضا
🔻 همسایه امام رئوف
دو بار آمده بودم رواق حاتمخوانی، سمت چپ جلو حجرهای نشسته بودم و خبر نداشتم قبر حاجآقا همین چند قدم بالاتر است. همان گوشهای که همیشه میایستاده تا اول دلش رضوی شود و بعد قدم به سمت ضریح بردارد.
بار بعدی که میروم حرم پرس و جو میکنم از قبر حاجآقا؟ از صحنهای بزرگ و رواقهای زیرزمینی رد میشوم تا آخر سر میرسم همینجا که دوبارِ قبل خیلی راحت و بدون پرسیدن از مسیر کوتاهتری آمده بودم. چند قدم جلو میروم و از کنار شکاف در چوبی دستهای مردانهای را میبینم. دستهایی که روی سنگ مرمر کشیده میشوند و سرهایی که به احترام زمین را بوسه میزنند. بالای قبر پر و خالی میشود. همهی عمر حاجآقا لحظهای مردم را تنها نگذاشته و حالا مردم یک لحظه او را تنها نمیگذارند. یک قدم عقب میروم و مینشینم روی زمین. نشانی از اسم و رسم سید را روی سنگهای مرمرِ سمت خانمها هم میبینم. یکی مثل همان که طرف مردانه است. هر دو نشان، پایین یک ستون هستند. با خطی خوش و رنگی سبز نوشته شده: شهید آیتالله حاج سید ابراهیم رئیسی. نشستهام روی فرشهای فیروزهای حرم کنار سنگ قبر هشتمین رئیسجمهور جمهوری اسلامی ایران که حالا همنشین شده با فرشها و پذیرای گرد پای زائرهاست.
موقع برگشت رو به ضریح میایستم تا سلام بدهم. چشمم میافتد به عکس حاجآقا که در بین آئینههای رواق حاتمخوانی نقش بسته، انگار ایستاده و دارد زائرها را بدرقه میکند. او حتی بعد از رفتنش هم خوب بلد است مردمداری کند.
طراز و آیین بگرفت این بلند مقام
شگفت ز عکس فروغُ این آیین نیست
✍ #زهرا_غلامی
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#امام_رضا
🔻آسان
باز هم برگزیدگی ادبی دیگر اما؛ این بار باید کوله سفر را میبستم برای مشهدالرضا آن هم در سردترین فصل سال.
پشت تلفن به رابط همشهری برنامه که اصلا نمی شناختمش گفتم:« پونزده ساله مشهد نیومدم اما سفر زمینی هم بخصوص از نوع اتوبوسیش فعلا برام مقدور نیست».
جواب داد:« خانم فلانی، این سفر هواییه، گویا طلبیده شدید شدید...».
« اصلا مشهد رو بلد نیستم».
« نگران نباشید، یکی از بچههای دانشگاه شیراز دربست در خدمتتونه. با شما در ارتباطه تا رسیدن به مشهد و اسکان و چند روزی که درخدمتتون هستیم .شمارشو میفرستم خدمتتون».
ارزان ترین بلیط را گرفتم تا دچار عذاب وجدان نشوم. اما همین دچار نشدن به عذاب وجدان باعث شد صبح زود، زودتر از همه برسم و محل اسکان من را نپذیرد. هرچه گفتم :«سرد است، خسته هستم، مهمان شما هستم و اِل است و بل است» آب در هاون کوبیدن بود. کم کم داشتم خستهتر میشدم و میگرن از فرط بیخوابی و خستگی میرفت که به سرم بزند و چند روز گرفتارم کند که، یادم افتاد به شماره آن مامور درخدمت! از من تماس گرفتن و از شمارهای که نمیشناختم جواب ندادن. به ناچار با رابط تماس گرفتم. بعد از ساعتی معطلی بالاخره؛ متصدی ورودی هتل لیست مربوطه را یافت و اجازه داد لنگ لنگان و چمدان کشان، قِر قِر قِر، به ساختمان هتل که کلی از در ورودی فاصله داشت اتاق چند تخته در طبقه دوم و تختم برسم. وسایلم را جادادم که تا وقت نهار استراحتکی داشته باشم. روی تخت دراز کشیدم اما، خواب از
چشمانم گریخته بود. کلافه سفر بودم. پس، راهی شهر بزرگ شلوغ پر ترافیک مشهد شدم. ماشینگرفتم اما؛ آنقدر پشت ترافیک ماندم که تحملم نم کشید و پیاده شدم. سوز سرمای مشهد استخوان سوز بود. صورت و دستهایم از سرما میسوخت. هنوز از هتل زیاد دور نشده بودم. ترجیح دادم برای اولین زیارت منتظر بقیه برگزیدههای کشوری و مسولین برگزاری فراخوان شوم.
صبح زود اتوبوسی قدیمی جلوی درب هتل دودش تر و تر کنان به هوا بود. تمام صندلیها پر بود از زنان و مردانی که برای اولین بار آنها را میدیدم. با خودم گفتم« بهتر، صندلی های آخری که روی موتور اتوبوسه اگه نرمتر نباشه؛ حتما گرمتره».
بعد از ساعتی چرخیدن در خیابانهای بازهم پرترافیک شهر همیشه بیدار مشهد،
اتوبوس مقابل خیابانی منتهی به حرم نگه داشت. با راهنمایی همراهان از درب ورودی مخصوص همایشها وارد شدیم بی آنکه به زیارت برویم. به محض ورود به شهر بزرگ زیر زمینی، افتتاحیه برنامه آغاز و پشت بندش جلسات قرائت آثار راهیافته و صحبت روی آنها توسط صاحبان فن.
جلسههای متنوع پشت جلسه و در نهایت فرصتی اندک برای نهار.
نماز ظهر در محل همایشها خواندهشد اما؛ وقت مغرب که عطر اذان همه جا پیچید راهی حرم شدم.
مساحت زیادی را در زیر زمین و سپس پارکینگ متصل به آن طی کردم بعد با پله برقیها خودم را به سطح زمین رساندم، موج سرد هوا خورد توی صورتم، چشمهایم را سوزاند. دستانم گر گرفتند و میان لرزیدنهایم همان کنار پله برقیها مات به گنبد بزرگ طلایی خیره خیره چشم دوختم. صحن پر از انوار سبز و زرد، گلدسته و گنبد فیروزهای، زوار مرد و زن پیر و جوان و بچه و عصا بدست و خدام فرم پوش و ماشینهای شارژی کم سرعت حمل زائر و ویلچری در رفت و آمد بود. خیره شدنم آنقدر طول کشید که وقتی به خودم آمدم
به ساعت گوشی نگاه کردم، فرصت زیارت از دست رفته بود. همانجا قامت بستم و در حالی که دندانهایم به هم می خورد نماز خواندم . از بدقولی و بی نظمی خاطره خوبی نداشتم، به سرعت به شهر زیرزمینی همایشها برگشته تا به موقع در جلسه بعدی حاضر باشم، به امید اولین فرصت استخوان سبک کن این سفر، برای دیداری به وسعت پانزده سال.
✍ #هما_ایرانپور
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#امام_رضا
🔻 چیزی بین «خدا قوت» و «زیارت قبول»
مادری تمام تصوراتم را از «همه چیز» به هم ریخت. نمیگویم این، خوب است یا بد؛ میگویم مادریست، همین.
و این «همه چیز»، زیارت را هم شامل شد وقتی برای اولین بار با ریحان رفتیم مشهدالرضا.
به هم ریختن تمام تصورات از زیارت یعنی چیزی مثل «جانمامــــان» گفتن برای یازدهمین بار وسط سلام دادن. مثل کشمکش برای نگه داشتن کتاب زیارتنامه و نماز فرادا خواندن وسط جماعت و حواسم باشد مهر مردم را بر ندارد.
یا مثلا ۵بار از ۴۰پله رواق دارالحجه بالا رفتن برای سرسرهبازی توی مسیر ویلچر و دیدن بچههایی که پشت سر ریحان -و به تبعیتش- توی آن مسیر دارند غلت میخورند! و خب خودمانیم، مامانهایشان حق داشتند به من چشمغره بروند.
به هم ریختن تصورات از زیارت، یعنی چیزی مثل دنبالبازی برای پوشیدن کفش توی صحن و آببازی کنار حوض موقع اذان و خیــــــلی نامحسوس مراقب باشی کار تعامل ریحان با نینیهای دیگر به جاهای باریک نکشد.
یعنی چیزی مثل تقسیم زمانهای زیارت با ابوریحان و از دست دادن بینالطلوعینهای پرنور و آخرشبهای دلبرانه حرم.
یعنی «خدا قوت» شنیدن به جای «زیارت قبول» و «ای وای روز آخره و من هنوز تویحرم نرفتهم و ضریح رو ندیدهم»!
و اوج به هم ریختن تصوارتم از زیارتِ بعد از مادری، آن ۱۰دقیقه کذایی بود؛ وقتی تازه رسیده بودم حرم و ابوریحان زنگ زد که ریحان -بیموقع- بیدار شده و من، پایم بین صحن پیامبر (ص) و رواق امام (ره) مردد ماند و مجبور شدم ۱٠ دقیقه پای تلفن لالایی بخوانم تا دخترک بخوابد.
باز هم میگویم که این وضعیت، نه خوب است و نه بد. فقط مرحلهایست از مراحل زندگی و رشد و خب، کمی دشوار. و من، سختی این مدل زیارت را دوست داشتم، نمیگویم زیـــــاد، اما دوست داشتم.
✍ #فاطمه_افضلی
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#امام_رضا
🔻 سفر زیارتی مشهد
نذر کرده بودم، وقتی میروم به پابوسش آن انگشتری راکه خیلی دوستش دارم را توی حرم بیندازم.
سالها گذشت وآقا دعوت نکرد.ولایق زیارتش نشدم.
زبان به گلایهام باز شد. «تو مثلا امام من هستی؟ من روی لطف وکرمت حساب باز کرده ام» .
هر تولد ،هر شهادتش ،را با اشک و آه وحسرت دیدار وزیارت آقا دعا میخواندم خواهش وتمناهایم تمام نمیشد.
مجردی به پایان رسید و پا به خانهی بخت گذاشتم .
قسمتی از مهریه را یک سفر زیارتی مشهد قرار دادم. شاید فرجی شد و آقا طلبید.
اما مثل اینکه قفل بسته این آرزو، خیال باز شدن نداشت.
خودش را دیگر کاری نداشتم. وامیدی به این آرزو نبود .
در خانهی خواهرش را زدم. حضرت معصومه را میگویم؛ او که خوان کرمش
بر برادرش مضاعف است.
از خودم نمیگویمها این را در حدیثی خواندهام.
در خانهی حضرت معصومه را با امید، نه با حسرت و آه زدم .
نامهای به بانو فاطمه معصومه نوشتم. به زائری دادم تا ببرد.
در نامه چنین قید کردم. «حاالا که برادرت اذن زیارت نمیدهد آمدهام در خانهی تو که خواهر بزرگوارش هستی ! شنیدهام که تو دل نازکی و طاقتت کم است .
من آرزوی زیارت حرم برادرت را دارم.
او که هشتمین امام من است چطور میشود که یک شیعه را طلب نکند؟
یا دل من هنوز پاک نشده!
یا امام نگاهی به من ندارد».
چند ساعتی از نوشتن نامه نگذشته بود.
سر سفرهی ناهار روز چهارشنبه هفته اول شهریور،برق قطع شده بود. هواخیلی هم هنوز خیال خنک شدن نداشت.
درهمین گیر و دار من هم راجع به نامه با همسر صحبت کردم.
یک دفعه خونش به جوش آمد، از جا بلند شد گفت: «پاشو پاشو وسایلاتو جمع کن بارو بندیلت رو ببند. هی اینقدر دل منو نسوزون». یک لحظه فکر کردم گرمی هوا کلافهاش کرده واز این حرف من ناراحت شده. که ادامه داد همین امروز عصر حرکت میکنیم.
گویی برق سه فازی من را گرفت .جا خوردم. «آخر اینقدر سریع» ؟!
همانطور که نگاهم به عکس حرم حضرت معصومه که روی دیوار بود.
به همسر گفتم: «آخه مگه میشه؟
الان فرصت نداریم» .
داد زد «من نمیدونم یا الان یا دیگه ممبعد حرفی نباشه گلایه نکنیا. ،خودت میدونی» !
گفتم: «آخه میگن برا مسافرت مشهد باید از قبل بلیط بگیری؛ یعنی ما همینجوری بریم ترمینال بلیط گیرمون میاد» ؟
«ول کن این حرفا رواگر دلت هوایی شده پاشو دیگه دس دس نکن» .
«باشه ولی خب با سه تا بچه میشه یعنی من دو سه ساعته آماده بشم» ؟ جوری نگاهم کرد که دیگر هیچ چیزی نگفتم.
اول فکر کردم شوخی میکند یا میخواهد سرکارم بگذارد اما وقتی مطمئن شدم که حرفش جدی است، از شوق زیارت دستانم میلرزید.اشکم بی اختیارشده بود.
دخترها از من خوشحالتر بودند. تند و تند سفره را جمع کردند. چند دقیقهای نشستم تا کمی از شوک خارج بشوم. با صدای دخترم که «مامان! پاشو دیگه دیرمیشهها»، به خودم آمدم.
هرکسی کاری شروع کرد پسر سه سالهام اسباببازیهایش را کف اتاق ریخت و گفت: «من فقط همینا رو میخوام بیارم» . فاطمه خواهر کوچکترش خندید گفت: «مسافرت که نمیشه اسباب بازی ببری یکیش میتونی بیاری»!
«باید فقط لباس بزاریم» .
خودش با خواهر بزرگترش کارهای شخصی خودشان را کردند. ساکشان را آوردند و وسایلهایشان را در ساک میگذاشتند. من خانه را جمع وجور کردم. وسایلهای لازم را می آوردم مثل فیلمهایی که روی دور تند باشد دور خودمان میچرخیدیم و کارها را انجام میدادیم.
در حین کار و آماده شدن، انگار روی زمین نبودم. حال خودم را نمیفهمیدم. فکر و تمام وجودم در حرم آقا پرسه میزد .با خودم دودوتا چهارتایی کردم. «یعنی میشود؟!
نمیشود. خدایا هرچی تو صلاح میدانی این هم یک توفیق اجباری!» برآورده شدن آرزویی که چندین سال دنبالش بودم حالا نصف روزه دارد درست میشود.
دلشورههای بلیط اتوبوس و هزار تا دنگ و فنگ دیگر ذهنم را درگیر کرده بود.
ساعت شش عصر نزدیکی غروب ، ترمینال بودیم. وقتی شلوغی و جمعیت آدمها را میدیدم، لحظهای فکر کردم «نکند همهی مردم دارند از شیراز خارج میشوند؛ این همه جمعیت کجا میروند؟»
از مردهای مسئولی که برای پر شدن اتوبوس ها داد میزدند.
«تهران، تهران دونفر» !
«تهران جانمونی» !
«خانم! آقا! تهران، ترمینال بیهقی جانمونی.
اصفهان بیا بالا اتوبوس داره حرکت میکنه. سنندج کسی نبود» ؟
صداها درهم وبرهم هرکدامشان چیزی میگفتند.
همسر به من و بچه ها گفت: «شما اینجا بشینید تا من برم بلیط بگیرم» .از یکی از همین آقایانی که داد میزد پرسید: «اتوبوس مشهد کدومه؟بلیط مشهد نداری؟ او هم در جوابش گفت:مشهد؟ الان؟ چندتا بلیط میخوای» ؟
«پنج تا! نه بابا فکر نکنم گیرت بیاد اتوبوس های مشهد همه تکمیل هستن فوقش یه بلیط بشه گیر آورد» .
دلم برای همسرم سوخت. او حتی برنگشت به من نگاه کند. مستقیم به داخل سالن فروش بلیط رفت. خدا خدا میکردم بلیط مشهد گیرش بیاورد.
چنددقیقهای بیشتر طول نکشید برگشت. یک آقایی که مسئول برنامه ارسال اتوبوسها بود همراه همسر آمدند. بدون معطلی و کلامی خم شد و دو تا از ساکها را کمک همسرم برداشت وسرش را به سمت در خروجی برگرداند وگفت: «اون اتوبوس سفید هست اونجا اون آخر وایساده نزدیک درخروجی. با اون بریم».
راه افتادیم. قدمهای مرد انگار از یک متر هم بیشتر بود من و بچهها با دو ماراتون دنبالشان میرفتیم، به راننده گفت:
«اینا هم میخوان برن مشهد ببرشون زودتر حرکت کن باید تا فردا ظهر مشهد باشی. زودباش. از راه طبس برو که زیاد طول نکشه.
اینم مسافر که گفتی میخوای تنها نباشی.ازاین بهتردیگه چی میخوای؟»
آقای بلیط فروش میخندیدو میگفت : «بیا خدا شانس بده. دیگه چی ازخدا میخواستین اتوبوس در بست خدمت شماست».
راننده که روی صندلی خودش در جایی که پایین تراز بقیه صندلیها بود، نشسته خم شد سرش را به طرف ما برگرداند، نگاهی به ما کرد وگفت: «خوش اومدین ! میخواین برین زیارت؟» همسرم گفت : «بله ما ظهر تصمیم گرفتیم بریم زیارت حالا هم ترمینال هستیم ودر خدمت شما.» بعد خودش زد زیر خنده.
راننده با لبخندی گفت: «والا چی بگم از کار دنیا که چرخ زمین و زمان رو یه جوری میچرخونه که آدم توش میمونه.
ما دیروزعصر قرار بوده بریم مشهد خصوصی دنبال یه تعدادی مسافر .
از طرف ترمینال فراموش کرده بودن به من تاریخ دقیق رو بگن. دیشب تازه یادشون اومده زنگ زدن به من که گفتم تو راهم تا ظهر میرسم.
الان هم گذاشتن پس کله من که یالا باید همین امروز بری. تا ماشینو سرویس کردم و آماده شدم کشیده شد تا الان». گفتم:
«ببینید برا مشهد، مسافری کسی نیست من تنها نباشم تنهایی آدمخوابش میگیره.»
گفتند: «مسافرمشهد که از قبل بلیط میگیره. مسافرازکجا بیاریم؟»
گفتم: «بالاخره خدابزرگه آقا خودش یه کاری میکنه ببین تو همین نیم ساعت شما رسیدین. قربونش برم آقاست دیگه.»
به بچه ها گفت : «اتوبوس دراختیار شما. برید براخودتون راحت باشین.»
راننده دنده را جا کرد وبه ماشین گازی داد و حرکت کرد.
✍ #هانیه_زاهدیاننژاد
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar