eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
313 دنبال‌کننده
82 عکس
6 ویدیو
2 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
پروازم ساعت هفت صبح بود. ابراهیم و خانمش هر‌کاری کردند نتوانستند راضی‌ام کنند به خانه برگردم. گفتم می‌نشینم تا صبح ور دل امام‌رضا و نفس می‌کشم. بچه را خواباندم. تا خود صبح بی‌آنکه ثانیه‌ای خواب حوالی من و چشم‌هایم آفتابی شود در حرم چشم گرداندم. کاشی‌ها، آجرها، رواق‌ها را بوسیدم و بوییدم و بغل کردم. سمت روضه‌ی منوره نزدیکی‌های لوستر سبز نزدیکی‌های ضریح گوشه‌ای دنج پیدا کردم و بچه را خواباندم و نشستم به آخرین زیارت‌نامه خواندن و باز بوییدن و بوسیدن و شنیدن. آخرین نگاه‌هایم را به ضریح به لوستر، به مردم، به در و دیوار دوختم و گفتم: _آقاجان سنگ تمام گذاشتی. بهتر از این سفر نداشتم در عمرم. قربان کرمت بروم شش‌ماه دیگر هم می‌شود بیایم؟ دلم از همین حالا تنگ شده. نمی‌دانم این شش‌ماه چه حکمتی داشت که افتاده بود روی زبانم. سر دل استراحت بی‌اذیت و دغدغه، ساعت ده شیراز بودم.آن طفل گریزپا و نادم هم آمده بود استقبالم فرودگاه. درس عبرتی شد برایش که دیگر خانه و کاشانه را رها نکند و بزند به دل جعده. شش‌ماه بعدش شد دقیقا اواخر دی ماه گذشته که باز هم آقا دقیقه‌ی نودی طلبید آن هم چه طلبیدنی. من از شیراز رفتم با بچه‌ها و خواهرم از بندر آمد با دخترش. ابراهیم نگذاشت برویم خانه بگیریم. به زور بردمان خانه‌اش. من و فرزانه و ابراهیم شدیم همان سه تفنگدار و یا به عبارتی سه کله‌پوک دوران جوانی و مجردی که پای هم می‌افتادیم به حرف زدن و گفتن و خندیدن و بحث‌های علمی و منطقی بی‌پایان تا خود صبح. آن طفل گریز پا به جبران نیامدنش در سفر شش ماه قبل، با دخترخاله‌اش خاک تمام صحن‌های حرم را به توبره و رس خادمان حرم را کشید. ✍ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻اینجا که من نشسته‌ام صدای زنگ ساعت هر پانزده دقیقه یکبار یادم می‌اندازد کجا نشسته‌ام. سایبان‌های سفید بالای سرم هوا را خنک‌تر کرده است. نور از لابه‌لای آن به فرش‌ها می‌رسد و ردیف گلهای قرمز رویش پررنگ‌تر می‌شوند. کاشی‌های طلای رو به رو، خودشان را با کتیبه‌های مشکی زینت داده‌اند. این جا که من نشسته‌ام چشم‌ها و انگشت‌ها با هم نوشته‌های عربی را دنبال می‌کنند و صفحه‌های کاغذ یکی یکی ورق می‌خورند. یکی سر روی تربت گذاشته و یکی روی چهارپایه نشسته است. دخترکی روی زانوی مادرش خوابیده و پسرکی شیشه‌ی پر از شیرش را می‌مکد. این جا که من نشسته‌ام کسی تشنه نیست، سقاخانه پشت سرم هست. سمت چپ جمعیتی از خانم‌ها ایستاده‌اند. نیم ساعتی می‌شود زیر آفتاب به صف شده‌اند. نگاهشان به دیوار روبه رو دوخته شده است. دستهایشان که به پنجره فولادی می‌رسد گره دل‌هایشان هم باز می‌شود. اینجا که من نشسته‌ام پر است از جای نشستن که خالی نمی‌شود. دسته‌ها می‌آیند و می‌روند. هر چند دقیقه یکبار از پشت سر صدای مرثیه خوانی به گوشم می‌رسد: "کربلای ما این‌جاست، نینوای ما این‌جاست" اینجا، همین‌جا که من نشسته‌ام، صحن انقلاب؛ امام رئوف مثل همیشه میزبان زائران جد بزرگوارشان شده‌اند در روز اربعین. ✍ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 همسایه‌‌ امام‌ رئوف دو بار آمده بودم رواق حاتم‌خوانی، سمت چپ جلو حجره‌ای نشسته بودم و خبر نداشتم قبر حاج‌آقا همین چند قدم بالاتر است. همان گوشه‌ای که همیشه می‌ایستاده تا اول دلش رضوی‌ شود و بعد قدم به سمت ضریح بردارد. بار بعدی که می‌روم حرم پرس و جو می‌کنم از قبر حاج‌آقا؟ از صحن‌های بزرگ و رواق‌های زیرزمینی رد می‌شوم تا آخر سر می‌رسم همین‌جا که دوبارِ قبل خیلی راحت و بدون پرسیدن از مسیر کوتاه‌تری آمده بودم. چند قدم جلو می‌روم و از کنار شکاف در چوبی دست‌های مردانه‌ای را می‌بینم. دست‌هایی که روی سنگ مرمر کشیده می‌شوند و سرهایی که به احترام زمین را بوسه می‌زنند. بالای قبر پر و خالی می‌شود. همه‌ی عمر حاج‌آقا لحظه‌ای مردم را تنها نگذاشته و حالا مردم یک لحظه او را تنها نمی‌گذارند. یک قدم عقب‌ می‌روم و می‌نشینم روی زمین. نشانی از اسم و رسم سید را روی سنگهای مرمرِ سمت خانم‌ها هم می‌بینم. یکی مثل همان که طرف مردانه است. هر دو نشان، پایین یک ستون هستند. با خطی خوش و رنگی سبز نوشته شده: شهید آیت‌الله حاج سید ابراهیم رئیسی. نشسته‌ام روی فرش‌های فیروزه‌ای حرم کنار سنگ قبر هشتمین رئیس‌جمهور جمهوری اسلامی ایران که حالا هم‌نشین شده با فرش‌ها و پذیرای گرد پای زائرهاست. موقع برگشت رو به ضریح می‌ایستم تا سلام بدهم. چشمم می‌افتد به عکس حاج‌آقا که در بین آئینه‌های رواق حاتم‌خوانی نقش بسته، انگار ایستاده و دارد زائرها را بدرقه می‌کند. او حتی بعد از رفتنش هم خوب بلد است مردم‌داری کند. طراز و آیین بگرفت این بلند مقام شگفت ز عکس فروغُ این آیین نیست ✍ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻آسان باز هم برگزیدگی ادبی دیگر اما؛ این بار باید کوله سفر را می‌بستم برای مشهد‌الرضا آن‌ هم در سردترین فصل سال. پشت تلفن به رابط همشهری برنامه که اصلا نمی شناختمش گفتم:« پونزده ساله مشهد نیومدم اما سفر زمینی هم بخصوص از نوع اتوبوسیش فعلا برام مقدور نیست». جواب داد:« خانم فلانی، این سفر هواییه، گویا طلبیده شدید شدید...». « اصلا مشهد رو بلد نیستم». « نگران نباشید، یکی از بچه‌های دانشگاه شیراز دربست در خدمتتونه. با شما در ارتباطه تا رسیدن به مشهد و اسکان و چند روزی که درخدمتتون هستیم .شمارشو می‌فرستم خدمتتون». ارزان ترین بلیط را گرفتم تا دچار عذاب وجدان نشوم. اما همین دچار نشدن به عذاب وجدان باعث شد صبح زود، زودتر از همه برسم و محل اسکان من را نپذیرد. هرچه گفتم :«سرد است، خسته هستم، مهمان شما هستم و اِل است و بل است» آب در هاون کوبیدن بود. کم کم داشتم خسته‌تر می‌شدم و میگرن از فرط بی‌خوابی و خستگی می‌رفت که به سرم بزند و چند روز گرفتارم کند که، یادم افتاد به شماره آن مامور درخدمت! از من تماس گرفتن و از شماره‌ای که نمی‌شناختم جواب ندادن. به ناچار با رابط تماس گرفتم. بعد از ساعتی معطلی بالاخره؛ متصدی ورودی هتل لیست مربوطه را یافت و اجازه داد لنگ لنگان و چمدان کشان، قِر قِر قِر، به ساختمان هتل که کلی از در ورودی فاصله داشت اتاق چند تخته در طبقه دوم و تختم برسم. وسایلم را جادادم که تا وقت نهار استراحتکی داشته باشم. روی تخت دراز کشیدم اما، خواب از چشمانم گریخته بود. کلافه سفر بودم. پس، راهی شهر بزرگ شلوغ پر ترافیک مشهد شدم. ماشین‌گرفتم اما؛ آنقدر پشت ترافیک ماندم که تحملم نم کشید و پیاده شدم. سوز سرمای مشهد استخوان سوز بود. صورت و دست‌هایم از سرما می‌سوخت. هنوز از هتل زیاد دور نشده بودم. ترجیح دادم برای اولین زیارت منتظر بقیه برگزیده‌های کشوری و مسولین برگزاری فراخوان شوم. صبح زود اتوبوسی قدیمی جلوی درب هتل دودش تر و تر کنان به هوا بود. تمام صندلی‌ها پر بود از زنان و مردانی که برای اولین بار آن‌ها را می‌دیدم. با خودم گفتم« بهتر، صندلی ‌های آخری که روی موتور اتوبوسه اگه نرم‌تر نباشه؛ حتما گرم‌تره». بعد از ساعتی چرخیدن در خیابان‌های بازهم پرترافیک شهر همیشه بیدار مشهد، اتوبوس مقابل خیابانی منتهی به حرم نگه داشت. با راهنمایی همراهان از درب ورودی مخصوص همایش‌ها وارد شدیم بی آن‌که به زیارت برویم. به محض ورود به شهر بزرگ زیر زمینی، افتتاحیه برنامه آغاز و پشت بندش جلسات قرائت آثار راه‌یافته و صحبت روی آن‌ها توسط صاحبان فن. جلسه‌های متنوع پشت جلسه و در نهایت فرصتی اندک برای نهار. نماز ظهر در محل همایش‌ها خوانده‌شد اما؛ وقت مغرب که عطر اذان همه جا ‌پیچید راهی حرم شدم. مساحت زیادی را در زیر زمین و سپس پارکینگ متصل به آن طی کردم بعد با پله برقی‌ها خودم را به سطح زمین رساندم، موج سرد هوا خورد توی صورتم، چشم‌هایم را سوزاند. دستانم گر گرفتند و میان لرزیدن‌هایم همان کنار پله برقی‌ها مات به گنبد‌ بزرگ طلایی خیره خیره چشم دوختم. صحن پر از انوار سبز و زرد، گلدسته و گنبد فیروزه‌ای، زوار مرد و زن پیر و جوان و بچه و عصا بدست و خدام فرم پوش و ماشین‌های شارژی کم سرعت حمل زائر و ویلچری در رفت و آمد بود. خیره شدنم آنقدر طول کشید که وقتی به خودم آمدم به ساعت گوشی نگاه کردم، فرصت زیارت از دست رفته بود. همان‌جا قامت بستم و در حالی که دندان‌هایم به هم می خورد نماز خواندم . از بدقولی و بی نظمی خاطره خوبی نداشتم، به سرعت به شهر زیرزمینی همایش‌ها برگشته تا به موقع در جلسه بعدی حاضر باشم، به امید اولین فرصت استخوان سبک کن این سفر، برای دیداری به وسعت پانزده سال. ✍ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 چیزی بین «خدا قوت» و «زیارت قبول» مادری تمام تصوراتم را از «همه چیز» به هم ریخت. نمی‌گویم این، خوب است یا بد؛ می‌گویم مادری‌ست، همین. و این «همه چیز»، زیارت را هم شامل شد وقتی برای اولین بار با ریحان رفتیم مشهدالرضا. به هم ریختن تمام تصورات از زیارت یعنی چیزی مثل «جان‌مامــــان» گفتن برای یازدهمین بار وسط سلام دادن. مثل کش‌مکش برای نگه داشتن کتاب زیارتنامه و نماز فرادا خواندن وسط جماعت و حواسم باشد مهر مردم را بر ندارد. یا مثلا ۵بار از ۴۰پله رواق دارالحجه بالا رفتن برای سرسره‌بازی توی مسیر ویلچر و دیدن بچه‌هایی که پشت سر ریحان -و به تبعیت‌ش- توی آن مسیر دارند غلت می‌خورند! و خب خودمانیم، مامان‌هایشان حق داشتند به من چشم‌غره بروند. به هم ریختن تصورات از زیارت، یعنی چیزی مثل دنبال‌بازی برای پوشیدن کفش توی صحن و آب‌بازی کنار حوض موقع اذان و خیــــــلی نامحسوس مراقب باشی کار تعامل ریحان با نی‌نی‌های دیگر به جاهای باریک نکشد. یعنی چیزی مثل تقسیم زمان‌های زیارت با ابوریحان و از دست دادن بین‌الطلوعین‌های پرنور و آخرشب‌های دل‌برانه حرم. یعنی «خدا قوت» شنیدن به جای «زیارت قبول» و «ای وای روز آخره و من هنوز توی‌حرم نرفته‌م و ضریح رو ندیده‌م»! و اوج به هم ریختن تصوارتم از زیارتِ بعد از مادری، آن ۱۰دقیقه کذایی بود؛ وقتی تازه رسیده بودم حرم و ابوریحان زنگ زد که ریحان -بی‌موقع- بیدار شده و من، پایم بین صحن پیامبر (ص) و رواق امام (ره) مردد ماند و مجبور شدم ۱٠ دقیقه پای تلفن لالایی بخوانم تا دخترک بخوابد. باز هم می‌گویم که این وضعیت، نه خوب است و نه بد. فقط مرحله‌ای‌ست از مراحل زندگی و رشد و خب، کمی دشوار. و من، سختی این مدل زیارت را دوست داشتم، نمی‌گویم زیـــــاد، اما دوست داشتم. ‌ ✍ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 سفر زیارتی مشهد نذر کرده بودم، وقتی میروم به پابوسش آن انگشتری راکه خیلی دوستش دارم را توی حرم بیندازم. سالها گذشت وآقا دعوت نکرد.ولایق زیارتش نشدم. زبان به گلایه‌ام باز شد. «تو مثلا امام من هستی؟ من روی لطف وکرمت حساب باز کرده ام» . هر تولد ،هر شهادتش ،را با اشک و آه وحسرت دیدار وزیارت آقا دعا می‌خواندم خواهش وتمناهایم تمام نمی‌شد. مجردی به پایان رسید و پا به خانه‌‌ی بخت گذاشتم . قسمتی از مهریه را یک سفر زیارتی مشهد قرار دادم. شاید فرجی‌ شد و آقا طلبید. اما مثل اینکه قفل بسته این آرزو، خیال باز شدن نداشت. خودش را دیگر کاری نداشتم. وامیدی به این آرزو نبود . در خانه‌ی خواهرش را زدم. حضرت معصومه را میگویم؛ او‌ که خوان کرمش بر برادرش مضاعف است. از خودم نمی‌گویم‌ها این را در حدیثی خوانده‌ام. در خانه‌ی حضرت معصومه را با امید، نه با حسرت و آه زدم . نامه‌ای به بانو فاطمه معصومه نوشتم. به زائری دادم تا ببرد. در نامه چنین قید کردم. «حاالا که برادرت اذن زیارت نمی‌دهد آمده‌ام در خانه‌ی تو که خواهر بزرگوارش هستی ! شنیده‌ام که تو‌ دل نازکی و طاقتت کم است . من آرزوی زیارت حرم برادرت را دارم. او که هشتمین امام من است چطور می‌شود که یک شیعه را طلب نکند؟ یا دل من هنوز پاک نشده! یا امام نگاهی به من ندارد». چند ساعتی از نوشتن نامه نگذشته بود. سر سفره‌ی ناهار روز چهارشنبه هفته اول شهریور،برق قطع شده بود. هواخیلی هم هنوز خیال خنک شدن نداشت. درهمین گیر و دار من هم راجع به نامه با همسر صحبت کردم. یک دفعه خونش به جوش آمد، از جا بلند شد گفت: «پاشو پاشو وسایلاتو‌ جمع کن بارو بندیلت رو ببند. هی اینقدر دل منو نسوزون». یک لحظه فکر کردم گرمی هوا کلافه‌اش کرده واز این حرف من ناراحت شده. که ادامه داد همین امروز عصر حرکت می‌کنیم. گویی برق سه فازی من را گرفت .جا خوردم. «آخر اینقدر سریع» ؟! همانطور که نگاهم به عکس حرم حضرت معصومه که روی دیوار بود. به همسر گفتم: «آخه مگه میشه؟ الان فرصت نداریم» . داد زد «من نمی‌دونم یا الان یا دیگه ممبعد حرفی نباشه گلایه نکنیا. ،خودت میدونی» ! گفتم: «آخه میگن برا مسافرت مشهد باید از قبل بلیط بگیری؛ یعنی ما همینجوری بریم ترمینال بلیط گیرمون میاد» ؟ «ول کن این حرفا رواگر دلت هوایی شده پاشو دیگه دس دس نکن» . «باشه ولی خب با سه تا بچه میشه یعنی من دو سه ساعته آماده بشم» ؟ جوری نگاهم کرد که دیگر هیچ چیزی نگفتم. اول فکر کردم شوخی می‌کند یا می‌خواهد سرکارم بگذارد اما وقتی مطمئن شدم که حرفش جدی است، از شوق زیارت دستانم می‌لرزید.اشکم‌ بی اختیارشده بود. دخترها از من خوشحال‌تر بودند. تند و تند سفره را جمع کردند. چند دقیقه‌ای نشستم تا کمی از شوک خارج بشوم. با صدای دخترم که «مامان! پاشو دیگه دیرمیشه‌ها»، به خودم آمدم. هرکسی کاری شروع کرد پسر سه ساله‌ام اسباب‌بازی‌هایش را کف اتاق ریخت و گفت: «من فقط همینا رو می‌خوام بیارم» . فاطمه خواهر کوچکترش خندید گفت: «مسافرت که نمیشه اسباب بازی ببری یکیش میتونی بیاری»! «باید فقط لباس بزاریم» . خودش با خواهر بزرگترش کارهای شخصی خودشان را کردند. ساکشان را آوردند و وسایل‌هایشان را در ساک می‌گذاشتند. من خانه را جمع وجور کردم. وسایل‌های لازم را می آوردم مثل فیلم‌هایی که روی دور تند باشد دور خودمان می‌چرخیدیم و کارها را انجام می‌دادیم. در حین کار و آماده شدن، انگار روی زمین نبودم. حال خودم را نمی‌فهمیدم. فکر و تمام‌ وجودم در حرم آقا پرسه می‌زد .با خودم دودوتا چهارتایی کردم. «یعنی می‌شود؟! نمیشود. خدایا هرچی تو صلاح میدانی این هم یک توفیق اجباری!» برآورده شدن آرزویی که چندین سال دنبالش بودم حالا نصف روزه دارد درست میشود. دلشوره‌های بلیط اتوبوس و هزار تا دنگ و فنگ دیگر ذهنم را درگیر کرده بود. ساعت شش عصر نزدیکی غروب ، ترمینال بودیم. وقتی شلوغی و جمعیت آدم‌ها را میدیدم، لحظه‌ای فکر کردم «نکند همه‌ی مردم دارند از شیراز خارج می‌شوند؛ این همه جمعیت کجا می‌روند؟» از مردهای مسئولی که برای پر شدن اتوبوس ها داد میزدند. «تهران، تهران دونفر» ! «تهران جانمونی» ! «خانم! آقا! تهران، ترمینال بیهقی جانمونی. اصفهان بیا بالا اتوبوس داره حرکت می‌کنه. سنندج کسی نبود» ؟ صداها درهم وبرهم هرکدامشان چیزی می‌گفتند. همسر به من و بچه ها گفت: «شما اینجا بشینید تا من برم بلیط بگیرم» .از یکی از همین آقایانی که داد می‌زد پرسید: «اتوبوس مشهد کدومه؟بلیط مشهد نداری؟ او هم در جوابش گفت:مشهد؟ الان؟ چندتا بلیط میخوای» ؟
«پنج تا! نه بابا فکر نکنم گیرت بیاد اتوبوس های مشهد همه تکمیل هستن فوقش یه بلیط بشه گیر آورد» . دلم برای همسرم سوخت. او حتی برنگشت به من نگاه کند. مستقیم به داخل سالن فروش بلیط رفت. خدا خدا میکردم بلیط مشهد گیرش بیاورد. چنددقیقه‌ای بیشتر طول نکشید برگشت. یک آقایی که مسئول برنامه ارسال اتوبوس‌ها بود همراه همسر آمدند. بدون معطلی و کلامی خم شد و دو تا از ساک‌ها را کمک همسرم برداشت وسرش را به سمت در خروجی برگرداند وگفت: «اون اتوبوس سفید هست اونجا اون آخر وایساده نزدیک درخروجی. با اون بریم‌». راه افتادیم. قدم‌های مرد انگار از یک متر هم بیشتر بود من و بچه‌ها با دو ماراتون دنبالشان میرفتیم، به راننده گفت: «اینا هم می‌خوان برن مشهد ببرشون زودتر حرکت کن باید تا فردا ظهر مشهد باشی. زودباش. از راه طبس برو که زیاد طول نکشه. اینم مسافر که گفتی می‌خوای تنها نباشی‌.ازاین بهتردیگه چی میخوای؟» آقای بلیط فروش میخندید‌و می‌گفت : «بیا خدا شانس بده. دیگه چی ازخدا میخواستین اتوبوس در بست خدمت شماست». راننده که روی صندلی خودش در جایی که پایین تراز بقیه صندلی‌ها بود، نشسته خم شد سرش را به طرف ما برگرداند، نگاهی به ما کرد وگفت: «خوش اومدین ! میخواین برین زیارت؟» همسرم گفت : «بله ما ظهر تصمیم گرفتیم بریم زیارت حالا هم ترمینال هستیم ودر خدمت شما.» بعد خودش زد زیر خنده. راننده با لبخندی گفت: «والا چی بگم از کار دنیا که چرخ زمین و زمان رو یه جوری میچرخونه که آدم توش میمونه. ما دیروزعصر قرار بوده بریم مشهد خصوصی دنبال یه تعدادی مسافر . از طرف ترمینال فراموش کرده بودن به من تاریخ دقیق رو بگن. دیشب تازه یادشون اومده زنگ زدن به من که گفتم تو راهم تا ظهر می‌رسم. الان هم گذاشتن پس کله من که یالا باید همین امروز بری. تا ماشینو سرویس کردم و آماده شدم کشیده شد تا الان». گفتم: «ببینید برا مشهد، مسافری کسی نیست من تنها نباشم تنهایی آدم‌خوابش میگیره.» گفتند: «مسافرمشهد که از قبل بلیط میگیره. مسافرازکجا بیاریم؟» گفتم: «بالاخره خدابزرگه آقا خودش یه کاری می‌کنه ببین تو همین نیم ساعت شما رسیدین. قربونش برم آقاست دیگه.» به بچه ها گفت : «اتوبوس دراختیار شما. برید براخودتون راحت باشین.» راننده دنده را جا کرد وبه ماشین گازی داد و حرکت کرد. ✍ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 فرش ناز و شال سبز ماشین را زد زیر سایه. فرش شش متری لوله شده از شیشه‌ی نیمه بازش بیرون زده بود. دلم رضا نداد که بیفتد زیر دست و پای اسباب و اثاث خانه و کف کامیون. زبری فرچه‌های قالی‌شویی و نرمی کف، تازه حالش را جا آورده بود. عرق سرریز کرد روی ابروهای پرپشت و مردانه‌اش. انگار که خستگی را چلانده باشند روی تنش. سومین باری بود که خانه عوض می‌کردیم. به پاگرد پله که رسید آهسته چرخید. با همان فرش که شبیه رولت درازی روی کولش پهن شده بود از در رد شد و روی باریکه‌ی نوری که خط انداخته بود بین سرامیک‌ها فرش را زمین زد. سه چهار متری‌اش نشستم. وسط قاب افقیِ دوربینم جا گرفت. وقت تنگ بود و اذان نزدیک. صدای کم جانِ چیریق های پشتِ هم، گوشم را پر کرده بود. باد کولر داشت با چسب واداده‌ی کارتن‌هایی که مثل برج روی سر هم قد کشیده بودند، بازی می‌کرد. چند پیس عطر حرم توی هوا چکاندم و از پوشه‌‌ی مداحی، حاج محمود را پلی کردم. مثلاً مداح ایستاده بود پشت دوربین و می‌خواند. «ما رعیت شاه خراسانیم، خیلی به این آقا بدهکاریم». کنج دیوار پایش را تکیه زد به قالی حرم و ریز هلش داد. اولین فرشی بود که توی خانه‌ی نوی‌مان می‌افتاد. سفره‌ی دلم با گل‌های کرم ــ فیروزه‌ایش پهن شد کف هال. سال دوی دانشگاه بودم. یک پایم ته ترم پاییز جا مانده بود و آن یکی چند متری نیمسال دوم روی هوا معلق. آقای مفتاح اسمم را پایین لیست اردوی مشهد نوشت و زیرش را با خودکار آبی بست که یعنی تمام. چند تا از پسرهای سال بالایی را چیدند ردیف اول اتوبوس و بقیه ی صندلی‌ها را دادند دست دخترها. بعدِ یک روز و نیم رسیدیم سر کوچه‌ی سرشور. پسرها ساک‌ و چمدان‌ها را ریختند روی گاری و جلو شدند. سوز و سرما وسط ابر غلیظ بالا سرمان و سفیدی برف‌ زیر پایمان گیر افتاده بود. قیژ بریده بریده‌ی گاری‌ها، زورش به تیزی جیغ بچه‌ها و کلفتی صدای مرد‌هایی که می‌خواستند جنسشان را آب کنند، نمی‌رسید. برف‌‌ها را شلخته کنار زده بودند و قد رد شدن یک نفر ریخته بودند پای دیوار. سرشورِ دراز، سرِ هر پیچ، چهل پنجاه سانت تنگ‌تر می‌شد و شانه‌هایمان می‌خورد به هم. پایم را می‌رساندم به تکه برف‌هایی که از چشم پاروکِش‌ها جا مانده بود. زیر پایم لهشان می‌کردم که لیز نخورم. آب گل‌آلود دور سفیدی‌ برف‌ها از سرما خشکش زده بود. پیچیدیم توی کوچه‌ی هفت‌هشت متری که تهش بسته بود.رد نم شبیه کوه‌های وارونه و چسبیده به هم روی دیوار سیمانی خانه‌ها خط انداخته بود. پسرها جلوی در آهنی نیمه باز ایستادند. طناب دور چمدان‌ها را باز کردند و دادند دستمان. سر ظهر بود و بوی سبزی پخته از لای پنجره‌ی راه کشیده بود توی حیاط خانه. سرمان را یکی یکی خم کردیم و از زیر شاخه‌های خشک درخت وسط باغچه رد شدیم. ساکمان را از پله ها کشیدیم طبقه‌ی بالا و زیر طاقچه‌ی اُریبی که از دیوار بیرون زده بود جا دادیم. قرار بود سه روز مشهد باشیم و برگشتنی یک سر به قم بزنیم. شب آخر هفت هشت نفری رفتیم زیارت وداع. ساعت ده، باب الجواد، قرار گذاشتیم. قالی اتاقک تفتیش را کنار زدم و پای اذن دخول، دست به دامن فرشته ‌ها شدم. شکل و شمایل گنبد توی خیسی چشمم به هم ریخته بود. دوره افتادم توی صحن‌ها، جاده‌ی لاستیکی سیاه، جمعیت را کشانده بود طرف خودش. شال چهارخانه طوسی نصف صورتم را گرفته بود و سرما زور می‌زد از چادر و پالتو و پلیور آبی‌ام رد شود. از رواق گوهرشاد پیچیدم توی آزادی و ته صحن انقلاب، جایی که گنبد و سقاخانه اسماعیل طلا و شبکه‌های ریز پنجره فولاد و ایوان طلا توی قاب نگاهم جا بشوند، میخ شدم. مهتاب پشت ابر گیر کرده بود و از سیاه و سفید آسمان برف می‌بارید. دعای قوم و خویش و دوست و آشنا را گره زدم به پنجره فولاد. یکهو صدایی دست انداخت زیر چانه‌ام و سرم را گرداند طرف خودش. «ببخشین می‌تونم وقتتونو بگیرم؟» نصف دیگر صورتم را از زیر شال‌گردن نجات دادم. دست کشیدم روی تری چشمم. قیافه‌اش بهتر معلوم شد. سرش پایین بود و پالتوی مشکی را روی تنش چفت می‌کرد. بفرمای سردم از سرمای هوا رد شد و دمایش بیشتر افتاد. همان پسر‌ ردیف اول اتوبوس یکی دو متری دیوار آجری رواق ایستاده بود. دستش را گرفت جلوی دهانش و ها کرد. تسبیح رنگ‌ و‌ وارنگی از لای مشتش آویزان شد. آب دهانش را قورت داد. قصه‌ی زندگیش را ام پی تری کرد و گذاشت بغل گوشم. پشت هم حرف های صاف و پوست کنده زد. نمی‌دانم لرز ریزی که توی صدایش بود از سردی هوایی بود که دندان‌هایش را به هم می‌زد یا درسی که مانده بود و شغلی که نداشت. حرفش تمام شد، دانه های تسبیح توی دستش یکی یکی افتادند روی سر هم. انگار که یا می‌توانست حرف بزند یا فکر کند یا تسبیح بیندازد. ولی خط نگاهش را ریز و یواشکی می‌دوخت به طلایی گنبد. فکرهام پا در آورده بودند و توی سرم می‌دویدند. چشمم همراه دانه‌های توی دستش سُر می‌خورد. حواسم پیش بابا بود که اگر بفهمد دود از سرش قد می‌کشد.
اصلا شاید قید دختر ته تغاری‌ش را بزند. داشتم لای ترک های مرمرهای سفید صحن فرو می‌رفتم مثل دانه‌ی سفید برفی هنوز ننشسته روی چرم مشکی دستکشم آب می‌شد. تعریفش را از بچه‌های هم‌کلاسی‌اش زیاد شنیده بودم. توی راه ندیدم سرش را برگرداند و سر شوخی و خنده باز کند. چند بار هم توی اتوبوس برای سلامتی مسافرها و آقای راننده صلوات فرستاد. وسط شلوغی جمعیت و سر و صدای زائر‌ها رشته‌ی فکرم هی پاره می‌شد و دوباره باید سرش را گره می‌زدم به یک فکر پدر و مادر دار‌تر. توی دفتر بسیج دیده بودمش. یکبار هم جلوی نمازخانه‌ی دانشگاه. خم شده بود و یک پایی توی هوا داشت جوراب می‌پوشید. طراحی پوستر‌ مراسم‌های بسیج هم با خودش بود. اما هر چه بود این مدل خواستگاری کردن راست کار من نبود و فنرم نزدیک بود از جا در برود. آمدم پای درس و مشق را بکشم وسط و خواستگار بپرانم، یادم آمد با این بهانه‌ها میانه‌ی خوبی ندارم. باید یک جوری پاسش می‌دادم که نه برود و نه بیشتر از این بماند. فکرهای توی سرم چفت و بست محکمی نداشتند. توی ذهنم پس و پیش‌شان کردم که زبان کِرِچه نشوم. «ببخشین، ما از این رسما نداریم که پسر خودش بیاید صاف و پوست‌کنده خواستگاری کنه.» حواسم به تسبیح رنگ و وارنگ توی دستش بود. ته دور پنجم دانه‌ها سر جایشان ایستادند و فقط روی سر هم تاب خوردند. « ... پس با خانواده مزاحم » هنوز ته حرفش مانده بود که مردی با کت بلند و کلاه و شال گردن سبزی که روی دهانش را پوشانده بود زد سر شانه‌اش. خودش ندید اما من گره بین ابروهای مرد خادم را خوب دیدم. «شما با ایشون نسبتی دارین؟» وقت نشد یک چیزی سر هم کند و تحویلش بدهد. شاید هم نخواست دروغ بگوید. خادم شال‌ سبز را کنار زد و دستش را کشید طرف یکی از رواق ها. قلبم داشت کَنده می‌شد. خیسی کف دستم را مالیدم روی سیاهی چادرم. سرم را بالا کردم. هنوز تسبیح می‌انداخت. مثل بچه‌ای که پشت بابایش قایم بشود چرخید طرف گنبد و گفت: «چیزی نشده، قبل اینکه امضام توی دفتر عقد بنشینه قراره تو یکی از حجره‌های حرم ازم امضا بگیرن. تا امضای دومم خدا بزرگه عقربه‌های ساعت گلدسته، خودشان را خیلی زود بالا کشیده بودند. چیزی به قرارمان نمانده بود. باید خودم را می‌رساندم باب الجواد. حاج محمود هم پشت هم می‌خواند. «دخیل یا امام جواد ...» آن پسر بسیجی ردیف اول اتوبوس حالا توی مستطیل دوربینم نشسته بود و داشت قالی حرم و گل‌های کرم_فیروزه‌ایش را کنج خانه‌مان پهن می‌کرد. حس پیچکی را داشتم که به جای محکمی تکیه کرده باشد. لایه‌ی آخر فرش باز شد و لبه‌‌اش رسید زیر محراب گچی. زدم روی گردی قرمز که ضبط تمام شود. شروع کرد به شماره انداختن. یادم رفته بود گردی قرمز پایین گوشی را بزنم. ✍ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔶نشست تخصصی: بررسی اهمیت و چگونگی بازآفرینی تجربه‌‌های زندگی امروز در ادبیات داستانی 🔰با ارائه بهزاد دانشگر 🔹مدیر ادبیات داستانی حوزه هنری کشور 🔹محـــــقق کــــتاب «به توان هایتک» 🔹نویـــسنده کتاب‌هایی چون «ادواردو»، «موکب آمستردام»، «پادشاهان پیاده»، «دخترها بابایی‌اند». ‌ 🗓️زمان: دوشنبه؛ ۲۴ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۷ ‌ 📌مکان: میدان کوزه‌گری، ابتدای بلوار دلاوران بسیج، پردیس سینمایی تارخ ‌ 📍نشان: https://nshn.ir/c5_bgj0__FQtyo‌ 🌱حضور برای عموم آزاد است ‌ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar