﷽
#امام_رضا
🔻 چیزی بین «خدا قوت» و «زیارت قبول»
مادری تمام تصوراتم را از «همه چیز» به هم ریخت. نمیگویم این، خوب است یا بد؛ میگویم مادریست، همین.
و این «همه چیز»، زیارت را هم شامل شد وقتی برای اولین بار با ریحان رفتیم مشهدالرضا.
به هم ریختن تمام تصورات از زیارت یعنی چیزی مثل «جانمامــــان» گفتن برای یازدهمین بار وسط سلام دادن. مثل کشمکش برای نگه داشتن کتاب زیارتنامه و نماز فرادا خواندن وسط جماعت و حواسم باشد مهر مردم را بر ندارد.
یا مثلا ۵بار از ۴۰پله رواق دارالحجه بالا رفتن برای سرسرهبازی توی مسیر ویلچر و دیدن بچههایی که پشت سر ریحان -و به تبعیتش- توی آن مسیر دارند غلت میخورند! و خب خودمانیم، مامانهایشان حق داشتند به من چشمغره بروند.
به هم ریختن تصورات از زیارت، یعنی چیزی مثل دنبالبازی برای پوشیدن کفش توی صحن و آببازی کنار حوض موقع اذان و خیــــــلی نامحسوس مراقب باشی کار تعامل ریحان با نینیهای دیگر به جاهای باریک نکشد.
یعنی چیزی مثل تقسیم زمانهای زیارت با ابوریحان و از دست دادن بینالطلوعینهای پرنور و آخرشبهای دلبرانه حرم.
یعنی «خدا قوت» شنیدن به جای «زیارت قبول» و «ای وای روز آخره و من هنوز تویحرم نرفتهم و ضریح رو ندیدهم»!
و اوج به هم ریختن تصوارتم از زیارتِ بعد از مادری، آن ۱۰دقیقه کذایی بود؛ وقتی تازه رسیده بودم حرم و ابوریحان زنگ زد که ریحان -بیموقع- بیدار شده و من، پایم بین صحن پیامبر (ص) و رواق امام (ره) مردد ماند و مجبور شدم ۱٠ دقیقه پای تلفن لالایی بخوانم تا دخترک بخوابد.
باز هم میگویم که این وضعیت، نه خوب است و نه بد. فقط مرحلهایست از مراحل زندگی و رشد و خب، کمی دشوار. و من، سختی این مدل زیارت را دوست داشتم، نمیگویم زیـــــاد، اما دوست داشتم.
✍ #فاطمه_افضلی
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#امام_رضا
🔻 سفر زیارتی مشهد
نذر کرده بودم، وقتی میروم به پابوسش آن انگشتری راکه خیلی دوستش دارم را توی حرم بیندازم.
سالها گذشت وآقا دعوت نکرد.ولایق زیارتش نشدم.
زبان به گلایهام باز شد. «تو مثلا امام من هستی؟ من روی لطف وکرمت حساب باز کرده ام» .
هر تولد ،هر شهادتش ،را با اشک و آه وحسرت دیدار وزیارت آقا دعا میخواندم خواهش وتمناهایم تمام نمیشد.
مجردی به پایان رسید و پا به خانهی بخت گذاشتم .
قسمتی از مهریه را یک سفر زیارتی مشهد قرار دادم. شاید فرجی شد و آقا طلبید.
اما مثل اینکه قفل بسته این آرزو، خیال باز شدن نداشت.
خودش را دیگر کاری نداشتم. وامیدی به این آرزو نبود .
در خانهی خواهرش را زدم. حضرت معصومه را میگویم؛ او که خوان کرمش
بر برادرش مضاعف است.
از خودم نمیگویمها این را در حدیثی خواندهام.
در خانهی حضرت معصومه را با امید، نه با حسرت و آه زدم .
نامهای به بانو فاطمه معصومه نوشتم. به زائری دادم تا ببرد.
در نامه چنین قید کردم. «حاالا که برادرت اذن زیارت نمیدهد آمدهام در خانهی تو که خواهر بزرگوارش هستی ! شنیدهام که تو دل نازکی و طاقتت کم است .
من آرزوی زیارت حرم برادرت را دارم.
او که هشتمین امام من است چطور میشود که یک شیعه را طلب نکند؟
یا دل من هنوز پاک نشده!
یا امام نگاهی به من ندارد».
چند ساعتی از نوشتن نامه نگذشته بود.
سر سفرهی ناهار روز چهارشنبه هفته اول شهریور،برق قطع شده بود. هواخیلی هم هنوز خیال خنک شدن نداشت.
درهمین گیر و دار من هم راجع به نامه با همسر صحبت کردم.
یک دفعه خونش به جوش آمد، از جا بلند شد گفت: «پاشو پاشو وسایلاتو جمع کن بارو بندیلت رو ببند. هی اینقدر دل منو نسوزون». یک لحظه فکر کردم گرمی هوا کلافهاش کرده واز این حرف من ناراحت شده. که ادامه داد همین امروز عصر حرکت میکنیم.
گویی برق سه فازی من را گرفت .جا خوردم. «آخر اینقدر سریع» ؟!
همانطور که نگاهم به عکس حرم حضرت معصومه که روی دیوار بود.
به همسر گفتم: «آخه مگه میشه؟
الان فرصت نداریم» .
داد زد «من نمیدونم یا الان یا دیگه ممبعد حرفی نباشه گلایه نکنیا. ،خودت میدونی» !
گفتم: «آخه میگن برا مسافرت مشهد باید از قبل بلیط بگیری؛ یعنی ما همینجوری بریم ترمینال بلیط گیرمون میاد» ؟
«ول کن این حرفا رواگر دلت هوایی شده پاشو دیگه دس دس نکن» .
«باشه ولی خب با سه تا بچه میشه یعنی من دو سه ساعته آماده بشم» ؟ جوری نگاهم کرد که دیگر هیچ چیزی نگفتم.
اول فکر کردم شوخی میکند یا میخواهد سرکارم بگذارد اما وقتی مطمئن شدم که حرفش جدی است، از شوق زیارت دستانم میلرزید.اشکم بی اختیارشده بود.
دخترها از من خوشحالتر بودند. تند و تند سفره را جمع کردند. چند دقیقهای نشستم تا کمی از شوک خارج بشوم. با صدای دخترم که «مامان! پاشو دیگه دیرمیشهها»، به خودم آمدم.
هرکسی کاری شروع کرد پسر سه سالهام اسباببازیهایش را کف اتاق ریخت و گفت: «من فقط همینا رو میخوام بیارم» . فاطمه خواهر کوچکترش خندید گفت: «مسافرت که نمیشه اسباب بازی ببری یکیش میتونی بیاری»!
«باید فقط لباس بزاریم» .
خودش با خواهر بزرگترش کارهای شخصی خودشان را کردند. ساکشان را آوردند و وسایلهایشان را در ساک میگذاشتند. من خانه را جمع وجور کردم. وسایلهای لازم را می آوردم مثل فیلمهایی که روی دور تند باشد دور خودمان میچرخیدیم و کارها را انجام میدادیم.
در حین کار و آماده شدن، انگار روی زمین نبودم. حال خودم را نمیفهمیدم. فکر و تمام وجودم در حرم آقا پرسه میزد .با خودم دودوتا چهارتایی کردم. «یعنی میشود؟!
نمیشود. خدایا هرچی تو صلاح میدانی این هم یک توفیق اجباری!» برآورده شدن آرزویی که چندین سال دنبالش بودم حالا نصف روزه دارد درست میشود.
دلشورههای بلیط اتوبوس و هزار تا دنگ و فنگ دیگر ذهنم را درگیر کرده بود.
ساعت شش عصر نزدیکی غروب ، ترمینال بودیم. وقتی شلوغی و جمعیت آدمها را میدیدم، لحظهای فکر کردم «نکند همهی مردم دارند از شیراز خارج میشوند؛ این همه جمعیت کجا میروند؟»
از مردهای مسئولی که برای پر شدن اتوبوس ها داد میزدند.
«تهران، تهران دونفر» !
«تهران جانمونی» !
«خانم! آقا! تهران، ترمینال بیهقی جانمونی.
اصفهان بیا بالا اتوبوس داره حرکت میکنه. سنندج کسی نبود» ؟
صداها درهم وبرهم هرکدامشان چیزی میگفتند.
همسر به من و بچه ها گفت: «شما اینجا بشینید تا من برم بلیط بگیرم» .از یکی از همین آقایانی که داد میزد پرسید: «اتوبوس مشهد کدومه؟بلیط مشهد نداری؟ او هم در جوابش گفت:مشهد؟ الان؟ چندتا بلیط میخوای» ؟
«پنج تا! نه بابا فکر نکنم گیرت بیاد اتوبوس های مشهد همه تکمیل هستن فوقش یه بلیط بشه گیر آورد» .
دلم برای همسرم سوخت. او حتی برنگشت به من نگاه کند. مستقیم به داخل سالن فروش بلیط رفت. خدا خدا میکردم بلیط مشهد گیرش بیاورد.
چنددقیقهای بیشتر طول نکشید برگشت. یک آقایی که مسئول برنامه ارسال اتوبوسها بود همراه همسر آمدند. بدون معطلی و کلامی خم شد و دو تا از ساکها را کمک همسرم برداشت وسرش را به سمت در خروجی برگرداند وگفت: «اون اتوبوس سفید هست اونجا اون آخر وایساده نزدیک درخروجی. با اون بریم».
راه افتادیم. قدمهای مرد انگار از یک متر هم بیشتر بود من و بچهها با دو ماراتون دنبالشان میرفتیم، به راننده گفت:
«اینا هم میخوان برن مشهد ببرشون زودتر حرکت کن باید تا فردا ظهر مشهد باشی. زودباش. از راه طبس برو که زیاد طول نکشه.
اینم مسافر که گفتی میخوای تنها نباشی.ازاین بهتردیگه چی میخوای؟»
آقای بلیط فروش میخندیدو میگفت : «بیا خدا شانس بده. دیگه چی ازخدا میخواستین اتوبوس در بست خدمت شماست».
راننده که روی صندلی خودش در جایی که پایین تراز بقیه صندلیها بود، نشسته خم شد سرش را به طرف ما برگرداند، نگاهی به ما کرد وگفت: «خوش اومدین ! میخواین برین زیارت؟» همسرم گفت : «بله ما ظهر تصمیم گرفتیم بریم زیارت حالا هم ترمینال هستیم ودر خدمت شما.» بعد خودش زد زیر خنده.
راننده با لبخندی گفت: «والا چی بگم از کار دنیا که چرخ زمین و زمان رو یه جوری میچرخونه که آدم توش میمونه.
ما دیروزعصر قرار بوده بریم مشهد خصوصی دنبال یه تعدادی مسافر .
از طرف ترمینال فراموش کرده بودن به من تاریخ دقیق رو بگن. دیشب تازه یادشون اومده زنگ زدن به من که گفتم تو راهم تا ظهر میرسم.
الان هم گذاشتن پس کله من که یالا باید همین امروز بری. تا ماشینو سرویس کردم و آماده شدم کشیده شد تا الان». گفتم:
«ببینید برا مشهد، مسافری کسی نیست من تنها نباشم تنهایی آدمخوابش میگیره.»
گفتند: «مسافرمشهد که از قبل بلیط میگیره. مسافرازکجا بیاریم؟»
گفتم: «بالاخره خدابزرگه آقا خودش یه کاری میکنه ببین تو همین نیم ساعت شما رسیدین. قربونش برم آقاست دیگه.»
به بچه ها گفت : «اتوبوس دراختیار شما. برید براخودتون راحت باشین.»
راننده دنده را جا کرد وبه ماشین گازی داد و حرکت کرد.
✍ #هانیه_زاهدیاننژاد
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#امام_رضا
🔻 فرش ناز و شال سبز
ماشین را زد زیر سایه. فرش شش متری لوله شده از شیشهی نیمه بازش بیرون زده بود. دلم رضا نداد که بیفتد زیر دست و پای اسباب و اثاث خانه و کف کامیون. زبری فرچههای قالیشویی و نرمی کف، تازه حالش را جا آورده بود. عرق سرریز کرد روی ابروهای پرپشت و مردانهاش. انگار که خستگی را چلانده باشند روی تنش. سومین باری بود که خانه عوض میکردیم. به پاگرد پله که رسید آهسته چرخید. با همان فرش که شبیه رولت درازی روی کولش پهن شده بود از در رد شد و روی باریکهی نوری که خط انداخته بود بین سرامیکها فرش را زمین زد. سه چهار متریاش نشستم. وسط قاب افقیِ دوربینم جا گرفت. وقت تنگ بود و اذان نزدیک. صدای کم جانِ چیریق های پشتِ هم، گوشم را پر کرده بود. باد کولر داشت با چسب وادادهی کارتنهایی که مثل برج روی سر هم قد کشیده بودند، بازی میکرد. چند پیس عطر حرم توی هوا چکاندم و از پوشهی مداحی، حاج محمود را پلی کردم. مثلاً مداح ایستاده بود پشت دوربین و میخواند. «ما رعیت شاه خراسانیم، خیلی به این آقا بدهکاریم». کنج دیوار پایش را تکیه زد به قالی حرم و ریز هلش داد. اولین فرشی بود که توی خانهی نویمان میافتاد. سفرهی دلم با گلهای کرم ــ فیروزهایش پهن شد کف هال. سال دوی دانشگاه بودم. یک پایم ته ترم پاییز جا مانده بود و آن یکی چند متری نیمسال دوم روی هوا معلق. آقای مفتاح اسمم را پایین لیست اردوی مشهد نوشت و زیرش را با خودکار آبی بست که یعنی تمام. چند تا از پسرهای سال بالایی را چیدند ردیف اول اتوبوس و بقیه ی صندلیها را دادند دست دخترها. بعدِ یک روز و نیم رسیدیم سر کوچهی سرشور. پسرها ساک و چمدانها را ریختند روی گاری و جلو شدند. سوز و سرما وسط ابر غلیظ بالا سرمان و سفیدی برف زیر پایمان گیر افتاده بود. قیژ بریده بریدهی گاریها، زورش به تیزی جیغ بچهها و کلفتی صدای مردهایی که میخواستند جنسشان را آب کنند، نمیرسید. برفها را شلخته کنار زده بودند و قد رد شدن یک نفر ریخته بودند پای دیوار. سرشورِ دراز، سرِ هر پیچ، چهل پنجاه سانت تنگتر میشد و شانههایمان میخورد به هم. پایم را میرساندم به تکه برفهایی که از چشم پاروکِشها جا مانده بود. زیر پایم لهشان میکردم که لیز نخورم. آب گلآلود دور سفیدی برفها از سرما خشکش زده بود. پیچیدیم توی کوچهی هفتهشت متری که تهش بسته بود.رد نم شبیه کوههای وارونه و چسبیده به هم روی دیوار سیمانی خانهها خط انداخته بود. پسرها جلوی در آهنی نیمه باز ایستادند. طناب دور چمدانها را باز کردند و دادند دستمان. سر ظهر بود و بوی سبزی پخته از لای پنجرهی راه کشیده بود توی حیاط خانه. سرمان را یکی یکی خم کردیم و از زیر شاخههای خشک درخت وسط باغچه رد شدیم. ساکمان را از پله ها کشیدیم طبقهی بالا و زیر طاقچهی اُریبی که از دیوار بیرون زده بود جا دادیم. قرار بود سه روز مشهد باشیم و برگشتنی یک سر به قم بزنیم. شب آخر هفت هشت نفری رفتیم زیارت وداع. ساعت ده، باب الجواد، قرار گذاشتیم. قالی اتاقک تفتیش را کنار زدم و پای اذن دخول، دست به دامن فرشته ها شدم. شکل و شمایل گنبد توی خیسی چشمم به هم ریخته بود. دوره افتادم توی صحنها، جادهی لاستیکی سیاه، جمعیت را کشانده بود طرف خودش. شال چهارخانه طوسی نصف صورتم را گرفته بود و سرما زور میزد از چادر و پالتو و پلیور آبیام رد شود. از رواق گوهرشاد پیچیدم توی آزادی و ته صحن انقلاب، جایی که گنبد و سقاخانه اسماعیل طلا و شبکههای ریز پنجره فولاد و ایوان طلا توی قاب نگاهم جا بشوند، میخ شدم. مهتاب پشت ابر گیر کرده بود و از سیاه و سفید آسمان برف میبارید. دعای قوم و خویش و دوست و آشنا را گره زدم به پنجره فولاد. یکهو صدایی دست انداخت زیر چانهام و سرم را گرداند طرف خودش.
«ببخشین میتونم وقتتونو بگیرم؟»
نصف دیگر صورتم را از زیر شالگردن نجات دادم. دست کشیدم روی تری چشمم. قیافهاش بهتر معلوم شد. سرش پایین بود و پالتوی مشکی را روی تنش چفت میکرد. بفرمای سردم از سرمای هوا رد شد و دمایش بیشتر افتاد. همان پسر ردیف اول اتوبوس یکی دو متری دیوار آجری رواق ایستاده بود. دستش را گرفت جلوی دهانش و ها کرد. تسبیح رنگ و وارنگی از لای مشتش آویزان شد. آب دهانش را قورت داد. قصهی زندگیش را ام پی تری کرد و گذاشت بغل گوشم. پشت هم حرف های صاف و پوست کنده زد. نمیدانم لرز ریزی که توی صدایش بود از سردی هوایی بود که دندانهایش را به هم میزد یا درسی که مانده بود و شغلی که نداشت. حرفش تمام شد، دانه های تسبیح توی دستش یکی یکی افتادند روی سر هم. انگار که یا میتوانست حرف بزند یا فکر کند یا تسبیح بیندازد. ولی خط نگاهش را ریز و یواشکی میدوخت به طلایی گنبد. فکرهام پا در آورده بودند و توی سرم میدویدند. چشمم همراه دانههای توی دستش سُر میخورد. حواسم پیش بابا بود که اگر بفهمد دود از سرش قد میکشد.
اصلا شاید قید دختر ته تغاریش را بزند. داشتم لای ترک های مرمرهای سفید صحن فرو میرفتم مثل دانهی سفید برفی هنوز ننشسته روی چرم مشکی دستکشم آب میشد. تعریفش را از بچههای همکلاسیاش زیاد شنیده بودم. توی راه ندیدم سرش را برگرداند و سر شوخی و خنده باز کند. چند بار هم توی اتوبوس برای سلامتی مسافرها و آقای راننده صلوات فرستاد. وسط شلوغی جمعیت و سر و صدای زائرها رشتهی فکرم هی پاره میشد و دوباره باید سرش را گره میزدم به یک فکر پدر و مادر دارتر. توی دفتر بسیج دیده بودمش. یکبار هم جلوی نمازخانهی دانشگاه. خم شده بود و یک پایی توی هوا داشت جوراب میپوشید. طراحی پوستر مراسمهای بسیج هم با خودش بود. اما هر چه بود این مدل خواستگاری کردن راست کار من نبود و فنرم نزدیک بود از جا در برود. آمدم پای درس و مشق را بکشم وسط و خواستگار بپرانم، یادم آمد با این بهانهها میانهی خوبی ندارم. باید یک جوری پاسش میدادم که نه برود و نه بیشتر از این بماند. فکرهای توی سرم چفت و بست محکمی نداشتند. توی ذهنم پس و پیششان کردم که زبان کِرِچه نشوم.
«ببخشین، ما از این رسما نداریم که پسر خودش بیاید صاف و پوستکنده خواستگاری کنه.»
حواسم به تسبیح رنگ و وارنگ توی دستش بود. ته دور پنجم دانهها سر جایشان ایستادند و فقط روی سر هم تاب خوردند.
« ... پس با خانواده مزاحم »
هنوز ته حرفش مانده بود که مردی با کت بلند و کلاه و شال گردن سبزی که روی دهانش را پوشانده بود زد سر شانهاش. خودش ندید اما من گره بین ابروهای مرد خادم را خوب دیدم.
«شما با ایشون نسبتی دارین؟»
وقت نشد یک چیزی سر هم کند و تحویلش بدهد. شاید هم نخواست دروغ بگوید. خادم شال سبز را کنار زد و دستش را کشید طرف یکی از رواق ها. قلبم داشت کَنده میشد. خیسی کف دستم را مالیدم روی سیاهی چادرم. سرم را بالا کردم. هنوز تسبیح میانداخت. مثل بچهای که پشت بابایش قایم بشود چرخید طرف گنبد و گفت: «چیزی نشده، قبل اینکه امضام توی دفتر عقد بنشینه قراره تو یکی از حجرههای حرم ازم امضا بگیرن. تا امضای دومم خدا بزرگه
عقربههای ساعت گلدسته، خودشان را خیلی زود بالا کشیده بودند. چیزی به قرارمان نمانده بود. باید خودم را میرساندم باب الجواد.
حاج محمود هم پشت هم میخواند. «دخیل یا امام جواد ...»
آن پسر بسیجی ردیف اول اتوبوس حالا توی مستطیل دوربینم نشسته بود و داشت قالی حرم و گلهای کرم_فیروزهایش را کنج خانهمان پهن میکرد. حس پیچکی را داشتم که به جای محکمی تکیه کرده باشد. لایهی آخر فرش باز شد و لبهاش رسید زیر محراب گچی. زدم روی گردی قرمز که ضبط تمام شود. شروع کرد به شماره انداختن. یادم رفته بود گردی قرمز پایین گوشی را بزنم.
✍ #سارا_تندهوش
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
🔶نشست تخصصی:
بررسی اهمیت و چگونگی
بازآفرینی تجربههای زندگی امروز در ادبیات داستانی
🔰با ارائه بهزاد دانشگر
🔹مدیر ادبیات داستانی حوزه هنری کشور
🔹محـــــقق کــــتاب «به توان هایتک»
🔹نویـــسنده کتابهایی چون «ادواردو»،
«موکب آمستردام»، «پادشاهان پیاده»،
«دخترها باباییاند».
🗓️زمان:
دوشنبه؛ ۲۴ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۷
📌مکان:
میدان کوزهگری، ابتدای بلوار دلاوران بسیج، پردیس سینمایی تارخ
📍نشان:
https://nshn.ir/c5_bgj0__FQtyo
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔶نشست تخصصی: بررسی اهمیت و چگونگی بازآفرینی تجربههای زندگی امروز در ادبیات داستانی 🔰با ارائه بهزا
امروز منتظر دیدار شما در پردیس سینمایی استاد تارخ هستیم.
﷽
📌از ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ که جنگندههای رژیم بعث آمدند روی سر تهران و همدان و تبریز و بوشهر، بعد هم بمب انداختند روی آبادان و خرمشهر، بوی ماه مدرسهمان بوی خون و جنگ و دفاع گرفت. تا همین امسال که جنگ دوازده روزه افتاد وسط امتحانات پایان سال بچههایمان.
حالا یک بار دیگر ماه مهر دارد میآید و هفته دفاع مقدس شده و بحث جنگ و صلح دوباره داغ شده. خیلی داغ.
📚 «محفل روایتخوانی» این هفته را اختصاص دادهایم به خواندن و شنیدن روایتهایی با موضوعهای «جنگ و صلح» یا «بوی ماه مدرسه».
🗓️زمان:
دوشنبه؛ ۳۱ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۰
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#امام_رضا
🔻 جبران بزرگ
عجله داشتیم که به نمازظهر حرم برسیم، محمدصالح هم گیر سه پیچ داده بود که باید قبل از رفتن به حرم به قولتان عمل کنید.
- بابا خودت قول دادی که اگه اومدیم مشهد برام انگشتر عقیق نقره میخری، امام رضا اصلا بخاطر من شما رو طلبیده.
- باشه بابا جان، میخرم برات ولی بذار الان به نماز برسیم برای برگشتن میخرم.
- یعنی من الان بدون انگشتر برم حرم، بابا واقعی داری میگی یا اذیتم میکنی؟
مرواریدهای جمع شده در گوشه چشمانش را که دیدم دیگر طاقت نیاوردم وتسلیم شدم.
- خانم شما با فاطمه یاس برید حرم، ماهم میایم بهتون میرسیم.
- نه دیگه وایمیسم باهم بریم، فعلا که از نمای گنبد میتونم استفاده کنم.
یکی یکی مغازههای انگشتر فروشی را میگشتیم، همه انگشترهای سایز بچه 7-8 ساله ، نگین مربعی داشت و محمد صالح نمیپسندید.
- سلام آقا ! انگشتر نقره دارین با عقیق گرد؟ رنگش هم مشکی یا قرمز باشه.
میدانستم که میخواست انگشتری شبیه مداح مورد علاقهاش حسین طاهری داشته باشد. بیش از ده مغازه گشتیم تا بالاخره به مراد دلش رسید و رضایت خرید داد. داشتم با مغازهدار چانه میزدم و حساب کتاب میکردیم که محمدصالح شروع به گشتن در مغازه کرد. زیر چشمی میپاییدمش، از نگینهای رنگارنگ پشت ویترین گرفته تا جانمازهای آویزان شده از سقف . به ردیف تسبیحهای آویزان شده از دیوار که رسید، پاهایش روبروی ردیف تسبیحهای سنگی به زمین چسبید و چشمانش روی یک تسبیح قفل شده بود. شبیه تسبیح مداح بعدی مورد علاقهاش، یعنی میثم مطیعی بود. با لبخند چشمکی زد و با ابرو به تسبیح اشاره کرد، قیمت نصب شده روی تسبیح، سه برابر هزینه انگشتر بود. نگاه معناداری به او کردم و با نگاه و حرکات صورت باهم شروع به جر و بحث کردیم . وقتی از حرکات صورتم برداشت کرد که حنایش دیگر رنگی ندارد و باید بساطش را جمع کند و برود، از مغازه بیرون رفت و من شادمان از پیروزی در کل کل پدر و پسری، مقتدرانه در حال بیرون آمدن از مغازه بودم که به سدی متشکل از مادر و پسر و دخترم برخوردم و نگاه معنادار همسرم و نگاه پیروزمندانهی محمدصالح . همه را در میدان به خط کرده بود و در چنین میدانی عاقلانهترین کار چرخش قهرمانانه است.
پسر داره از برگ برنده استفاده میکنه؟
آره دیگه پسرم گفته اون هدیه بابا هست و یه تسبیح هم هدیهی مامانش باشه.
خب پس من هدیه میخرم برای مامانش و مامان هدیه بده به پسرش.
این یعنی چرخش قهرمانانه، هم هدیه برای همسرم خریده بودم و هم در کل کل پدر و پسری همچنان پیروز مانده بودم . البته محمدصالح هم راضی بود که به هر روشی شده به خواستهی دلش برسد . حالا که همه چیز بر وفق مراد شده بود دوباره یادمان آمد که اگر از مغازه تا حرم ندویم به نماز جماعت نمیرسیم . فاطمهیاس را بغل کردم و گفتم از اینجا تا حرم مسابقه. محمد صالح که در حال دویدن بیشترین فکرش این بود که تسبیح را چطور در دستش بچرخاند که بیشتر دیده شود و خلاصه صفا میکرد.
وارد صحن پیامبراعظم و شدیم. ماشاءالله اینقدر بزرگ است که باید تاکسی بگیریم تا به محل نماز برسیم و با عجله و زحمت خود را به اواخر نماز جماعت عصر رساندیم. محمدصالح که ادعای بزرگ شدن دارد هم به نماز ایستاد و فاطمه یاس محو گلدستههای بزرگ اطراف صحن بود که تا بالا با کاشی کاریهای آبی و سبز دلربایی دوچندانی داشتند و کمی بعد شروع کرد دویدن دنبال کبوترها. محمد صالح هم که صبرش تمام شده بود قید نماز دوم را زد و رفت سمت پرندهها، عزم کرده بودند که بروند سمت حوضچههای وسط صحن که شبیه کارگاه گجت از دست و پای پرتوان درخواست کردم که برسند به داد این ناتوان و قبل از رسیدن به آب، گرفتمشان و گفتم بچهها خبر خوب! وقت زیارت شده و الحمدالله جواب داد و بیخیال آب بازی شدند. وارد مسجد گوهرشاد که شدیم، قاب روبرویمان تابلوی ایست نامرئیاش را جلویمان گرفت، گنبد طلایی، پنجره فولاد و ضریح، هر سه در یک قاب جمع شده بودند و دوست داشتیم ساعتها نگاهشان کنیم اما برای فاطمهیاس کشش حوضچهی وسط مسجد بیشتر بود و مجبور شدیم برای حذف صورت مسئله، دل از قاب بکنیم و من و محمدصالح از همسرم و فاطمهیاس جدا شدیم و قرارمان شد بعد از زیارت محل قرار همیشگی، رواق دارالحجه روبروی ورودی رواق پنجره فولاد. از ورودی مسجد گوهرشاد وارد رواق ضریح شدیم. فقط یک چرخش مانده بود تا ضریح را بی واسطه ببینم . دست محمدصالح را فشار دادم .
_بابا جان آمادهی زیارتی؟
_بابا آماده که هیچ، اصلا نمیدونم از خوشحالی چکار کنم؟
_پس ، حسابی استفاده کن . مامان و بابا و آبجی هم یادت نره دعا کنی.
سری تکان داد و حرکت کردیم . چشمم که به ضریح افتاد، از چشمانم گلهمند شده بودم که چرا با اشکهایش باعث شده بعضی مواقع ضریح را تار ببینم . از پنج شش پلهی مفروش که پایین آمدیم جمعیت باعث شده بود محمد صالح ضریح را نبیند، یک چشمم به ضریح بود و یک چشمم به محمد صالح.
_میای رو کول بابا؟
_اذیت میشی بابا
_من دیگه بزرگ شدم.
_بزرگ شدی بابا ولی بابا هنوز پیر نشده که. بیا بالا.
به سمت ضریح رفتم. از پنج شش متری نزدیک به ضریح دیگر فشار جمعیت نمیگذاشت نزدیک شویم. با دو دست، محکم پایش را گرفته بودم که نیفتد و به زحمت خودم را به یک متری ضریح رساندم . سرم را بالا گرفتم و به زحمت گفتم :
_بابایی ! دستت روبرسون به ضریح و حسابی دعا کن . الان محضر امامی .
_شما چی بابایی؟ منم دستم رو میرسونم . شما خودتو بچسب بابا.
دستش به ضریح رسید و سرش را چسباند به ضریح و شروع به صحبت کرد. دستم به زحمت به ضریح رسید و با اشاره به محمدصالح گفتم:
_بریم ؟
با چشم اشاره کرد که کمی صبر کنم. مرد بلند قد و چاقی کنارم بود که آرنجش را بالا آورده بود و روی گلویم گذاشته بود. داشتم خفه میشدم که یادم آمد به خاطرهی پسردایی خانمم که میگفت بعد از اینکه به زحمت دستش را به ضریح رسانده، نمیتوانسته بیرون برود و دستش وسط فشار جمعیت گیر کرده بوده و ناخودآگاه خندهاش گرفته بوده و قهقهه میزده و پیرمرد کناریاش که بر اثر فشار، کمر به کمر به هم چسبیده بودند با این فکر که دلش شکسته و دارد زار میزند گفته بود که پسرم دلت شکسته التماس دعا . دوباره به خودم آمدم نمیدانستم از خاطره بخندم یا تعادل محمدصالح را حفظ کنم یا فشار آرنج مرد بغلی . محمد صالح اشارهام کرد که حرفهایش تمام است برویم. نگاهش که کردم چهرهاش به طور عجیبی شاد بود. داشتم از ضریح فاصله میگرفتم و نگاهم به محمدصالح بود که مشکلی نداشته باشد ولی او با لبخند معناداری چندین بار بر میگشت و نگاه ضریح میکرد .
_بابا بیارم پایین. اینجا که دیگه شلوغ نیست .
_باشه بابا. کلک چی میگفتی به امام رضا و چی دیدی که اینقدر خوشحالی؟
_راز هس بابا !
_مگه پسر و بابا باهم راز نگفته دارن؟
_نه ندارن . باشه میگم به شما . یادتونه گفتین برای زیارت که میریم همیشه اینجور نباشه که ما از امام چیزی بخوایم؟
_ها بابا یادمه.
_بعدش هم گفتین اگر بهترین چیزها رو از امام بخواین باید ببینیم حاضریم بهترین چیزامون رو بدیم به امام ؟
_بله بابا درسته.
_وقتی دستم رسید به ضریح، تند تند داشتم حاجتهام رو میخواستم که یاد حرف شما افتادم و خجالت کشیدم . گفتم من بهترین چیزی که دارم چیه ؟ خیلی فکر کردم یه چیزی که واقعا مال خودم باشه. دیدم تنها چیزی که مال خودمه و واقعا خیلی دوسش دارم همون تسبیح بود . انداختمش تو ضریح. هدیه دادم به امام.
تحلیل این کار ارزشمند محمدصالح چند لحظهای سرجایم خشکم کرد. که شاید ما بزرگترها اصلا توان انجامش را نداشتیم که مثلا کلید ماشینمان را به حرم تقدیم کنیم . آن تسبیح برای محمدصالح حکم ماشین برای امثال من را داشت ولی از او گذشت.
_دمت گرم بابا . امام رضا خیلی کرم داره . عجیب جبران میکنه، همیشه هم خیلی بیشتر جبران میکنه.
_ من که برای جبران ، ندادمش به امام رضا.
میدونم بابا ولی امامرضا اینجوریه دیگه .
رو کردم به ضریح و گفتم :
_آقاجان ! کرم شما که بارها به ما ثابت شده و قطعا همیشه زیر دین کسی نمیمونید و دهها برابر جبران میکنید. ولی محمد صالح داره تازه ، وجود شما رو درک میکنه. لطفا، خواهشا در صورت صلاحدید یجوری که محمدصالح، کامل درک کنه براش جبران کنید.
سر قرارمان رفتیم و به پیشنهاد همسرم قرار شد نیم ساعتی در صحن مسجد گوهرشاد روبروی گنبد و پنجره فولاد بنشینیم ، بچه ها بازی کنند و خودش کمی راز و نیاز . قرار بود مراسمی در صحن قدس برای بزرگداشت شهید گمنامی تازه تفحص شده برگزار گردد . رفتم ببینم کی مراسم شروع می شود، یک ساعتی تا شروع مراسم مانده بود ، تصمیم گرفتم که برگردم و اعلام بازگشت به محل اسکان کنم که در دالان مسجد گوهرشادر، فردی با چهرهای بسیار آشنا دیدم که لباس خادمی حرم پوشیده بود و ماسکی بر صورت داشت با سرعت از کنارم عبور کرد. دقت کردم ناباورانه متوجه شدم میثم مطیعی بود . تصمیم گرفتم سریع برگردم و به او برسم و بگم : زرنگ کی بودی تو؟ و شناختمت و باید عکس بگیریم و اینجور حرف ها...
دو قدم که برگشتم یادم آمد به محمد صالح و علاقهاش به میثم مطیعی. با سرعت برگشتم.
_محمد صالح محمدصالح پاشو پاشو بدو میثم مطیعی.
_کجان بابا ؟ پاشو بیا بدو
کفشم کو؟
_کفش میخوای چیکار؟ بدو بریم.
دستش را گرفتم و باهم دوان دوان به صحن قدس رسیدیم. هرچه گشتم ندیدمش و چند بار چپ و راست را نگاه کردم تا دیدم وارد اتاقی از اتاقهایی که دور تا دور صحن وجود داشت وارد شد که دقیقا طرف مقابل ما در صحن قدس بود.
_محمدصالح دیدمش بابا . رفت توی اون اتاق . بدو بریم.
تا آمدم حرکت کنم خادمی جلویم را گرفت که آقا داریم صحن را برای مراسم تکریم شهید آماده کنیم و این طرف از الان مخصوص خانمهاست . هر چه اصرار کردم که هنوز تعدادی مرد ، این طرف صحن هستند قبول نکرد و گفت که داریم همه را بیرون میکنیم . نشستم کنار محمدصالح.
_ بابا جان ببین اگه میخوای میثم مطیعی رو ببینی باید خودت بری . گوشی هم بهت میدم باهاش عکس بگیر.
_بابا ! من تنها ؟ کی حرف من رو گوش میده؟
_ بابا تو، تو مجلس دههزار نفری مداحی میکنی . اینجا که چیزی نیست . برو بگو میخوام میثم مطیعی رو ببینم.
_ بابا اصلا ول کن بریم.
_ هرجور خودت میدونی ولی اگه بری و نشه نهایت یه نه میشنوی ولی اگه بشه چی ؟ میارزه امتحان کنی به نظرم.
_ باشه میرم.
_ دمت گرم . برو یاعلی!
گوشی را بهش دادم و رفت. خودم هم روکردم به حرم .
_یا امام رضا ! اینجا جای خوبیه برای جبرانش . خیلی براش ارزش داره . جورش کن براش .
رفت در اتاق . خادمی با لباس سبز و کلاه در اتاق ایستاده بود و وقتی میخواست وارد شود جلویش را گرفت . چند قدمی عقب برگشت و ایستاد و باهم بگومگو میکردند و هر چند جمله یک خنده روی لبان خادم مینشست . نهایتا با دستانش اشاره کرد که نمیشود و محمد صالح رو به من کرد . اشاره کردم که اصرار کن و برو . بازهم صحبتی کرد و بازهم مخالفت . برگشت و ناامیدانه چند قدمی سمت من آمد. خادم صدایش کرد و سرش را برگرداند . بازهم مکالمهای که ندانستن محتوایش ، داشت عذابم میداد . محمد صالح برگشت رو به من ، خوشحال بود . خادم در را باز کرد و محمد صالح دوید داخل اتاق . زمان میگذشت . پنج دقیقه ده دقیقه پانزده دقیقه .
_چرا بیرون نمیاد؟ بالاخره با صورت خندان و شاد بیرون آمد . از خادم تشکر کرد و دست داد و دوید سمت من . بغلش کردم.
_باریک الله پسر ! چی شد بابا ؟ میثم مطیعی رو دیدی؟
-_بابا! میثم مطیعی ؟ میثم مطیعی چیه؟ داخل که رفتم شهید گمنام اونجا بود . دیدار خصوصی با شهید گمنام داشتم . کلی نشستم پیشش و باهم رفیق شدیم.
-_واقعا ؟ وااای تو حرم امام رضا . دیدار خصوصی با شهید گمنام ؟ خوش بحالت.
-_آره. بعدش هم گفتن میثم مطیعی داره متن مراسم رو آماده میکنه و من رو بردن تو اتاق تمرینش . کلی باهم خوش و بش کردیم و عکس هم گرفتیم.
-_چقدر خوب بابا. من تاحالا توی حرم چنین تجربهای نداشتم . اصلا توی این همه آدم فقط شما دیدار خصوصی با شهید داشتی. بعدش هم که میثم مطیعی.
_ آره بابا ! راس گفتیا امام رضا چقدر زیاد جبران کرد . چند ده برابر . من که فقط یه تسبیح داده بودم . خیلی دوسش دارم بابا . خیلی...
✍ #مجتبی_نباتی
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
با توجه به درخواست هنرجویان محترم جهت ادامهٔ مباحث مطرح شده، کارگاه ویرایش در تاریخ سهشنبه ۱ مهر ساعت ۱۵:۳٠ نیز برگزار خواهد شد.
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar