eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
290 دنبال‌کننده
81 عکس
6 ویدیو
2 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
🔻 جهان آشوب "کودک کشِ بد - یهودی" ،کار دستش داده... در یک نشست و برخاست ساده، صدای پدافند یا همان به قول خودش: "توپ های ضد هوایی"، حواسش را پرت کرده و در کسری از ثانیه تعادلش را برهم زده... نتیجه‌ی عکس رادیولوژی واضح است:شکستگیِ مفصلِ سر ران. حالا دو شب گذشته و من دل آشوبم... دغدغه‌ی عمل پدر و شرایط این روزها،خوراک فکری هرروز و شبم شده است.به جز لحظه‌هایی که محو خواندن قصه شب، برای دخترک هستم. آرامشی کوتاه ، به وسعت سفری چند صفحه‌ای به اعماق سرزمین کودکی و بازگشت دوباره به دنیای پر هیاهویِ دل آشوب... ده شب است تحلیل و نقد و ایده پردازی کرده‌ایم،اگر و آنگاه‌های دیپلماتیک و نظامی را! پس از چند شبِ نسبتا آرام دوباره بوم بومِ پدافندها فعال شده است... اما ضرباهنگِ همیشگیِ بیدار باشِ برادران[نیروهای نظامی]را ندارد! ناموزون است و خواب از چشمانم ربوده... من و همسایه‌ی ندیده‌ی ساختمان روبه‌رو،تا صبح از بالکن‌هایمان کشیک می‌دهیم. هر بار دیدن زن همسایه تاییدی بر این وزن ناموزون است. بالاخره بعد از اذان صبح به خواب می‌روم و باقی دنیای ناآرامم را با خود به رویا می‌برم. با صدای پاهای دخترک که انگار دارد دو ماراتن برگزار می‌کند و از این سوی خانه به آن سو می‌رود،چشم باز می‌کنم.چند ثانیه‌ای گیجم و گیجی طعم دلنشين آرامی دارد. ناگهان جهان آشوبم، پرده گیجی‌ام را می‌درد: -امروز یک‌شنبه است. ساعت زنگ زده بود که خواب نمانم و نوبت دکتر برای عمل پدر از دستم نرود. -پدر! حتما تا صبح چندباری از درد بیدار شده و یادش به "بد-یهودی" نبوده... -امروز یکشنبه است و دم صبح با صدای پدافند به خواب رفته ام. پدافند! حتما سهمیه‌ی صبحانه موشک‌های امروز ارسال شده‌است. کافیست تا از نوتیفیکشن، "فردو" و "ترامپ" را ببینم و بخوانم حدیث مفصل را... قلبم تند تند می‌زند و دویدن خون در رگ‌هایم را حس می کنم... سراسیمه و دست و رو نشسته از تخت بیرون می‌پرم. همسرم که در حال درست کردن نیمرو به امر دخترکِ سحرخیز است را در حالی گیر می‌آورم که انگار همه چیز تقصیر اوست و بی هوا و با صدای بلند می گویم:" فردو رو زدن؟؟؟دیدی گفتم می‌زنه!!!ما دیگه چیزی برا از دست دادن نداریم...!!" و معطل جواب حرف‌هایم نمی‌مانم و آماده می‌شوم تا خودم را به نوبت دکتر پدر برسانم و دوباره در جهان آشوبم غرق می‌شوم... همه‌ی خیابان‌های منتهی به درمانگاه پر است،اما کمی جلوتر سر پیچ خیابان،جلوی یک بنکداری، به زور ماشین را می چپانم و پیاده می‌شوم. "خانم!خانم!اوینت ببند!" صدای پیرمردی است که در حلقه‌ی کمسیون امنیت ملی جلوی مغازه،مشغول تحلیل و بررسی اتفاقات است. تشکر می‌کنم و آینه‌ی سمت خیابان را می‌بندم.در حال گذر از خیابانم که صدایی می‌گوید: "خانم! میخواد بار بیاد بَرَمونا!اومدی زدی جلویِ مغازه‌یِ ما!" بر می‌گردم و تا جوابش را بدهم،عضو دیگر جلسه‌شان می‌گوید:"حالو مِی تو تاجری؟!بار اومد،همینجو خالی می‌کنیم بَرَت!" و رو به من که نگرانم تا نوبتم از دست نرود می‌گوید:"شومو برو دس خدا بوو،کاریت نباشه!" مردم مهربان شده‌اند انگار! بدو بدو از خیابان رد می‌شوم و وارد درمانگاه می‌شوم. در آنجا اما کمسیون ویژه برقرار است. یکی یکی پیام‌رسان‌ها چک می‌شوند و وصل شدنشان اطلاع‌رسانی می‌شود!انگار برای وصل شدن منتظر حمله آمریکا بودند. نمایشگر شماره ۳۵ را نشان می‌دهد و وارد اتاق می‌شوم.آقای دکتر بعد از دیدن عکس و پرسش از سن و سال و کم و کیف زمین خوردن پدر، با بی‌تفاوتی عمل را بسیار پر ریسک می‌داند و انجام آن را به بیمارستان خصوصی خودش وا می‌گذارد و جهانم را دوباره به آشوب می‌کشد... ✍ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽ 📌حالا نه اینکه بانو زینب (س) فقط توی کربلا و چند روز بعدش پرستاری حضرت سجاد (ع) را کرده باشد و روز ولادتش را گذاشته باشند روز پرستار. بخواهیم منصفانه نگاه کنیم، زینب (س) هر بار دستمال نم‌دارِ مادرانه‌اش را برمی‌دارد و می‌کشد به پیشانی تب‌دار دین جدش محمد؛ اسلام. هر بار هم یعنی هربار که عاشورا در تاریخ کِش می‌آید و تکرار می‌شود؛ از توی همان خیمه‌های نیم‌سوخته گرفته تا همین حالا. همین حالایی که زنی بالای پیکر مرد مدافع حرمش -امان از دل زینب‌گویان- به سینه می‌زند و خواهری -خواهر آرتین سرایداران مثلا- به عزای پدر و مادر و آن یکی برادرش سیاه‌پوش می‌شود. 📚 «محفل روایت‌خوانی» این هفته را اختصاص داده‌ایم به خواندن و شنیدن روایت‌هایی با موضوع‌های «حضرت زینب (س)، مراقبت و پرستاری» یا «واقعه تروریستی حرم حضرت شاهچراغ (ع)». 🗓زمان: دوشنبه؛ ۲۸ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۰ 📌مکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت. 📍نشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv 🌱حضور برای عموم آزاد است ~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 تابستان خود را چگونه گذراندید آخرین امتحان کلاس پنجم، انشا بود. برگه را با دست لرزان تحویل داد. آقای معلم نگاهی به آن کرد و گفت: _محسن بازم که انشا تژدیدی. والا زشته بخاطر انشا رد بشی. دیگه با تک ماده هم نمی‌تونی قبول بشی. دانه‌های عرق روی کمر محسن رژه رفتند. کلمات معلم هم توی گوشش. _فقط چون بچه خوبی هستی یه تقلب بهت می‌رسونم. موضوع انشای امتحان تژدیدی، تابستان خود را چگونه گذراندید، هست. برو ببینم چکار می‌کنی. سرش را پایین انداخت و از مدرسه که درست مقابل مسجد بود زد بیرون. صدای نوحه‌ی «سوی دیار عاشقان به کربلا می‌رویم» توی سرش رقصید. جلوی مسجد جای سوزن انداختن نبود. ورودی مسجد شلوغ بود و نمی‌شد داخل را دید. از بین مردان پیر و جوانی که در صف ایستاده بودند از نوجوانی هم سن و سال خودش پرسید: _کاکو چه‌ خبره. _هیچی، صف ثبت نام اعزام به جبهه هست. با خودش گفت: _از فردا باید برای بنایی وردست بابا باشم. بنایی هم که ماجرای جذابی برای موضوع انشای تژدیدی نداره. بهتره برای رفتن به جبهه ثبت نام کنم تا ماجراهای اونجا رو بنویسم و قبول بشم والا با چه رویی تو چشم مامان و بابا نگاه کنم و باز پرسید: _مگه چند سالته که می‌تونی بری جبهه نوجوان سرش را به گوش محسن نزدیک کرد و گفت: _ بین خودمون می‌مونه دیگه داداش. با تیغ زدن سن شناسنامه و کم و زیاد کردن یه یک یا صفر درست شد. البت رضایت نامه و آجر توی جیب شلوار گل و گشاد موقع وزن کشی هم فراموش نشود. و نوبتش رسید و با لبخند وارد مسجد شد. پلک‌هایش را به هم نزدیک کرده کمی فکر کرد و دوید سمت خانه. شناسنامه برادرش که چند سالی از او بزرگتر بود را زیر لبه فرش پیدا کرد، او ترک تحصیل کرده و به جای درس به شغل بنایی مشغول بود. روی کاغذی رضایت نامه رفتن به جبهه را نوشت و رفت سراغ مادر که در آشپزخانه مشغول بود. _سلام مامانی. خسته نباشی. _بی سلام عزیزی مادر. خدا قوت. چه خبر از امتحانت. _سلامتی. خدارو شکر‌. فقط ای رضایت نامه شرکت تو کلاس‌های تابستونی مسجده، باید انگشت بزنی. مادر انگشت زردچوبه ایش را سمتش گرفت. انگشتش را بوسید. با خودکار آبی رنگش کرد و پایین کاغذ فشارش داد . خیسی و زردی انگشت با رنگ خودکار قاطی شده بود. با چشمان خیس دوید توی اتاق. لباس گشاد برادرش را پوشید. کمر شلوار دور کمر بند چین خورده بود. از کنار باغچه چند قلوه سنگ‌‌ توی جیب شلوار انداخت. برای آخرین بار به خانه نگاهی کرد. داد زد: ـ مامانی فعلا خداحافظ و با گریه دوید بیرون. اشک هایش را با پشت دست پاک کرد. آخرصف اعزام ایستاد و زمزمه کرد : _خدایا نفهمن. خدایا آبرومو حفظ کن. تازه رسیده بودند اهواز. با خوشحالی از قطاری که اولین بار سوارشده بود پیاده شد. همه اعزامی‌ها را یک راست بردند حمیدیه. در واحد ادوات لشکر پنج نصر آموزش‌های اولیه را دید و مشغول خدمت شد. بخاطر سن و سالش، اول در آشپزخونه مشغول شد. چون از کارش راضی بودند بعد از یک ماه میراب شد. ماه سوم فرمانده اجازه داد در پاتک جزیره مجنون حضور داشته باشد. در حمله شیمیایی دشمن مجروح شد اما؛ قبل از شهادتش انشای« تابستان خود را چگونه گذرانید» را نوشته بود. معلم، انشای او را هر سال برای شاگردانش می‌خواند. ✍ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
My Recording241130_1018.mp3
زمان: حجم: 5.7M
﷽ 🎙 استاد طبیب‌زاده 🗓دوشنبه ۷ مهر ۱۴٠۴ ~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
My Recordingماجرای کتاب-7مهر404.mp3
زمان: حجم: 22.9M
﷽ 🎙 📋نشست 📖گپ‌وگفت پیرامون کتاب 👤با حضور نویسنده: 🗓دوشنبه ۷ مهر ۱۴٠۴ ~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
voice_msg_8745988729789221150.opus
زمان: حجم: 1.4M
سلام و وقت بخیر خدمت همه بزرگواران 🎙ممنون میشم به عرایض صوتی بنده عنایت داشته باشید🙏🏻 📝شاید چند دقیقه‌ای که برای پر کردن پرسشنامه وقت می‌گذارید، به نظرتون چیز خاصی نیاد. اما این رو بدونید این کار و توجه شما برای ما خیلی ارزشمنده. خیلی خیلی ارزشمنده. ممنون که هوای دفتر روایت رو دارید. روی پیوند زیر بزنید تا وارد صفحه پرسشنامه بشید👇🏻 🌐https://survey.porsline.ir/s/vlq8nnwt 📌‌منت‌دارتون هستیم اگر تا پنجشنبه ۱ آبان پرسشنامه رو پر بفرمایید. ~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 پدرم تند می‌دوید هرسال همان موقع‌ها که تلویزیون آهنگ « باز آمد بوی ماه مدرسه » را پخش می‌کند، من یاد پدرم می‌افتم. خدایش بیامرزد. سوادش در حد خواندن و نوشتن بود. توی دو سالگی یتیم شده بود. از پدرش جز عکسی قدیمی که گوشه‌اش شکسته و لبه‌هایش برگشته بود، چیز دیگری نداشت. خودش بود و مادرش. نوجوان که بودم از اینکه پدرم تحصیلات درست و حسابی نداشت دلخور بودم. خصوصا که من همیشه توی کلاس و مدرسه جزء سه نفر اول بودم. مدیر و معلم‌ها به درسخوانی و باهوشی می‌شناختنم. خجالت می‌کشیدم به دوستانم که همه اکیپ شاگرد زرنگ‌های مدرسه بودیم، بگویم پدرم حتی دیپلم هم ندارد. پدرم اما حافظه‌ی عجیبی داشت. حساب و کتاب‌هایش را توی ذهنش نگه می‌داشت و هیچ‌وقت اشتباه نمی‌کرد. راننده‌ی درجه یکی بود. قصه‌های قشنگی بلد بود. همه چیز را با جزئیات کامل به خاطر می‌سپرد. و توی مشکلات ناگهانی، به قول امروزی‌ها مدیریت بحران داشت. و کلی چیزهای دیگر که شاید پدرهای دوستانم نداشتند. ولی من آن‌روزها فقط به داشتن اسمی برای سوادش فکر می‌کردم. پدرم یک صفت دیگر هم داشت و آن جذبه‌ی زیادش بود. ابهتی داشت برای خودش. کم حرف می‌زد و بیشتر گوش می‌داد. ما بچه‌ها، همیشه حرف‌هایمان را به مامان می‌گفتیم تا به بابا برساند. اما یک جورهایی دلم می‌خواست در این مورد، با خودش حرف بزنم. یک روز کنارش نشستم : _میگم بابا! شما که خیلی باهوشی! چرا مدرسه نرفتی؟ چرا دیپلم نگرفتی؟ نگاهش را که همیشه به سمت پایین بود و کمتر توی صورت کسی می‌انداخت به چشمانم دوخت: _تو نمی‌فهمی بابا! چون غیرتم قبول نمی‌کرد مادرم کار کنه. برعکس خودش، ما توی ناز و نعمت بزرگ شده بودیم. پدرم، تنهایی و با دست خالی، حالا صاحب همه چیز بود. خانه‌ی بزرگ، ماشین و پول. برای من که زیر سایه‌ی پدر و مادر آب توی دلم تکان نخورده بود، حرف‌هایش عجیب بود. _خوب؟! _خدابیامرزه داییمو. منو گذاشت مکتب، خیلی دلش می‌خواس درس بخونم. نمی‌دونم چند سالم بود، هفت هشت ساله گمونم. ولی من دوست نداشتم برم مدرسه. مادرم جوون بود بابا! با داییم می‌رفت بیرون شهر... سر زمینای کشاورزی کار می‌کرد. تصورش برای من که همیشه مامانم را توی خانه و مشغول آشپزی و خیاطی می‌دیدم سخت بود. پدر برایم تعریف کرد که دایی‌اش توی مکتب آن زمان که چیزی بین مکتب و مدرسه‌های امروزی بوده، ثبت‌نامش کرده بود. چندباری از مکتب دَر رفته بود تا به دنبال کاری برود و هر بار با اصرار دایی برگشته بود. پدر با خنده می‌گفت: _ یه بار داییم توی کوچه دیدم و گذاشت دنبالم. من اونقدر تند می‌دویدم که بنده‌ی خدا از نفس افتاد. همونطور که دنبالم می‌دوید، کلی بدو بیراه نثارم ‌کرد. خلاصه آنقدر دایی توی کوچه‌های خاکی تعقیب و گریز کرد تا خسته شد و کوتاه آمد. پدر از نه سالگی، سر کار رفت. پِتِه‌فروشی، آبیاری، میوه‌چینی و ... هر چه از سواد هم که بلد بود از همان دوسالی بود که یکی در میان با زور دایی سر کلاس رفته بود. می‌گفت : _دستمزدمو که می‌گرفتم تا خودِ خونه‌مون میدویدم بابا! از خوشحالی. پدرم مرد قوی و محکمی بود. اما یاد مادر اشکش را سرازیر می‌کرد. مادرش هم چندین سال بعد وقتی تازه درهای موفقیت به روی بابا باز شده بود تنهایش گذاشته بود. _مادرم فقط چِل سالش بود، وقتی مرد. اونقدر بدبختی کشیده بود که مثل پیرزنا شده بود. _نمیدونی بابا! مادرم خیلی تر و تمیز و کدبانو بود. اتاقمون همیشه مثل دسته‌ی گل بود. تا دست و پاهامو نمی‌شستم نمی‌ذاشت برم تو اتاق. و صورتش به لبخندی باز می‌شد. به نظرم چند سالی طول کشید تا بتوانم احساس پدرم را در مورد مدرسه و کار و مادرش بفهمم. زمانی که فهمیدم، زندگی همیشه هم گل و بلبل نیست. زمانی که گره‌های زندگیم هی بیشتر و بزرگتر و پیچیده‌تر شدند. بعدها به دوستانم می‌گفتم که بابایم مدرک تحصیلی ندارد و برایم مهم نبود چه فکری کنند. پدرم به سرعت دوید و از مدرسه دور و دورتر شد. برای اینکه درس مردانگی و غیرت را پاس کند. حالا بعد از سال‌ها پدرم هم رفته، و من با شروع مهرماه، به یادش می‌افتم. یاد پدرم. یاد مدرسه‌اش. مدرسه‌ای که هیچوقت نرفت. ✍ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
📚 دوشنبه این هفته، مسیرِ طی شده و ماجرای نگارش کتاب‌های «خانوم ماه» و «بخش خاکستری» را می‌شنویم از زبان نویسنده‌اش؛ سرکار خانم ساجده تقی‌زاده. ‌ 📖و می‌نشینیم به گلستان‌خوانی با راه‌بری «حجت‌الاسلام طبیب‌زاده». ‌ 📋ترتیب برنامه: ماجـرای کتاب گلستان‌خوانی ‌ 🗓️زمان: دوشنبه؛ ۵ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۰ ‌ 📌مکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت. ‌ 📍نشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv ‌ 🌱حضور برای عموم آزاد است ‌ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽ 📖 بالاخره اولین شنبه‌ای که مریم پایش به هیئت رهپویان باز شد، از راه رسید. از صبح شوق و ذوق داشت. خیلی خوشحال بود و من هم این همه شوق و ذوق مریم برایم جالب بود. شلوغی در هیئت، اینکه هرکسی کاری انجام می‌داد، حضور دختر و پسر‌های جوان و استقبال مردم خیلی جلب توجه می‌کرد. وقتی رسیدیم در هیئت، تزئینات و گل و شیرینی‌ها را که دیدیم، به مریم گفتم: «انگار جشن دارن. چه خبره!» مریم اول کمی گیج شد و بعد، گفت: «وای! فراموش کرده بودیم!» _چی رو؟ _امروز تولد حضرت زینبه و روز پرستار! 📘 (خاطرات شهید مدافع سلامت؛ مریم رحیمی ) ✍🏻 ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽ 📌همهٔ ما از یک جایی به بعد دلمان برای صبح‌هایی که با چشم‌های پف کرده و خمیازه‌هایی که از توی رختخواب تا دم در خانه کش می‌آمد تنگ شده. همهٔ ما از یک جایی به بعد دیگر دانش‌آموز نیستیم اما آخر شهریور که می‌شود دلمان می‌خواهد کیف و کفش نومان را بگذاریم زیر بالشت به امید صبح اول مهر و دوازده فروردین پای پیک نوروزی حل نشده اشک بریزیم. و همهٔ ما از یک جایی به بعد فهمیدیم ۱۳ آبان هر سال سر صف برای چه روز دانش‌آموز را بهمان تبریک می‌گفتند؛ فهمیدیم به تیر بستن دانش‌آموزان به دستور شاهی بوده که آمریکا می‌گفت ایران را کرده جزیرهٔ ثبات! بعد هم انگاری خون دانش‌آموز، خون دانش‌آموز شهید برکت کرده باشد سه ماه و نه روز بعدش جزیرهٔ ثبات آمریکایی شد جمهوری اسلامی ایران. 📚 «محفل روایت‌خوانی» این هفته را اختصاص داده‌ایم به خواندن و شنیدن روایت‌هایی با موضوع‌های «روز دانش‌آموز» یا «مبارزه با استکبار و خباثت‌های آمریکا». 🗓️زمان: دوشنبه؛ ۱۲ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۰ 📌مکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت. 📍نشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv 🌱حضور برای عموم آزاد است ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 استغاثه به حضرت زینب س پای لگن رختی توی حیاطی که کُلِّش چهل پنجاه متر بیشتر نبود، باغچه‌ای دومتری کنار دیوار با یک گل یاس که در سرمای یخبندان پراز گل بود و روی شیر آب سایه‌اش را پهن کرده بود. تو این سوز سرما پوست صورتم، کرخت و انگار سوزن در پوستم فرو‌میکردند. لباس‌ها که روی بند رختی آویزان می‌شدند، انگشتانم خم شده یخکشان زده‌ بود، چروکیده، به سختی لباس‌هارا می‌گرفتم. در اتاق‌ پای بخاری علاء‌الدین دستم را گرم می‌کردم؛ انگشتانم مورمور عجیبی داشت. احساس می‌کردم،دستم مرده و دارد جان می‌گیرد. استکانی چای ریختم. تلفن قورباغه‌ای طوسی رنگی که توی طاقچه گذاشته بودیم تا بچه‌ها نزنند بکشندش، زنگ خورد باصدای گریه و هق‌هق زهره پشت تلفن، دلم هری ریخت. _چی شده ؟ چته دختر!؟ حرف بزن. اما فقط گریه می‌کرد، بین گریه‌ها بابغض می‌گفت: «مامان، مامان». معلوم بود اتفاقی افتاده. گوشی را قطع کردم. تند و تند صلوات می‌فرستادم تادلم آرام بگیرد. چای و همه چیز را ول کردم، دستان یخ زده‌ام که تازه جان گرفته بودند راروی دور تند گذاشتم ، آنی آماده شدیم. روی کاغذ برای همسرم نوشتم که ما رفتیم خانه مادرم. مسیر ده دقیقه تا سرخیابان روی مخم بود. تا در حیاط را باز کردم، همسایه روبرویی، آقای حسنی که یک تاکسی سبز و سفید داشت، در ماشینش را باز کرده بود سوار بشود. سلام کردم،گفتم: «ببخشید سر خیابون مسیرتون نیست» ؟ _سلام علیکم کجا میرید به سلامتی؟ _خیابون لشکری. _بله. اتفاقا منم همون مسیر میرم بیاین سوارشین . وقتی رسیدیم زهره با گریه توی سر و‌ صورتش می‌زد، مادر کف اتاق افتاده بود. سعی کردم دست وپایم را گم نکنم. زیر سر مادرم را گرفتم از زمین بلندش کردم، گردنش را ماساژ دادم با مشت یواشکی به پشتش میزدم. کمی نفسش جا افتاد. به زهره گفتم یک لیوان آب قند بیاورد. حالش که کمی بهتر شد.شروع کرد به گریه کردن. _ نمیخواین بگین چی شده ؟ زهره که از بهتر شدن حال مادر ساکت شده بود گفت: چندتا مامور ریختن تو‌ خونه و همه جا را گشتند،من‌ خیلی ترسیده بودم گریه می‌کردم.با من دعوا کردند. به‌خاطر همین، مامان حالش بد شد. گفتم: «برای چی مامورا ریختن تو‌خونه» ؟ _ دنبال رضا بودند. _رضا ؟ مگه چیکار کرده ؟ _ نمیدونم. رضا مدتی با اکبر باجناق حسین داداش بزرگت کارمیکردن. دو‌سه ماهه که دیگه باهاش کار نمیکنه. _چه کاری میکردن با اکبر؟ _ گفت می‌خواد این تابستونی بره سرکار تو‌ یه دکه کتاب فروشی کارمیکردن. حالا که دیگه سه ماهه وخورده‌ایه مدرسه‌ها باز شده، امروز هم با همکلاسی‌هاش رفتن اردو. نمیدونم اکبر چه خلافی کرده گرفتنش حالا اسم رضا هم آورده. _مادر تو باید قوی باشی. همان‌طور که پدر وصیت کرد زینب وار بچه هاشو‌ بزرگ‌ کنی الانم‌وقت کمک به رضاست. بعداز نماز مغرب وعشا رضا خسته‌وکوفته از اردو برگشت. نگاهش که می‌کردم دلم آتش می‌گرفت. چطوری به رضا بگویم این اتفاق افتاده؟! جلو‌بخاری کف اتاق دراز کشید. گفت: «یه لیوان آب برامن میارید» ؟! لیوان آب را که دستش می‌دادم بغضم‌ داشت می‌ترکید. صورت زیبایش را نگاه می‌کردم. نو‌جوان هفده ساله‌ای که تازه قد کشیده هیکلش باریک وبلندشده بود. ته ریش کم پشتی هم که تازه درآورده، روی صورتش را زیباتر کرده نو‌جوانیش را نشان می‌داد. مادر که با آمدن رضا نتوانست بماند، در اتاق خودش را سرگرم کرد تا چشمش به رضا نیفتد. گفت: «خودت یه جوری بهش بگو» . دلم‌نمی‌آمد چیزی بگویم. تو این فکربودم که بگویم یا نه، دیدم همان‌کف اتاق جلوبخاری از خستگی خوابش برد. بالشی زیر سرش گذاشتم پتویی هم رویش انداختم. صبح زودکه رضا بیدار شد آماده رفتن به مدرسه بود. گفتم : «رضا! امروز مدرسه نرو‌. من باهات کار دارم. باید برویم خانه‌ی ما». همه‌چیز را کم‌کم به رضا توضیح دادم. خیلی ترسیده بود، صورتش مثل لبو‌سرخ شد. چشمان درشتش باز بود به طرفی خیره شده و دست‌هایش را در موهایش می‌کرد و سرش را بالا وپایین می‌آورد. _چرا این نامرد اسم منو آورده؟ حالا چیکارکنم؟ دیدم این پسره محمدی دیروز گفت: میگن اکبر دزدی کرده گرفتنش راست میگن؟منم که بیخیر بودم گفتم : «نمیدونم» . _آبجی من فرارمیکنم اینجا نمیمونم. مادر از اتاق خارج شدو گفت: «مگه نمیگی کاری نکردی چرا میخوای فرارکنی؟ به قول قدیمیا نکن ونترس. تو باید بیای بریم خودتو‌معرفی کنی.» رضا گفت: «اگر باور نکنن که من نبودم چی» ؟ تو همین افکار سردرگم بودم که یادم به عمو‌ کاظم افتاد، فرستادم پی‌اش تا بیاید بلکم فکری بکند‌. مرد با خدا و مومنی بود.خدا بیامرزدش. هروقت دورهم جمع بودیم همه‌اش از داستان‌های مذهبی، از پیغمبران، امامان، بزرگان دینی میگفت.