voice_msg_8745988729789221150.opus
زمان:
حجم:
1.4M
سلام و وقت بخیر خدمت همه بزرگواران
🎙ممنون میشم به عرایض صوتی بنده عنایت داشته باشید🙏🏻
📝شاید چند دقیقهای که برای پر کردن پرسشنامه وقت میگذارید، به نظرتون چیز خاصی نیاد. اما این رو بدونید این کار و توجه شما برای ما خیلی ارزشمنده. خیلی خیلی ارزشمنده.
ممنون که هوای دفتر روایت رو دارید.
روی پیوند زیر بزنید تا وارد صفحه پرسشنامه بشید👇🏻
🌐https://survey.porsline.ir/s/vlq8nnwt
📌منتدارتون هستیم اگر تا پنجشنبه ۱ آبان پرسشنامه رو پر بفرمایید.
~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#بوی_ماه_مهر
🔻 پدرم تند میدوید
هرسال همان موقعها که تلویزیون آهنگ « باز آمد بوی ماه مدرسه » را پخش میکند، من یاد پدرم میافتم. خدایش بیامرزد. سوادش در حد خواندن و نوشتن بود. توی دو سالگی یتیم شده بود. از پدرش جز عکسی قدیمی که گوشهاش شکسته و لبههایش برگشته بود، چیز دیگری نداشت. خودش بود و مادرش.
نوجوان که بودم از اینکه پدرم تحصیلات درست و حسابی نداشت دلخور بودم. خصوصا که من همیشه توی کلاس و مدرسه جزء سه نفر اول بودم. مدیر و معلمها به درسخوانی و باهوشی میشناختنم. خجالت میکشیدم به دوستانم که همه اکیپ شاگرد زرنگهای مدرسه بودیم، بگویم پدرم حتی دیپلم هم ندارد. پدرم اما حافظهی عجیبی داشت. حساب و کتابهایش را توی ذهنش نگه میداشت و هیچوقت اشتباه نمیکرد. رانندهی درجه یکی بود. قصههای قشنگی بلد بود. همه چیز را با جزئیات کامل به خاطر میسپرد. و توی مشکلات ناگهانی، به قول امروزیها مدیریت بحران داشت. و کلی چیزهای دیگر که شاید پدرهای دوستانم نداشتند. ولی من آنروزها فقط به داشتن اسمی برای سوادش فکر میکردم.
پدرم یک صفت دیگر هم داشت و آن جذبهی زیادش بود. ابهتی داشت برای خودش. کم حرف میزد و بیشتر گوش میداد. ما بچهها، همیشه حرفهایمان را به مامان میگفتیم تا به بابا برساند. اما یک جورهایی دلم میخواست در این مورد، با خودش حرف بزنم. یک روز کنارش نشستم :
_میگم بابا! شما که خیلی باهوشی! چرا مدرسه نرفتی؟ چرا دیپلم نگرفتی؟
نگاهش را که همیشه به سمت پایین بود و کمتر توی صورت کسی میانداخت به چشمانم دوخت:
_تو نمیفهمی بابا! چون غیرتم قبول نمیکرد مادرم کار کنه.
برعکس خودش، ما توی ناز و نعمت بزرگ شده بودیم. پدرم، تنهایی و با دست خالی، حالا صاحب همه چیز بود. خانهی بزرگ، ماشین و پول. برای من که زیر سایهی پدر و مادر آب توی دلم تکان نخورده بود، حرفهایش عجیب بود.
_خوب؟!
_خدابیامرزه داییمو. منو گذاشت مکتب، خیلی دلش میخواس درس بخونم. نمیدونم چند سالم بود، هفت هشت ساله گمونم. ولی من دوست نداشتم برم مدرسه. مادرم جوون بود بابا! با داییم میرفت بیرون شهر... سر زمینای کشاورزی کار میکرد.
تصورش برای من که همیشه مامانم را توی خانه و مشغول آشپزی و خیاطی میدیدم سخت بود. پدر برایم تعریف کرد که داییاش توی مکتب آن زمان که چیزی بین مکتب و مدرسههای امروزی بوده، ثبتنامش کرده بود. چندباری از مکتب دَر رفته بود تا به دنبال کاری برود و هر بار با اصرار دایی برگشته بود. پدر با خنده میگفت:
_ یه بار داییم توی کوچه دیدم و گذاشت دنبالم. من اونقدر تند میدویدم که بندهی خدا از نفس افتاد. همونطور که دنبالم میدوید، کلی بدو بیراه نثارم کرد.
خلاصه آنقدر دایی توی کوچههای خاکی تعقیب و گریز کرد تا خسته شد و کوتاه آمد.
پدر از نه سالگی، سر کار رفت. پِتِهفروشی، آبیاری، میوهچینی و ... هر چه از سواد هم که بلد بود از همان دوسالی بود که یکی در میان با زور دایی سر کلاس رفته بود.
میگفت :
_دستمزدمو که میگرفتم تا خودِ خونهمون میدویدم بابا! از خوشحالی.
پدرم مرد قوی و محکمی بود. اما یاد مادر اشکش را سرازیر میکرد. مادرش هم چندین سال بعد وقتی تازه درهای موفقیت به روی بابا باز شده بود تنهایش گذاشته بود.
_مادرم فقط چِل سالش بود، وقتی مرد. اونقدر بدبختی کشیده بود که مثل پیرزنا شده بود. _نمیدونی بابا! مادرم خیلی تر و تمیز و کدبانو بود. اتاقمون همیشه مثل دستهی گل بود. تا دست و پاهامو نمیشستم نمیذاشت برم تو اتاق.
و صورتش به لبخندی باز میشد.
به نظرم چند سالی طول کشید تا بتوانم احساس پدرم را در مورد مدرسه و کار و مادرش بفهمم. زمانی که فهمیدم، زندگی همیشه هم گل و بلبل نیست. زمانی که گرههای زندگیم هی بیشتر و بزرگتر و پیچیدهتر شدند.
بعدها به دوستانم میگفتم که بابایم مدرک تحصیلی ندارد و برایم مهم نبود چه فکری کنند. پدرم به سرعت دوید و از مدرسه دور و دورتر شد. برای اینکه درس مردانگی و غیرت را پاس کند.
حالا بعد از سالها پدرم هم رفته، و من با شروع مهرماه، به یادش میافتم. یاد پدرم. یاد مدرسهاش. مدرسهای که هیچوقت نرفت.
✍ #معصومه_کلانتری
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
📚 دوشنبه این هفته، مسیرِ طی شده و ماجرای نگارش کتابهای «خانوم ماه» و «بخش خاکستری» را میشنویم از زبان نویسندهاش؛ سرکار خانم ساجده تقیزاده.
📖و مینشینیم به گلستانخوانی با راهبری «حجتالاسلام طبیبزاده».
📋ترتیب برنامه:
ماجـرای کتاب
گلستانخوانی
🗓️زمان:
دوشنبه؛ ۵ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۰
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
📖 #یک_لقمه_کتاب
بالاخره اولین شنبهای که مریم پایش به هیئت رهپویان باز شد، از راه رسید. از صبح شوق و ذوق داشت. خیلی خوشحال بود و من هم این همه شوق و ذوق مریم برایم جالب بود. شلوغی در هیئت، اینکه هرکسی کاری انجام میداد، حضور دختر و پسرهای جوان و استقبال مردم خیلی جلب توجه میکرد. وقتی رسیدیم در هیئت، تزئینات و گل و شیرینیها را که دیدیم، به مریم گفتم: «انگار جشن دارن. چه خبره!»
مریم اول کمی گیج شد و بعد، گفت: «وای! فراموش کرده بودیم!»
_چی رو؟
_امروز تولد حضرت زینبه و روز پرستار!
📘#بخش_خاکستری (خاطرات شهید مدافع سلامت؛ مریم رحیمی )
✍🏻#ساجده_تقیزاده
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
📌همهٔ ما از یک جایی به بعد دلمان برای صبحهایی که با چشمهای پف کرده و خمیازههایی که از توی رختخواب تا دم در خانه کش میآمد تنگ شده. همهٔ ما از یک جایی به بعد دیگر دانشآموز نیستیم اما آخر شهریور که میشود دلمان میخواهد کیف و کفش نومان را بگذاریم زیر بالشت به امید صبح اول مهر و دوازده فروردین پای پیک نوروزی حل نشده اشک بریزیم.
و همهٔ ما از یک جایی به بعد فهمیدیم ۱۳ آبان هر سال سر صف برای چه روز دانشآموز را بهمان تبریک میگفتند؛ فهمیدیم به تیر بستن دانشآموزان به دستور شاهی بوده که آمریکا میگفت ایران را کرده جزیرهٔ ثبات! بعد هم انگاری خون دانشآموز، خون دانشآموز شهید برکت کرده باشد سه ماه و نه روز بعدش جزیرهٔ ثبات آمریکایی شد جمهوری اسلامی ایران.
📚 «محفل روایتخوانی» این هفته را اختصاص دادهایم به خواندن و شنیدن روایتهایی با موضوعهای «روز دانشآموز» یا «مبارزه با استکبار و خباثتهای آمریکا».
🗓️زمان:
دوشنبه؛ ۱۲ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۰
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#حضرت_زینب
🔻 استغاثه به حضرت زینب س
پای لگن رختی توی حیاطی که کُلِّش چهل پنجاه متر بیشتر نبود، باغچهای دومتری کنار دیوار با یک گل یاس که در سرمای یخبندان پراز گل بود و روی شیر آب سایهاش را پهن کرده بود.
تو این سوز سرما پوست صورتم، کرخت و انگار سوزن در پوستم فرومیکردند.
لباسها که روی بند رختی آویزان میشدند، انگشتانم خم شده یخکشان زده بود، چروکیده، به سختی لباسهارا میگرفتم.
در اتاق پای بخاری علاءالدین
دستم را گرم میکردم؛ انگشتانم مورمور عجیبی داشت. احساس میکردم،دستم مرده و دارد جان میگیرد.
استکانی چای ریختم. تلفن قورباغهای طوسی رنگی که توی طاقچه گذاشته بودیم تا بچهها نزنند بکشندش، زنگ خورد باصدای گریه و هقهق زهره پشت تلفن، دلم هری ریخت. _چی شده ؟ چته دختر!؟ حرف بزن.
اما فقط گریه میکرد، بین گریهها بابغض میگفت: «مامان، مامان». معلوم بود اتفاقی افتاده.
گوشی را قطع کردم.
تند و تند صلوات میفرستادم تادلم آرام بگیرد.
چای و همه چیز را ول کردم، دستان یخ زدهام که تازه جان گرفته بودند راروی دور تند گذاشتم ، آنی آماده شدیم.
روی کاغذ برای همسرم نوشتم که ما رفتیم خانه مادرم.
مسیر ده دقیقه تا سرخیابان روی مخم بود.
تا در حیاط را باز کردم، همسایه روبرویی، آقای حسنی که یک تاکسی سبز و سفید داشت،
در ماشینش را باز کرده بود سوار بشود.
سلام کردم،گفتم: «ببخشید سر خیابون مسیرتون نیست» ؟
_سلام علیکم کجا میرید به سلامتی؟
_خیابون لشکری.
_بله. اتفاقا منم همون مسیر میرم بیاین سوارشین .
وقتی رسیدیم زهره با گریه توی سر و صورتش میزد، مادر کف اتاق افتاده بود. سعی کردم دست وپایم را گم نکنم. زیر سر مادرم را گرفتم از زمین بلندش کردم، گردنش را ماساژ دادم با مشت یواشکی به پشتش میزدم.
کمی نفسش جا افتاد. به زهره گفتم یک لیوان آب قند بیاورد.
حالش که کمی بهتر شد.شروع کرد به گریه کردن.
_ نمیخواین بگین چی شده ؟
زهره که از بهتر شدن حال مادر ساکت شده بود گفت: چندتا مامور ریختن تو خونه و همه جا را گشتند،من خیلی ترسیده بودم گریه میکردم.با من دعوا کردند.
بهخاطر همین، مامان حالش بد شد.
گفتم: «برای چی مامورا ریختن توخونه» ؟
_ دنبال رضا بودند.
_رضا ؟ مگه چیکار کرده ؟
_ نمیدونم. رضا مدتی با اکبر باجناق حسین داداش بزرگت کارمیکردن. دوسه ماهه که دیگه باهاش کار نمیکنه.
_چه کاری میکردن با اکبر؟
_ گفت میخواد این تابستونی بره سرکار تو یه دکه کتاب فروشی کارمیکردن.
حالا که دیگه سه ماهه وخوردهایه مدرسهها باز شده، امروز هم با همکلاسیهاش رفتن اردو.
نمیدونم اکبر چه خلافی کرده گرفتنش حالا اسم رضا هم آورده.
_مادر تو باید قوی باشی. همانطور که پدر وصیت کرد زینب وار بچه هاشو بزرگ کنی الانموقت کمک به رضاست.
بعداز نماز مغرب وعشا رضا خستهوکوفته از اردو برگشت.
نگاهش که میکردم دلم آتش میگرفت. چطوری به رضا بگویم این اتفاق افتاده؟! جلوبخاری کف اتاق دراز کشید. گفت: «یه لیوان آب برامن میارید» ؟!
لیوان آب را که دستش میدادم بغضم داشت میترکید. صورت زیبایش را نگاه میکردم. نوجوان هفده سالهای که تازه قد کشیده هیکلش باریک وبلندشده بود. ته ریش کم پشتی هم که تازه درآورده، روی صورتش را زیباتر کرده نوجوانیش را نشان میداد.
مادر که با آمدن رضا نتوانست بماند، در اتاق خودش را سرگرم کرد تا چشمش به رضا نیفتد.
گفت: «خودت یه جوری بهش بگو» .
دلمنمیآمد چیزی بگویم. تو این فکربودم که بگویم یا نه، دیدم همانکف اتاق جلوبخاری از خستگی خوابش برد.
بالشی زیر سرش گذاشتم پتویی هم رویش انداختم.
صبح زودکه رضا بیدار شد آماده رفتن به مدرسه بود. گفتم : «رضا! امروز مدرسه نرو. من باهات کار دارم. باید برویم خانهی ما».
همهچیز را کمکم به رضا توضیح دادم. خیلی ترسیده بود، صورتش مثل لبوسرخ شد. چشمان درشتش باز بود به طرفی خیره شده و دستهایش را در موهایش میکرد و سرش را بالا وپایین میآورد.
_چرا این نامرد اسم منو آورده؟ حالا چیکارکنم؟
دیدم این پسره محمدی دیروز گفت: میگن اکبر دزدی کرده گرفتنش راست میگن؟منم که بیخیر بودم گفتم :
«نمیدونم» .
_آبجی من فرارمیکنم اینجا نمیمونم.
مادر از اتاق خارج شدو گفت: «مگه نمیگی کاری نکردی چرا میخوای فرارکنی؟
به قول قدیمیا نکن ونترس.
تو باید بیای بریم خودتومعرفی کنی.»
رضا گفت: «اگر باور نکنن که من نبودم چی» ؟
تو همین افکار سردرگم بودم که یادم به عمو کاظم افتاد، فرستادم پیاش تا بیاید بلکم فکری بکند.
مرد با خدا و مومنی بود.خدا بیامرزدش.
هروقت دورهم جمع بودیم همهاش از داستانهای مذهبی، از پیغمبران، امامان، بزرگان دینی میگفت.
در بین شوهرعمهها این یکی خیلی توفیر داشت.
یه خورده پرحرف بود ولی هیچ کدام از حرفهایش خسته کننده نبود.
عموکاظم، رضا را قانع کرد که خودش را معرفی کند.
یک ماهی گذشت چند روز قبل از بیست ودو بهمن بیست ویکسال از پیروزی انقلاب میگذشت.رضا هرسال در مدرسهشان ایام دهه فجر برنامه تأتر و سرود داشت.
یک ماه گذشت،هر روزش برای من یکسال بود.دیگر هیچ چیزی به ذهنم نمیرسید جز ذکر ودعا.
دو تا دختر نازنینم که با حال واحوال من آنها هم ازاین غصه بی نصیب نبودند. در اتاق قایم باشک بازی میکردند.
که صدای زنگ در بلند شد. نازی شش سالهام دکمه آیفون را زد، عمو پشت در بود.
سلام و احوالپرسی کردیم. چهرهام را که دید لحظهای، نگاهش روی صورتم ماند. ابروهایش را درهم کشید وگفت : «گریه کردی؟ الان وقت گریهست دختر»؟
سرم را پایین انداختم بغضی که داشت خفهام میکرد، قورت دادم و گفتم : «مگه بجز گریه کاری دیگهای از دستم برمیاد» ؟
«این درد کمیه؟ اونم برا خانواده ما که پدرو مادرم ذره ذره آبرو جمع کردن. مادرم جوانیش را پای بچهها گذاشته،حالا پسرشون به ناحق بخواد گرفتاربشه» ؟
آرام روی پشتی کنار دیوار روبرویم
نشست.
_خوبه خودت میگی به ناحق؛ ببین دخترم هیچ کار خدا بیحکمت نیست.
اینم، حتما یه حکمتی داره، ما باید
تسلیم امرخدا باشیم.
حالا پاشو خودتوجمع کن دلتو به خدا بسپار،یه لیوان آبی چیزی بیار بخوریم.
این را که گفت،جاخوردم از شرمندگی. سرم را برگرداندم وبه خودم بد و بیراه گفتم که چرا پذیرایی نکردم،خندید و گفت: «دیگه دعوا با خودت فایده نداره ماهی رو هروقت از آب بگیری میمیره» . نازی که متوجه ضرب المثل شوخی عمو شده بود زد زیرخنده
ولبهای من هم کمی منحنی خنده را بعدازاین مدت احساس کرد.
وسایل چای پذیرایی را که میآوردم گفت: «بیا بشین یه چیزی یادت بدم که اگر باور داشته باشی ردخور نداره.
میدونی پس فردا جمعه تولد حضرت زینبه؟ نماز استغاثه به حضرت زینب بخونش» .
_چشم عمو حتما.
چی ازاین بهتر من این دواخونه خدارو
خیلی دوست دارم.
_حضرت زینب دلش نازکه، دل شکسته است، حاجت روا میکنه.
دورکعته بین نماز ظهر وعصر خونده میشه.
عین نماز صبحه فقط بعداز سلام، تسبیح دست میگیری دستاتو از سرت بالامیبری وهفتادویک مرتبه میگی یا رباه ویا رباه و یارباه.
روز جمعه تولد حضرت زینب روز سرنوشت سازی بود.
آخرای شب مادر زنگزد.
_الان وکیل رضا خبرداد؛ فردا دادگاهیشونه اگرخودتون هم میخواین اونجا باشین این ساعت به آدرسی که میگم حضور داشته باشین.
خیالم جمع بود که خدا حضرت زینب را وکیل ما قرارداده حتما فرجی میشه.
از همون صبح با زهره نذر صلوات استغفار وهرچیزی که بلد بودیم گرفتیم میخواندیم و به همدیگر دلداری میدادیم که حتما امروز خبر خوشحالی میرسد.
ساعت حدود دو بعد از ظهر بود که تلفن زنگ خورد. زهره گوشی را برداشت. گفت: «بیا مامان با توکارداره» .
تا گوشی را گرفتم بلندبلند حرف میزد خوشحال بود.
_معجزه شد،خدا به رضا کمککرد. اکبر خودش امروز پیش قاضی اعتراف کرده که رضا اصلا تواین جرم کارهای نبوده ومن خواستم شریک جرم داشته باشم.
اما از دیروز تا حالا ترس عجیبی به دلم افتاده نکنه آه این بچه یتیم منو بگیره.
امروز اومدم اعتراف کنم اینو ولش کنید.
به لطف خدا رضا تبرئه شد.
✍ #هانیه_زاهدیاننژاد
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽ 📌همهٔ ما از یک جایی به بعد دلمان برای صبحهایی که با چشمهای پف کرده و خمیازههایی که از توی رختخو
با عرض سلام خدمت همراهان عصر روایت؛
موضوع این هفتهٔ محفل روایتخوانی را کلی انتخاب کردیم تا فرایند جزئیسازی موضوع، ایدهیابی و نگارش پیشنویس اولیه را با هم جلو ببریم.
پس دوشنبه ۱۲ آبان ساعت ۱۵:۳٠ با قلم و کاغذ تشریف بیاورید محفل روایت. قرار است گپ بزنیم و دور هم قدمبهقدم بنویسیم.
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#واقعه_تروریستی_حرم_حضرت_شاهچراغ(ع)
🔻 کم و زیاد نمیشود
*اَلَیسَ اللهُ بِاَحکَمِ الحاکِمین*
مطهره خواندن سوره تین را تمام میکند. صدقاللهاش را تندتند میخواند و وسط احسنت و صلوات خالهها و داییها و نوه نتیجههاشان میدود سمت اتاق تا از بقیهی بچهها عقب نیفتد و به بازی برسد.
زندایی کمی خم میشود و صورتش را نزدیک میآورد:
_مطهره رو کجا میفرستی کلاس قرآن؟
_دارالقرآن حرم شاهچراغ (ع).
خودش را عقب میکشد و کمرش را صاف میکند:
_نمیترسین؟
_از چی بترسم؟
تعجبش بیشتر میشود:
_خوب تو شاهچراغ تیراندازی شدهها!
من یکدفعه دوزایام میافتد:
_نه نمیترسم. همه چی دست خداست. اتفاقا روز قبلشم کلاس داشتن.کلاسشون هم فقط یه هفته بعد از اون قضیه تعطیل شد.
قانع نشده، سری تکان میدهد:
_چی بگم والا! ما که دیگه میترسیم بریم اونجا!
حرفمان تمام شده. ولی زندایی نمیداند که قضیه تازه توی کلهی من شروع شده. تازه که نه. چند سالی است که شروع شده. وقتی 22 بهمن سال 88 گفتند که کار نظام تمام است. یک عده کنار گوشمان افاضات فرمودند: « نمیترسین برین؟ حتما تو راهپیمایی بمبگذاری میکنن.» یا همین یک ماه پیش: « نمیترسی با چادر میری تو خیابون؟ میگن مردم حمله میکنن چادر زنارو میکشن؟ » حالا همان پرونده جدیتر از همیشه پشت دروازهی ذهنم باز شده و تا نبندمش راحت نمیشوم. « ترس از مردن » مسئله این است؟
شب که دخترک میخوابد. مینشینم روبهروی خودم تا با خودم دوکلمه حرف حساب بزنم:
_جون من بگو از مردن میترسی؟
_جون خودت! معلومه که میترسم! _خودت که داری میگی، مردن!
روی پهلو میگردم. دیگر محلش نمیگذارم. اما بیسرو صدا دوباره توی سرم جاخوش میکند. پشت در میایستد و در میزند. راه فراری نیست.
بله من از مرگ میترسم. خودم هم میدانم چرا میترسم. ولی در مورد شکل و شمایل مردنم، زور میزنم به چیزی بالاتر از فکر و خیال ناقص خودم تکیه کنم. بله زور میزنم میزانم همان باشد که میگوید: « حضرت عزرائیل که قصد جانت را بکند، فرقی ندارد کجا باشی؟ چند ساله باشی؟ یا در چه حالی باشی؟ میآید، میگیرد و میرود. تو میمانی و هر چه کردهای. تازه قدر و مقدار پیمانهی هر کسی همانجا که " قالوُ بلی " گفتیم معین شده. چک و چانه ندارد،کم و زیاد هم نمیشود.»
میچرخم و به پشت میخوابم. چشمهایم را میبندم. باز میآید و تقتق میکند. چرا دست از سرم برنمیدارد؟ من که قبول کردم، میترسم.
ولی خوب، اگر قرار باشد حتما بمیرم و مزهاش را بدون تردید بچشم. چرا بهترینش نباشد؟ چرا به قول حضرت روح الله خمینی هنر مردان خدا نباشد؟ فیلم اخراجیها را به یاد میآورم. اکبر عبدی را. نامزدش پشت تلفن میگوید:
میگن اونجا یه شربتی هست که هر کی بخوره، شهید میشه! شما نخوریا!
صورتم را به بالش میچسبانم و ریزریز میخندم. دوباره پهلوبهپهلو میشوم. خنده توی صورتم گموگور میشود. چرا من آنقدر از مرحله پرتم که نمیتوانم معنای شربت شهادت را بفهمم؟ چرا هیچوقت قشنگ مثل بچهی آدم از خدا نخواستهام که مرگم را، شهادت قرار بدهد؟ و خدا میداند که هر وقت این سوال سروقتم آمده، فرار را بر قرار ترجیح دادهام و جوابش را گذاشتهام برای بعد. همین چند هفته پیش توی حرم شاهچراغ (ع) چندین نفر نمردهاند، شهید شدهاند.
فکر میکنم، شاید هر کدامشان، یک جایی در زندگی با همین سوال روبهرو شده و به جای فرار، با خودِ خدا به توافق رسیده. شاید شهادت خواسته و نترسیده. شاید خودش هم فراموش کرده قرار و مدارش را. ولی درست زمانش که رسیده، به جای هر جای دیگری، در جوار حرم حضرتش، آنجا پیش پایش، شهید شده. به خودم، خودِ خودم، میگویم: « باشه تو بردی! بیا بغلم! »
"هر که را صبح شهادت نیست، شام مرگ هست بیشهادت مرگ با خسران چه فرقی میکند"
به قول دوست فرهیختهام خانم «الف» خوب است گاهی آدم با خودش خلوت کند و سنگهایش را وابکند. با خیالی آسودهتر، چشمها را میبندم تا زودتر بخوابم. فردا دخترک را باید ببرم حرم. کلاس قرآن دارد.
✍ #معصومه_کلانتری
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
💠مدرسه روایت حوزه هنری استان فارس برگزار میکند:
📝چالش روایتنویسی «مسیــــــــر»
سی روز نوشتنِ مستمر در مسیر رشد قلم
توشــــه:
✏️علاقه به نوشتن و رشد.
شرکت در این چالش، هیچ پیشنیازی ندارد.
تعــــهد ما:
🔸تشکیل گروههای هممسیرِ پنج نفره.
🔸تعیین راهبر اختصاصی برای هر گروه جهت نقد روزانهٔ متون.
🔸اهدای جایزه نقدی به افرادی که هر سی روز متن ارسال کرده باشند.
تعــــهد شما:
✍🏻سی روز نوشتن در انواع گونههای ادبیات واقعگرا (ناداستان) و انتشار در گروه اختصاصی.
🌐بستر برگزاری:
پیامرسان بله
📍آغـــــاز مسیر:
۲۰ آبــــــــــــان
📍پایان مسیر:
۲٠ آذر همزمان با ولادت حضرت زهرا (س)
💳هزینه ثبتنام:
۱٠٠هزار تومان
⏰مهلت ثبتنام:
۱۷ آبان
📱جهت ثبتنام نام، نام خانوادگی، شماره تماس و شهر محل سکونت خود را به این شماره در پیامرسان بله ارسال کنید:
+989171200864
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar