﷽
#حضرت_زینب
🔻 استغاثه به حضرت زینب س
پای لگن رختی توی حیاطی که کُلِّش چهل پنجاه متر بیشتر نبود، باغچهای دومتری کنار دیوار با یک گل یاس که در سرمای یخبندان پراز گل بود و روی شیر آب سایهاش را پهن کرده بود.
تو این سوز سرما پوست صورتم، کرخت و انگار سوزن در پوستم فرومیکردند.
لباسها که روی بند رختی آویزان میشدند، انگشتانم خم شده یخکشان زده بود، چروکیده، به سختی لباسهارا میگرفتم.
در اتاق پای بخاری علاءالدین
دستم را گرم میکردم؛ انگشتانم مورمور عجیبی داشت. احساس میکردم،دستم مرده و دارد جان میگیرد.
استکانی چای ریختم. تلفن قورباغهای طوسی رنگی که توی طاقچه گذاشته بودیم تا بچهها نزنند بکشندش، زنگ خورد باصدای گریه و هقهق زهره پشت تلفن، دلم هری ریخت. _چی شده ؟ چته دختر!؟ حرف بزن.
اما فقط گریه میکرد، بین گریهها بابغض میگفت: «مامان، مامان». معلوم بود اتفاقی افتاده.
گوشی را قطع کردم.
تند و تند صلوات میفرستادم تادلم آرام بگیرد.
چای و همه چیز را ول کردم، دستان یخ زدهام که تازه جان گرفته بودند راروی دور تند گذاشتم ، آنی آماده شدیم.
روی کاغذ برای همسرم نوشتم که ما رفتیم خانه مادرم.
مسیر ده دقیقه تا سرخیابان روی مخم بود.
تا در حیاط را باز کردم، همسایه روبرویی، آقای حسنی که یک تاکسی سبز و سفید داشت،
در ماشینش را باز کرده بود سوار بشود.
سلام کردم،گفتم: «ببخشید سر خیابون مسیرتون نیست» ؟
_سلام علیکم کجا میرید به سلامتی؟
_خیابون لشکری.
_بله. اتفاقا منم همون مسیر میرم بیاین سوارشین .
وقتی رسیدیم زهره با گریه توی سر و صورتش میزد، مادر کف اتاق افتاده بود. سعی کردم دست وپایم را گم نکنم. زیر سر مادرم را گرفتم از زمین بلندش کردم، گردنش را ماساژ دادم با مشت یواشکی به پشتش میزدم.
کمی نفسش جا افتاد. به زهره گفتم یک لیوان آب قند بیاورد.
حالش که کمی بهتر شد.شروع کرد به گریه کردن.
_ نمیخواین بگین چی شده ؟
زهره که از بهتر شدن حال مادر ساکت شده بود گفت: چندتا مامور ریختن تو خونه و همه جا را گشتند،من خیلی ترسیده بودم گریه میکردم.با من دعوا کردند.
بهخاطر همین، مامان حالش بد شد.
گفتم: «برای چی مامورا ریختن توخونه» ؟
_ دنبال رضا بودند.
_رضا ؟ مگه چیکار کرده ؟
_ نمیدونم. رضا مدتی با اکبر باجناق حسین داداش بزرگت کارمیکردن. دوسه ماهه که دیگه باهاش کار نمیکنه.
_چه کاری میکردن با اکبر؟
_ گفت میخواد این تابستونی بره سرکار تو یه دکه کتاب فروشی کارمیکردن.
حالا که دیگه سه ماهه وخوردهایه مدرسهها باز شده، امروز هم با همکلاسیهاش رفتن اردو.
نمیدونم اکبر چه خلافی کرده گرفتنش حالا اسم رضا هم آورده.
_مادر تو باید قوی باشی. همانطور که پدر وصیت کرد زینب وار بچه هاشو بزرگ کنی الانموقت کمک به رضاست.
بعداز نماز مغرب وعشا رضا خستهوکوفته از اردو برگشت.
نگاهش که میکردم دلم آتش میگرفت. چطوری به رضا بگویم این اتفاق افتاده؟! جلوبخاری کف اتاق دراز کشید. گفت: «یه لیوان آب برامن میارید» ؟!
لیوان آب را که دستش میدادم بغضم داشت میترکید. صورت زیبایش را نگاه میکردم. نوجوان هفده سالهای که تازه قد کشیده هیکلش باریک وبلندشده بود. ته ریش کم پشتی هم که تازه درآورده، روی صورتش را زیباتر کرده نوجوانیش را نشان میداد.
مادر که با آمدن رضا نتوانست بماند، در اتاق خودش را سرگرم کرد تا چشمش به رضا نیفتد.
گفت: «خودت یه جوری بهش بگو» .
دلمنمیآمد چیزی بگویم. تو این فکربودم که بگویم یا نه، دیدم همانکف اتاق جلوبخاری از خستگی خوابش برد.
بالشی زیر سرش گذاشتم پتویی هم رویش انداختم.
صبح زودکه رضا بیدار شد آماده رفتن به مدرسه بود. گفتم : «رضا! امروز مدرسه نرو. من باهات کار دارم. باید برویم خانهی ما».
همهچیز را کمکم به رضا توضیح دادم. خیلی ترسیده بود، صورتش مثل لبوسرخ شد. چشمان درشتش باز بود به طرفی خیره شده و دستهایش را در موهایش میکرد و سرش را بالا وپایین میآورد.
_چرا این نامرد اسم منو آورده؟ حالا چیکارکنم؟
دیدم این پسره محمدی دیروز گفت: میگن اکبر دزدی کرده گرفتنش راست میگن؟منم که بیخیر بودم گفتم :
«نمیدونم» .
_آبجی من فرارمیکنم اینجا نمیمونم.
مادر از اتاق خارج شدو گفت: «مگه نمیگی کاری نکردی چرا میخوای فرارکنی؟
به قول قدیمیا نکن ونترس.
تو باید بیای بریم خودتومعرفی کنی.»
رضا گفت: «اگر باور نکنن که من نبودم چی» ؟
تو همین افکار سردرگم بودم که یادم به عمو کاظم افتاد، فرستادم پیاش تا بیاید بلکم فکری بکند.
مرد با خدا و مومنی بود.خدا بیامرزدش.
هروقت دورهم جمع بودیم همهاش از داستانهای مذهبی، از پیغمبران، امامان، بزرگان دینی میگفت.
در بین شوهرعمهها این یکی خیلی توفیر داشت.
یه خورده پرحرف بود ولی هیچ کدام از حرفهایش خسته کننده نبود.
عموکاظم، رضا را قانع کرد که خودش را معرفی کند.
یک ماهی گذشت چند روز قبل از بیست ودو بهمن بیست ویکسال از پیروزی انقلاب میگذشت.رضا هرسال در مدرسهشان ایام دهه فجر برنامه تأتر و سرود داشت.
یک ماه گذشت،هر روزش برای من یکسال بود.دیگر هیچ چیزی به ذهنم نمیرسید جز ذکر ودعا.
دو تا دختر نازنینم که با حال واحوال من آنها هم ازاین غصه بی نصیب نبودند. در اتاق قایم باشک بازی میکردند.
که صدای زنگ در بلند شد. نازی شش سالهام دکمه آیفون را زد، عمو پشت در بود.
سلام و احوالپرسی کردیم. چهرهام را که دید لحظهای، نگاهش روی صورتم ماند. ابروهایش را درهم کشید وگفت : «گریه کردی؟ الان وقت گریهست دختر»؟
سرم را پایین انداختم بغضی که داشت خفهام میکرد، قورت دادم و گفتم : «مگه بجز گریه کاری دیگهای از دستم برمیاد» ؟
«این درد کمیه؟ اونم برا خانواده ما که پدرو مادرم ذره ذره آبرو جمع کردن. مادرم جوانیش را پای بچهها گذاشته،حالا پسرشون به ناحق بخواد گرفتاربشه» ؟
آرام روی پشتی کنار دیوار روبرویم
نشست.
_خوبه خودت میگی به ناحق؛ ببین دخترم هیچ کار خدا بیحکمت نیست.
اینم، حتما یه حکمتی داره، ما باید
تسلیم امرخدا باشیم.
حالا پاشو خودتوجمع کن دلتو به خدا بسپار،یه لیوان آبی چیزی بیار بخوریم.
این را که گفت،جاخوردم از شرمندگی. سرم را برگرداندم وبه خودم بد و بیراه گفتم که چرا پذیرایی نکردم،خندید و گفت: «دیگه دعوا با خودت فایده نداره ماهی رو هروقت از آب بگیری میمیره» . نازی که متوجه ضرب المثل شوخی عمو شده بود زد زیرخنده
ولبهای من هم کمی منحنی خنده را بعدازاین مدت احساس کرد.
وسایل چای پذیرایی را که میآوردم گفت: «بیا بشین یه چیزی یادت بدم که اگر باور داشته باشی ردخور نداره.
میدونی پس فردا جمعه تولد حضرت زینبه؟ نماز استغاثه به حضرت زینب بخونش» .
_چشم عمو حتما.
چی ازاین بهتر من این دواخونه خدارو
خیلی دوست دارم.
_حضرت زینب دلش نازکه، دل شکسته است، حاجت روا میکنه.
دورکعته بین نماز ظهر وعصر خونده میشه.
عین نماز صبحه فقط بعداز سلام، تسبیح دست میگیری دستاتو از سرت بالامیبری وهفتادویک مرتبه میگی یا رباه ویا رباه و یارباه.
روز جمعه تولد حضرت زینب روز سرنوشت سازی بود.
آخرای شب مادر زنگزد.
_الان وکیل رضا خبرداد؛ فردا دادگاهیشونه اگرخودتون هم میخواین اونجا باشین این ساعت به آدرسی که میگم حضور داشته باشین.
خیالم جمع بود که خدا حضرت زینب را وکیل ما قرارداده حتما فرجی میشه.
از همون صبح با زهره نذر صلوات استغفار وهرچیزی که بلد بودیم گرفتیم میخواندیم و به همدیگر دلداری میدادیم که حتما امروز خبر خوشحالی میرسد.
ساعت حدود دو بعد از ظهر بود که تلفن زنگ خورد. زهره گوشی را برداشت. گفت: «بیا مامان با توکارداره» .
تا گوشی را گرفتم بلندبلند حرف میزد خوشحال بود.
_معجزه شد،خدا به رضا کمککرد. اکبر خودش امروز پیش قاضی اعتراف کرده که رضا اصلا تواین جرم کارهای نبوده ومن خواستم شریک جرم داشته باشم.
اما از دیروز تا حالا ترس عجیبی به دلم افتاده نکنه آه این بچه یتیم منو بگیره.
امروز اومدم اعتراف کنم اینو ولش کنید.
به لطف خدا رضا تبرئه شد.
✍ #هانیه_زاهدیاننژاد
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽ 📌همهٔ ما از یک جایی به بعد دلمان برای صبحهایی که با چشمهای پف کرده و خمیازههایی که از توی رختخو
با عرض سلام خدمت همراهان عصر روایت؛
موضوع این هفتهٔ محفل روایتخوانی را کلی انتخاب کردیم تا فرایند جزئیسازی موضوع، ایدهیابی و نگارش پیشنویس اولیه را با هم جلو ببریم.
پس دوشنبه ۱۲ آبان ساعت ۱۵:۳٠ با قلم و کاغذ تشریف بیاورید محفل روایت. قرار است گپ بزنیم و دور هم قدمبهقدم بنویسیم.
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#واقعه_تروریستی_حرم_حضرت_شاهچراغ(ع)
🔻 کم و زیاد نمیشود
*اَلَیسَ اللهُ بِاَحکَمِ الحاکِمین*
مطهره خواندن سوره تین را تمام میکند. صدقاللهاش را تندتند میخواند و وسط احسنت و صلوات خالهها و داییها و نوه نتیجههاشان میدود سمت اتاق تا از بقیهی بچهها عقب نیفتد و به بازی برسد.
زندایی کمی خم میشود و صورتش را نزدیک میآورد:
_مطهره رو کجا میفرستی کلاس قرآن؟
_دارالقرآن حرم شاهچراغ (ع).
خودش را عقب میکشد و کمرش را صاف میکند:
_نمیترسین؟
_از چی بترسم؟
تعجبش بیشتر میشود:
_خوب تو شاهچراغ تیراندازی شدهها!
من یکدفعه دوزایام میافتد:
_نه نمیترسم. همه چی دست خداست. اتفاقا روز قبلشم کلاس داشتن.کلاسشون هم فقط یه هفته بعد از اون قضیه تعطیل شد.
قانع نشده، سری تکان میدهد:
_چی بگم والا! ما که دیگه میترسیم بریم اونجا!
حرفمان تمام شده. ولی زندایی نمیداند که قضیه تازه توی کلهی من شروع شده. تازه که نه. چند سالی است که شروع شده. وقتی 22 بهمن سال 88 گفتند که کار نظام تمام است. یک عده کنار گوشمان افاضات فرمودند: « نمیترسین برین؟ حتما تو راهپیمایی بمبگذاری میکنن.» یا همین یک ماه پیش: « نمیترسی با چادر میری تو خیابون؟ میگن مردم حمله میکنن چادر زنارو میکشن؟ » حالا همان پرونده جدیتر از همیشه پشت دروازهی ذهنم باز شده و تا نبندمش راحت نمیشوم. « ترس از مردن » مسئله این است؟
شب که دخترک میخوابد. مینشینم روبهروی خودم تا با خودم دوکلمه حرف حساب بزنم:
_جون من بگو از مردن میترسی؟
_جون خودت! معلومه که میترسم! _خودت که داری میگی، مردن!
روی پهلو میگردم. دیگر محلش نمیگذارم. اما بیسرو صدا دوباره توی سرم جاخوش میکند. پشت در میایستد و در میزند. راه فراری نیست.
بله من از مرگ میترسم. خودم هم میدانم چرا میترسم. ولی در مورد شکل و شمایل مردنم، زور میزنم به چیزی بالاتر از فکر و خیال ناقص خودم تکیه کنم. بله زور میزنم میزانم همان باشد که میگوید: « حضرت عزرائیل که قصد جانت را بکند، فرقی ندارد کجا باشی؟ چند ساله باشی؟ یا در چه حالی باشی؟ میآید، میگیرد و میرود. تو میمانی و هر چه کردهای. تازه قدر و مقدار پیمانهی هر کسی همانجا که " قالوُ بلی " گفتیم معین شده. چک و چانه ندارد،کم و زیاد هم نمیشود.»
میچرخم و به پشت میخوابم. چشمهایم را میبندم. باز میآید و تقتق میکند. چرا دست از سرم برنمیدارد؟ من که قبول کردم، میترسم.
ولی خوب، اگر قرار باشد حتما بمیرم و مزهاش را بدون تردید بچشم. چرا بهترینش نباشد؟ چرا به قول حضرت روح الله خمینی هنر مردان خدا نباشد؟ فیلم اخراجیها را به یاد میآورم. اکبر عبدی را. نامزدش پشت تلفن میگوید:
میگن اونجا یه شربتی هست که هر کی بخوره، شهید میشه! شما نخوریا!
صورتم را به بالش میچسبانم و ریزریز میخندم. دوباره پهلوبهپهلو میشوم. خنده توی صورتم گموگور میشود. چرا من آنقدر از مرحله پرتم که نمیتوانم معنای شربت شهادت را بفهمم؟ چرا هیچوقت قشنگ مثل بچهی آدم از خدا نخواستهام که مرگم را، شهادت قرار بدهد؟ و خدا میداند که هر وقت این سوال سروقتم آمده، فرار را بر قرار ترجیح دادهام و جوابش را گذاشتهام برای بعد. همین چند هفته پیش توی حرم شاهچراغ (ع) چندین نفر نمردهاند، شهید شدهاند.
فکر میکنم، شاید هر کدامشان، یک جایی در زندگی با همین سوال روبهرو شده و به جای فرار، با خودِ خدا به توافق رسیده. شاید شهادت خواسته و نترسیده. شاید خودش هم فراموش کرده قرار و مدارش را. ولی درست زمانش که رسیده، به جای هر جای دیگری، در جوار حرم حضرتش، آنجا پیش پایش، شهید شده. به خودم، خودِ خودم، میگویم: « باشه تو بردی! بیا بغلم! »
"هر که را صبح شهادت نیست، شام مرگ هست بیشهادت مرگ با خسران چه فرقی میکند"
به قول دوست فرهیختهام خانم «الف» خوب است گاهی آدم با خودش خلوت کند و سنگهایش را وابکند. با خیالی آسودهتر، چشمها را میبندم تا زودتر بخوابم. فردا دخترک را باید ببرم حرم. کلاس قرآن دارد.
✍ #معصومه_کلانتری
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
💠مدرسه روایت حوزه هنری استان فارس برگزار میکند:
📝چالش روایتنویسی «مسیــــــــر»
سی روز نوشتنِ مستمر در مسیر رشد قلم
توشــــه:
✏️علاقه به نوشتن و رشد.
شرکت در این چالش، هیچ پیشنیازی ندارد.
تعــــهد ما:
🔸تشکیل گروههای هممسیرِ پنج نفره.
🔸تعیین راهبر اختصاصی برای هر گروه جهت نقد روزانهٔ متون.
🔸اهدای جایزه نقدی به افرادی که هر سی روز متن ارسال کرده باشند.
تعــــهد شما:
✍🏻سی روز نوشتن در انواع گونههای ادبیات واقعگرا (ناداستان) و انتشار در گروه اختصاصی.
🌐بستر برگزاری:
پیامرسان بله
📍آغـــــاز مسیر:
۲۰ آبــــــــــــان
📍پایان مسیر:
۲٠ آذر همزمان با ولادت حضرت زهرا (س)
💳هزینه ثبتنام:
۱٠٠هزار تومان
⏰مهلت ثبتنام:
۱۷ آبان
📱جهت ثبتنام نام، نام خانوادگی، شماره تماس و شهر محل سکونت خود را به این شماره در پیامرسان بله ارسال کنید:
+989171200864
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
-1180458387587129599_5978466954295.pdf
حجم:
10.9M
﷽
#چطور_بنویسیم
📎فایل PDF توضیحات تکنیک خوشهسازی
📌تکنیک خوشهسازی، راهکاری برای شکستن قفل نوشتن، جزئی کردن موضوع و انتخاب زاویه ورود به موضوع.
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽ 💠مدرسه روایت حوزه هنری استان فارس برگزار میکند: 📝چالش روایتنویسی «مسیــــــــر» سی روز نوشتنِ م
﷽
#چالش_مسیر
📝سی روز نوشتنِ مستمر در مسیر رشد قلم
♨️ شاید سوال شما هم باشد! 👇🏻
❓من تا حالا دورهٔ نویسندگی نرفتم. تکنیکهای نویسندگی رو بلد نیستم. فقط به نوشتن علاقه دارم. این چالش به درد من هم میخوره؟
✅این دوره هیچ پیشنیازی ندارد. همینکه دوست داشته باشید در جمعی علاقمند به نوشتن و رشد قرار بگیرید و بنویسید، کافیست!
❓ما توی گروههای اختصاصی قراره چه کارهایی بکنیم؟
✅شما فقط سی روز -هر روز- مینویسید و در گروه اختصاصی خودتان ارسال میکنید. کار اصلی شما «فقط نوشتن» است!
❓نقش راهبر در گروه چیه؟
✅راهبر هر روز متن اعضای گروه را بررسی کرده و نقد متون را تا روز بعد در گروه ارسال میکند. همچنین حواسش به رشد روزانهٔ قلم شما هست و در پایان دوره به شما اعلام خواهد کرد.
❓اگر یک روز نتونستم متن بنویسم چی میشه؟ باید از گروه خارج بشم؟
✅شما از روزی که وارد گروه شدید تا روز آخر چالش میتوانید در گروه حضور داشته باشید. اما اگر حتی یک روز متن ارسال نکردید، هدیهٔ نقدی پایان دوره به شما تعلق نخواهد گرفت.
❓هر روز تا چه ساعتی باید متنمون رو بفرستیم؟
✅هر روز تا ساعت ۲۴ فرصت دارید متن خود را در گروه ارسال کنید.
❓متنها محدودیت کلمه داره؟
✅متن روزانهٔ شما باید حداقل ۳۰۰ کلمه باشد.
❓اصلا چی باید بنویسیم؟ موضوع میدید بهمون؟
✅موضوع کاملا آزاد و بنا به انتخاب خودتان است. اما قالب نوشتاری باید حتما یکی از گونههای ادبیات واقعگرا (ناداستان) باشد: روزانهنویسی، خاطره، سفرنامه، تجربهنگاری و ...
❓میتونم متنهایی که قبلا نوشتم رو بفرستم؟
✅هدف از طراحی این چالش، تعهد و اجبار به نوشتن روزانه است. ارسال متونی که پیش از شروع چالش (۲۰ آبان) نوشتید حتی اگر جایی منتشر نکرده باشید، امکانپذیر نیست.
❓آخرش چی میشه؟ واقعا بدون آموزش قلمم خوب میشه؟
✅با تاکید بر این نکته که طبیعتاً هیچ چیز جای آموزش و تمرین را نمیگیرد، اما نوشتن مستمر روزانه، یکی از راههای قطعی رشد قلم میباشد که نتایج آن کاملا تجربه و تاییدشده است.
شما طی چالش مسیـــر، ضمن اینکه سی روز مستمر مینویسید، از بازخوردها و نکات راهبر هم بهره میبرید که همین امر بدون شک در رشد قلم شما تاثیر خواهد داشت. این مساله را بعد از پایان چالش و با مقایسه متن روز آخر با متن روز اول خودتان، به راحتی متوجه خواهید شد.
❓خب گفتی چطوری ثبتنام کنم؟!
✅جهت ثبتنام نام، نام خانوادگی، شماره تماس و شهر محل سکونت خود را به این شماره در پیامرسان بله ارسال کنید:
+989171200864
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
🔴این هفته استثنائاً برنامهٔ «ماجرای کتاب» برگزار نمیشود.
📚 دوشنبه این هفته در برنامهٔ عصر روایت، مینشینیم به گلستانخوانی با راهبری «حجتالاسلام طبیبزاده».
🗓️زمان:
دوشنبه؛ ۱۹ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۱۶
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
💠مدرسه روایت حوزه هنری استان فارس برگزار میکند:
مراسم افتتاحیه چالش روایتنویسی «مسیــــــــــــر»
📝کارگاه نیمروزه «چهطور سی روز مستمر بنویسیم»
با تاکید بر جستــــــــــــارنویسی
🔰با ارائه «محسن حسنزاده» از سمنان
پژوهشگر، مدرس روایتنویسی و نویسنده کتابهایی چون «لبخندی به رنگ شهادت»، «به خدای درختان انجیر»، «راستی دردهایم کو؟»
❗️حضور برای شرکتکنندگان در چالش روایتنویسی «مسیـــــــــر»، الزامی و رایگان میباشد.
🗓️زمان: سهشنبه ۲۰ آبان- ساعت ۱۸-۱۵
⏰مهلت ثبتنام: دوشنبه ۱۹ آبان
💳هزینه کارگاه: ۱۰۰هزار تومان
📌مکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌐امکان حضور برخط برای شرکتکنندگان در چالش مسیر که خارج از شیراز هستند، فراهم خواهد شد.
🔗راه ارتباطی جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبتنام:
09171200864
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
📌دنبال آن «یکروزی، یکجایی» باشید! یکروزی و یکجایی که نسبتتان با کتاب و مطالعه پررنگ شد توی ذهنتان. این پررنگ شدن میتواند پاره و خطخطی کردن کتاب شما توسط خواهر و برادر کوچکترتان بوده باشد، یا اولین روزی که کتاب دست گرفتید و نوشتههای تویش دیگر یک سری خطوط نامفهوم نبود. یا وقتی اولین کتاب را با پول توجیبیتان خریدید. یا وقتی چای ریخت روی کتابی که از دوست وسواسیتان امانت گرفته بودید. از این «یا»ها توی زندگی ما زیاد است. یکیاش را انتخاب کنید، بنویسیدش و دوشنبه برایمان بخوانید.
📚 «محفل روایتخوانی» این هفته را اختصاص دادهایم به خواندن و شنیدن روایتهایی با موضوع «کتاب و کتابخوانی».
🗓️زمان:
دوشنبه؛ ۲۶ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۰
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
💠مدرسه روایت حوزه هنری استان فارس برگزار میکند:
نشست میاندوره چالش روایتنویسی «مسیــــــــــــر»
📝کارگاه برخط «روزنـــــــگار، چرا و چطور بنویسیم»
🔰با ارائه دکتر «آزاده جهاناحمدی»
منتقد ادبی، مدرس دانشگاه و نویسنده کتابهایی چون «در امتداد خط مقدم»، «تو عاشق شدی»، «وقتی قرار شد بمانی»، «واعظ شهر» و ...
❗️حضور برای شرکتکنندگان در چالش روایتنویسی «مسیـــــــــر»، الزامی و رایگان میباشد.
🗓️زمان: پنجشنبه ۲۹ آبان- ساعت ۱۰ صبح
🌐بستر برگزاری: اسکایروم
💳هزینه کارگاه: ۱۰۰هزار تومان
⏰مهلت ثبتنام: سهشنبه ۲۷ آبان
🔗راه ارتباطی جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبتنام:
09171200864
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar