﷽
📌دنبال آن «یکروزی، یکجایی» باشید! یکروزی و یکجایی که نسبتتان با کتاب و مطالعه پررنگ شد توی ذهنتان. این پررنگ شدن میتواند پاره و خطخطی کردن کتاب شما توسط خواهر و برادر کوچکترتان بوده باشد، یا اولین روزی که کتاب دست گرفتید و نوشتههای تویش دیگر یک سری خطوط نامفهوم نبود. یا وقتی اولین کتاب را با پول توجیبیتان خریدید. یا وقتی چای ریخت روی کتابی که از دوست وسواسیتان امانت گرفته بودید. از این «یا»ها توی زندگی ما زیاد است. یکیاش را انتخاب کنید، بنویسیدش و دوشنبه برایمان بخوانید.
📚 «محفل روایتخوانی» این هفته را اختصاص دادهایم به خواندن و شنیدن روایتهایی با موضوع «کتاب و کتابخوانی».
🗓️زمان:
دوشنبه؛ ۲۶ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۰
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
💠مدرسه روایت حوزه هنری استان فارس برگزار میکند:
نشست میاندوره چالش روایتنویسی «مسیــــــــــــر»
📝کارگاه برخط «روزنـــــــگار، چرا و چطور بنویسیم»
🔰با ارائه دکتر «آزاده جهاناحمدی»
منتقد ادبی، مدرس دانشگاه و نویسنده کتابهایی چون «در امتداد خط مقدم»، «تو عاشق شدی»، «وقتی قرار شد بمانی»، «واعظ شهر» و ...
❗️حضور برای شرکتکنندگان در چالش روایتنویسی «مسیـــــــــر»، الزامی و رایگان میباشد.
🗓️زمان: پنجشنبه ۲۹ آبان- ساعت ۱۰ صبح
🌐بستر برگزاری: اسکایروم
💳هزینه کارگاه: ۱۰۰هزار تومان
⏰مهلت ثبتنام: سهشنبه ۲۷ آبان
🔗راه ارتباطی جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبتنام:
09171200864
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
📚 رهبر انقلاب در تقریظ بر کتاب «خانوم ماه»:
📣غصههای این بانو مرا غصهدار کرد/ آن را از پشت پرده اشک خواندم
🔹️ صبح امروز، چهارشنبه ۲۸ آبان ۱۴۰۴ همزمان با ایام شهادت حضرت فاطمةالزهرا سلاماللهعلیها و هفته کتاب در قالب بیست و یکمین پاسداشت ادبیات جهاد و مقاومت، تقریظ حضرت آیتالله خامنهای بر کتاب «خانومْ ماه»؛ داستان زندگی خانمْناز علینژاد همسر شهید شیرعلی سلطانی اهل شیراز منتشر شد.
🖼 متن تقریظ رهبر انقلاب به شرح زیر است:
✍ بسمه تعالی
✏️ ــ این کتاب یکسره عشق و ایمان است.
✏️نگارنده تا توانسته با ادبیات شیوا و سلیقهی رنگین خود، از این عشق و ایمان پرده برداری کرده است. ولی
هرچه گویم عشق را شرح و بیان/
چون به عشق آیم خجل باشم از آن.
✏️آنچه باید با چشم دل ببینیم بیش از آن است که با چشم صورت خواندهایم.
✏️لایههای پنهان را جور دیگر باید دید و فهمید.
✏️شاید صدای آسمانی حاج شیرعلی در هنگام خواندن دعای کمیل کمکی در اینباره بکند یا اشکهای همسر شهید بر روی سنگ مزارش.
✏️غصههای این بانو مرا غصهدار کرد، مثل غصهها و قصههای همسران و مادران دیگر شهدای عزیز، حالات روحانی و معنوی شهید و داغدارانش را در بسیاری از موارد از پشت پرده اشک خواندم، چنانکه در زندگینامههای شهیدان دیگر.
🗓آذر ۱۴۰۱
🖼 «خانومْ ماه» داستانی از زندگی خانمْناز علینژاد همسر شهید شیرعلی سلطانی اهل شیراز است که به قلم ساجده تقیزاده نوشته و توسط انتشارات بهنشر منتشر شده است.
📥 [نسخه قابل چاپ]()
💻 Farsi.khamenei.ir
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
#امام_رضا
🔻 دستبندهای نذری
دوستم دختر نوجوانی دارد،زیورآلات دخترانه میسازد و میفروشد. همسایهی امام رضا جانم هستند. دنیای مجازی واسطهی دوستی ماست وگرنه سعادت دیدارش را نداشتم.
هر مناسبتی که میتواند دستبند نذر میکند . کار قشنگی میکند و نذرش را به اشتراک میگذارد تا بقیه هم بتوانند شریک شوند.
اولین بار برای سلامت دو قلوهای دایی نذر کرد. روز میلاد کریم اهل بیت، امام حسن جان، ما هم به نیت خودمان شریک شدیم . دو قلوها روزی مرخص شدند که یک گروه از حرم با پرچم امام رضا رفته بودند بخش مراقبتهای ویژه نوزدان .
دیگر مشتری دستبندهای نذری شده بودم. با آنها دل منم میرفت حرم و ذوق هر دختری که دستبند را میگرفت، میشد پارچهی سبزی که با آن، دلم را به ضریح گره بزنم.
خودم روزهای سخت بعد از تولد فرزندم را گذرانده بودم، اما نگران دوستم بودم ، مادر بانی نذرهای قشنگ. فرزند چهارمش که به سلامت به دنیا آمد، خدا را هزار مرتبه شکر کردم. از دخترش خواستم این بار به نیت سلامت مادر و بردارش برایم دستبند نذری درست کند. اواخر اردیبهشت ماه بود، اوج امتحاناتش و روزهای سخت بعد از تولد برادر کوچک ترش. سرش حسابی شلوغ بود اما درخواستم را رد نکرد.
روز بیست و هشت اردیبهشت به من پیام داد که شب جمعه، دستبندها را در حرم پخش کردم. همان روز من از یک آیدی ناشناس یک پیام دیگر هم داشتم.
«سرکار خانم فاطمه کریمی🌱
در بهشت عاشقی و در کنار مضجع نورانی
شمس الشموس حَضرت امام رضا علیه السّلام
نائب الزیاره شما بودیم💌
از طرف موسسه جوانان آستان قدس بود.» کلاس ها را یکسال پیش شرکت کردم!
آقا جواب سلام را داده بود.
✍ #فاطمه_کریمی
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#پرستاری_مراقبت
🔻 زندگی منشوریست در حرکت دوّار
سیاه، سفید، خاکستری و گلدار، پیچیده در هم و با تمام سرعت توی لباسشویی میچرخید. صدای همهمه، برخورد بشقاب و قاشق و چنگال، تخمه شکستن مهمانها و خنده و جیغ و داد بچهها در حال فروکش کردن بود. اما تق تق برخورد سنجاققفلی یقه لباس مادر، با شیشه لباسشویی، جلوی سکوت نیمهشب را میگرفت. چایی فلاسک تیره ولی داغ بود. بخار چای، چشمانم را روی شیشه لباسشویی خیره نگه داشته بود.
فکرم اما پیش لخته خونی بود که رفت و چسبید به دیواره یکی از رگهای مغز مادرشوهرم و در آنی زندگی پویای هشتاد سالهاش را با دور تند به عقب برگرداند. اورژانس، مادر را به یکی از شلوغترین مراکز درمانی شهر برد. آنجا تمام دغدغهام این بود، موقع گرفتن آزمایش از زیرزمین، صندلی همراه را کسی نبرد یا بعد از انجام ام آر آی، جای بیمارم با تختی قهوهای که ابرهای کَفَش بیرون زده، پر نشده باشد.
مادر، نیاز به توجه داشت و در بیمارستان حاشیه پررنگتر از متن بود. با رضایت شخصی او را به خانه آوردیم. در خانه، حداقل میتوانست یک دستش را به دیوار و دیگری را به دست نوهاش بگیرد و کشانکشان راه برود. همهی قباهای گلدار بلندش را به جبران خمیدگی کمرش کوتاه کردم.
به محض آوردنش به خانه، فامیلهای دلنگران، در سانسهای مختلف برای عیادتش میآمدند و تیک ادای احترامشان را سبز میکردند. ظرفهای میوه پر و خالی میشد و سفرهی ناهار و افطار و شام پهن و جمع.
هر بار که میخواستم چادرم را دربیاورم و روی دستهی مبل رها کنم؛ جورابم را در گوشهای شوت کنم و زیر کشَش را از سر کِیف بخارانم، صدای در زدن و پشتبندش یا الله بلند میشد.
بچهها از دیدن پسر و دخترِ عمو و عمه، خرم و خوشحال بودند و لپهاشان پر از کمپوت. آنقدری که یکبار دو تا کمپوت آلبالو را برده بودند بقالی محل و با چیپس و پفک تاخت زده بودند. مریض منظور هم بهجای استراحت، با لبخند مصنوعی کمجانی خاطرات سه روز بستری را تعریف میکرد و مهمانها حین خوردن تخمه و خرد کردن پوست پرتقال و نارنگی، با دقت گوش میدادند. من هم توی مطبخ، مثل مسئول توزیع غذای سلفسرویس، ناهار و شام بیرون میدادم. منتظر پریدن چکه روغنی از سیبزمینی سرخکردهها روی دستم میماندم تا از نهانخانهی ذهنم، هر چه الفاظ رکیک دارم بیرون بکشم و با لعنت بر شیطان رجیم دوباره به مکان امنشان برگردانم.
اوج کمک همسرم در این لحظات، این بود که میآمد درون آشپزخانه، بال چادرم را میکشید و جوری که مهمانها نشنوند میگفت: «زن! بخدا نمیخواد اِقَد زحمت بکشی. اینا الانه زنگ میزنم کبابی.» در صدمِ ثانیه ذهنم هزینه کباب برای این همه مهمان را در یک کفه و تعداد پوشکی که با آن برابری میکند را در کفهی دیگر ترازو میگذاشت. نتیجهی معادله جوری بود که میگفتم: «آقوی حاجی فکر چیچی هستی؟ سارا سهسوت در خدمته!» اما رمق سارا سهسوت کمکم ته کشید.
لباسها در لباسشویی میچرخید و خاطرات این چند روز هم در ذهن من. خوب یادم هست کاسه صبرم زمانی سر رفت که مادر نیاز به تعویض پوشک داشت. وسط کار برق قطع شد و آب هم رفت. چکه چکه از کتری و پارچ یخچال آب جمع کردم و پنجره را وسط سرما باز گذاشتم که بو، خانه را برندارد. در همین گیر و دار صدای تقتق در آمد. سرعت عمل بچهها از سرعت صوت من بیشتر بود و قبل از اینکه بگویم: «اُوی بچه یه دقه صبر کن درو رِه وا نکن!» بند را به آب دادند. مهمان پر اراده یازده طبقه را نفسزنان و کمپوت به دست بالا آمده بود. خشم و خجالت در هم آمیخته بود. در آن لحظه توانستم چند لفظ رکیک جدید اختراع و به گنجینه لغاتم اضافه کنم.
بعد از رفتن این مهمان بود که با حداکثر فشار خودکار روی کاغذ نوشتم:
«– ساعت ملاقات ۶ تا ۸.
– لطفا قبل از آمدن زنگ بزنید.
– هر توصیه گیاهی و دارویی که دارید خودتان انجام دهید.
– توصیهی بدون عمل به صاحبخانه نکنید.
– سر وقت شام و ناهار تشریف نیاورید.
– با مهمان دیگری که آمده عیادت، سرِ اينکه نخود گرم است یا سرد و زنجبیل بهتر است یا فلفل سیاه بحث نکنید!
– اگر ظرف نشسته در آشپرخانه هست خودتان بروید و کمک صاحبخانه بشوييد.
– اگر از دستتان برمیآید بچههای صاحبخانه را ببرید بیرون و دور بزنید نه اینکه بچههای خودتان را هم بیاورید.
– اگر تلفنی احوال میپرسید، در پایان مکالمه با گفتن کلمهی 'راستی' خواستهای که مدتها رویتان نمیشده بیان کنید را رو نکنید!»
با شنیدن صدای کوبش در، کاغذ را به ریزترین حالت ممکن خُرد کردم. باز هم مهمان، وقت شام رسیده بود.
جعفری و هویج را که توی سوپ میریختم، غذا و فکرهایم با هم قُل میخورد؛ فکر میکردم همان اندازه که کودک در ابتدای زندگی و با سرعت توانایی کسب میکند، به همان سرعت و با یک نمودار سینوسی رو به افول در پیری توانایی از دست میدهد. در کودکی شیرین و در پیری ملالآور. سررفتن سوپ از این افکار فلسفی، من را بیرون کشید.
با خستگی سفرهی شام را آماده کردم. سرِ اینکه سبزی خوردن هم بگذارم یا نه، دو دل بودم. به خودم گفتم: «آقوی حاجی میبینه ذوق میکنه، خستگیم درمیاد.» به عشقِ دیدن تمام زحماتم توسط همسر، باز سفره را رنگین، پهن کردم.
سر شام یکی از مهمانها نمکدان خواست. در این تکه از زمان بود که کَپر آرزوهایم رُمبید. همسرم نه تنها این همه رنگ و روی سفره را ندید بلکه با لحن مطالبهگری ایراد گرفت که «نمکدان کو؟!» گویی کاسهی شلهزرد پر پسته و دارچینی را به همسایه داده بودم و او بهجای گذاشتن تکه نباتی در کاسهی چینی گل قرمزی، یک سیلی محکم نثارم کرده بود. دلم شکست و بغض در گلویم پیچید. در اعماق قلب شکستهام انگار پردهای کنار رفت و صدایی به گوشم رسید. اکو دار و پشتِ هم پخش میشد که «سارا آروم باش! خدا باید ببینه!»
صدای خاموش شدن لباسشویی آمد. سیاه و سفید و خاکستری آن عقب ماندند و لباس گلدار پشت شیشه. به فال نیک گرفتم. در این برهه از حرکت دوّار زندگی، سختیها، گل و بلبل بود و نمیدانستم.
✍ #سارا_ابراهیمی
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
8.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
﷽
🎥نشست افتتاحیه چالش روایتنویسی «مسیــــــــــــر»
📝کارگاه نیمروزه «چطور سی روز مستمر بنویسیم»
🔰با ارائه «محسن حسنزاده»
آبـــــــان مـــــاه ۱۴۰۴
دفتر روایت حوزه هنری استان فارس
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
🎥نشست افتتاحیه چالش روایتنویسی «مسیــــــــــــر»
📝کارگاه نیمروزه «چطور سی روز مستمر بنویسیم»
🔰با ارائه «محسن حسنزاده»
آبـــــــان مـــــاه ۱۴۰۴
دفتر روایت حوزه هنری استان فارس
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#کتاب_و_کتابخوانی
🔻 دستهگل فرهنگی
خوردن دستهجمعی چیپس و ماست موسیر و پاستیل و آلوچه، موقع زنگ تفریح، لبهی نمناک باغچه، زیر درختان کاج حیاط مدرسه، نماد خوشگذرانی ما دههشصتیها بود. دَمدَمهای عید، بساط عیش و نوش به چغاله بادام و گوجه سبز نمکزده تغییر میکرد. اما من ریالی هم خرج این چیزها نمیکردم. معدهی بسیار سازگار و صبوری داشتم، اما چشمانی به شدت حریص. حریصِ خواندن...
تمام پولتوجیبیام خرج کتاب و دفتر و جزوه و مجله میشد. ضیافت پادشاهانهام دوشنبهها بود. درس و مشق را خوانده نخوانده، کنج خلوتی برای خودم مییافتم. به دیوار تکیه میزدم و ضمیمهی چاردیواری روزنامهی جامجم را میگشودم.
مثل فیلم نارنیا که بچهها از درِ کمد به دنیای برفی وارد میشدند، چاردیواری برای من دریچهی ورود به دنیای کلمات بود. آنقدر در خواندن غرق میشدم که اگر مادرم کم کردن شعلهی اجاق را به من میسپرد، آن شب غذای سوخته داشتیم.
دوران نوجوانی را با کلهای پر از کلمه و معدهای خالی از چیپس و پاستیل سپری کرده و در عنفوان جوانی مثل همهی دخترها راهی خانهی بخت شدم. عروسی باب دل آنها که دنبال دختر قد بلند، با دور کمر باریک میگشتند.
اولین ناهار مشترک زندگیمان را در کنار تپهی شهدا، مهمان همسر بودم. سنگ تمام گذاشته بود. کباب اعلای خیابان ساحلی را سفارش داده بود، ولی سفره نداشتیم. تر و فرز یک روزنامه از توی ماشین آورد و پهن کرد. تا روزنامه را دیدم دو دست بر گونه، «وای خدای غلیظ»ی گفتم و او هم احتمالا در دلش «دخترهی کباب نخوردهای» را نثار وجودم کرد. یقهی کتش را به نشانهی «ما اینیم دیگه» صاف و صوف کرد. دهان باز کرد که شروع به تعریف کند که منِ نادان ظرف غذا را کنار زدم و به مدت یک دقیقه بدون هیچ توجهی به دور و برم، ستون «بزندررو»ی رضا رفیع را خواندم. تمام که شد، تازه به خودم آمدم و با نگاه کجکج همسر مواجه شدم. ضربهی روحی بدی به ابهت مردانگیاش خورده بود. بعد از ناهار، جلسهی رفع شبههای برگزار کردم و از اینکه چقدر شیفتهی خواندن هستم، برایش گفتم. و چه خوب استقبال کرد.
حالا دوازده سال از آن روز میگذرد و من امروز، دوشنبه، ششصد و بیست و چهارمین ضمیمهی چاردیواریِ روزنامهی جامجم را از دست همسرم هدیه گرفتم. هیئت تحریریه چاردیواری بارها عوض شد، ستونها و چیدمانش کم و زیاد شد، بخشی از آن مجازی شد، ولی ما همچنان ثابت ماندهایم. در آرشیوم حتی چند شمارهای چاردیواریِ چاپ تهران و قم و مشهد هم دارم. حتی در سفر هم از خریدن این دستهگل فرهنگی دریغ نکرد. دلخوش به همین بهانههای شادیآفرین کوچک هستیم و گاهگاهی که کدورتی بینمان پیش میآید، اولین تهدیدم این است که: «همهی چاردیواریها رو میدم دو کیلو سبزی میگیرم.»
او «دوستت دارم»هایش را اینگونه جاری میکند در تکتک سلولهای وجودم و ذخیرهی مهرورزی قلبم را شارژ میکند. مثل آینهی فولادی دوران بچگی، قلبم این همه مهر را جذب میکند و آن را شش برابر شده منعکس میکند. دوشنبهها، موهای دخترهایم مرتبتر است. دور و برِ خانه پر است از دروازههای بالشتی که پسرها ساختهاند و توبیخی در کار نبوده. ظرفهای دارو و دمنوش مادرشوهر بیمارم مرتبتر و عطر زنجفیل چای عصرانهمان دلچسبتر.
✍ #سارا_ابراهیمی
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar