eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
288 دنبال‌کننده
81 عکس
6 ویدیو
2 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 اشک‌های غافلگیرکننده مجری پرتاب ماهواره را ثانیه‌شماری می‌کرد. عددها را بی‌که شوری داشته باشند پشت هم ردیف می‌کرد. گفت که بلد نیست ماجرا را هیجان‌دار کند، کاش آقای فلانی بود، او استاد شوردادن و بالابردن تب‌وتاب است. من روی مبل نشستم و با همان قطار عددهای بی‌حال بغض کردم. هرچه شعله‌ی پایین موشک جاندارتر می‌شد قد بغضم بلندتر می‌شد.  توی جنگ دوازده روزه موشک‌ها را با «و جعلنا من بین ایدیهم سدا...» بدرقه می‌کردم. نمی‌داستم این‌بار چه بخوانم. دست به دامن صلوات شدم، لب‌هایم را جنباندم و تند‌تند صلوات را پشت موشک‌ها راهی کردم. به خودم که آمدم دیدم پهنای صورتم خیس است و این بار سومی بود که اشک‌هایم غافلگیرم می‌کردند. من آدم کم‌گریه‌کنی هستم. همسرم همیشه می‌گوید مغز ریاضی خوانده‌ات را دوست دارم، کم پیش می‌آید احساساتی شوی. منِ کم گریه‌کن توی این سی‌وچند سال سه‌بار بی‌اختیار برای وطن اشک ریخته‌ام. هرسه‌بار غافلگیر شدم. اولین بار بعد از بردن تیم فوتبال ولز توی جام‌جهانی 2022 بود. به هوای جشن پیروزی با همسرم از خانه بیرون زدیم. هوا صاف بود و باد سرد روی صورت، خنج می‌کشید. به شلوغ‌ترین میدان شهر رفتیم؛ اما پتوی سنگین سکوت را روی سرش کشیده بودند. مثل تمامی عصرهای جمعه، شهر زیر رخوت، آرام گرفته بود. هیچ ماشینی بوق نمی‌زد. هیچ سری از شیشه پنجره بیرون نیامد و پرچم نچرخاند. روی گونه‌ی هیچ بچه‌ای سه‌رنگ سبز و سفید و قرمز نبود. بلوای 1401 خوشی‌های دسته‌جمعی را ازمان گرفته بود. هرم نفسم را به دست‌های کرخت شده‌ام ها کردم. موتوری از کنارمان رد شد. جوانی نشسته روی ترک موتور، پرچم بزرگ ایران را از پشت سرش بالا گرفته بود. باد لای پرچم می‌پیچید و هرم وطن را به تن سرد شهر، ها می‌کرد. به خودم که آمدم رد اشک گرم را روی گونه‌ام حس کردم. تا مدت‌ها ذهنم روی آن اشک‌های گرم قفل کرده بود. تا آن روز وطن همیشه دم دستم بود. هیچ وقت نبودش ترس به جانم نینداخته بود. آن اشک‌ها از سر شوق می‌چکیدند. آن جوان‌ها خیالم را راحت کردند که هنوز آدم‌هایی هستند که پرچم سه رنگ را با الله وسطش توی دست‌هاشان بگیرند، تا وطن را وطن نگه دارند. ‌دفعه دوم وقتی بود که کنار سفره شام نشسته بودم. تلویزیون مستندی از موشک‌های آن خونخوار پخش می‌کرد که چنگ‌زده بودند به میدان تجریش. وسط سیلی که توی میدان راه افتاده بود جوانی تکه‌های بزرگ آسفالت را کنار زد. نمی‌دانم زیر آن تکه‌ها چه دید که دو دستش را کوبید توی سرش. چند قدم دور شد. نتوانست بی‌تفاوت بماند. دوباره نزدیک رفت. کمک آورد. به تعداد آدم‌ها اضافه شد. هر کسی گوشه کاری را گرفت. کادر بیمارستان توی مصاحبه گفتند اگر مردم نمی‌آمدند کار بیخ پیدا می‌کرد. چشم‌هایم را به قاب تلویزیون وصله کردم. اشک‌هایم روان شدند. اما چرا؟ برای جان‌هایی که زیر تکه‌های آسفالت مانده بود؟ یا برای آدم‌هایی که کم‌کم اضافه می‌شدند تا کار بیخ پیدا نکند؟ خوب که فکر کردم فهمیدم بیشتر دلم گرم مردانی بود که به سیل جاری توی میدان زدند. وطن را همین‌ها سرپا نگه داشتند. با دست خالی. با قلبی رنجور از همه ناملایمت‌ها. خودم را کنارشان حس می‌کردم و برای حضورشان اشک می‌ریختم. مجری می‌گفت سازندگان ماهواره همه دهه هفتادی ‌هستند و باید ایستاده به افتخارش دست زد. من نشسته بودم روی مبل و به افتخارشان اشک می‌ریختم. برای طول عمرشان صلوات می‌فرستادم. دوستم نعیمه می‌گوید: «وطن برای من آنجایی‌ست که دلم می‌خواهد تویش به خاک سپرده شوم.» چند وقتی‌ست با خودم فکر می‌کنم وطن برای من کجاست؟ امروز فهمیدم وطنِ منِ کم‌گریه‌کن آنجایی‌ست که بتوانم بی‌اختیار برایش اشک بریزم. ✍ 🌐https://ble.ir/zahrarash1d1 ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 اگر اول نباشی، آخر می‌شوی ایستاده‌ام مقابل تلویزیون، با شانه‌هایی صاف و دست‌هایی که ناخودآگاه به راستای بدنم چسبیده. شبیه صف‌ بستن‌های مدرسه؛ بعد از شنیدن نوای قرآن، که دست روی سینه می‌گذاشتیم و با هم سرود ملی کشورمان را می‌خواندیم. سرودی که ایرانی در هر جای دنیا که باشد می‌خواند، بلند و پر قدرت، به وقت پیروزی، مدال بر گردن، کاپ قهرمانی در دست. روی تصویر ماهواره‌ها کادری نزدیکتر می‌بندم تا جزئیات را بهتر ببینم. صدای آن مرد روسی را انگار می‌فهمم. صلابت کلامش، من را میخ کرده مقابل تلویزیون. ریتم قلبم با صدای گوینده خبر هم‌آوا شده است. خبری می‌خواند، از پرتاب همزمان سه ماهواره پایا، کوثر و ظفر دو. و تیتر نوشته‌ پایین صفحه من را همراه با آن ماهواره‌ها می‌برد آن بالا بالاها. ایران با این کار چشم‌گیر یکی از ده کشور اول جهان در صنعت فضایی شده. گوشی را برمی‌دارم، تا این لحظه را ثبت کنم. آهنگ قلبم ریتم انقلابی می‌گیرد. و درست مثل رژه‌های نظامی با نظم بالا و پایین می‌رود. سوره‌ی کوثر را زیر لب می‌خوانم و به پیروزی‌ ایران فکر می‌کنم. پیش پیش نویدش را داده‌اند که نزدیک است. به مفهوم سوره کوثر فکر می‌کنم، همان سوره‌ای که کوچکترین سوره‌ است، اما خواندن و شنیدنش، چنان حس قدرتی به انسان می‌دهد که برابری می‌کند با خواندن همه‌ اذکار الهی به وقت گرفتاری. یاد روزهای جنگ دوازده روزه می‌افتم، که چقدر والعصر خواندیم، برای آرامش خودمان و خانواده‌هایمان، و چقدر سوره فتح برای پیروزی آب بر آتش. آنجا هم چشم از تلویزیون بر نمی‌داشتیم، مخصوصا برای من این‌کار عجیب‌تر بود، چون تلویزیون ما اغلب مواقع خاموش است. ما در جنگی هر چند کوتاه؛ خوف و رجا، ترس و امید را کنار هم تجربه کردیم. ما شاهد پرتاب موشک‌های ایرانی به دل تل‌آویو بودیم. مگر می‌توانست جواب ندهد، وقتی دعای خُرد و کلان‌مان رویش حک شده بود. مثل همان متن‌های نوشته شده در دل کتاب، که بعد از چاپ شدن دیگر نمی‌شود تغییرش داد و می‌دانیم که پاک‌شدنی نیست. بعد از تماشای صعود ماهواره‌ها به دل آسمان، از روی میز کتابی برمی‌دارم، و طبق معمول همیشه می‌روم سراغ آن یکی دو پاراگراف پشت کتاب. همان که به تو نشان می‌دهد، نویسنده در کتابی که نوشته چه می‌خواهد بگوید. در آن کادری که رنگش سیاه هست و با رنگ سفید داخلش نوشته شده: "شما باید چنان جایگاهی به دست آورید که مشکلات اقتصادی نتوانند به شما آسیب بزنند. "چند خط بعدش هم نوشته:" اقتصاد برود به جهنم، من می‌خواهم بهتر شوم، فتح کنم و پیش بروم و هر کاری خواهم کرد که اول باشم." توی گوگل نامش را سِرچ می‌کنم. گرنت کاردون نویسنده کتاب "اگر اول نباشی آخر می‌شوی" فارغ‌التحصیل دانشگاه شیکاگوست، متولد شده آمریکا. استاد انگیزشی و نویسنده. یکهو نمی‌دانم چرا یاد استاد موفقیتم می‌افتم. شاید چون او هم نویسنده و کارآفرین و استاد انگیزشی‌ست. خودش برایمان مراقبه طراحی کرد، تا به وقت مقابله با مشکلات چیزی در چنته داشته باشیم، برای نبرد و رسیدن به آرامش. صوت استاد را پیدا می‌کنم و در حین کار پخشش می‌کنم. استاد از نقطه‌ای در وجودمان صحبت می‌کند که ثابت است و همیشه همان جاست و همانجا هم می‌ماند. من خدا دیدم آن نقطه را. همان خدایی که داشتنش خیلی‌ها را الله‌اکبرگویان کشاند بالای پشت‌بام‌ها، و نداشتنش آن‌هایی که خود را برنده هر بازی‌‌ای می‌دانند، بُرد توی سوراخی که فکر کردند دست هیچکس به آن‌ها نمی‌رسد. وسط نوشتن یادم می‌آید از کارهای بر زمین مانده‌ای که دارم. از خورشتی که روی گاز دارد برای خودش قُل می‌خورد و نمی‌دانم آبش کم شده یا نه‌. از کتاب نصف و نیمه‌ای که چند روز است سراغش نرفتم. گوشی را تکیه می‌دهم به گلدانِ کنار گاز و فیلم پرتاب را دوباره نگاه می‌کنم. طبیعی‌اش این است که دلم نخواهد به این زودی‌ها ببینمش. اما موقع پخش، باز همان احساسات ناب در من زنده می‌شود و جایی توی وجودم وول می‌خورد. لبخندی عمیق پهن می‌شود روی صورتم. ظرف‌های سفالی را می‌چینم کنار هم و قاشق و چنگال داخلشان می‌گذارم. و به این فکر می‌کنم که چطور می‌توانم از روایتی بنویسم که طعم و عطر و بویش تا ابد توی زندگی‌ام، زندگی‌مان جریان داشته باشد. راستی کلمه پایا را هم جستجو کردم. در لغت‌نامه دهخدا پایا یعنی پاینده، ابدی، ثابت و باقی. من دعا می‌کنم که نام ایران، عشق ایران، همیشه توی قلب‌هایمان پایا باشد. گوشی‌اش را می‌گیرد سمتم. فیلمی را نشانم می‌دهد از یک کارشناسی که دارد در مورد پرتاب ماهواره‌ها حرف می‌زند، اینکه شوروی از این کارها کرد و مردمش بدبخت شدند. و ایران دارد همان کارها را تکرار می‌کند. توی اینستاگرام پر شده از این خبرها، که مردم خودمان دارند در فقر دست و پا می‌زنند و این‌ها به‌جایش ماهواره هوا می‌کنند. دلم بعد از این‌همه هیجان دارد مثل آب مانده توی ماهیتابه جلیز و ولیز می‌کند.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 دخترایرانی فضایی نمی‌شود پرده اول ‌« این کار برای یک دختر بچه خطرناک است و من اجازه‌ی ساخت چنین تصویری را ندارم » این پیام را هوش مصنوعی به درخواستم داد! ‌به پیشنهاد دوستانم برای تکمیل روزنامه دیواری دخترم در مورد صنعت موشکی ، برای اولین بار دست به دامن هوش مصنوعی شدم. در قسمت توضیحات نوشتم :« دختر بچه‌ای که در فضای آزمایشگاهی در حال ساخت موشک فضایی است» بعد از چند ثانیه پردازش ، خروجی کار یک عکس بود. دختر بچه‌ای با موهای بلوند در حال ساخت موشک فضایی . پایین موشک یک پرچم کوچک آمریکا توجهم را جلب کرد. دوباره نوشتم:« دختر بچه ایرانی در حال ساخت موشک فضایی را برایم طراحی کن » جوابی که در خط اول آوردم را به من تحویل داد. ‌یک لحظه جا خوردم. حتی در دنیای خیال‌انگیز هوش مصنوعی هم که می‌گویند هر چیزی ممکن می‌شود ، اجازه نمی‌دهند تصویر یک رویا را بسازی. رویایی بچه‌گانه که بعد از خواندن کتاب بابای موشک‌ها در مورد شهید طهرانی‌مقدم در دل دخترک شکل گرفته. رویای ساخت موشک و فرستادنش به فضا .  ‌در دنیای هوش مصنوعی که بانک اطلاعات‌اش از منابع خودشان پر شده ، دختر بچه‌ی آمریکایی اجازه دارد دانشمند فضایی باشد و دختر بچه‌ی ایرانی نه! ‌این رفتار را بارها در شبکه‌های اجتماعی خارجی که ادعای آزادی بیانشان گوش فلک را پر کرده بود دیده بودم . بارها حذف مطلب و بسته شدن اکانت برای ما عادی بود. اما دنیا در جریان جنگ غزه تازه به این برخوردهای دوگانه رسید .این جاست که به قول شهید طهرانی مقدم ضرورت ساخت تکنولوژی که made in Shia روی آن نوشته شده باشد درک می‌کنم. ‌ ‌پرده دوم  ‌« دختران فضایی ایران» تیتر روی جلد یک نشریه بود. تا عکس روی جلد را دیدم سریع وارد کانال شدم . در عکس دو دختر با روپوش سفید آزمایشگاهی به یک ماهواره خیره شده بودند .  مطالب را تند تند و با ذوق خواندم. هر کدام خلاصه‌ای بود از روایت زنان و دختران ایرانی که برای پیشرفت و آبادی کشورم.در خرید نشریه تردید نکردم. برای رسیدنش مثل بچه‌ها هیجان داشتم.  ‌از قسمت فضایی شروع کردم . نشریه سراغ خانم مهندس‌های دهه هفتادی رفته که در یک شرکت خصوصی دانش‌بنیان کار می‌کنند. جایی که میانگین سنی متخصص‌هایش بیست و شش سال است ! استادی با انگیزه که قبلاً مدیر تولید ماهواره « امید»  بوده ، همان ماهواره تماما ایرانی که با پرتاب‌گر ایرانی به فضا پرتاب شده است. پرتاب‌گر بومی که رویای شهید طهرانی مقدم بود و با همت و اراده‌اش ما را به باشگاه فضایی دنیا وارد کرد.  ‌استاد جوانان تازه فارغ‌التحصیلی که هنوز مهر مدرک کارشناسی‌شان خشک نشده را جذب شرکت می‌کند تا با هم رویای بزرگ ‌شان را عملی کنند. ساخت منظومه ماهواره‌ای ، چیزی شبیه استارلینک . بعد از موفقیت بزرگ آن‌ها در پرتاب ماهواره‌های کوثر و هدهد در سال ۱۴۰۳ این مصاحبه از آن‌ها منتشر شده تا رویای دخترکم را دور از دسترس نبینم.  ‌ پرده سوم  ‌خبر پرتاب سه ماهواره جدید ، پایا و ظفر و کوثر جدید را وسط همه شلوغی‌های این روزهایم که شنیدم ، حسابی حالم عوض شد. شروع کردم به گشتن و خواندن و شنیدن از این ماهواره‌های جدید. وسط این گشتن‌ها در مصاحبه‌ای شنیدم ما به اندازه تمام ماهواره‌هایی که در این بیست سال به فضا فرستادیم ، ماهواره‌های در حال ساخت داریم با دقت‌های بالاتر و کیفیت بهتر. پرتاب‌گرهای ماهواره برمان هم به لطف خون شهدای موشکی ، طهرانی‌مقدم‌ها و حاجی‌زاده‌ها آماده می‌شوند برای تکمیل کردن باشگاه فضایی‌مان.  ‌این وسط با خبر بردن بودجه ناکارآمد به مجلس و افزایش بی‌سابقه قیمت طلا و دلار و خبر برگشت ترانه و امثال آن خواستند دهن ملت را تلخ کنند . اما خوب به قول حاج حسن طهرانی‌مقدم « ما روی سکوی پرتابیم» و قصد بازگشت نداریم . حاج حسن در روزهای سخت‌تر از امروز ما ، پروژه فضایی کشور را به دستور مرید و مولایش کلید زد. اسم پروژه را قائم گذاشت تا چیزی بسازد که برای بسترسازی ظهور استفاده شود. همه خوب می‌دانیم اگر مسؤلین بی عرضه و خائن اجازه دهند ، می‌شود سر تمام منابع بی‌نظیر نفت و گاز و منابع معدنی را بست و فقط با ساخت و فروش محصولات دانش بنیان‌مان به دنیا ، کشوری بی‌نیاز به دیگران و قدرتمند ساخت . ‌ ‌پرده آخر  ‌رویای دانشمند فضایی شدن دخترم ممکن است تا بزرگ‌سالی هزار چرخ بزند اما من به عنوان مادر فقط می‌توانم ذوق ساخت یک دنیای جدید را برایش زنده نگه دارم. برای ساخت مدار ساده‌اش خوشحال شوم. کمکش کنم با برنامه‌نویسی کودکانه مطالب درس‌اش را بسازد و برای شرکت در مسابقه ساخت ربات تشویقش کنم. حتی از موشک کاغذی که می‌سازد که چند موشک کوچک در دل خود دارد تا هم‌زمان چند هدف را وسط خاک اسرائیل بزند حسابی ذوق کنم و با هم بلند بگوییم الله اکبر ... الله اکبر ✍ 🌐https://ble.ir/redlines1 ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 گس و شیرین آخرین قیمت طلا را فرستاده در گروه و زیرش نوشته: «به کجا داریم میریم؟»می‌نویسم: «با این دست فرمون به قهقرا!» در گروه بغلی یکی از هم‌مسیرها پیام گذاشته: «ان‌شاءالله امروز ساعت ۱۶:۴۸ سه ماهواره ایرانی به فضا پرتاب می‌شود. از همین الان، همین لحظه بنشینیم و روایت خودمان را بنویسیم؛ روایت پرتاب را.» می‌گویم چقدر من بی‌خبرم و می‌گوید تو پرتاب شده‌ای به زندگی! با یک سرچ دم دستی می‌فهمم امروز هفتم دی ماه هزارو چهارصدوچهار سه ماهواره بومی ایرانی ظفر۲، کوثری۱.۵ پایا پرتاب می‌شوند. غرور ملی‌ام قلقلک می‌شود و شیرینی این خبر، کمی طعم گس بلبشوی اقتصادی این‌ روزها را می‌برد. تلویزیون را روشن می‌کنم. می‌روم سراغ الگوهای روی میز و یکی‌یکی سنجاقشان می‌کنم به پارچه. گوشی را بین شانه و گردنم نگه می‌دارم؛ به مامان می‌گویم قرار است سه ماهواره برود فضا. می‌گوید که خبر دارد و قرار است یک ساعت دیگر از روسیه پرتاب شوند. در ادامه از حقوق این ماه که کمتر واریز شده‌ و بیمه تکمیلی که گران‌تر شده اما هنوز پرداختی‌های سه ماه گذشته را واریز نکرده هم می‌گوید. به دخترک می‌گویم که کانال را عوض نکند. _مگه نگاه می کنی؟ _ آره. منتظرم پرتاب ماهواره رو نشون بده. _ماهواره؟ _آره؛ دانشمندای ایرانی ماهواره ساختن. قراره بره بالای کره زمین. _ماهواره چیه؟ و این سخت ترین سوال را باید به زبان کودک دوم دبستانی ساده سازی کنم! _ماهواره مثل یک جعبه بزرگه. کارش شبیه به دوربینه ولی باید بره از کره زمین عکس بگیره و اطلاعات بفرسته. _پس باید هوشمند باشه! مثل آدم ولی جاندار نیست،نفس هم نمیکشه! خوشحالم که سوال دیگری نمی‌پرسد. تایید می‌کنم. سرم را به نشانه «آره یه همچین چیزی» تکان می‌دهم. _مامان! شمارش معکوسه؟ گوشه تلویزیون زمان ۴:۰۸ را نشان می‌دهد که هشتش هی کم می‌شود. _آره.چند دقیقه دیگه پرتاب میشه. _تا برم دستم رو بشورم پرتاب شده ؟! _نه می‌تونی بشوری. هنوز مونده! روی مبل جلو تلویزیون، کنار هم می‌نشینیم. _بیا برای ماهواره‌هامون دعا کنیم؛ براشون صلوات بفرستیم که پرتابشون موفق باشه _کی اونا رو ساخته؟ _دانشمندها، جوونای نخبه ایرانی. _چند نفر بودن؟ _نمی‌دونم چند نفر ولى حتماً تیم‌های قوی و پرتلاش داشتن. خیلی سال هست که دارن برای ساختنش زحمت میکشن. شاید خیلی از اون آدمها تا الان دیگه زنده نباشن یا شهید شده باشن. تصویر شهید طهرانی مقدم جلوی چشمم نقش می‌بندد. _عه مامان! داره نشونش میده. الانه؟ _آره همین الانه. _پس چرا خانم معلم به ما هیچی نگفته بود؟ در دلم میگویم یکی به نفع من! اصلاً مهر به وطن باید از خانه به دلش سنجاق شود. از جایش بلند می‌شود و به سمت تلوزیون می‌رود بعد با صدای بلند رو به من می‌گوید: «مامان! نوشته یک دقیقه دیگه!» و می‌پرد بالا. دوتایی بلند بلند صلوات می‌فرستیم. انگار که دکمه پرتاب در دستم باشد دلم دارد می‌لرزد که پرنده می‌پرد یا نه! پرچم لوله شده ایران را که بازمانده راهپیمایی ۲۲ بهمن است باز می‌کنم. یک پرچم یا صاحب الزمان از لایش می‌افتد! پرچم‌ها را تکان می‌دهیم. صدای «الهم اجعلنا من خیر اعوانه و انصاره» احمدی‌نژاد ،از سال هشتادوهفت هنگام پرتاب ماهواره امید، می‌پیچد در گوشم. تلویزیون ،تمام صفحه، پرتاب را نشان می‌دهد. هورا می‌کشیم و دست می‌زنیم. بغض کرده‌ام و مژه‌هایم نم زده‌. دخترک زل زده به تصویر انفجار که هی کوچک‌تر می‌شود. می‌گویم: _به نظرت چطوری میشه یک جعبه‌ی صدوپنجاه کیلویی رو انداخت بالا؟ مثلاً به سنگینی یخچال! یه جوری باید بره بالا که از هواپیما هم بالاتر باشه! چشمانش گرد شده و ابروانش بالا رفته!نگاهم می‌کند و جوابی ندارد. _باید یک چیزی منفجر بشه تا انرژی زیادی درست بشه و بتونه ماهواره رو بندازه بالا. ولی این‌که چقدر انرژی لازمه رو متخصص‌ها باید حساب کنن. _وگرنه ممکنه خودش هم منفجر بشه! می‌خندم. _آره،شاید! این خیلی کار دقیق و مهمیه. این‌ها رو دانشمندای ما با زحمت یاد گرفتن. دشمنا دلشون نمی‌خواست ما یاد بگیریم. حتی وسیله‌های ماهواره رو به ما نمی‌دادن. _مثل انرژی هسته‌ای؟ در دلم می‌گویم: «سیاسیِ کی بودی شُمو؟!» مجری اعلام می‌کند که مرحله اول با موفقیت انجام شد. گوشی را برمی‌دارم و چرخی در صفحات مجازی می‌زنم. جز چند کانال و صفحه خبری انگار این واقعه لابه‌لای اخبار طلا و تورم گم شده. در قسمت نوت اینستاگرامم پرچم ایران را بالا می‌برم. ✍ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 بلندای غرور غرش پرتاب موشک ماهواره‌بر که در دل خود سه ماهواره ایرانی را جای داده، طنین‌انداز می‌شود. این نه تنها تصویری از پیشرفت و دستاورد است، بلکه نمادی است از عزم و اراده‌ای که از دل جوانان سرزمینم بیرون می‌آید. جوانانی که در دوران سختی‌ها و مشکلات از یاد نمی‌برند که باید برای آینده بهتر در این خاک تلاش کنند. می‌گویند چند جوان دهه هفتادی و هشتادی این ماهواره‌ها را ساخته‌اند. تقریبا هم سن و سال پسر خودم هستند. احساس می‌کنم مثل فرزندان خودم دوست‌شان دارم و بهشان عشق می‌ورزم. دلم غنج می‌رود وقتی می‌بینم با وجود همه تحریم‌ها، همه موانع و سختی‌ها ترجیح داده‌اند در کشور خودشان بمانند و خدمت بکنند. ای کاش همه این طور بودند. چقدر غصه می‌خورم وقتی همسرم هر بار می‌گوید یکی از همکاران و اساتید جوان دانشگاه‌شان از ایران مهاجرت کرده و یا قصد رفتن دارد. شاید آن‌ها به این فکر می‌کنند با این شرایط اقتصادی، هر روز اوضاع برای‌شان که سال‌های زیادی از عمر را صرف علم و دانش کرده‌اند سخت‌تر می‌شود. شاید امید به آینده‌ای روشن‌تر در جایی دیگر، آن‌ها را به این تصمیم رسانده باشد. اما ای کاش همه مثل همین جوان‌ها بمانند و کشور خودشان را بسازند. جوان‌هایی که به جای فرار از مشکلات، تصمیم گرفته‌اند با سختی‌ها دست و پنجه نرم کنند و به نسل‌های آینده نشان دهند که اگر عشق به وطن و اراده وجود داشته باشد هیچ چیزی غیر ممکن نیست. شاید این راه سخت‌تر باشد. شاید ناملایمات و مشکلات بیشتری وجود داشته باشد، اما در عوض عزت و سربلندی‌اش نصیب مردم خود ما خواهد شد. این جوان‌ها که در دل سختی‌ها هنوز هم به وطن خود ایمان دارند، نشان می‌دهند که وقتی اراده و خلاقیت با هم ترکیب شود، هیچ چیزی نمی‌تواند آنها را متوقف کند. ✍ 🌐https://eitaa.com/maahsou ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 کارت پرواز از مدرسه نرسیده، به سراغ گوشی رفت. بلند گفت: «دوستم لینک پیامک به ماهواره برام فرستاده» در ماهیتابه را گذاشتم؛ چند تا ظرف داخل سینک را شستم، دست‌هایم را خشک کردم و کنارش آمدم. قبل از این‌که من برسم خودش وارد لینک شده و پیام داده بود. ندیدم چه نوشته ولی حس می‌کردم قلبش به‌شدت می‌کوبد. انگار بالای کوه ایستاده است. به ساعت نگاه کرد؛ بلند گفت:« پنج ساعت و هیجده دقیقه دیگه مونده.» روی مبل صاف نشست، پاهایش را بالا آورد؛ دستانش را روی زانویش گذاشت. تسبیح دانه درشت آبیش را دور انگشتش چرخاند. چشمش به حرکت دایره ثابت مانده بود. تسبیح را نگه داشت، چند صلوات فرستاد. دوباره تسبیح را چرخاند، انگشتش را کمی خم کرد، خندید و گفت:« چه جالب، داره بیضی می‌چرخه، مثل مدارای دور خورشید.» باز سکوت و صلوات. دوباره و دوباره تسبیح را چرخاند. سر ناهار هم، فکرش مشغول بود. ظرف‌های ناهار را جمع کردم، آهسته پرسید:« پختن غذا چن ساعت زمان برده؟» حس کردم دارد چیزی را دو، دوتا، چهار تا می‌کند. گفتم:« ساعت نگرفتم، شاید دو ساعت شد.» خنده و تعجبش در هم گره خورده بود و گفت:« و ما بیست دقیقه‌ای خوردیم.» گفتم:« فقط دو ساعت نیستا، شاید چن ماه یا چن سال زمان برده.» نگاهم کرد. می‌دانستم دنبال سوال دیگری می‌گردد، ادامه دادم:« تازه اثر غذا توی بدنمون هم تا چن ماه و چن سال باقی خواهد موند.» هیچ‌چیزی نگفت و سراغ کتاب و دفترش رفت. دنبال دغدغه‌های یازده سالگی خودم گشتم. هرچه ذهنم را شخم زده یادم نیامد که آن زمان چه دلهره‌ای داشتم؟ هرچه بود این‌گونه نبود. حواسش به دقیقه‌ها بود. تلویزیون را روشن کرد و دو زانو جلویش میخکوب شد. تسبیح می‌چرخاند و صلوات می‌فرستاد. حس کردم بیشتر از من شوق دارد. حالا دیگر ثانیه‌ها را می‌شمرد. گوشی را برداشت. روی صفحه زوم کرد. منتظر پرتاب بود. روی زانوهایش بلند شد، فیلم گرفت. نمی‌توانست بنشیند. لحظه به لحظه  را برای دوستانش فرستاد. از مراحلش گفت، از پرتاب‌گرش، از چهار استوانه و شانزده موتورش. از ساعتی که ماهواره‌ها پرتاب شدند و می‌شوند. از قابلیتهای ماهواره‌ها. گفتم :« همه می‌بینن، گزارش نیاز نیس.» گفت:« این شوق منه، من دهه نودی با دهه هشتادی خیلی فاصله ندارم.» خدای من! در تمام لحظات سکوتش داشته به حرکت و مسیرش فکر کرده است. روبه‌روی اپن آشپزخانه ایستاد. گفت:« مامان! ما ده دقیقه پرتاب را نگاه کردیم.» نخواستم حرفش یادش برود؛ با نگاهم خب کش‌داری تحویلش دادم. ادامه داد:« از سال‌های خیلی دور، از زمان ابن هیثم برای این زحمت کشیدن» از آشپزخانه بیرون آمدم؛ بغلش کردم. در چشمانم زل زد و ادامه داد:« اثر کار اینا تا سال‌های خیلی دور می‌مونه؟» گفتم :« آره، حتما می‌مونه.» گفت:« میشه برام یه کارت پرواز از خدا بگیری؟  میشه برام دعا کنی من و دوستام، تو جوونی یه کاری بکنیم که تا سال‌ها اثرش بمونه.»  و باز من ماندم و غبطه به حال کودکم که او کجا سیر می‌کند و من کجا؟ ✍ 🌐https://eitaa.com/Rozaneh_1 ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar