روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
✍ #ملیحه_براتی
🌐https://eitaa.com/joinchat/1338245818C16129b64d0
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
#روایت_پرتاب
🔻 دخترایرانی فضایی نمیشود
پرده اول
« این کار برای یک دختر بچه خطرناک است و من اجازهی ساخت چنین تصویری را ندارم » این پیام را هوش مصنوعی به درخواستم داد!
به پیشنهاد دوستانم برای تکمیل روزنامه دیواری دخترم در مورد صنعت موشکی ، برای اولین بار دست به دامن هوش مصنوعی شدم. در قسمت توضیحات نوشتم :« دختر بچهای که در فضای آزمایشگاهی در حال ساخت موشک فضایی است» بعد از چند ثانیه پردازش ، خروجی کار یک عکس بود. دختر بچهای با موهای بلوند در حال ساخت موشک فضایی . پایین موشک یک پرچم کوچک آمریکا توجهم را جلب کرد. دوباره نوشتم:« دختر بچه ایرانی در حال ساخت موشک فضایی را برایم طراحی کن » جوابی که در خط اول آوردم را به من تحویل داد.
یک لحظه جا خوردم. حتی در دنیای خیالانگیز هوش مصنوعی هم که میگویند هر چیزی ممکن میشود ، اجازه نمیدهند تصویر یک رویا را بسازی. رویایی بچهگانه که بعد از خواندن کتاب بابای موشکها در مورد شهید طهرانیمقدم در دل دخترک شکل گرفته. رویای ساخت موشک و فرستادنش به فضا .
در دنیای هوش مصنوعی که بانک اطلاعاتاش از منابع خودشان پر شده ، دختر بچهی آمریکایی اجازه دارد دانشمند فضایی باشد و دختر بچهی ایرانی نه! این رفتار را بارها در شبکههای اجتماعی خارجی که ادعای آزادی بیانشان گوش فلک را پر کرده بود دیده بودم . بارها حذف مطلب و بسته شدن اکانت برای ما عادی بود. اما دنیا در جریان جنگ غزه تازه به این برخوردهای دوگانه رسید .این جاست که به قول شهید طهرانی مقدم ضرورت ساخت تکنولوژی که made in Shia روی آن نوشته شده باشد درک میکنم.
پرده دوم
« دختران فضایی ایران» تیتر روی جلد یک نشریه بود. تا عکس روی جلد را دیدم سریع وارد کانال شدم . در عکس دو دختر با روپوش سفید آزمایشگاهی به یک ماهواره خیره شده بودند . مطالب را تند تند و با ذوق خواندم. هر کدام خلاصهای بود از روایت زنان و دختران ایرانی که برای پیشرفت و آبادی کشورم.در خرید نشریه تردید نکردم. برای رسیدنش مثل بچهها هیجان داشتم.
از قسمت فضایی شروع کردم . نشریه سراغ خانم مهندسهای دهه هفتادی رفته که در یک شرکت خصوصی دانشبنیان کار میکنند. جایی که میانگین سنی متخصصهایش بیست و شش سال است ! استادی با انگیزه که قبلاً مدیر تولید ماهواره « امید» بوده ، همان ماهواره تماما ایرانی که با پرتابگر ایرانی به فضا پرتاب شده است. پرتابگر بومی که رویای شهید طهرانی مقدم بود و با همت و ارادهاش ما را به باشگاه فضایی دنیا وارد کرد.
استاد جوانان تازه فارغالتحصیلی که هنوز مهر مدرک کارشناسیشان خشک نشده را جذب شرکت میکند تا با هم رویای بزرگ شان را عملی کنند. ساخت منظومه ماهوارهای ، چیزی شبیه استارلینک . بعد از موفقیت بزرگ آنها در پرتاب ماهوارههای کوثر و هدهد در سال ۱۴۰۳ این مصاحبه از آنها منتشر شده تا رویای دخترکم را دور از دسترس نبینم.
پرده سوم
خبر پرتاب سه ماهواره جدید ، پایا و ظفر و کوثر جدید را وسط همه شلوغیهای این روزهایم که شنیدم ، حسابی حالم عوض شد. شروع کردم به گشتن و خواندن و شنیدن از این ماهوارههای جدید. وسط این گشتنها در مصاحبهای شنیدم ما به اندازه تمام ماهوارههایی که در این بیست سال به فضا فرستادیم ، ماهوارههای در حال ساخت داریم با دقتهای بالاتر و کیفیت بهتر. پرتابگرهای ماهواره برمان هم به لطف خون شهدای موشکی ، طهرانیمقدمها و حاجیزادهها آماده میشوند برای تکمیل کردن باشگاه فضاییمان.
این وسط با خبر بردن بودجه ناکارآمد به مجلس و افزایش بیسابقه قیمت طلا و دلار و خبر برگشت ترانه و امثال آن خواستند دهن ملت را تلخ کنند . اما خوب به قول حاج حسن طهرانیمقدم « ما روی سکوی پرتابیم» و قصد بازگشت نداریم . حاج حسن در روزهای سختتر از امروز ما ، پروژه فضایی کشور را به دستور مرید و مولایش کلید زد. اسم پروژه را قائم گذاشت تا چیزی بسازد که برای بسترسازی ظهور استفاده شود. همه خوب میدانیم اگر مسؤلین بی عرضه و خائن اجازه دهند ، میشود سر تمام منابع بینظیر نفت و گاز و منابع معدنی را بست و فقط با ساخت و فروش محصولات دانش بنیانمان به دنیا ، کشوری بینیاز به دیگران و قدرتمند ساخت .
پرده آخر
رویای دانشمند فضایی شدن دخترم ممکن است تا بزرگسالی هزار چرخ بزند اما من به عنوان مادر فقط میتوانم ذوق ساخت یک دنیای جدید را برایش زنده نگه دارم. برای ساخت مدار سادهاش خوشحال شوم. کمکش کنم با برنامهنویسی کودکانه مطالب درساش را بسازد و برای شرکت در مسابقه ساخت ربات تشویقش کنم. حتی از موشک کاغذی که میسازد که چند موشک کوچک در دل خود دارد تا همزمان چند هدف را وسط خاک اسرائیل بزند حسابی ذوق کنم و با هم بلند بگوییم الله اکبر ... الله اکبر
✍ #فاطمه_کریمی
🌐https://ble.ir/redlines1
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
#روایت_پرتاب
🔻 گس و شیرین
آخرین قیمت طلا را فرستاده در گروه و زیرش نوشته: «به کجا داریم میریم؟»مینویسم: «با این دست فرمون به قهقرا!»
در گروه بغلی یکی از هممسیرها پیام گذاشته: «انشاءالله امروز ساعت ۱۶:۴۸ سه ماهواره ایرانی به فضا پرتاب میشود.
از همین الان، همین لحظه بنشینیم و روایت خودمان را بنویسیم؛ روایت پرتاب را.» میگویم چقدر من بیخبرم و میگوید تو پرتاب شدهای به زندگی!
با یک سرچ دم دستی میفهمم امروز هفتم دی ماه هزارو چهارصدوچهار سه ماهواره بومی ایرانی ظفر۲، کوثری۱.۵ پایا پرتاب میشوند.
غرور ملیام قلقلک میشود و شیرینی این خبر، کمی طعم گس بلبشوی اقتصادی این روزها را میبرد.
تلویزیون را روشن میکنم. میروم سراغ الگوهای روی میز و یکییکی سنجاقشان میکنم به پارچه. گوشی را بین شانه و گردنم نگه میدارم؛ به مامان میگویم قرار است سه ماهواره برود فضا. میگوید که خبر دارد و قرار است یک ساعت دیگر از روسیه پرتاب شوند. در ادامه از حقوق این ماه که کمتر واریز شده و بیمه تکمیلی که گرانتر شده اما هنوز پرداختیهای سه ماه گذشته را واریز نکرده هم میگوید.
به دخترک میگویم که کانال را عوض نکند.
_مگه نگاه می کنی؟
_ آره. منتظرم پرتاب ماهواره رو نشون بده.
_ماهواره؟
_آره؛ دانشمندای ایرانی ماهواره ساختن. قراره بره بالای کره زمین.
_ماهواره چیه؟
و این سخت ترین سوال را باید به زبان کودک دوم دبستانی ساده سازی کنم!
_ماهواره مثل یک جعبه بزرگه. کارش شبیه به دوربینه ولی باید بره از کره زمین عکس بگیره و اطلاعات بفرسته.
_پس باید هوشمند باشه! مثل آدم ولی جاندار نیست،نفس هم نمیکشه!
خوشحالم که سوال دیگری نمیپرسد. تایید میکنم. سرم را به نشانه «آره یه همچین چیزی» تکان میدهم.
_مامان! شمارش معکوسه؟
گوشه تلویزیون زمان ۴:۰۸ را نشان میدهد که هشتش هی کم میشود.
_آره.چند دقیقه دیگه پرتاب میشه.
_تا برم دستم رو بشورم پرتاب شده ؟!
_نه میتونی بشوری. هنوز مونده!
روی مبل جلو تلویزیون، کنار هم مینشینیم.
_بیا برای ماهوارههامون دعا کنیم؛ براشون صلوات بفرستیم که پرتابشون موفق باشه
_کی اونا رو ساخته؟
_دانشمندها، جوونای نخبه ایرانی.
_چند نفر بودن؟
_نمیدونم چند نفر ولى حتماً تیمهای قوی و پرتلاش داشتن. خیلی سال هست که دارن برای ساختنش زحمت میکشن. شاید خیلی از اون آدمها تا الان دیگه زنده نباشن یا شهید شده باشن.
تصویر شهید طهرانی مقدم جلوی چشمم نقش میبندد.
_عه مامان! داره نشونش میده. الانه؟
_آره همین الانه.
_پس چرا خانم معلم به ما هیچی نگفته بود؟
در دلم میگویم یکی به نفع من! اصلاً مهر به وطن باید از خانه به دلش سنجاق شود.
از جایش بلند میشود و به سمت تلوزیون میرود بعد با صدای بلند رو به من میگوید:
«مامان! نوشته یک دقیقه دیگه!» و میپرد بالا.
دوتایی بلند بلند صلوات میفرستیم. انگار که دکمه پرتاب در دستم باشد دلم دارد میلرزد که پرنده میپرد یا نه!
پرچم لوله شده ایران را که بازمانده راهپیمایی ۲۲ بهمن است باز میکنم. یک پرچم یا صاحب الزمان از لایش میافتد! پرچمها را تکان میدهیم. صدای «الهم اجعلنا من خیر اعوانه و انصاره» احمدینژاد ،از سال هشتادوهفت هنگام پرتاب ماهواره امید، میپیچد در گوشم.
تلویزیون ،تمام صفحه، پرتاب را نشان میدهد. هورا میکشیم و دست میزنیم. بغض کردهام و مژههایم نم زده.
دخترک زل زده به تصویر انفجار که هی کوچکتر میشود. میگویم:
_به نظرت چطوری میشه یک جعبهی صدوپنجاه کیلویی رو انداخت بالا؟ مثلاً به سنگینی یخچال! یه جوری باید بره بالا که از هواپیما هم بالاتر باشه!
چشمانش گرد شده و ابروانش بالا رفته!نگاهم میکند و جوابی ندارد.
_باید یک چیزی منفجر بشه تا انرژی زیادی درست بشه و بتونه ماهواره رو بندازه بالا. ولی اینکه چقدر انرژی لازمه رو متخصصها باید حساب کنن.
_وگرنه ممکنه خودش هم منفجر بشه!
میخندم.
_آره،شاید! این خیلی کار دقیق و مهمیه. اینها رو دانشمندای ما با زحمت یاد گرفتن. دشمنا دلشون نمیخواست ما یاد بگیریم. حتی وسیلههای ماهواره رو به ما نمیدادن.
_مثل انرژی هستهای؟
در دلم میگویم: «سیاسیِ کی بودی شُمو؟!»
مجری اعلام میکند که مرحله اول با موفقیت انجام شد.
گوشی را برمیدارم و چرخی در صفحات مجازی میزنم. جز چند کانال و صفحه خبری انگار این واقعه لابهلای اخبار طلا و تورم گم شده. در قسمت نوت اینستاگرامم پرچم ایران را بالا میبرم.
✍ #اسما_کیان
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#روایت_پرتاب
🔻 بلندای غرور
غرش پرتاب موشک ماهوارهبر که در دل خود سه ماهواره ایرانی را جای داده، طنینانداز میشود. این نه تنها تصویری از پیشرفت و دستاورد است، بلکه نمادی است از عزم و ارادهای که از دل جوانان سرزمینم بیرون میآید. جوانانی که در دوران سختیها و مشکلات از یاد نمیبرند که باید برای آینده بهتر در این خاک تلاش کنند.
میگویند چند جوان دهه هفتادی و هشتادی این ماهوارهها را ساختهاند. تقریبا هم سن و سال پسر خودم هستند. احساس میکنم مثل فرزندان خودم دوستشان دارم و بهشان عشق میورزم. دلم غنج میرود وقتی میبینم با وجود همه تحریمها، همه موانع و سختیها ترجیح دادهاند در کشور خودشان بمانند و خدمت بکنند. ای کاش همه این طور بودند.
چقدر غصه میخورم وقتی همسرم هر بار میگوید یکی از همکاران و اساتید جوان دانشگاهشان از ایران مهاجرت کرده و یا قصد رفتن دارد. شاید آنها به این فکر میکنند با این شرایط اقتصادی، هر روز اوضاع برایشان که سالهای زیادی از عمر را صرف علم و دانش کردهاند سختتر میشود. شاید امید به آیندهای روشنتر در جایی دیگر، آنها را به این تصمیم رسانده باشد. اما ای کاش همه مثل همین جوانها بمانند و کشور خودشان را بسازند. جوانهایی که به جای فرار از مشکلات، تصمیم گرفتهاند با سختیها دست و پنجه نرم کنند و به نسلهای آینده نشان دهند که اگر عشق به وطن و اراده وجود داشته باشد هیچ چیزی غیر ممکن نیست. شاید این راه سختتر باشد. شاید ناملایمات و مشکلات بیشتری وجود داشته باشد، اما در عوض عزت و سربلندیاش نصیب مردم خود ما خواهد شد.
این جوانها که در دل سختیها هنوز هم به وطن خود ایمان دارند، نشان میدهند که وقتی اراده و خلاقیت با هم ترکیب شود، هیچ چیزی نمیتواند آنها را متوقف کند.
✍ #مائده_محمدتبار
🌐https://eitaa.com/maahsou
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#روایت_پرتاب
🔻 کارت پرواز
از مدرسه نرسیده، به سراغ گوشی رفت. بلند گفت: «دوستم لینک پیامک به ماهواره برام فرستاده» در ماهیتابه را گذاشتم؛ چند تا ظرف داخل سینک را شستم، دستهایم را خشک کردم و کنارش آمدم. قبل از اینکه من برسم خودش وارد لینک شده و پیام داده بود. ندیدم چه نوشته ولی حس میکردم قلبش بهشدت میکوبد. انگار بالای کوه ایستاده است. به ساعت نگاه کرد؛ بلند گفت:« پنج ساعت و هیجده دقیقه دیگه مونده.» روی مبل صاف نشست، پاهایش را بالا آورد؛ دستانش را روی زانویش گذاشت. تسبیح دانه درشت آبیش را دور انگشتش چرخاند. چشمش به حرکت دایره ثابت مانده بود. تسبیح را نگه داشت، چند صلوات فرستاد. دوباره تسبیح را چرخاند، انگشتش را کمی خم کرد، خندید و گفت:« چه جالب، داره بیضی میچرخه، مثل مدارای دور خورشید.» باز سکوت و صلوات. دوباره و دوباره تسبیح را چرخاند. سر ناهار هم، فکرش مشغول بود. ظرفهای ناهار را جمع کردم، آهسته پرسید:« پختن غذا چن ساعت زمان برده؟» حس کردم دارد چیزی را دو، دوتا، چهار تا میکند. گفتم:« ساعت نگرفتم، شاید دو ساعت شد.» خنده و تعجبش در هم گره خورده بود و گفت:« و ما بیست دقیقهای خوردیم.» گفتم:« فقط دو ساعت نیستا، شاید چن ماه یا چن سال زمان برده.» نگاهم کرد. میدانستم دنبال سوال دیگری میگردد، ادامه دادم:« تازه اثر غذا توی بدنمون هم تا چن ماه و چن سال باقی خواهد موند.» هیچچیزی نگفت و سراغ کتاب و دفترش رفت. دنبال دغدغههای یازده سالگی خودم گشتم. هرچه ذهنم را شخم زده یادم نیامد که آن زمان چه دلهرهای داشتم؟ هرچه بود اینگونه نبود. حواسش به دقیقهها بود. تلویزیون را روشن کرد و دو زانو جلویش میخکوب شد. تسبیح میچرخاند و صلوات میفرستاد. حس کردم بیشتر از من شوق دارد. حالا دیگر ثانیهها را میشمرد. گوشی را برداشت. روی صفحه زوم کرد. منتظر پرتاب بود. روی زانوهایش بلند شد، فیلم گرفت. نمیتوانست بنشیند. لحظه به لحظه را برای دوستانش فرستاد. از مراحلش گفت، از پرتابگرش، از چهار استوانه و شانزده موتورش. از ساعتی که ماهوارهها پرتاب شدند و میشوند. از قابلیتهای ماهوارهها. گفتم :« همه میبینن، گزارش نیاز نیس.» گفت:« این شوق منه، من دهه نودی با دهه هشتادی خیلی فاصله ندارم.» خدای من! در تمام لحظات سکوتش داشته به حرکت و مسیرش فکر کرده است. روبهروی اپن آشپزخانه ایستاد. گفت:« مامان! ما ده دقیقه پرتاب را نگاه کردیم.» نخواستم حرفش یادش برود؛ با نگاهم خب کشداری تحویلش دادم. ادامه داد:« از سالهای خیلی دور، از زمان ابن هیثم برای این زحمت کشیدن» از آشپزخانه بیرون آمدم؛ بغلش کردم. در چشمانم زل زد و ادامه داد:« اثر کار اینا تا سالهای خیلی دور میمونه؟» گفتم :« آره، حتما میمونه.» گفت:« میشه برام یه کارت پرواز از خدا بگیری؟ میشه برام دعا کنی من و دوستام، تو جوونی یه کاری بکنیم که تا سالها اثرش بمونه.» و باز من ماندم و غبطه به حال کودکم که او کجا سیر میکند و من کجا؟
✍ #راضیه_سلیمیان
🌐https://eitaa.com/Rozaneh_1
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#روایت_پرتاب
🔻 پرتاب ماهواره
خودزنی مدتیست در بعضی ایرانیان رنگ وروی زردی به خود گرفته،
انگار اکثریت مردم دشمن خودشان شدهاند و چاقو، نیزه زبانشان را در تن و بدن ایرانجان فرو میکنند.
طیف دانشجو تلاش میکند.به نقطه موفقیتی میرسد، خلاقیت به خرج میدهد. به اختراعی دست پیدا میکند.
بهجای شادی و بهبه. چهچه کردن، دشمن خودی سر میرسد و ضربهای کاری وارد میکند و میگوید.«حالا مگه چیکار کردند. دوتا دانشجو یه اسباب بازی چیزی ساختن»
چندی نمیگذرد آن به اصطلاح اسباب بازی وارد زندگیشان، میشود و موجب اسباب راحتیشان. تازه حالا، از کیفیت اعتراض میکنند.
دانشمندانمان در صنعت. هستهای پیشرفت میکنند. دوباره خنجر زبان کشیده میگویند:«ما هستهای میخواهیم چه کار نان شبمان سر سفره نیست.
بلاخره با گرادادن به دشمن، دانشمندانمان را هم به شهادت میرسانند.
دیروز یکشنبه هفت دی بود، سه تا ماهواره هوا کردیم. قلبم ازخوشحالی داشت از سینهام بیرون میپرید.ذوق مردم قدرشناسمان را که میدیدم، آرام میگرفتم.
لحظه پرتاب ماهوارهها مغازه میوه فروشی مشغول خرید بودم هویجها را یکی یکی وارسی وسوا میکردم ودر کیسه میانداختم، دختری جوان که هنوز فکر کنم اگر پسر بود پشت لبش سبز نشده بود، با تلفن همراه صحبت میکرد. «آره بابا همچین ماهواره ماهواره میکنندانگار چیکارکردن قیمت دلار و سکه رو ونمیتونن کنترل کنند ماهواره. هوامیکنند،حالابگو کجای دنیا رو میخواین بگیرین بشینید سرجاتون، با آمریکا آشتی کنید، خودش براتون همه چی میسازه» وبعد خنده بلندی کردذو سرش را برگرداند من را دید که با هویجی در دست و نگاه عاقل اندر سفیهی اورا نگاه میکنم، به محض دیدن من گوشی را دردستش جابجا کرد از چپ به راست و کلاه کاپشنش را جلو داد وقدمهایش را بلند کرد و از مغازه خارج شد .گرچه قصد هیچ توضیحی برایش نداشتم.
اما دلم به حال دانشمندان و نظام وانقلاب وشهدا وامثال خودم سوخت. که دشمن تا کجا پیش رفته و چقدر مخ جوانان یا حتی جوانان قدیممان راهم ترید کرده که طرف اصلا نمیخواهد طعم پیشرفت وبه خود بالندگی را بچشد و بپذیرد که ما الان کجای جهان هستیم.
چند سال پیش، دریک فیلمی محمدرضاپهلوی دارد سخنرانی میکند میگوید «من در دانشگاه هاروارد به دیدن دانشجوها رفتم سخنرانی کوتاهی داشتم، بعد از دانشجوها پرسیدم من از ایران آمدهام میخواهم کشورم را بسازم به کمک شما دانشجوها نیاز دارم.» در بین جمع یک دانشجویی بلند شد و به زبان خودش گفت: «ایران دیگر کجاست؟ وقتی به ایران برگشتم. تا مدتها دراین فکربودم چگونه ایران را به همهی دنیا نشان دهم. به فکرمان رسید جشن دوهزاروپانصد ساله را براه بیندازیم تا هم از سران کشورها هم از دانشجوهای کل دنیا دعوت کنیم، آن هم در تخت جمشید تا همه دنیا بدانند ایران ما کجاست و چه قدمتی دارد.
محمدرضا شاه آنهمه اموال بیتالمال خرج کرد، تا ایران را به دنیا نشان دهد هیچوقت مردم به خودشان گفتهاند آنهمه هزینه که در شکم مردم دنیا رفت برای ایران چه دستاوردی داشت؟
اما الان که ایران دارد هرروز در دنیا نه تنها نشان داده شده بلکه کشورها برای جوانانشان ایران هراسی میکنند این ایران هراسی یا اسلام هراسی نه تنها فکر و ذهن مردم جهان را بدبین نمیکند بلکه جوانان را به حرکت جنبشی وامیدارد که ایران مگر چگونه است که دارند همه را میترسانند،مانند بلاگری که هفته قبل در شبکه خبر فوری دیدم به ایران آمده بود. برای سیاحت، خودش گفت: که وقتی به ما گفتند به ایران نروید کشته میشوید، من تصمیم گرفتم جانم را به خطر بیندازم اما حقیقت را ببینم. در پیج خود با صدای بلند از ایران کلیپ پرکرده بود و میگفت : «آهای مردم دنیا اینجا ایران است، بهترین کشور دنیا ،امن ترین کشور دنیا، با صداقت ترین مردم دنیارا دارد،
همه بیایید ایران.»
کاش میشد این خنجر خود زنی بعضی هموطنان را از دستشان گرفت. تا پیکر زخمخورده ایران را التیام بخشید.
✍ #هانیه_زاهدیاننژاد
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#روایت_پرتاب
🔻 پرتاب بهسوی فضا
سکوت عجیبی حکمفرما بود.سکوتی که پر از هیجان بود و همه منتظر یک اتفاق بزرگ بودند. روی صفحه نمایش، فقط اعداد و خطوط سبز رنگ بالا و پایین میرفتند.اما تمام حواسمان به آن نوک تیز موشک بود. آن موشک فقط یک قطعه فلزی نبود، بلکه نتیجه سالها تلاش سخت مهندسان بود. ضربان قلبم تند شده بود مثل یک ماشین مسابقهای که آماده شروع باشد. کمی استرس داشتم. چون شنیده بودم پرتاب موشک پر از ریسک است، اما بیشتر از آن امید داشتم که این همه زحمت به نتیجه برسد. دستهایم را محکم روی میز گرد چوبی فشار میدادم. آن قدر حواسم به صفحه نمایشگر تلویزیون بود که صداهای اطراف را نمیشنیدم و فقط به تلویزیون نگاه میکردم. انگار که این کار کوچک بتواند به آن غول آهنی کمک کند تا مسیرش را درست برود. لحظهی موعود رسید. دستور صادر شد. اول آرام بود اما بعد با یک صدای مهیب و بلند، تبدیل به فوارهای از آتش شد. منظره حتی از پشت قاب تلویزیون، باور نکردنی بود یک نور نارنجی و سفید بزرگ که نشان میداد انسان چهقدر میتواند قدرتمند باشد و جاذبه زمین را به چالش بکشد در آن همه نور و صدا تمام خستگیها و شکها برای یک لحظه ناپدید شدند و فقط حس افتخار باقی ماند. چند دقیقه بعد پیام رسید، هر سه ماهواره با موفقیت در مدار قرار گرفتهاند. در آن لحظه همهی جزئیات مهم شدند؛ نه فقط موفقیت مهندسی بلکه پرواز هم زمان پایا،کوثر پیشرفته و ظفر ۲. من به آن نقطه کوچک و محو شده در آسمان نگاه میکردم،این فقط یک کار فنی نبود؛ یک جور تایید بزرگ بود. تاییدی که نشان میداد اگر با دقت و تلاش زیاد روی یک هدف تمرکز کنیم، میتوانیم از زمین جدا شویم و در فضای بینهایت جایگاه خودمان را پیدا کنیم. در آن لحظه، من فقط تماشاچی نبودم؛ بخشی از این پرواز بزرگ، در درون من هم به اوج رسیده بود.
✍ #فاطمه_زارع
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#روایت_پرتاب
🔻 میریم بالا، بالاتر
نشستهام جلوی تلویزیون و خیره شدهام به صفحه آن و زیر لب ذکر "لاحول و لا قوه الا بالله" میخوانم. دخترم گریه میکند که چرا کانال تلویزیون را تغییر دادهام و چند دقیقهای نمیتواند پویا ببیند.
ذهنم پرتاب میشود به سن و سالی که دخترم آنقدر بزرگ شده که میفهمد و برایش توضیح میدهم پرتاب سه ماهوارهی ایرانی، آن هم به صورت همزمان، چه افتخار بزرگی است.
اینکه از بین صد و نود کشور جهان، فقط دوازده کشور «چرخهی کامل طراحی و ساخت ماهواره» را دارند و ایران، یکی از این دوازده کشور است؛ و این، چهقدر کیف دارد.
ماهوارههایی که تیم اصلی سازندهشان پنج دانشمند جوان هستند و میانگین سنیشان کمتر از سی سال است؛ واقعا غرورآفرین است.
الان که دو سال و اندی بیشتر ندارد. فقط ذهنش به برنامههای شبکهی پویا قد میدهد و برای چند لحظه منع شدن از تماشای آن، فریادها سر میدهد.
و من به عنوان مادری مهربان، دلسوز و فداکار، بیاعتنا به تمام عربدههای طفلم، ذکر میگویم و پرتاب ماهواره را نگاه میکنم. عددها به شماره درمیآیند و حالا آتش زیر ماهواره را پر میکند. کمکم بالا میرود تا کاملا از زاویهی دید محو میشود. در دلم آهنگ فیلم سینمایی «منطقه پرواز ممنوع» رد میشود که میگفت: «میریم بالا، بالا، بالاتر...»
بقیهاش را به قول نیشابوری ها از بر نبودم.
ماهواره که پرتاب شد، نفس عمیقی میکشم و منتظر صحبتهای مجری نمیمانم، با سرعت برق و باد، شبکه پویا را میآورم و دخترم به شکل باورنکردنی، در لحظه صدای گریهاش قطع میشود.
یاد کلیپی افتادم که در یکی از کانالها دیده بودم.
دیپلمات الجزایری در مصاحبهای تصویری میگفت: «وقتی چند سال پیش در الجزایر دیپلمات بودم به وزیر خارجه وقت ایران در حضور رئیس جمهور الجزایر گفتم: با این همه تحریم و گرفتاری، چطور نود میلیون در ایران زندگی میکنند و پیشرفت دائمی هم دارید؟»
این نشان میدهد که واقعا حمایت الهی وجود دارد.
برای ما سوال است که شما چهطور در ایران زندگی میکنید؟ روزی چهارصدهزار بشکه میفروشید، پولش به ایران نمیرسد. پروژه اتمی و دفاعی شما مستمر است. نودمیلیون شهروند در ایران زندگی میکنند. نخست وزیر ما در سفرش به ایران گفته بود: تهران زیبا، تمیز و مرتب است. بازارها و مغازهها پر از اجناس هستند. از شش ملت در منطقه حمایت میکنید. فلسطین، عراق، افغانستان، بحرین، یمن، لبنان، سوریه (در آن زمان). پرسیدم: به راستی چطور دوام میآورید؟
در جواب گفت: وقتی در جلسات پروندهها را باز میکنیم با فجایع روبهرو میشویم. فرصت شغلی وجود ندارد. مشکلات، هزینه ها، حقوق، مسکن، ازدواج جوانان، کارخانهها، کشاورزی و ... پرونده ها را میبندیم و با ناامیدی به خانه میرویم.
ولی ما پیرمردی داریم به نام "ولی فقیه"، نمیدانیم نیمه شب با پروردگارش چه میگوید که تا صبح تمام مشکلات حل میشود.
میگفت: «از لحاظ مالی واقعا نمیتوانیم ترتیب اثر بدهیم. ولی حس میکردیم چیز دیگری فراتر از اراده ما وجود دارد. چون واقعا پولی وجود ندارد. نفت میفروشی و پول آن وارد کشور نمیشود و در خارج میماند. تحریمها علیه ایران بسیار شدید است و چیزی از آن عبور نمیکند. با عراق که همسایه و دوست ماست نمیتوانیم معامله کنیم چه برسد به دیگران.
همان جا بود که رئیس جمهور الجزایر گفت: «شخص ولی فقیه شما برای ما دعا نمیکند؟ ما با اینکه هیچ تحریمی نداریم ولی امورمان روبه راه نیست.
لحظه پرتاب ماهواره فقط به این فکر میکردم حضرت آقا این صحنه را میبینند؟ ایشان به چه موضوعی فکر میکنند؟ زیر لب چه دعایی زمزمه میکنند؟
زندگی ما ایرانیها از سر صدقه ایشان و دعاهای خیرشان سر سلامت میگذرد وگرنه در شرایط فعلی، دشمن کم نداریم.
دشمنی که نمیداند وقتی اراده یک ملت به پرواز درمیآید، هیچ مرزی باقی نمیماند، حتی آسمان. تحریمها هم عاملی هستند تا امروز، ایران در مدار قدرت بایستد و این اتفاق، فقط پرتاب چند ماهواره نیست. نمایش اقتدار و ایستادگی یک ملت است.
✍ #محبوبه_ذالیانی
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar