﷽
#روایت_پرتاب
🔻 کارت پرواز
از مدرسه نرسیده، به سراغ گوشی رفت. بلند گفت: «دوستم لینک پیامک به ماهواره برام فرستاده» در ماهیتابه را گذاشتم؛ چند تا ظرف داخل سینک را شستم، دستهایم را خشک کردم و کنارش آمدم. قبل از اینکه من برسم خودش وارد لینک شده و پیام داده بود. ندیدم چه نوشته ولی حس میکردم قلبش بهشدت میکوبد. انگار بالای کوه ایستاده است. به ساعت نگاه کرد؛ بلند گفت:« پنج ساعت و هیجده دقیقه دیگه مونده.» روی مبل صاف نشست، پاهایش را بالا آورد؛ دستانش را روی زانویش گذاشت. تسبیح دانه درشت آبیش را دور انگشتش چرخاند. چشمش به حرکت دایره ثابت مانده بود. تسبیح را نگه داشت، چند صلوات فرستاد. دوباره تسبیح را چرخاند، انگشتش را کمی خم کرد، خندید و گفت:« چه جالب، داره بیضی میچرخه، مثل مدارای دور خورشید.» باز سکوت و صلوات. دوباره و دوباره تسبیح را چرخاند. سر ناهار هم، فکرش مشغول بود. ظرفهای ناهار را جمع کردم، آهسته پرسید:« پختن غذا چن ساعت زمان برده؟» حس کردم دارد چیزی را دو، دوتا، چهار تا میکند. گفتم:« ساعت نگرفتم، شاید دو ساعت شد.» خنده و تعجبش در هم گره خورده بود و گفت:« و ما بیست دقیقهای خوردیم.» گفتم:« فقط دو ساعت نیستا، شاید چن ماه یا چن سال زمان برده.» نگاهم کرد. میدانستم دنبال سوال دیگری میگردد، ادامه دادم:« تازه اثر غذا توی بدنمون هم تا چن ماه و چن سال باقی خواهد موند.» هیچچیزی نگفت و سراغ کتاب و دفترش رفت. دنبال دغدغههای یازده سالگی خودم گشتم. هرچه ذهنم را شخم زده یادم نیامد که آن زمان چه دلهرهای داشتم؟ هرچه بود اینگونه نبود. حواسش به دقیقهها بود. تلویزیون را روشن کرد و دو زانو جلویش میخکوب شد. تسبیح میچرخاند و صلوات میفرستاد. حس کردم بیشتر از من شوق دارد. حالا دیگر ثانیهها را میشمرد. گوشی را برداشت. روی صفحه زوم کرد. منتظر پرتاب بود. روی زانوهایش بلند شد، فیلم گرفت. نمیتوانست بنشیند. لحظه به لحظه را برای دوستانش فرستاد. از مراحلش گفت، از پرتابگرش، از چهار استوانه و شانزده موتورش. از ساعتی که ماهوارهها پرتاب شدند و میشوند. از قابلیتهای ماهوارهها. گفتم :« همه میبینن، گزارش نیاز نیس.» گفت:« این شوق منه، من دهه نودی با دهه هشتادی خیلی فاصله ندارم.» خدای من! در تمام لحظات سکوتش داشته به حرکت و مسیرش فکر کرده است. روبهروی اپن آشپزخانه ایستاد. گفت:« مامان! ما ده دقیقه پرتاب را نگاه کردیم.» نخواستم حرفش یادش برود؛ با نگاهم خب کشداری تحویلش دادم. ادامه داد:« از سالهای خیلی دور، از زمان ابن هیثم برای این زحمت کشیدن» از آشپزخانه بیرون آمدم؛ بغلش کردم. در چشمانم زل زد و ادامه داد:« اثر کار اینا تا سالهای خیلی دور میمونه؟» گفتم :« آره، حتما میمونه.» گفت:« میشه برام یه کارت پرواز از خدا بگیری؟ میشه برام دعا کنی من و دوستام، تو جوونی یه کاری بکنیم که تا سالها اثرش بمونه.» و باز من ماندم و غبطه به حال کودکم که او کجا سیر میکند و من کجا؟
✍ #راضیه_سلیمیان
🌐https://eitaa.com/Rozaneh_1
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#روایت_پرتاب
🔻 پرتاب ماهواره
خودزنی مدتیست در بعضی ایرانیان رنگ وروی زردی به خود گرفته،
انگار اکثریت مردم دشمن خودشان شدهاند و چاقو، نیزه زبانشان را در تن و بدن ایرانجان فرو میکنند.
طیف دانشجو تلاش میکند.به نقطه موفقیتی میرسد، خلاقیت به خرج میدهد. به اختراعی دست پیدا میکند.
بهجای شادی و بهبه. چهچه کردن، دشمن خودی سر میرسد و ضربهای کاری وارد میکند و میگوید.«حالا مگه چیکار کردند. دوتا دانشجو یه اسباب بازی چیزی ساختن»
چندی نمیگذرد آن به اصطلاح اسباب بازی وارد زندگیشان، میشود و موجب اسباب راحتیشان. تازه حالا، از کیفیت اعتراض میکنند.
دانشمندانمان در صنعت. هستهای پیشرفت میکنند. دوباره خنجر زبان کشیده میگویند:«ما هستهای میخواهیم چه کار نان شبمان سر سفره نیست.
بلاخره با گرادادن به دشمن، دانشمندانمان را هم به شهادت میرسانند.
دیروز یکشنبه هفت دی بود، سه تا ماهواره هوا کردیم. قلبم ازخوشحالی داشت از سینهام بیرون میپرید.ذوق مردم قدرشناسمان را که میدیدم، آرام میگرفتم.
لحظه پرتاب ماهوارهها مغازه میوه فروشی مشغول خرید بودم هویجها را یکی یکی وارسی وسوا میکردم ودر کیسه میانداختم، دختری جوان که هنوز فکر کنم اگر پسر بود پشت لبش سبز نشده بود، با تلفن همراه صحبت میکرد. «آره بابا همچین ماهواره ماهواره میکنندانگار چیکارکردن قیمت دلار و سکه رو ونمیتونن کنترل کنند ماهواره. هوامیکنند،حالابگو کجای دنیا رو میخواین بگیرین بشینید سرجاتون، با آمریکا آشتی کنید، خودش براتون همه چی میسازه» وبعد خنده بلندی کردذو سرش را برگرداند من را دید که با هویجی در دست و نگاه عاقل اندر سفیهی اورا نگاه میکنم، به محض دیدن من گوشی را دردستش جابجا کرد از چپ به راست و کلاه کاپشنش را جلو داد وقدمهایش را بلند کرد و از مغازه خارج شد .گرچه قصد هیچ توضیحی برایش نداشتم.
اما دلم به حال دانشمندان و نظام وانقلاب وشهدا وامثال خودم سوخت. که دشمن تا کجا پیش رفته و چقدر مخ جوانان یا حتی جوانان قدیممان راهم ترید کرده که طرف اصلا نمیخواهد طعم پیشرفت وبه خود بالندگی را بچشد و بپذیرد که ما الان کجای جهان هستیم.
چند سال پیش، دریک فیلمی محمدرضاپهلوی دارد سخنرانی میکند میگوید «من در دانشگاه هاروارد به دیدن دانشجوها رفتم سخنرانی کوتاهی داشتم، بعد از دانشجوها پرسیدم من از ایران آمدهام میخواهم کشورم را بسازم به کمک شما دانشجوها نیاز دارم.» در بین جمع یک دانشجویی بلند شد و به زبان خودش گفت: «ایران دیگر کجاست؟ وقتی به ایران برگشتم. تا مدتها دراین فکربودم چگونه ایران را به همهی دنیا نشان دهم. به فکرمان رسید جشن دوهزاروپانصد ساله را براه بیندازیم تا هم از سران کشورها هم از دانشجوهای کل دنیا دعوت کنیم، آن هم در تخت جمشید تا همه دنیا بدانند ایران ما کجاست و چه قدمتی دارد.
محمدرضا شاه آنهمه اموال بیتالمال خرج کرد، تا ایران را به دنیا نشان دهد هیچوقت مردم به خودشان گفتهاند آنهمه هزینه که در شکم مردم دنیا رفت برای ایران چه دستاوردی داشت؟
اما الان که ایران دارد هرروز در دنیا نه تنها نشان داده شده بلکه کشورها برای جوانانشان ایران هراسی میکنند این ایران هراسی یا اسلام هراسی نه تنها فکر و ذهن مردم جهان را بدبین نمیکند بلکه جوانان را به حرکت جنبشی وامیدارد که ایران مگر چگونه است که دارند همه را میترسانند،مانند بلاگری که هفته قبل در شبکه خبر فوری دیدم به ایران آمده بود. برای سیاحت، خودش گفت: که وقتی به ما گفتند به ایران نروید کشته میشوید، من تصمیم گرفتم جانم را به خطر بیندازم اما حقیقت را ببینم. در پیج خود با صدای بلند از ایران کلیپ پرکرده بود و میگفت : «آهای مردم دنیا اینجا ایران است، بهترین کشور دنیا ،امن ترین کشور دنیا، با صداقت ترین مردم دنیارا دارد،
همه بیایید ایران.»
کاش میشد این خنجر خود زنی بعضی هموطنان را از دستشان گرفت. تا پیکر زخمخورده ایران را التیام بخشید.
✍ #هانیه_زاهدیاننژاد
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#روایت_پرتاب
🔻 پرتاب بهسوی فضا
سکوت عجیبی حکمفرما بود.سکوتی که پر از هیجان بود و همه منتظر یک اتفاق بزرگ بودند. روی صفحه نمایش، فقط اعداد و خطوط سبز رنگ بالا و پایین میرفتند.اما تمام حواسمان به آن نوک تیز موشک بود. آن موشک فقط یک قطعه فلزی نبود، بلکه نتیجه سالها تلاش سخت مهندسان بود. ضربان قلبم تند شده بود مثل یک ماشین مسابقهای که آماده شروع باشد. کمی استرس داشتم. چون شنیده بودم پرتاب موشک پر از ریسک است، اما بیشتر از آن امید داشتم که این همه زحمت به نتیجه برسد. دستهایم را محکم روی میز گرد چوبی فشار میدادم. آن قدر حواسم به صفحه نمایشگر تلویزیون بود که صداهای اطراف را نمیشنیدم و فقط به تلویزیون نگاه میکردم. انگار که این کار کوچک بتواند به آن غول آهنی کمک کند تا مسیرش را درست برود. لحظهی موعود رسید. دستور صادر شد. اول آرام بود اما بعد با یک صدای مهیب و بلند، تبدیل به فوارهای از آتش شد. منظره حتی از پشت قاب تلویزیون، باور نکردنی بود یک نور نارنجی و سفید بزرگ که نشان میداد انسان چهقدر میتواند قدرتمند باشد و جاذبه زمین را به چالش بکشد در آن همه نور و صدا تمام خستگیها و شکها برای یک لحظه ناپدید شدند و فقط حس افتخار باقی ماند. چند دقیقه بعد پیام رسید، هر سه ماهواره با موفقیت در مدار قرار گرفتهاند. در آن لحظه همهی جزئیات مهم شدند؛ نه فقط موفقیت مهندسی بلکه پرواز هم زمان پایا،کوثر پیشرفته و ظفر ۲. من به آن نقطه کوچک و محو شده در آسمان نگاه میکردم،این فقط یک کار فنی نبود؛ یک جور تایید بزرگ بود. تاییدی که نشان میداد اگر با دقت و تلاش زیاد روی یک هدف تمرکز کنیم، میتوانیم از زمین جدا شویم و در فضای بینهایت جایگاه خودمان را پیدا کنیم. در آن لحظه، من فقط تماشاچی نبودم؛ بخشی از این پرواز بزرگ، در درون من هم به اوج رسیده بود.
✍ #فاطمه_زارع
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#روایت_پرتاب
🔻 میریم بالا، بالاتر
نشستهام جلوی تلویزیون و خیره شدهام به صفحه آن و زیر لب ذکر "لاحول و لا قوه الا بالله" میخوانم. دخترم گریه میکند که چرا کانال تلویزیون را تغییر دادهام و چند دقیقهای نمیتواند پویا ببیند.
ذهنم پرتاب میشود به سن و سالی که دخترم آنقدر بزرگ شده که میفهمد و برایش توضیح میدهم پرتاب سه ماهوارهی ایرانی، آن هم به صورت همزمان، چه افتخار بزرگی است.
اینکه از بین صد و نود کشور جهان، فقط دوازده کشور «چرخهی کامل طراحی و ساخت ماهواره» را دارند و ایران، یکی از این دوازده کشور است؛ و این، چهقدر کیف دارد.
ماهوارههایی که تیم اصلی سازندهشان پنج دانشمند جوان هستند و میانگین سنیشان کمتر از سی سال است؛ واقعا غرورآفرین است.
الان که دو سال و اندی بیشتر ندارد. فقط ذهنش به برنامههای شبکهی پویا قد میدهد و برای چند لحظه منع شدن از تماشای آن، فریادها سر میدهد.
و من به عنوان مادری مهربان، دلسوز و فداکار، بیاعتنا به تمام عربدههای طفلم، ذکر میگویم و پرتاب ماهواره را نگاه میکنم. عددها به شماره درمیآیند و حالا آتش زیر ماهواره را پر میکند. کمکم بالا میرود تا کاملا از زاویهی دید محو میشود. در دلم آهنگ فیلم سینمایی «منطقه پرواز ممنوع» رد میشود که میگفت: «میریم بالا، بالا، بالاتر...»
بقیهاش را به قول نیشابوری ها از بر نبودم.
ماهواره که پرتاب شد، نفس عمیقی میکشم و منتظر صحبتهای مجری نمیمانم، با سرعت برق و باد، شبکه پویا را میآورم و دخترم به شکل باورنکردنی، در لحظه صدای گریهاش قطع میشود.
یاد کلیپی افتادم که در یکی از کانالها دیده بودم.
دیپلمات الجزایری در مصاحبهای تصویری میگفت: «وقتی چند سال پیش در الجزایر دیپلمات بودم به وزیر خارجه وقت ایران در حضور رئیس جمهور الجزایر گفتم: با این همه تحریم و گرفتاری، چطور نود میلیون در ایران زندگی میکنند و پیشرفت دائمی هم دارید؟»
این نشان میدهد که واقعا حمایت الهی وجود دارد.
برای ما سوال است که شما چهطور در ایران زندگی میکنید؟ روزی چهارصدهزار بشکه میفروشید، پولش به ایران نمیرسد. پروژه اتمی و دفاعی شما مستمر است. نودمیلیون شهروند در ایران زندگی میکنند. نخست وزیر ما در سفرش به ایران گفته بود: تهران زیبا، تمیز و مرتب است. بازارها و مغازهها پر از اجناس هستند. از شش ملت در منطقه حمایت میکنید. فلسطین، عراق، افغانستان، بحرین، یمن، لبنان، سوریه (در آن زمان). پرسیدم: به راستی چطور دوام میآورید؟
در جواب گفت: وقتی در جلسات پروندهها را باز میکنیم با فجایع روبهرو میشویم. فرصت شغلی وجود ندارد. مشکلات، هزینه ها، حقوق، مسکن، ازدواج جوانان، کارخانهها، کشاورزی و ... پرونده ها را میبندیم و با ناامیدی به خانه میرویم.
ولی ما پیرمردی داریم به نام "ولی فقیه"، نمیدانیم نیمه شب با پروردگارش چه میگوید که تا صبح تمام مشکلات حل میشود.
میگفت: «از لحاظ مالی واقعا نمیتوانیم ترتیب اثر بدهیم. ولی حس میکردیم چیز دیگری فراتر از اراده ما وجود دارد. چون واقعا پولی وجود ندارد. نفت میفروشی و پول آن وارد کشور نمیشود و در خارج میماند. تحریمها علیه ایران بسیار شدید است و چیزی از آن عبور نمیکند. با عراق که همسایه و دوست ماست نمیتوانیم معامله کنیم چه برسد به دیگران.
همان جا بود که رئیس جمهور الجزایر گفت: «شخص ولی فقیه شما برای ما دعا نمیکند؟ ما با اینکه هیچ تحریمی نداریم ولی امورمان روبه راه نیست.
لحظه پرتاب ماهواره فقط به این فکر میکردم حضرت آقا این صحنه را میبینند؟ ایشان به چه موضوعی فکر میکنند؟ زیر لب چه دعایی زمزمه میکنند؟
زندگی ما ایرانیها از سر صدقه ایشان و دعاهای خیرشان سر سلامت میگذرد وگرنه در شرایط فعلی، دشمن کم نداریم.
دشمنی که نمیداند وقتی اراده یک ملت به پرواز درمیآید، هیچ مرزی باقی نمیماند، حتی آسمان. تحریمها هم عاملی هستند تا امروز، ایران در مدار قدرت بایستد و این اتفاق، فقط پرتاب چند ماهواره نیست. نمایش اقتدار و ایستادگی یک ملت است.
✍ #محبوبه_ذالیانی
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
#روایت_پرتاب
🔻 پرتاب امید
1️⃣همگی در دفتر مدرسه نشسته بودیم و داشتیم چای میخوردیم که خانم کلاس سوم با توپ پر وارد شد. در دستش چند کاغذ مچالهشده بود. خانم سالاری کاغذها را روی میز جلوی معاون آموزشی مدرسه رها کرد و استکان چایش را از سینی روی میز برداشت و نشست کنار خانم کلاس دوم که داشت ناهارش را میخورد. بعد به دم دفتر اشاره کرد و گفت: «تحویل بگیرید آقای حسنپور، این هم دو تا مهندس هوافضای کلاس ما.» نگاهها چرخید به طرف در دفتر. دو مهندسی که خانم سالاری میگفت با چشمهای اشکبار دم دفتر ایستاده بودند.
حسنپور کاغذهای مچاله را باز کرد. موشک کاغذی بودند.
سالاری گفت: «به جای گوش دادن به درس، موشکپراکنی میکنن.» حسنپور از پشت میزش بلند شد و به طرف مهندسها رفت. نرمی گوش مهندسها را در دستش گرفت و رو به سالاری پرسید: «حالا کدومشون مهندس ساخت موشکه کدومشون لانچر پرتاب؟» ابروهای سالاری از جا جست. سعی میکرد خودش را عصبانی نگه دارد؛ اما نمیتوانست جلوی خندهاش را بگیرد. با آن دست دیگرش که استکان چای را نگه نداشته بود جلوی لب و دهانش را گرفت و با صدای تیزی جواب داد: «دانیال سازنده موشک بوده، پارسا هم پرتاب کننده.»
حسنپور نرمی گوشها رو فشرد و گفت: «فردا با باباهاتون بیاید مدرسه تا دستهگلهایی رو که به فضا فرستادید نشونشون بدم.»
2️⃣زنگ بعد که معلمها به دفتر آمدند حرفها دور مهندسهای هوافضای کلاس خانم سالاری میچرخید. یکدفعه به یاد خبری که دیروز خوانده بودم افتادم. گفتم: «راستی امروز ماهواره هوا میکنن.» چای افتاد در گلوی معلم کلاس اول که کنارم نشسته بود و افتاد سر سرفه. نفسش که برگشت با خنده کجکی روی صورتش پرسید: «هوا میکنن؟!» مجرد بین ماست. تازه از دانشگاه فرهنگیان فارغالتحصیل شده است. با گوشه ابرو، خانمهای در دفتر را نشانش دادم و آهسته گفتم: «خاک بر سرت منصور. حواست رو جمع کن. حالا من به جای پرتاب یه چی دیگه گفتم. تو چرا ضایعکاری میکنی؟»
3️⃣در دفتر تلویزیون نداشتیم. سایت تلوبیون را روی مانیتور جلوی رویم باز کردم و شبکه خبر۲ را آوردم. مانیتور را چرخاندم به طرف معلمها.
صفحه نمایش تلوبیون سه قسمت بود. دو قسمت پخش زنده از پایگاه و لانچر پرتاب بود و یک قسمت هم سالن همایشی که چند نفر از مهندسها برای مردم صحبت میکردند. نیم ساعت دیگر پرتاب انجام میشد. ساعت شانزده و چهل و هشت دقیقه.
زنگ خورد و معلمها به کلاسهاشان برگشتند و ما کادر اداری ماندیم پای تلوبیون. مدیر میرفت و میآمد. دنبال ثبت نام یک دانشآموز در سامانه بود. من و معاونهای مدرسه هنوز جلوی مانیتور نشسته بودیم و زل زده بودیم به مانیتور. یک بار که مدیر وارد دفتر شد از معاون اجرایی پرسید: «سجاد، نشست توی سامانه یانه؟» سجاد حسینی هم شنیده و نشنیده همانطور که از پشت میزش زل زده بود به مانیتور جواب داد: «هنوز مانده تا بشینه توی مدار. بذار پرتاب بشه. توی مدار هم میشینه.» نگاه مدیر چرخید به طرف مانیتور و گفت: «ماهواره رو نمیگم که. منظورم اسم دانشآموزه.» بعد همانطور که از دفتر بیرون میرفت گفت: «همه اینها رو دارن برای اسرائیل آماده میکنن.» به این جای موضوع فکر نکرده بودم. حالا دیگر قضیه برایم حیثیتی شده بود. مدیر میآمد و میرفت و هر بار کاری به معاونها میسپرد. نگاهی هم به مانیتور میکرد و هر بار نکتهای میگفت. یک بار گفت: «سه تا ماهواره است. کوثر و پایا و ظفر۲.» بار بعد گفت: «توی جنگ دوازده روزه اختلالهای جیپیاس باعث شد به فکر ماهوارههای جایگزین بیفتن.» یک بار هم که آمد و دید ما از پای مانیتور بلند نشدهایم گفت: «بیخیال بابا، اصلن میدونین چیه؟ از ناسا تلفن زدن به آموزشگاه گفتن شما به کارهاتون برسید، ما وقتی توی مدار نشست خودمون خبرتون میکنیم.»
4️⃣شمارش معکوس پرتاب شروع شد. خداخدا میکردم اتفاقی نیفتد. اتفاقی مثل اینکه موشک بالا نرفته کج شود و فرود بیاید. یا اینکه در مدار قرار نگیرد. رقمهای آخر را با مدیر و معاونها در دفتر شمردیم. سه دو یک، آتش. موشک شلیک شد و بالا و بالاتر رفت. چند ثانیه بعد یک قسمت از موشک جدا شد. مدیر گفت: «سه مرحله آزادسازی داره. بعد هم ماهواره که در مدار قرار گرفت از محفظه خارج میشه و اولین تصاویر رو نشون میده.»
چند دقیقه بعد ماهواره در مدار قرار گرفت. برگشتم به طرف معاونها و گفتم: «ایشالله اولین تصاویر رو هم از اورشلیم میفرسته برامون.» معاون پرورشی که تا آن موقع ساکت نشسته بود گفت: «حالا نگو که بچههای هوافضای سپاه هم از اون طرف دارن موشکهای خیبر و خرمشهر را چرب میکنن برای استعمال صهیونیستها.» چند ثانیه اول مکث کردیم تا معنی حرفش را بفهمیم. جملهاش هنوز مثل ماهواره در فضا معلق بود. یکدفعه نفس همگیمان با هم بیرون پرید و فضای دفتر پر شد از خندههای بریده بریده.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
5️⃣زنگ خانه خورد. دو تا مهندس کلاس خانم سالاری را دیدم که از در مدرسه بیرون رفتند. مسیرم از همان راهی بود که آنها میرفتند. دو تا کوچه آن طرفتر از مدرسه ایستادند. از توی کیفشان دفتری بیرون کشیدند و از وسطش سری دو تا کاغذ کندند و شروع کردند به تا زدن کاغذها.
✍ #محمدهادی_شمسالدینی
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#روایت_پرتاب
🔻 حرکت رو به جلو
همزمان که در به در دنبال پزشک حاذق پوست هستم، گوشم به شبکهی خبر است و با نگاههای گاه و بیگاهم، اخبار از تیغ تیز نگاهم جان سالم به در نمیبرد.
ذهنم از غصهی ضایعهی پوستی که روی پای فاطمه جا خوش کرده است، خم شده.
با همهی خمودیام، حواسم به ساعت شانزده و چهل و هفت دقیقه هست. مگر میشود ایرانی باشی و یادت برود؟!
چهقدر حس غرورش، شبیه شب بعد از شروع جنگ دوازده روزه است. شبی که مردم اسرائیل در سوراخ موشهایشان چپیده بودند و ملت ما، در فضاهای باز با شروع پرتاب ها، هلهله میکردند.آن شب از تلویزیون شاهد این زیبایی بودم و بلند بلند سورهی فتح میخواندم.
پیج اینستاگرام متخصص پوست آقای دکتر «م» را پیدا میکنم و به عکسهایی که تا اجازهی وا شدن به آنها ندهم باز نمیشود، توجه میکنم. «ممکن است دیدن این تصاویر، دلخراش باشد. »
به بیوگرافیای که از او در گوگل پیدا کردم، مشغول میشوم. با زیر چشمم، حواسم به شبکهی خبر و صحبتهای غرورآفرین مجری هست.
دکتر «م» تحصیلات خود را در آمریکا گذرانده است. بیست سال در مراکز تحقیقاتی آنجا کار کردهاست و حالا به شیراز بازگشتهاست. دیار مادریاش. با دست پر آمدهاست. اختراعی که تازگی آن را ثبت کردهاست. چشمانم پر از اشک میشود. درمانی ابداعی برای سرطان پوست. زیرلب ماشاالله میگویم و همزمان لحظهی موعود پرتاب موشکها.
روح خستهام، چروکهایش را بیش از حد از هم باز میکند و نفس راحتی میکشم.
به فاطمه که نگاهش به من است، لبخند میزنم.
✍ #سعیده_ارجمندی
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
#روایت_پرتاب
🔻 ماکت است. ایران ماهواره ندارد.
بچه ها در اتاق مانیتورینگ بودند برای رصد اطلاعات ، آن طرف دنیا در اتاق فکر رسانههایشان دستور کار جدید صادر شد. عکس ماهواره هدهد را استوری کردند ، زیرش نوشتند «این ماکت است با وسایل ماکت سازی سر هم شده» آن یکی نوشته بود «مشخص است ماهواره چوبی است.»
خانم مهندس دهه هفتادیمان از سال هزاروچهارصدوسه تعریف میکند . زمانی که ماهوارههای یک شرکت دانش بنیان خصوصی به فضا پرتاب شد و سیگنالهای موفقش دل خیلیها را شاد کرد. اما قبل از آن در داخل کسی باورش نمیشد این بچهها چه کار بزرگی انجام میدهند. حتی خیلی از سازمانها به آنها وقت جلسه هم نمیدادند. اما بعد از پرتاب موفق خودشان برای همکاری پا پیش گذاشتند.
خیلیها به دهه هفتادی و هشتادیها بر چسب بیحوصلگی و بیانگیزگی میزنند اما پیشرفتهای حساسترین بخشهای علمیمان ، مثل همین هوافضا را مدیون همین بچههایی هستیم که میانگین سنیشان به بیست وشش نمی رسد. به واسطه زن بودنم ذوق دخترهای مهندس پروژهها را بیشتر دارم. شاید چون آینده دخترم را روشن میبینم .
خانوادههایشان به آنها ایمان داشتند و استادشان به استعدادشان باور داشت. خانوادهها در برابر حجم زیاد کارشان صبوری میکردند. استاد هیچجا پشتشان را خالی نمیکرد. جایی در سازمانی اعلام میشد به جای این خانمهای جوان ، نیروی آقا جایگزین کنید، استاد اعلام میکرد این خانمها نفرات اصلی پروژه هستند و جایگزین ندارند.
روایتهای مجلهی سها را وسط شلوغیهای کارهای خانه و بچهها میخوانم و ذوق میکنم. بچهها میپرسند : «مامان چی نوشته اینجا؟» به عکسهای مهندسان جوان که کار نصب ماهواره را انجام میدهند اشاره میکنند. به زبان کودکانه برایشان تعریف میکنم . با ذوق میگویند : «ما هم بزرگ شدیم موشک خودمون رو میسازیم میفرستیم فضا. » دلم حسابی برایشان ضعف میرود. ان شاالله میگویم و میپرسم : «میخوای چند تا از عکسهایی که ماهوارهها از زمین میگیرند رو با هم نگاه کنیم ؟» عکسها را میبینند و حسابی رویاپردازی میکنند. دنبال بازی که میروند، دوباره غرق در خواندن میشوم.
خانم قلیزاده خانم مهندس روایت ما ، با همسرش در همین شرکت آشنا شده و ازدواج کردند. همسرش از قدیمیهای شرکت است . حالا فکر نکنید شرکتشان قدمت زیادی دارد. شرکت امید فضا کارش را سال نود و هفت در یک کافه شروع کرده. بعد کتابخانه دانشگاه . بعد از یک سال تازه توانستند یک جایی را اجاره کنند با چند میز و صندلی دست دوم. خانم مهندس وقتی برای کارآموزی وارد شرکت شده بود تازه تعدادشان به ده نفر رسیده بود. حالا تصور کن کار سخت با حساسیت بالا انجام بدهی اما حقوقت را شش ماه یا نه ماه یکبار بدهند. خیلیها طاقت نمیآوردند و میرفتند. اما آنها ماندند و به دنیا ثابت کردند برای ایرانی کار نشد ندارد. حتی اگر هشت نفر در یک اتاق نه متری با تجهیزات کار کند. حتی اگر برای کار کردن تنها جای خالی روی پلهها باشد.
آنتنهای سار روی ماهواره هدهد و کوثر طراحی خانم مهندس ماست. آنتنهایی که از قطر چهل و پنج یا نود سانت به قطر سه تا چهار متر میرسند. طراحی ساختار اصلی ماهواره هدهد، در واقع طراحی، جانمایی ، سیم کشی ، تحلیلهای استحکامی و دینامیکی هدهد همه به عهدهی خانم قلیزاده بوده ،خانم مهندس بیست و شش سالهی ما . من این مصاحبه را چندبار خواندم و هر بار بیشتر از قبل ذوق کردم.
شاید عدهای باز بگویند در این وضع مملکت دلخوشی داری با این خبرها خوشحال میشوی . اما تجربه به من ثابت کرده ، با همه سختیها، آینده کشورم را همین آدمها میسازند. نه خائنهای وطن فروش . ایران هزاروچهارصدوچهار با همهی کم و زیادهایش آنقدر به سمت قله رفته که دیگر انکار و تمسخر و تهدید جلوی راهش را نمیگیرد. من باید برای ایران هزارو چهارصد و بیست و چهار خودم و بچههایم را به صبر و تلاش و عشق به کشورم مجهز کنم . ما برای بچهها ماشین کنترلی نمیخریم ، ماشین کنترلی رو با هم میسازیم.
✍ #فاطمه_کریمی
🌐https://ble.ir/redlines1
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#روایت_پرتاب
🔻 سنگریزهای توی کفش کوهنوردی
باد سرد از درز پنجره میآید و موهای تنم را سیخ میکند. به چالههای آب، زیر نور ستونهای برق نگاه میکنم. قلپ قلپ میکنند. یعنی که باران دارد شلاقی میزند. قطرات باران مثل سرعتگیر، انعکاس صدای اذان صبح مسجد را کمرمق کرده. بچهها زیر پتوهای گرم و نرمشان خوابیدهاند. قرآن به بغل و تسبیح به دست، خانهها را رصد میکنم. تک و توک چراغهایشان روشن است. خواب از چشمهایم پریده. یک ذوق همراه با نگرانی توی دلم شروع به لولیدن کرده. حسی شبیه موقعی که جنگ شد. موقعی که پدافند لاینقطع میزد. ذوق داشتم که میتوانیم بزنیم؛ دلم ولی میلرزید برای زنی که مَردش را راهی پرتاب کرده. نفسش را در سینه نگه داشته، صبر کرده، کوچه که صدای پژواک ماشین مرد را با خود برد، به اشکهایش آزادباش داده.
چرخه دوباره دارد تکرار میشود. پیشرفت موشکیمان را دشمن تاب نیاورد. تا آنجا که زورش رسید دانشمندانمان را شهید کرد. حالا دوباره داریم میسوزانیمش. دوباره داریم یک برگ برنده رو میکنیم. دوباره درحالی که دشمن به خیال خودش زده تار و مارمان کرده، جوانان کشور جوانه زدند. عمری تلاششان به گُل نشسته. حالا میخواهیم سه ماهواره هوا کنیم. حالا من دوباره نگران آن زن شدهام. آن زن که نمیدانم مادر است یا همسر. این نمیدانم برای این است که دست جوانانمان در دست موسپیدکردههای این فن بوده و ماحصلش شده کوثر و ظفر و پایا. به آن زن در هر کدام از نقشهایش باشد فکر میکنم. او هم دارد دعا روانه مَردش میکند. ترسش، اشکش و دلهرههایش را توی جیبش میگذارد. با افتخار دکمههای لباس مرد را میبندد، لبخند میزند، دستی پشت شانههای مرد میکوبد و راهیاش میکند. آنگاه وقتی که کوچه صدای پژواک ماشینش را هم با خود برد، ترسش را میریزد توی چشمش و به اشکهایش آزادباش میدهد. ترس از این که نکند در نیمه شبی تاریک، دشمن بخواهد به خیال خودش پرونده صنعت ماهواره کشورمان را با ترورهای سریالی ببندد. برای آرامش آن زن دعا میکنم. دیگر باید یک خاری در کفشش را همیشه تحمل کند. خاری به نام تهدید. البته همه اینها فکرهای من است. مسلما مردی که توانسته خود را تا فراتر از آسمانها رشد دهد، تنهایی اوج نگرفته. مگر ماهوارههای ما به تنهایی پرتاب میشوند. در مسیر حرکت به سمت قله پیشرفت، این زنان هستند که نقش ماهوارهبر سایوز را ایفا میکنند.
دور آخر تسبیح را تمام میکنم. سه دور صلوات برای سربلندی سه ماهوارهمان. بچهها هنوز آرام خوابیدهاند.
✍ #سارا_ابراهیمی
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
💠مدرسه روایت حوزه هنری استان فارس برگزار میکند:
📝سلسله کارگاههای برخــــــط روایتنویسی
کارگاه اول: «تحقیق در تاریخ شفاهی»
برای نگارش کتابهای تاریخ شفاهی، چطور به اطلاعات صحیح برسیم؟
♨️شــــش جلسه دو ساعته
پنجشنبهها ساعت ۱٠ صبح
🌐بستر برگزاری: اسکایروم
🔰با ارائه سرکار خانم «اعظم پشتمشهدی»
محقق و پژوهشگر تاریخ شفاهی، نویسنده کتابهایی چون «بادگیرها چشم به راهاند»، «من شهید نیستم»، «پرواز در جزیره» و ...
⏰مهلت ثبتنام: چهارشنبه ۲۴ دی
💯شروع دوره: پنجشنبه ۲۵ دی
💳هزینه کارگاه: ۲۵۰هزار تومان
هزینه ثبتنام برای شرکتکنندگان در طرح «مسیـــر» ۱۵٠هزار تومان میباشد.
🔗راه ارتباطی جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبتنام:
09171200864
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar