eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
262 دنبال‌کننده
81 عکس
6 ویدیو
2 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
🔻 میریم بالا، بالاتر نشسته‌ام جلوی تلویزیون و خیره شده‌ام به صفحه آن و زیر لب ذکر "لاحول و لا قوه الا بالله" می‌خوانم. دخترم گریه می‌کند که چرا کانال تلویزیون را تغییر داده‌ام و چند دقیقه‌ای نمی‌تواند پویا ببیند. ذهنم پرتاب می‌شود به سن و سالی که دخترم آن‌قدر بزرگ شده که می‌فهمد و برایش توضیح می‌دهم پرتاب سه ماهواره‌ی ایرانی، آن هم به صورت هم‌زمان، چه افتخار بزرگی است. این‌که از بین صد و نود کشور جهان، فقط دوازده کشور «چرخه‌ی کامل طراحی و ساخت ماهواره» را دارند و ایران، یکی از این دوازده کشور است؛ و این، چه‌قدر کیف دارد. ماهواره‌هایی که تیم اصلی سازنده‌شان پنج دانشمند جوان هستند و میانگین سنی‌شان کم‌تر از سی سال است؛ واقعا غرورآفرین است. الان که دو سال و اندی بیش‌تر ندارد. فقط ذهنش به برنامه‌های شبکه‌ی پویا قد می‌دهد و برای چند لحظه منع شدن از تماشای آن، فریادها سر می‌دهد. و من به عنوان مادری مهربان، دلسوز و فداکار، بی‌اعتنا به تمام عربده‌های طفلم، ذکر می‌گویم و پرتاب ماهواره را نگاه می‌کنم. عددها به شماره در‌می‌آیند و حالا آتش زیر ماهواره را پر می‌کند. کم‌کم بالا می‌رود تا کاملا از زاویه‌ی دید محو می‌شود. در دلم آهنگ فیلم سینمایی «منطقه پرواز ممنوع» رد می‌شود که می‌گفت: «میریم بالا، بالا، بالاتر...» بقیه‌اش را به قول نیشابوری ها از بر نبودم. ماهواره که پرتاب شد، نفس عمیقی می‌کشم و منتظر صحبت‌های مجری نمی‌مانم، با سرعت برق و باد، شبکه پویا را می‌آورم و دخترم به شکل باورنکردنی، در لحظه صدای گریه‌اش قطع می‌شود. یاد کلیپی افتادم که در یکی از کانال‌ها دیده بودم. دیپلمات الجزایری در مصاحبه‌ای تصویری می‌گفت: «وقتی چند سال پیش در الجزایر دیپلمات بودم به وزیر خارجه وقت ایران در حضور رئیس جمهور الجزایر گفتم: با این همه تحریم و گرفتاری، چطور نود میلیون در ایران زندگی می‌کنند و پیشرفت دائمی هم دارید؟» این نشان می‌دهد که واقعا حمایت الهی وجود دارد. برای ما سوال است که شما چه‌طور در ایران زندگی می‌کنید؟ روزی چهارصدهزار بشکه می‌فروشید، پولش به ایران نمی‌رسد. پروژه اتمی و دفاعی شما مستمر است. نودمیلیون شهروند در ایران زندگی می‌کنند. نخست وزیر ما در سفرش به ایران گفته بود: تهران زیبا، تمیز و مرتب است. بازارها و مغازه‌ها پر از اجناس هستند. از شش ملت در منطقه حمایت می‌کنید. فلسطین، عراق، افغانستان، بحرین، یمن، لبنان، سوریه (در آن زمان). پرسیدم: به راستی چطور دوام می‌آورید؟ در جواب گفت: وقتی در جلسات پرونده‌ها را باز می‌کنیم با فجایع روبه‌رو می‌شویم. فرصت شغلی وجود ندارد. مشکلات، هزینه ها، حقوق، مسکن، ازدواج جوانان، کارخانه‌ها، کشاورزی و ... پرونده ها را می‌بندیم و با ناامیدی به خانه می‌رویم. ولی ما پیرمردی داریم به نام "ولی فقیه"، نمی‌دانیم نیمه شب با پروردگارش چه می‌گوید که تا صبح تمام مشکلات حل می‌شود. می‌گفت: «از لحاظ مالی واقعا نمی‌توانیم ترتیب اثر بدهیم. ولی حس می‌کردیم چیز دیگری فراتر از اراده ما وجود دارد. چون واقعا پولی وجود ندارد. نفت می‌فروشی و پول آن وارد کشور نمی‌شود و در خارج می‌ماند. تحریم‌ها علیه ایران بسیار شدید است و چیزی از آن عبور نمی‌کند. با عراق که همسایه و دوست ماست نمی‌توانیم معامله کنیم چه برسد به دیگران. همان جا بود که رئیس جمهور الجزایر گفت: «شخص ولی فقیه شما برای ما دعا نمی‌کند؟ ما با این‌که هیچ تحریمی نداریم ولی امورمان روبه راه نیست. لحظه پرتاب ماهواره فقط به این فکر می‌کردم حضرت آقا این صحنه را می‌بینند؟ ایشان به چه موضوعی فکر می‌کنند؟ زیر لب چه دعایی زمزمه می‌کنند؟ زندگی ما ایرانی‌ها از سر صدقه ایشان و دعاهای خیرشان سر سلامت می‌گذرد وگرنه در شرایط فعلی، دشمن کم نداریم. دشمنی که نمی‌داند وقتی اراده یک ملت به پرواز درمی‌آید، هیچ مرزی باقی نمی‌ماند، حتی آسمان. تحریم‌ها هم عاملی هستند تا امروز، ایران در مدار قدرت بایستد و این اتفاق، فقط پرتاب چند ماهواره نیست. نمایش اقتدار و ایستادگی یک ملت است. ✍ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 پرتاب امید 1️⃣همگی در دفتر مدرسه نشسته بودیم و داشتیم چای می‌خوردیم که خانم کلاس سوم با توپ پر وارد شد. در دستش چند کاغذ مچاله‌شده بود. خانم سالاری کاغذها را روی میز جلوی معاون آموزشی مدرسه رها کرد و استکان چایش را از سینی روی میز برداشت و نشست کنار خانم کلاس دوم که داشت ناهارش را می‌خورد. بعد به دم دفتر اشاره کرد و گفت: «تحویل بگیرید آقای حسن‌پور، این هم دو تا مهندس هوافضای کلاس ما.» نگاه‌ها چرخید به طرف در دفتر. دو مهندسی که خانم سالاری می‌گفت با چشم‌های اشک‌بار دم دفتر ایستاده بودند. حسن‌پور کاغذهای مچاله را باز کرد. موشک‌ کاغذی بودند. سالاری گفت: «به جای گوش دادن به درس، موشک‌پراکنی می‌کنن.» حسن‌پور از پشت میزش بلند شد و به طرف مهندس‌ها رفت. نرمی گوش مهندس‌ها را در دستش گرفت و رو به سالاری پرسید: «حالا کدوم‌شون مهندس ساخت موشکه کدومشون لانچر پرتاب؟» ابروهای سالاری از جا جست. سعی می‌کرد خودش را عصبانی نگه دارد؛ اما نمی‌توانست جلوی خنده‌اش را بگیرد. با آن دست دیگرش که استکان چای را نگه نداشته بود جلوی لب و دهانش را گرفت و با صدای تیزی جواب داد: «دانیال سازنده موشک بوده، پارسا هم پرتاب کننده.» حسن‌پور نرمی گوش‌ها رو فشرد و گفت: «فردا با باباهاتون بیاید مدرسه تا دسته‌گل‌هایی رو که به فضا فرستادید نشون‌شون بدم.» 2️⃣زنگ بعد که معلم‌ها به دفتر آمدند حرف‌ها دور مهندس‌های هوافضای کلاس خانم سالاری می‌چرخید. یک‌دفعه به یاد خبری که دیروز خوانده بودم افتادم. گفتم: «راستی امروز ماهواره هوا می‌کنن.» چای افتاد در گلوی معلم کلاس اول که کنارم نشسته بود و افتاد سر سرفه. نفسش که برگشت با خنده کجکی روی صورتش پرسید: «هوا می‌کنن؟!» مجرد بین ماست. تازه از دانشگاه فرهنگیان فارغ‌التحصیل شده است. با گوشه ابرو، خانم‌های در دفتر را نشانش دادم و آهسته گفتم: «خاک بر سرت منصور. حواست رو جمع کن. حالا من به جای پرتاب یه چی دیگه گفتم. تو چرا ضایع‌کاری می‌کنی؟» 3️⃣در دفتر تلویزیون نداشتیم. سایت تلوبیون را روی مانیتور جلوی رویم باز کردم و شبکه خبر۲ را آوردم. مانیتور را چرخاندم به طرف معلم‌ها. صفحه نمایش تلوبیون سه قسمت بود. دو قسمت پخش زنده از پایگاه و لانچر پرتاب بود و یک قسمت هم سالن همایشی که چند نفر از مهندس‌ها برای مردم صحبت می‌کردند. نیم ساعت دیگر پرتاب انجام می‌شد. ساعت شانزده و چهل و هشت دقیقه. زنگ خورد و معلم‌ها به کلاس‌هاشان برگشتند و ما کادر اداری ماندیم پای تلوبیون. مدیر می‌رفت و می‌آمد. دنبال ثبت نام یک دانش‌آموز در سامانه بود. من و معاون‌های مدرسه هنوز جلوی مانیتور نشسته بودیم و زل زده بودیم به مانیتور. یک بار که مدیر وارد دفتر شد از معاون اجرایی پرسید: «سجاد، نشست توی سامانه یانه؟» سجاد حسینی هم شنیده و نشنیده همانطور که از پشت میزش زل زده بود به مانیتور جواب داد: «هنوز مانده تا بشینه توی مدار. بذار پرتاب بشه. توی مدار هم می‌شینه.» نگاه مدیر چرخید به طرف مانیتور و گفت: «ماهواره رو نمی‌گم که. منظورم اسم دانش‌آموزه.» بعد همان‌طور که از دفتر بیرون می‌رفت گفت: «همه این‌ها رو دارن برای اسرائیل آماده می‌کنن.» به این جای موضوع فکر نکرده بودم. حالا دیگر قضیه برایم حیثیتی شده بود. مدیر می‌آمد و می‌رفت و هر بار کاری به معاون‌ها می‌سپرد. نگاهی هم به مانیتور می‌کرد و هر بار نکته‌ای می‌گفت. یک بار گفت: «سه تا ماهواره است. کوثر و پایا و ظفر۲.» بار بعد گفت: «توی جنگ دوازده روزه اختلال‌های جی‌پی‌اس باعث شد به فکر ماهواره‌های جایگزین بیفتن.» یک بار هم که آمد و دید ما از پای مانیتور بلند نشده‌ایم گفت: «بی‌خیال بابا، اصلن می‌دونین چیه؟ از ناسا تلفن زدن به آموزشگاه گفتن شما به کارهاتون برسید، ما وقتی توی مدار نشست خودمون خبرتون می‌کنیم.» 4️⃣شمارش معکوس پرتاب شروع شد. خداخدا می‌کردم اتفاقی نیفتد. اتفاقی مثل اینکه موشک بالا نرفته کج شود و فرود بیاید. یا این‌که در مدار قرار نگیرد. رقم‌های آخر را با مدیر و معاون‌ها در دفتر شمردیم. سه دو یک، آتش. موشک شلیک شد و بالا و بالاتر رفت. چند ثانیه بعد یک قسمت از موشک جدا شد. مدیر گفت: «سه مرحله آزادسازی داره. بعد هم ماهواره که در مدار قرار گرفت از محفظه خارج میشه و اولین تصاویر رو نشون می‌ده.» چند دقیقه بعد ماهواره در مدار قرار گرفت. برگشتم به طرف معاون‌ها و گفتم: «ایشالله اولین تصاویر رو هم از اورشلیم می‌فرسته برامون.» معاون پرورشی که تا آن موقع ساکت نشسته بود گفت: «حالا نگو که بچه‌های هوافضای سپاه هم از اون طرف دارن موشک‌های خیبر و خرمشهر را چرب می‌کنن برای استعمال صهیونیست‌ها.» چند ثانیه اول مکث کردیم تا معنی حرفش را بفهمیم. جمله‌اش هنوز مثل ماهواره در فضا معلق بود. یک‌دفعه نفس همگی‌مان با هم بیرون پرید و فضای دفتر پر شد از خنده‌های بریده بریده.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
5️⃣زنگ خانه خورد. دو تا مهندس کلاس خانم سالاری را دیدم که از در مدرسه بیرون رفتند. مسیرم از همان راهی بود که آن‌ها می‌رفتند. دو تا کوچه آن طرف‌تر از مدرسه ایستادند. از توی کیفشان دفتری بیرون کشیدند و از وسطش سری دو تا کاغذ کندند و شروع کردند به تا زدن کاغذها. ✍ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 حرکت رو به جلو هم‌زمان که در به در دنبال پزشک حاذق پوست هستم، گوشم به شبکه‌ی خبر است و با نگاه‌های گاه و بی‌گاهم، اخبار از تیغ تیز نگاهم جان سالم به در نمی‌برد. ذهنم از غصه‌ی ضایعه‌ی پوستی که روی پای فاطمه جا خوش کرده است، خم شده. با همه‌ی خمودی‌ام، حواسم به ساعت شانزده و چهل و هفت دقیقه هست. مگر می‌شود ایرانی باشی و یادت برود؟! چه‌قدر حس غرورش، شبیه شب بعد از شروع جنگ دوازده روزه است. شبی که مردم اسرائیل در سوراخ موش‌هایشان چپیده بودند و ملت ما، در فضاهای باز با شروع پرتاب ها، هلهله می‌کردند.آن شب از تلویزیون شاهد این زیبایی بودم و بلند بلند سوره‌ی فتح می‌خواندم. پیج اینستاگرام متخصص پوست آقای دکتر «م» را پیدا می‌کنم و به عکس‌هایی که تا اجازه‌ی وا شدن به آن‌ها ندهم باز نمی‌شود، توجه می‌کنم. «ممکن است دیدن این تصاویر، دلخراش باشد. » به بیوگرافی‌ای که از او در گوگل پیدا کردم، مشغول می‌شوم. با زیر چشمم، حواسم به شبکه‌ی خبر و صحبت‌های غرورآفرین مجری هست. دکتر «م» تحصیلات خود را در آمریکا گذرانده است. بیست سال در مراکز تحقیقاتی آن‌جا کار کرده‌است و حالا به شیراز بازگشته‌است. دیار مادری‌اش. با دست پر آمده‌است. اختراعی که تازگی آن را ثبت کرده‌است. چشمانم پر از اشک می‌شود. درمانی ابداعی برای سرطان پوست. زیرلب ماشاالله می‌گویم و هم‌زمان لحظه‌ی موعود پرتاب موشک‌ها. روح خسته‌ام، چروک‌هایش را بیش از حد از هم باز می‌کند و نفس راحتی می‌کشم. به فاطمه که نگاهش به من است، لبخند می‌زنم. ✍ ‌ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 ماکت است. ایران ماهواره ندارد. بچه ها در اتاق مانیتورینگ بودند برای رصد اطلاعات ، آن طرف دنیا در اتاق فکر رسانه‌هایشان دستور کار جدید صادر شد. عکس ماهواره هدهد را استوری کردند ، زیرش نوشتند «این ماکت است با وسایل ماکت سازی سر هم شده» آن یکی نوشته بود «مشخص است ماهواره چوبی است.» خانم مهندس دهه هفتادی‌مان از سال هزاروچهارصدوسه تعریف می‌کند . زمانی که ماهواره‌های یک شرکت دانش بنیان خصوصی به فضا پرتاب شد و سیگنال‌های موفقش دل خیلی‌ها را شاد کرد. اما قبل از آن در داخل کسی باورش نمی‌شد این بچه‌ها چه کار بزرگی انجام می‌دهند. حتی خیلی از سازمان‌ها به آن‌ها وقت جلسه هم نمی‌دادند. اما بعد از پرتاب موفق خودشان برای همکاری پا پیش گذاشتند. خیلی‌ها به دهه هفتادی و هشتادی‌ها بر چسب بی‌حوصلگی و بی‌انگیزگی می‌زنند اما پیشرفت‌های حساس‌ترین بخش‌های علمی‌مان ، مثل همین هوافضا را مدیون همین بچه‌هایی هستیم که میانگین سنی‌شان به بیست وشش نمی رسد. به واسطه زن بودنم ذوق دخترهای مهندس پروژه‌ها را بیش‌تر دارم. شاید چون آینده دخترم را روشن می‌بینم . خانواده‌هایشان به آن‌ها ایمان داشتند و استادشان به استعدادشان باور داشت. خانواده‌ها در برابر حجم زیاد کارشان صبوری می‌کردند. استاد هیچ‌جا پشتشان را خالی نمی‌کرد. جایی در سازمانی اعلام می‌شد به جای این خانم‌های جوان ، نیروی آقا جایگزین کنید، استاد اعلام می‌کرد این خانم‌ها نفرات اصلی پروژه هستند و جایگزین ندارند. روایت‌های مجله‌ی سها را وسط شلوغی‌های کارهای خانه و بچه‌ها می‌خوانم و ذوق می‌کنم. بچه‌ها می‌پرسند : «مامان چی نوشته این‌جا؟» به عکس‌های مهندسان جوان که کار نصب ماهواره را انجام می‌دهند اشاره می‌کنند. به زبان کودکانه برایشان تعریف می‌کنم . با ذوق می‌گویند : «ما هم بزرگ شدیم موشک خودمون رو می‌سازیم می‌فرستیم فضا. » دلم حسابی برایشان ضعف می‌رود. ان شاالله می‌گویم و می‌پرسم : «می‌خوای چند تا از عکس‌هایی که ماهواره‌ها از زمین می‌گیرند رو با هم نگاه کنیم ؟» عکس‌ها را می‌بینند و حسابی رویاپردازی می‌کنند. دنبال بازی که می‌روند، دوباره غرق در خواندن می‌شوم. خانم قلی‌زاده خانم مهندس روایت ما ، با همسرش در همین شرکت آشنا شده و ازدواج کردند. همسرش از قدیمی‌های شرکت است . حالا فکر نکنید شرکتشان قدمت زیادی دارد. شرکت امید فضا کارش را سال نود و هفت در یک کافه شروع کرده. بعد کتابخانه دانشگاه . بعد از یک سال تازه توانستند یک جایی را اجاره کنند با چند میز و صندلی دست دوم. خانم مهندس وقتی برای کارآموزی وارد شرکت شده بود تازه تعدادشان به ده نفر رسیده بود. حالا تصور کن کار سخت با حساسیت بالا انجام بدهی اما حقوقت را شش ماه یا نه ماه یک‌بار بدهند. خیلی‌ها طاقت نمی‌آوردند و می‌رفتند. اما آن‌ها ماندند و به دنیا ثابت کردند برای ایرانی کار نشد ندارد. حتی اگر هشت نفر در یک اتاق نه متری با تجهیزات کار کند. حتی اگر برای کار کردن تنها جای خالی روی پله‌ها باشد. آنتن‌های سار روی ماهواره هدهد و کوثر طراحی خانم مهندس ماست. آنتن‌هایی که از قطر چهل و پنج یا نود سانت به قطر سه تا چهار متر می‌رسند. طراحی ساختار اصلی ماهواره هدهد، در واقع طراحی، جانمایی ، سیم کشی ، تحلیل‌های استحکامی و دینامیکی هدهد همه به عهده‌ی خانم قلی‌زاده بوده ،خانم مهندس بیست و شش ساله‌ی ما . من این مصاحبه را چندبار خواندم و هر بار بیش‌تر از قبل ذوق کردم. شاید عده‌ای باز بگویند در این وضع مملکت دل‌خوشی داری با این خبرها خوشحال می‌شوی . اما تجربه به من ثابت کرده ، با همه سختی‌ها، آینده کشورم را همین آدم‌ها می‌سازند. نه خائن‌های وطن فروش . ایران هزاروچهارصدوچهار با همه‌ی کم و زیادهایش آن‌قدر به سمت قله رفته که دیگر انکار و تمسخر و تهدید جلوی راهش را نمی‌گیرد. من باید برای ایران هزارو چهارصد و بیست و چهار خودم و بچه‌هایم را به صبر و تلاش و عشق به کشورم مجهز کنم . ما برای بچه‌ها ماشین کنترلی نمی‌خریم ، ماشین کنترلی رو با هم می‌سازیم. ✍ 🌐https://ble.ir/redlines1 ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 سنگ‌ریزه‌ای توی کفش کوهنوردی باد سرد از درز پنجره می‌آید و موهای تنم را سیخ می‌کند. به چاله‌های آب، زیر نور ستون‌های برق نگاه می‌کنم. قلپ قلپ‌ می‌کنند. یعنی که باران دارد شلاقی می‌زند. قطرات باران مثل سرعت‌گیر، انعکاس صدای اذان صبح مسجد را کم‌رمق کرده. بچه‌ها زیر پتوهای گرم و نرمشان خوابیده‌اند. قرآن به بغل و تسبیح به دست، خانه‌ها را رصد می‌کنم. تک و توک چراغ‌هایشان روشن است. خواب از چشم‌هایم پریده. یک ذوق همراه با نگرانی توی دلم شروع به لولیدن کرده. حسی شبیه موقعی که جنگ شد. موقعی که پدافند لاینقطع می‌زد. ذوق داشتم که می‌توانیم بزنیم؛ دلم ولی می‌لرزید برای زنی که مَردش را راهی پرتاب کرده. نفسش را در سینه نگه داشته، صبر کرده، کوچه که صدای پژواک ماشین مرد را با خود برد، به اشک‌هایش آزادباش داده. چرخه دوباره دارد تکرار می‌شود. پیشرفت موشکی‌مان را دشمن تاب نیاورد. تا آنجا که زورش رسید دانشمندانمان را شهید کرد. حالا دوباره داریم می‌سوزانیمش. دوباره داریم یک برگ برنده رو می‌کنیم. دوباره درحالی که دشمن به خیال خودش زده تار و مارمان کرده، جوانان کشور جوانه زدند. عمری تلاششان به گُل نشسته. حالا می‌خواهیم سه ماهواره هوا کنیم. حالا من دوباره نگران آن زن شده‌ام. آن زن که نمی‌دانم مادر است یا همسر. این نمی‌دانم برای این است که دست جوانانمان در دست موسپیدکرده‌های این فن بوده و ماحصلش شده کوثر و ظفر و پایا. به آن زن در هر کدام از نقش‌هایش باشد فکر می‌کنم. او هم دارد دعا روانه مَردش می‌کند. ترسش، اشکش و دلهره‌هایش را توی جیبش می‌گذارد. با افتخار دکمه‌های لباس مرد را می‌بندد، لبخند می‌زند، دستی پشت شانه‌های مرد می‌کوبد و راهی‌اش می‌کند. آنگاه وقتی که کوچه صدای پژواک ماشینش را هم با خود برد، ترسش را می‌ریزد توی چشمش و به اشک‌هایش آزادباش می‌دهد. ترس از این که نکند در نیمه شبی تاریک، دشمن بخواهد به خیال خودش پرونده صنعت ماهواره کشورمان را با ترورهای سریالی ببندد. برای آرامش آن زن دعا می‌کنم‌. دیگر باید یک خاری در کفشش را همیشه تحمل کند. خاری به نام تهدید. البته همه این‌ها فکر‌های من است. مسلما مردی که توانسته خود را تا فراتر از آسمان‌ها رشد دهد، تنهایی اوج نگرفته. مگر ماهواره‌های ما به تنهایی پرتاب می‌شوند. در مسیر حرکت به سمت قله پیشرفت، این زنان هستند که نقش ماهواره‌بر سایوز را ایفا می‌کنند. دور آخر تسبیح را تمام می‌کنم. سه دور صلوات برای سربلندی سه ماهواره‌مان. بچه‌ها هنوز آرام خوابیده‌اند. ✍ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽ 💠مدرسه روایت حوزه هنری استان فارس برگزار می‌کند: 📝سلسله کارگاه‌های برخــــــط روایت‌نویسی کارگاه اول: «تحقیق در تاریخ شفاهی» برای نگارش کتاب‌های تاریخ شفاهی، چطور به اطلاعات صحیح برسیم؟ ♨️شــــش جلسه دو ساعته پنجشنبه‌ها ساعت ۱٠ صبح 🌐بستر برگزاری: اسکای‌روم 🔰با ارائه سرکار خانم «اعظم پشت‌مشهدی» محقق و پژوهشگر تاریخ شفاهی، نویسنده کتاب‌هایی چون «بادگیرها چشم به راه‌اند»، «من شهید نیستم»، «پرواز در جزیره» و ... ⏰مهلت ثبت‌نام: چهارشنبه ۲۴ دی 💯شروع دوره: پنجشنبه ۲۵ دی‌ 💳هزینه کارگاه: ۲۵۰هزار تومان هزینه ثبت‌نام برای شرکت‌کنندگان در طرح «مسیـــر» ۱۵٠هزار تومان می‌باشد. 🔗راه ارتباطی جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبت‌نام: 09171200864 ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar ‌ ‌
🔻 اردو گوشه‌ی حیاط ایستاده بود و سبد غذایش را جلوی پایش گذاشته بود. گره روسری‌اش را محکم کرد و از پشت اشک‌هایش، یکی یکی بچه‌ها را نگاه کرد. همه با سارافون‌های آبی، دامن‌های چین پلیسه و دستمال گردن‌های یک‌رنگ توی صف ایستاده بودند و آهسته آهسته به سمت مینی‌بوس می‌رفتند. هرکدام موهایشان را یک مدل بسته بودند. دم‌اسبی، خرگوشی و ... آهی کشید. نگاهش را از بچه‌ها گرفت و به برگ‌های پاییزی زرد و سرخ چشم دوخت. باد آن‌ها را به بازی گرفته بود و روی زمین می‌غلطاند. سایه‌ای افتاد روی سبد غذایش. اشکش را پاک کرد. خانم ناظم کنارش ایستاده بود. _حسینی! نمی‌خوی بری؟ با دست گوشه‌ی روسری مریم را گرفت و‌ کشید. _اگر روسریتو در بیاری خانم مدیر اجازه می‌ده. مریم با دست محکم روسری‌اش را گرفت. سرش را به نشانه‌ی نه تکان داد. _مراسم چارِ آبان خیلی خوش می‌گذره‌ها ! سرود می‌خونین، پای مجسمه اعلی‌‌حضرت گل می‌ریزین، بازی می‌کنین، مسابقه، جایزه ... مریم گره روسری‌اش را محکم کرد. دوباره سرش را به نشانه‌ی نه تکان داد. خانم ناظم با ناخن‌های بلند و لاک زده‌اش چند ضربه به سر مریم زد. _دختر لجباز ! بدو بدو برو خونه اُمُل خانم. الان در مدرسه رو می‌بندن. فردا هم بگو‌ بابات یا مامانت بیان مدرسه. بغض گلویش را فشرد. دستمال گردن پیشاهنگی‌اش را باز کرد و گذاشت توی جیبش. سبد غذایش را برداشت. با قدم‌های سنگین حیاط مدرسه را پشت سر گذاشت. پیاده‌رو را طی کرد.‌ کنار خیابان ایستاد. اشکش را پاک کرد. نگاهی به دو طرف خیابان انداخت. با عبور از آن، خود را به کوچه‌شان رساند. فولکس آبی پدر کنار در خانه پارک شده بود. پا تند کرد. به خانه که رسید، با مشت به در کوبید. در چوبی، با صدای جیغی باز شد. مادر با حیرت به مریم نگاه کرد. _مریم! مامان چرو اینجویی؟ سبد غذا را از دستش گرفت. صدای هق‌هق مریم بلند شد. خودش را توی بغل مادر انداخت. مادر او را در بغل فشرد. _چی شده مریم؟! چرو گریه می کنی؟! مریم همان‌طور که به مادر چسبیده بود، وارد حیاط شد. پدر داشت با شلنگ، آب روی درختان باغچه کوچکشان می‌پاشید. با دیدن مریم شلنگ را انداخت توی باغچه و آمد طرفش.متعجب نگاه کرد. _بابو! مگه نرفتین اردو؟ و با نگاه پرسشگر به مادر نگاه کرد. مادر شانه‌هایش را بالا انداخت. _نمی‌دونم چی شده. مینا از توی اتاق پرید بیرون. جای خالی دندان‌های شیری‌اش از پشت لبخندش پیدا بود. _مریم! مگه امروز کلاس سومی‌ها رو نبردن اردو؟ با دیدن چهره‌ی درهم مادر آرام گفت:« شاید می‌خوان هفته‌ی دیگه با ما کلاس اولیا ببرن.» پدر دست مریم را گرفت و به سمت خود کشاند‌. دست روی سرش کشید. چانه‌اش را گرفت و صورتش را بالا آورد. _چیه بابو!؟ چطو شده؟ چروگریه می‌کنی؟ مادر با سرانگشتانش اشک چشم مریم را گرفت. _خوب حرف بزن ببینیم چی شده دختر! مریم با صدایی گرفته گفت:« منو نبردن. » پدر ابروهایش را در هم کشید. _چرو؟ مریم گره روسری‌اش را محکم کرد. _گفتن باید روسریتو در بیاری. مادر دست گذاشت روی شانه‌ی مریم. _واقعا؟! مریم در حالی که به سکسکه افتاده بود، سرش را تکان داد. _منم گفتم درنمیارم. خون دوید توی صورت مادر. _کی گفت؟ مدیرتون؟عجب مدیر.... باصدای هیس پدر، مادر حرفش را نیمه تمام گذاشت. سبد غذای مریم را برداشت، رفت توی آشپزخانه با دلخوری گفت:« می خوام که نبرن.» پدر، مریم را بغل کرد، صورتش را بوسید. مریم دست انداخت دور گردن پدر. _بابو! اُمُل خانم یعنی چی؟ پدر لبخند تلخی زد و اشک چشم مریم را پاک کرد. _کی گفته بابو ؟ مریم سرش را روی شانه‌ی پدر گذاشت. بوی عطر پدر در مشامش پیچید. _خانم ناظم. پدر مریم را نوازش کرد. نگاهی به مینا انداخت که توی ایوان مبهوت ایستاده بود. _مینا بدو لباس بپوش. همسرش را صدا زد. _خانم آماده شین با بچه‌ها می‌خویم بریم بیرون. مادر از آشپزخانه بیرون آمد. چشم‌هایش قرمز شده بود. _کجو؟! پدر بار دیگر صورت مریم را بوسید و او را روی ایوان جلو در اتاق گذاشت. _می خویم بریم اردو. تا من می رم بیرون یه کاری دارم ، انجام بدم‌ و بیام ،شما هم آماده شین. لباس گرم بپوشین. مینا پرید بالا. _هوررررررا ! می خویم بریم اردو ! پدر لباس پوشید و از خانه بیرون رفت. صدای تیز استارت ماشین و‌ پت پت اگزوز که بلند شد، مادر مضطرب به در کوچه نگاه کرد. _بابات نره مدرسه یه چیزی بگه. مریم در حالی که می‌رفت توی اتاق گفت:« هیچکی تو‌ مدرسه نیس همه رفتن.» روز جمعه بود و خیابان‌ها خلوت. خودش را سریع به خانه‌ی محمود رساند. دوست قدیمی بودند و همکار چندین و چندساله. چند تومانی دستی گرفت.
_دستت درد نکنه محمود! ایشالو سربرج جبران می کنم. محمود دستش را فشرد. _باشه کاکو، چه قابلی داره. بچه‌ها توی خانه آماده شده بودند. مادر چادر را روی سرش انداخت. گره روسری مینا و مریم را محکم کرد. صورتشان را بوسید و همه سوار ماشین شدند. باد پاییزی شاخه‌ی درختان را به رقص در آورده بود وصدای خنده‌ی بچه‌ها فضای ماشین را پر کرده بود. ✍ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 اردو گوشه‌ی حیاط ایستاده بود و سبد غذایش را جلوی پایش گذاشته بود. گره روسری‌اش را محکم کرد و از پشت اشک‌هایش، یکی یکی بچه‌ها را نگاه کرد. همه با سارافون‌های آبی، دامن‌های چین پلیسه و دستمال گردن‌های یک‌رنگ توی صف ایستاده بودند و آهسته آهسته به سمت مینی‌بوس می‌رفتند. هرکدام موهایشان را یک مدل بسته بودند. دم‌اسبی، خرگوشی و ... آهی کشید. نگاهش را از بچه‌ها گرفت و به برگ‌های پاییزی زرد و سرخ چشم دوخت. باد آن‌ها را به بازی گرفته بود و روی زمین می‌غلطاند. سایه‌ای افتاد روی سبد غذایش. اشکش را پاک کرد. خانم ناظم کنارش ایستاده بود. _حسینی! نمی‌خوی بری؟ با دست گوشه‌ی روسری مریم را گرفت و‌ کشید. _اگر روسریتو در بیاری خانم مدیر اجازه می‌ده. مریم با دست محکم روسری‌اش را گرفت. سرش را به نشانه‌ی نه تکان داد. _مراسم چارِ آبان خیلی خوش می‌گذره‌ها ! سرود می‌خونین، پای مجسمه اعلی‌‌حضرت گل می‌ریزین، بازی می‌کنین، مسابقه، جایزه ... مریم گره روسری‌اش را محکم کرد. دوباره سرش را به نشانه‌ی نه تکان داد. خانم ناظم با ناخن‌های بلند و لاک زده‌اش چند ضربه به سر مریم زد. _دختر لجباز ! بدو بدو برو خونه اُمُل خانم. الان در مدرسه رو می‌بندن. فردا هم بگو‌ بابات یا مامانت بیان مدرسه. بغض گلویش را فشرد. دستمال گردن پیشاهنگی‌اش را باز کرد و گذاشت توی جیبش. سبد غذایش را برداشت. با قدم‌های سنگین حیاط مدرسه را پشت سر گذاشت. پیاده‌رو را طی کرد.‌ کنار خیابان ایستاد. اشکش را پاک کرد. نگاهی به دو طرف خیابان انداخت. با عبور از آن، خود را به کوچه‌شان رساند. فولکس آبی پدر کنار در خانه پارک شده بود. پا تند کرد. به خانه که رسید، با مشت به در کوبید. در چوبی، با صدای جیغی باز شد. مادر با حیرت به مریم نگاه کرد. _مریم! مامان چرو اینجویی؟ سبد غذا را از دستش گرفت. صدای هق‌هق مریم بلند شد. خودش را توی بغل مادر انداخت. مادر او را در بغل فشرد. _چی شده مریم؟! چرو گریه می کنی؟! مریم همان‌طور که به مادر چسبیده بود، وارد حیاط شد. پدر داشت با شلنگ، آب روی درختان باغچه کوچکشان می‌پاشید. با دیدن مریم شلنگ را انداخت توی باغچه و آمد طرفش.متعجب نگاه کرد. _بابو! مگه نرفتین اردو؟ و با نگاه پرسشگر به مادر نگاه کرد. مادر شانه‌هایش را بالا انداخت. _نمی‌دونم چی شده. مینا از توی اتاق پرید بیرون. جای خالی دندان‌های شیری‌اش از پشت لبخندش پیدا بود. _مریم! مگه امروز کلاس سومی‌ها رو نبردن اردو؟ با دیدن چهره‌ی درهم مادر آرام گفت:« شاید می‌خوان هفته‌ی دیگه با ما کلاس اولیا ببرن.» پدر دست مریم را گرفت و به سمت خود کشاند‌. دست روی سرش کشید. چانه‌اش را گرفت و صورتش را بالا آورد. _چیه بابو!؟ چطو شده؟ چروگریه می‌کنی؟ مادر با سرانگشتانش اشک چشم مریم را گرفت. _خوب حرف بزن ببینیم چی شده دختر! مریم با صدایی گرفته گفت:« منو نبردن. » پدر ابروهایش را در هم کشید. _چرو؟ مریم گره روسری‌اش را محکم کرد. _گفتن باید روسریتو در بیاری. مادر دست گذاشت روی شانه‌ی مریم. _واقعا؟! مریم در حالی که به سکسکه افتاده بود، سرش را تکان داد. _منم گفتم درنمیارم. خون دوید توی صورت مادر. _کی گفت؟ مدیرتون؟عجب مدیر.... باصدای هیس پدر، مادر حرفش را نیمه تمام گذاشت. سبد غذای مریم را برداشت، رفت توی آشپزخانه با دلخوری گفت:« می خوام که نبرن.» پدر، مریم را بغل کرد، صورتش را بوسید. مریم دست انداخت دور گردن پدر. _بابو! اُمُل خانم یعنی چی؟ پدر لبخند تلخی زد و اشک چشم مریم را پاک کرد. _کی گفته بابو ؟ مریم سرش را روی شانه‌ی پدر گذاشت. بوی عطر پدر در مشامش پیچید. _خانم ناظم. پدر مریم را نوازش کرد. نگاهی به مینا انداخت که توی ایوان مبهوت ایستاده بود. _مینا بدو لباس بپوش. همسرش را صدا زد. _خانم آماده شین با بچه‌ها می‌خویم بریم بیرون. مادر از آشپزخانه بیرون آمد. چشم‌هایش قرمز شده بود. _کجو؟! پدر بار دیگر صورت مریم را بوسید و او را روی ایوان جلو در اتاق گذاشت. _می خویم بریم اردو. تا من می رم بیرون یه کاری دارم ، انجام بدم‌ و بیام ،شما هم آماده شین. لباس گرم بپوشین. مینا پرید بالا. _هوررررررا ! می خویم بریم اردو ! پدر لباس پوشید و از خانه بیرون رفت. صدای تیز استارت ماشین و‌ پت پت اگزوز که بلند شد، مادر مضطرب به در کوچه نگاه کرد. _بابات نره مدرسه یه چیزی بگه. مریم در حالی که می‌رفت توی اتاق گفت:« هیچکی تو‌ مدرسه نیس همه رفتن.» روز جمعه بود و خیابان‌ها خلوت. خودش را سریع به خانه‌ی محمود رساند. دوست قدیمی بودند و همکار چندین و چندساله. چند تومانی دستی گرفت.