_دستت درد نکنه محمود! ایشالو سربرج جبران می کنم.
محمود دستش را فشرد.
_باشه کاکو، چه قابلی داره.
بچهها توی خانه آماده شده بودند.
مادر چادر را روی سرش انداخت. گره روسری مینا و مریم را محکم کرد. صورتشان را بوسید و همه سوار ماشین شدند.
باد پاییزی شاخهی درختان را به رقص در آورده بود
وصدای خندهی بچهها فضای ماشین را پر کرده بود.
✍ #زهراالسادات_شرافت
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#پدر
🔻 اردو
گوشهی حیاط ایستاده بود و سبد غذایش را جلوی پایش گذاشته بود.
گره روسریاش را محکم کرد و از پشت اشکهایش، یکی یکی بچهها را نگاه کرد. همه با سارافونهای آبی، دامنهای چین پلیسه و دستمال گردنهای یکرنگ توی صف ایستاده بودند و آهسته آهسته به سمت مینیبوس میرفتند. هرکدام موهایشان را یک مدل بسته بودند. دماسبی، خرگوشی و ...
آهی کشید. نگاهش را از بچهها گرفت و به برگهای پاییزی زرد و سرخ چشم دوخت. باد آنها را به بازی گرفته بود و روی زمین میغلطاند.
سایهای افتاد روی سبد غذایش. اشکش را پاک کرد.
خانم ناظم کنارش ایستاده بود.
_حسینی! نمیخوی بری؟
با دست گوشهی روسری مریم را گرفت و کشید.
_اگر روسریتو در بیاری خانم مدیر اجازه میده.
مریم با دست محکم روسریاش را گرفت.
سرش را به نشانهی نه تکان داد.
_مراسم چارِ آبان خیلی خوش میگذرهها !
سرود میخونین، پای مجسمه اعلیحضرت گل میریزین، بازی میکنین، مسابقه، جایزه ...
مریم گره روسریاش را محکم کرد. دوباره سرش را به نشانهی نه تکان داد.
خانم ناظم با ناخنهای بلند و لاک زدهاش چند ضربه به سر مریم زد.
_دختر لجباز ! بدو بدو برو خونه اُمُل خانم. الان در مدرسه رو میبندن. فردا هم بگو بابات یا مامانت بیان مدرسه.
بغض گلویش را فشرد. دستمال گردن پیشاهنگیاش را باز کرد و گذاشت توی جیبش.
سبد غذایش را برداشت. با قدمهای سنگین حیاط مدرسه را پشت سر گذاشت. پیادهرو را طی کرد. کنار خیابان ایستاد. اشکش را پاک کرد. نگاهی به دو طرف خیابان انداخت. با عبور از آن، خود را به کوچهشان رساند. فولکس آبی پدر کنار در خانه پارک شده بود. پا تند کرد. به خانه که رسید، با مشت به در کوبید.
در چوبی، با صدای جیغی باز شد. مادر با حیرت به مریم نگاه کرد.
_مریم! مامان چرو اینجویی؟
سبد غذا را از دستش گرفت.
صدای هقهق مریم بلند شد. خودش را توی بغل مادر انداخت. مادر او را در بغل فشرد.
_چی شده مریم؟! چرو گریه می کنی؟!
مریم همانطور که به مادر چسبیده بود، وارد حیاط شد.
پدر داشت با شلنگ، آب روی درختان باغچه کوچکشان میپاشید.
با دیدن مریم شلنگ را انداخت توی باغچه و آمد طرفش.متعجب نگاه کرد.
_بابو! مگه نرفتین اردو؟
و با نگاه پرسشگر به مادر نگاه کرد.
مادر شانههایش را بالا انداخت.
_نمیدونم چی شده.
مینا از توی اتاق پرید بیرون. جای خالی دندانهای شیریاش از پشت لبخندش پیدا بود.
_مریم! مگه امروز کلاس سومیها رو نبردن اردو؟
با دیدن چهرهی درهم مادر آرام گفت:« شاید میخوان هفتهی دیگه با ما کلاس اولیا ببرن.»
پدر دست مریم را گرفت و به سمت خود کشاند.
دست روی سرش کشید. چانهاش را گرفت و صورتش را بالا آورد.
_چیه بابو!؟ چطو شده؟ چروگریه میکنی؟
مادر با سرانگشتانش اشک چشم مریم را گرفت.
_خوب حرف بزن ببینیم چی شده دختر!
مریم با صدایی گرفته گفت:« منو نبردن. »
پدر ابروهایش را در هم کشید.
_چرو؟
مریم گره روسریاش را محکم کرد.
_گفتن باید روسریتو در بیاری.
مادر دست گذاشت روی شانهی مریم.
_واقعا؟!
مریم در حالی که به سکسکه افتاده بود، سرش را تکان داد.
_منم گفتم درنمیارم.
خون دوید توی صورت مادر.
_کی گفت؟ مدیرتون؟عجب مدیر....
باصدای هیس پدر، مادر حرفش را نیمه تمام گذاشت. سبد غذای مریم را برداشت، رفت توی آشپزخانه با دلخوری گفت:« می خوام که نبرن.»
پدر، مریم را بغل کرد، صورتش را بوسید.
مریم دست انداخت دور گردن پدر.
_بابو! اُمُل خانم یعنی چی؟
پدر لبخند تلخی زد و اشک چشم مریم را پاک کرد.
_کی گفته بابو ؟
مریم سرش را روی شانهی پدر گذاشت. بوی عطر پدر در مشامش پیچید.
_خانم ناظم.
پدر مریم را نوازش کرد. نگاهی به مینا انداخت که توی ایوان مبهوت ایستاده بود.
_مینا بدو لباس بپوش.
همسرش را صدا زد.
_خانم آماده شین با بچهها میخویم بریم بیرون.
مادر از آشپزخانه بیرون آمد. چشمهایش قرمز شده بود.
_کجو؟!
پدر بار دیگر صورت مریم را بوسید و او را روی ایوان جلو در اتاق گذاشت.
_می خویم بریم اردو. تا من می رم بیرون یه کاری دارم ، انجام بدم و بیام ،شما هم آماده شین. لباس گرم بپوشین.
مینا پرید بالا.
_هوررررررا ! می خویم بریم اردو !
پدر لباس پوشید و از خانه بیرون رفت.
صدای تیز استارت ماشین و پت پت اگزوز که بلند شد، مادر مضطرب به در کوچه نگاه کرد.
_بابات نره مدرسه یه چیزی بگه.
مریم در حالی که میرفت توی اتاق گفت:« هیچکی تو مدرسه نیس همه رفتن.»
روز جمعه بود و خیابانها خلوت. خودش را سریع به خانهی محمود رساند. دوست قدیمی بودند و همکار چندین و چندساله.
چند تومانی دستی گرفت.
_دستت درد نکنه محمود! ایشالو سربرج جبران می کنم.
محمود دستش را فشرد.
_باشه کاکو، چه قابلی داره.
بچهها توی خانه آماده شده بودند.
مادر چادر را روی سرش انداخت. گره روسری مینا و مریم را محکم کرد. صورتشان را بوسید و همه سوار ماشین شدند.
باد پاییزی شاخهی درختان را به رقص در آورده بود
وصدای خندهی بچهها فضای ماشین را پر کرده بود.
✍ #زهراالسادات_شرافت
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
🔴مهلت ثبتنام تمدیــــــــــــــــــد شد🔴
💠مدرسه روایت حوزه هنری استان فارس برگزار میکند:
📝سلسله کارگاههای برخــــــط روایتنویسی
کارگاه اول: «تحقیق در تاریخ شفاهی»
برای نگارش کتابهای تاریخ شفاهی، چطور به اطلاعات صحیح برسیم؟
♨️شــــش جلسه دو ساعته
پنجشنبهها ساعت ۱٠ صبح
🌐بستر برگزاری: اسکایروم
🔰با ارائه سرکار خانم «اعظم پشتمشهدی»
محقق و پژوهشگر تاریخ شفاهی، نویسنده کتابهایی چون «بادگیرها چشم به راهاند»، «من شهید نیستم»، «پرواز در جزیره» و ...
⏰مهلت ثبتنام: چهارشنبه ۸ بهمن
💯شروع دوره: پنجشنبه ۹ بهمن
💳هزینه کارگاه: ۲۵۰هزار تومان
هزینه ثبتنام برای شرکتکنندگان در طرح «مسیـــر» ۱۵٠هزار تومان میباشد.
🔗راه ارتباطی جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبتنام:
09171200864
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
📚 دوشنبه این هفته در برنامهٔ عصر روایت، مینشینیم به گلستانخوانی با راهبری حجتالاسلام «طبیبزاده».
🗓️زمان:
دوشنبه؛ ۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳٠
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#اغتشاش۴۰۴
🔻 پنجره های نوجوان
نفسم را حبس کردم و دویدم. یکی از نگهبانها داد زد: «چشماتو ببند!»
چشمهایم را نیمهباز گذاشتم و میدویدم. همانطور که چشمم میسوخت، میدویدم و سعی میکردم نفس نکشم. دلسوزی امنی توی لحنش بود. اولین بار بود که از این طور حرف زدن، ناراحت نمیشدم. مثل همان آقای نگهبانی که با دیدن من، توی نمازخانه پاساژ شوکه و نگران شده بود.
شاید دو ساعتی میشد که توی نمازخانهی پاساژ نشسته بودم و فکر می کردم و مینوشتم. چند ساعت قبلش، راهی خوابگاه و دانشگاه شده بودم. با خودم گفتم که باید یک هفتهی مانده به امتحاناتم را درس بخوانم. اردکان بودم که دیدم چند تماس بیپاسخ دارم و پیام سرپرست خوابگاه که نوشته بود:«سلام. خوابگاه تعطیل شد!»
حالا رسیده بودم صدرا و وقت نماز شده بود. چهارراه مولانا مسجد نداشت به جز پاساژ پارمیدا که در طبقه اول، یک نمازخانهی کوچک بود. کوله پشتی و وسایلم را گذاشتم یک طرف نمازخانه. نماز مغرب و عشا خواندم. حال و حوصله خانه برگشتن را نداشتم. سه متر نمازخانه پاساژ نزدیک خانه را قدم میزدم و توی ذهنم چرتکه میانداختم که نگهبان، در را باز کرد. با دیدنم شوک شد:«خانم... خسته نباشید! باید بیاین بیرون! اومدن...» دیگر لازم نبود به بقیهی حرفش گوش کنم. واضح بود چه شده. گوشی و شارژر را سریع از پریز کشیدم. پریدم سمت دفتر و جامدادی و بقیه وسایل. دارم زیپ کولهپشتی را میبندم که صدای نگهبان را میشنوم :«خانم یکم سریعتر!»
دارم کولهپشتی را میاندازم روی شانههایم که برای بار سوم، نگهبان با استیصال میگوید:« خانم تورو خدا بیا بیرون!» کوله پشتی، کیف، نایلون سفید بزرگ را برداشتم. در شیشهای نمازخانه را باز میکنم و یک دفعه با پنج شش تا از نگهبانان سیاهپوش پاساژ روبرو میشوم که میروند سمت نمازخانه برادران. همانی که اولین نفر مرا دیده، دستش را سمت راهرو میگیرد:« گاز اشکآور زدن. فقط چشماتو ببند. نفس نکش. برو از اون در بیرون.»
حین دویدن سمت راهرو، میبینم که یکی از لباس مشکیهای کنارش سرفه میکند. با چشم باز میدوم سمت راهرو. راهرویی که با گاز اشکآور، انگار مه گرفته. یکی از همان لباس مشکیها که صدای جوانی دارد، از پشت سرم داد میزند: «چشمهاتو ببند!» چشمهایم را ریز میکنم و میدوم. از ذهنم میگذرد که اگه چشمم را ببندم، چجوری بدوم؟ که همان لحظه، با آن مِه، چشمهایم میسوزد و اشک میریزم. نفس کشیدن سخت میشود. انگار یک وزنهی چهارکیلویی روی ریهام انداخته باشند. نگهبان لاغر اندام و کوتاه قدی، از راهرو باریک سمت راستم داد میزند:«از این طرف!» یک قدم، در راهرو را رد کردم. با بار سنگین کوله پشتی، دویدن سختم شده. با هوای باروت فشرده گاز اشکآور هم سختتر نفس میکشم. بالاخره میرسم به راهروی تاریک. دو تا نگهبان که ایستادند جلوی در، از سر راهم کنار میروند که بروم بیرون. چیزی میگویند شبیه مواظب باش یا برو یا از این حرفها. در شرایط عادی، هیچ کدام از این حرفها به منطق هیچ زنی موجه نبود اما آن لحظه و آن ساعت، همهچیز فرق داشت. از پاساژ بیرون رفتم. دو راه مقابلم بود. خیابان اصلی که ضد شورشها و ترافیک ماشینها آنجا بودند و احتمال درگیری خیلی زیاد بود. و یک راه، کوچه پسکوچهها که در عین خلوت بودن و تاریکی، امنتر بهنظر میرسید. آخرین باری که انقدر یاغی و بیپروا بودم، ایام نوجوانی بود و دل بزرگ داشتن و کلهشقی اقتضای همان سن و سال. اما آدم عاقل، انقدر دست به انکار وضعیت قرمز خیابانهای شهرش نمیزند. برای پشیمانی تقریبا دیر بود. از پاساژ پارمیدا تا چهارراه مولانا، بیست متری فاصله داشت. دقیق جزئیات چهارراه را نمیدیدم اما حس ناامنی و دلشورهام از دیدن همان نقطه تقویت میشد. حین پیچیدن سمت کوچههای روبهرو، چشمم خورد به همان دو نگهبان روبهروی در پاساژ. انگار آنها هم همان چهارراه را چشمچشم میکردند. شاید هم کنجکاو بودند که من به ظاهر مسافر، در این موقعیت چه میکنم. خیابان خلوت بود. تنها پسرک نوجوانی با ماسک روی صورت، با آرامش داشت راه میرفت. کوچهی اول، وضعیت پنجرهها عجیب بود. مردی شاید سیساله با ماسک آبی روی صورت و سویشرت تیرهرنگ، دستها در جیب، جلوی در خانهاش ایستاده بود و نهایتا دو سه قدم کوتاه برمیداشت. از پنجرهی همان ساختمان، صدای زنی که شاید چهلساله و بیشتر بود، با جیغ و کینه و خشم شعار داد:«مرگ بر خامنهای»
اولین شعاری که شنیدم همین بود. من ماسک نداشتم. یک هودی بلند کرمی رنگ، روسری گلگلی کرمی و کیف و کفش و شلوار مشکی که نمیشد تشخیص داد میدود یا راه میرود،من بودم. دوتا دستهی شش هفت نفرهی دختران نوجوان با لباسهای تمام مشکی و ماسک مشکی، از کنارم رد شدند. راه افتاده بودند سمت چهارراه. از هر موجود زندهای که مرا میدید، میترسیدم و از همه بدتر، نگران کولهپشتی سنگینم بودم.
کولهپشتی سنگین و سیاه، میتوانست به چشم عابرینی که میرفتند به اغتشاشات_اعتراضات بپیوندند، یک بمب باشد. ولی طبعا یک انتحاری، یک نایلون سفید با محتوای لباس صورتی دستش نمیگیرد. گوشی قاب سرخابیاش را در معرض دید نمیگذارد و از همه بدتر، یک گلوله پشمالوی بنفش، به کیف دستیاش آویزان نمیکند. واضح بود چه کسی هستم. یک دختر جوان ترسیده که فقط پا تند کرده به خانه و خانواده برسد. یکی از پنجرهها به پنجره روبرویی با داد میگوید:« چراغو خاموش کن!»
جلوی در خانه رسیدم که میبینم پیرزن همسایه در را باز کرده و به کسانی که میدوند و شعار میدهند، میگوید:«بیاید داخل بچهها! بیایید. نترسید!»
خواستن و خستگی را از چهرهها حس میکنم. اینجور صحنهها را در کتابهای خاطرات انقلاب پنجاه و هفت خواندهام که به خانه همسایه پناه میبرند. از پنجره خانهی روبهرو، صدای شعار چندتا دختر نوجوان میآید :«با این فساد گرونی، میریم تا سرنگونی! مرگ بر دیکتاتور! مرگ بر خامنهای! این فرصت آخره، این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده!
امسال سال خونه، سید علی سرنگونه.
داره میاد پهلوی، زجه بزن سید علی!
ایرانی باغیرت، حمایت حمایت.»
پنجرهی اتاق بغلیام بازشده و حالا، «او» هم شروع میکند:«مرگ بر دیکتاتور.» با صدایی که تا این نوزده سال عمرش، از او نشنیدم. سارا میخندد. از هیجان، شاید از ذوق.
نزدیک خانهی ما، از چندین پنجره، صدای زیر و نازک یک دختر نوجوان میرسد به پنجرهی ساکت اتاق من و صدای دو سه بار تیراندزی. احتمالا مشقی است. یا از آنهایی که آدم را میترساند ولی نمیکُشد. چه میدانم.
دو سه ساعت ممتد، صدای دختر و پسرهای نوجوان، از گوشه گوشهی شهر و خیابان میرسد تا پنجره اتاقم.
دیگر از شعارهای اتوکشیده خسته میشوند و یک راست میروند سراغ فحش رکیک دادن. دلم میخواهد توی گوگل سرچ کنم:« وقتی هم جنس خودمون فحش مادر و فحش جنسی میده چطوری سرخ نشیم؟»
انگار دشمن فرضی روبهرو حرصی نشده باشد با این مدل فحش، دلشان میخواهد بیشتر حرصیاش کنند. دست بردار نیستند. صدای نگران مامان را میشنوم:
_اگه سنگ پرونی بشه به شما هم میخوره. یه سلامتی داری، بیا و از دستش بده!
و او با صدای بلند جواب میدهد:«تو این وضعیت مملکت سلامتی نمیخوام. »
همان لحظه، از پنجره صدای تیراندازی میرسد.
چند ماه پیش، خواب دیدم که خیابان شده مثل انقلاب پنجاه و هفت که در فیلم و سریال میدیدم. خیابان را از در نیمه باز حیاط میبینم. مردم، زن و مرد، در خیابان شعار میدهند ولی مثل الان، شب نیست. کسی ماسک به صورت نزده. خانهمان یک حوض آبی در آب دارد با گلدانهای شمعدانی اطرافش و هیچ دود آتشی در کار نیست. مردم در روز روشن و دقیقا مثل انقلاب پنجاه و هفت شعار میدهند و حرف دارند و حقشان را میخواهند. توی خواب، با او بحثم میشود. پدر، مادر، سارا دور ما ایستادند اما کاری از دستشان بر نمیآید. ناگهان میبینم دوتا خواهری، روبروی هم هستیم. دیگر مثل قبلاً رژ گونه نزده. لیپ گلاس نزده. گونه هایش را سرما سرخ کرده و لباسهایش بوی باروت گرفته و مثل یک گلادیاتور آمریکایی لباس پوشیده. حتی موقعی که به خون من تشنه است هم خوش لباس و زیباست. ناگهان کلاشینکف را از شانهاش درآورده و پیشانی من را هدف گرفته. تا گلنگدن میکشد ودستش روی ماشه میرود ، ته دلم میلرزد و از خواب میپرم. تا چند ساعت دلم میخواست با هیچکس حرف نزنم. غذا نخورم. زندگی نکنم. برادر روبروی برادر. خواهر، روبهروی خواهر. دقیقا توی یک خانه. دقیقا توی یک خانواده.
به خودم دلداری میدادم که خدارا شکر! فقط یک خواب بود. با همراه بانک گوشی، صدقه دادم.
همان صدایی که از پنجرهی روبهرو شعار میداد، یک دفعه با صدای بلند گفت : «چیکار ماشین داری؟»
صدای پسرانهی جوانی جواب داد: «با منی؟»
_با توام. چرا ماشینو پنچر میکنی؟
_اسکل! دارم بند کفشمو میبندم.
خندهام گرفته. میدانند ممکن است بین این اعتراض شبانه، کسانی باشند که به اموالشان رحم نکنند. از دور چیزی شبیه بوق ماشین یا بوق استادیوم فوتبال به گوش بیچارهام میرسد. حالا بعد از آن همه دختر و پسر نوجوان دیدن و صدای ظریف دخترانه و صدای خروسی پسرانه شنیدن، صدای یک مرد چهلساله است که میگوید:« مرگ بر خامنهای.»
دوباره همان دوتا دختر ادامه میدهند: «شاه میاد به ایران
ایران میشه گلستان. »
«جاوید شاه... جاوید شاه
«گمشو بیرون سید علی
ما صاحب کشوریم. »
انگار مرتب برای تشویق تیم محبوبشان، روی یک چیز فلزی ضربه بزنند و مثل استادیوم ورزشی سوت بزنند و کری بخوانند. از وقتی آمدهام به دیوار تکیه دادم و دست و دلم به هیچ کاری نمیرود. اینترنت از همان هفت شب قطع شده و حتی اپلیکیشنهای ایرانی هم قطع. اما خدارا شکر گوگل کار میکند. سرچ میکنم:« عوارض گاز اشک آور» میفهمم برای ریه و پوست و چشم تاثیر منفی دارد و باید لباسهایم را بشویم.
دو ساعت تمام فقط میشنوم و هیچ حرفی با هیچکس نمیزنم. فقط تا ده شب شلوغی ادامه دارد. میتوانم بخوابم. دیگر صدای آن دو دختر توی مغزم نیست.
شب دوم، عرفان از اول شب، خانهی ما آمده که آن دوتا بیرون نروند. موفق میشود. حالا دیگر نگرانشان نیستم. با اینکه مهمان داریم، از اتاق بیرون نرفتم. دل و دماغ ندارم. قبل از آمدن عرفان، نماز میخواندم که شنیدم به مامان میگویند:«فاطمه بخاطر حفظ حکومت خامنهایه که میگه نرید. نگرانیش فیکه. »
از حرفشان دلگیر میشوم اما تصمیم میگیرم سکوت کنم. دو سه روزی است که با خانواده حرف نمیزنم و سرسنگینم. دو سه شب پیش، به اندازه کافی جیغ زدهام و داد و بیداد کردهام که نروند و جانشان را در خطر نیندازند و مرغشان یک پا دارد. گفته بودم:« اگه یه صحنه بد ببینند و توی روحیهشون تاثیر منفی بذاره چی؟ اگه باتوم بخورن چی؟ خدا نکرده اگه جونشون رو از دست بدن چی؟ بر فرض هم که کشته شدند. مردم بچشون شهید میشد از محسناتش میگفتند اگه اینا بمیرن ما بگیم شهید به بدترین نحو جلوی ما وایساد و فحشمون داد و گفت گلواژه نگو، تا بذاریم بره؟» داد میزدم و اشک میریختم. بعد هم بعد از آن همه داد و بیداد، در اتاقم را قفل کردم و تا نصف شب گریه کردم.
حالا که عرفان هست، هم پنجره را باز نکردند، هم یراق نکردند. امشب صدای تیراندازی خیلی بیشتر شده و بیشتر طول کشیده و یک ساعتی هست که صدای آن دو دختر نوجوان و دیگران از خانههای چراغخاموش نمیآید. ساعت نزدیک یازده شب شده ولی همچنان صدای تیراندازی و سروصدا ادامه دارد. بالاخره از اتاق بیرون میروم و با عرفان احوالپرسی میکنم. از آخرینباری که دیدمش بزرگتر شده. هنوز مانده که موی محاسن، صورتش را مردانهتر نشان بدهد. هم سن و سال سارا است. همه اخبار صداوسیما میبینیم. سارا میخندد و میگوید :«این عمامهشو که برداره من باهاش دِیت میذارم!» او جواب میدهد:«جمهوری اسلامی ایمَجینِیشن (تخیل) فعال داره با این اخباراش. »
یاد یک ضربالمثل آمریکایی میافتم که میگوید: «بیخبری، خوش خبری است.» نیم ساعت بعد، میروند اتاقشان که لباس بپوشند. انگار اخبار دیدن داغ دلشان را تازه کرده باشد. مامان سرآسیمه رو به عرفان میگوید:«این دوتا باز رفتن. برو بهشون بگو حق توی خیابون رفتن ندارید. »
عرفان:«باشه عمه. » و روبه من میگوید:«تو هم یه چیزی بگو. جلوشونو بگیر!»
پوزخند میزنم و به همان سکوت ادامه میدهم. عرفان همچنان نگاهم میکند و منتظر جواب است. میگویم:«چی بگم؟ بهشون گفتم... این مدلی نتیجه نمیده. آدم موقع اعتراض میره حرفش رو به یه سازمانی جایی میزنه و از یه آدم جواب میگیره. بدون سطل آشغال آتیش زدن و خودشو پوشوندن.» فقط سر تکان میدهد. مامان دوباره میگوید:«برو بهشون بگو مثل داعشیها لباس نپوشن و برن. » وقتی عرفان برمیگردد، بابا میپرسد:« خب...چی شد؟»
_هیچی! اونا کار خودشونو میکنند.
باز هم پوزخند میزنم.
مامان:« عارف حداقل تو باهاشون برو مواظبشون باش!»
_چشم عمهجان!
بابا میگوید:« حتی عارف هم نباید بره! جواب مامانش رو چی بدیم؟»
_عارف عمه! تا سر کوچه برید فقط. شاهزاده میشینه اونجا دستور میده، دیگه به جون جَوون مردم فکر نمیکنه.
دوتا دختر نوجوان سیاه پوش روبهرویم میبینم که از اتاق بیرون آمدند. عرفان با لحنی که بخواهد اتمام حجت کند، میگوید:« بچهها! خدا شاهده فقط تا سر کوچه میبرمتون.»و ماسک سیاهش را روی صورت میزند. من وسط این حرفها، به این فکر میکنم که شاید اگر ما سه تا خواهر، مثل الان، همیشه یک برادر داشتیم، خوشبختتر بودیم. الرجال قوامون علی النسا و از این امیدها. عرفان مذهبی نیست. حکومتی هم نیست. یک چیزی است شبیه خواهرهای خودم. نیم ساعت بعد که برمیگردند، کلی خبر دارند. از توی اتاقم صدایشان را میشنوم که:« این افق کوروش نزدیک خونه رو زدن شیشهشو شکوندن همه وسایلشو بردن. کیسه شکلات پاره شده بود و توی پیادهرو افتاده بود. چندتا گرفته بودم دستم. به مردم تعارف میکردم که حداقل زیر پا له نشه و حیف نشه.» میخندد.
_وااااای! یه مردی نزدیک چهارصد تومن خورد خورد خوراکی از افق کوروش برداشت و ریخت توی یه پلاستیک و همینجوری برد.
_مردم گشنهان.
_آخه این که دزدیه.
_یه پسره هجده نوزده سالهای بود دوتا پفک برداشت و خوشحال بیرون رفت.
_یعنی به دوتا پفک راضی شد؟
_خدا به داد صاحاب افق کوروشه برسه. میدونید چقدر ضرر کرده؟
_مردم سطح دلخوشیهاشون هم پایین اومده.
اخم میکنم. زیر لب میگویم:« همه ضرر کردیم. هممون. هیچکس برنده نشد. » باز از پنجره صدای تیراندازی میآید. به ساعت خوابم نزدیک میشوم. خسته و گیجم. میخوابم و دلم میخواهد فردا از این کابوس دوروزه بیدار شوم. صدقه بدهم و سوره زلزال بخوانم. انشاءالله که بلا به دور.
✍ #فاطمه_سعادتخواه
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#اغتشاش۴۰۴
🔻 تکیه بر باد
صدای تیراندازی میآید. امشب حدود هفت شروع کردند. از پنجره که نگاه میکنم، عدهای آدم را میبینم که توی خیابان انقلاب یا همان نادر خودمان به طرف چهارراه اصلاحنژاد میدوند. تند میدوند. معلوم است بیشترشان جوانند. عدهای هم دارند بدوبدو میروند سمت شلوغی. تعدادی هم دستها را در جیب کردهاند و سلانه سلانه میروند. از جلوی ساختمان رد میشوند. حس میکنم بعضیهایشان ترسیدهاند. اینطرف و آنطرف را میپایند. مدام دست میبرند ماسکشان را جابهجا میکنند. گهگاهی شعار هم میدهند: «این آخرین نبرده پهلوی برمیگرده. » وسط خیابان نادر آتشی به پا کردهاند. نمیدانم چیست که میسوزد؟ شاید لاستیک ماشین باشد. دود سیاهی بلند میشود. توی روشنایی چراغهای خیابان میبینمش که بالا میرود و توی سیاهی شب گم میشود. به ماشینها راه نمیدهند. صدای بوق ممتد ماشینها روی اعصاب است. تکصدایی فریاد میزند: «مرگ بر دیکتاتور. » خون میدود توی صورتم. غیرتم بالا و پایین میشود. دلم میخواهد بروم پایین و از خجالتش دربیایم.
صداهایی شنیده میشود. انگار وسایل فلزی را روی هم میکوبند. بعد یکدفعه جمعیت هجوم میآورند داخل پارک و هر کدام به سمتی میدوند. این یعنی پلیس سررسیده و ترساندتشان. همانطور که میدوند فریاد میزنند: «بیشرف! بیشرف! » توی دلم میگویم: « ای بیانصافها! » چند دقیقه بعد پارک و خیابان خلوت میشود. کاش دیگر نیایند. سر و صداها که میخوابد فکر میکنم به انقلاب چهل و هفت سال پیش. «چه چیزش شبیه این یکی است.» انقلابیون آن سالها یا مثلا انقلابیون حالا؟ پلیس آن زمان یا الان؟
«میان ماه من تا ماه گردون / تفاوت از زمین تا آسمان است.»
آن جوانی که جلوی پلیس سینه سپر میکرد وگل میداد. ارتشی و نظامی را برادر خودش خطاب میکرد: «برادر ارتشی! چرا برادرکشی؟»
« ما به شما گل دادیم شما به ما گلوله.»
یا این جوانی که ماسک میزند. آتش به پا میکند. چاقو و قمه میکشد؟
آن ارتشی که مثل آب خوردن هموطنش را میکشت یا این پلیس که با دست خالی میآید. نمیزند، نمیکشد. زخمی و قطع عضو میشود. حتی بیشرف خطابش میکنند و خیلی وقتها جان میدهد؟
دماغم را چین میدهم. بوی دود میآید. صداهایی شبیه انفجار گوش را کر میکند. جرقههایی را میبینم که توی هوا حرکت میکنند. به زمین میخورند و منفجر میشوند. احتمالا مواد منفجرهی دستساز هستند. این وسط صداهای تیزی میشنوم. صدای زنانه. صدای دخترانه. بیشترشان لباسهای تیره تنشان است. صورتشان را پوشاندهاند. چقدر فرق دارند با آن جمعیتی که دههی پنجاه، وسط روز میآمدند توی خیابان. شعار میدادند. هر چیزکه میخواستند هم به روشنی روز بود. اینها خودشان را رنگ شب میکنند. بعضیهایشان از سایهی خودشان هم میترسند. آن هم که نمیترسد تکیه داده به افیون و پول و آن ماسماسک توی دستش. تکیه بر باد دارد.
زمان زیادی نگذشته که دوباره پیدایشان میشود. میدوند سمت خیابان و باز بوق کرکنندهی ماشینها. همسرم پنجره را باز میکند. بوی باروت و گاز اشکآور توی خانه جاری میشود و همراه سرما تو میآید. به سرفه میافتیم. سرم درد گرفته. همسرجان تندی پنجره را میبندد. چشمهایش قرمز شده. پرده را میکشد. میروم توی آشپزخانه تا چای بریزم. دخترک میدود دنبالم. خودم را آماده میکنم برای سوالات بیپایانش.
مامان چرا ...؟
✍ #معصومه_کلانتری
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#اغتشاش۴۰۴
🔻 «پسرِ پدرِ اُمّت»
از در که آمد تو، با یک من عسل هم نمیشد خوردش. سلام کرده، نکرده شال و کلاهش را پرت کرد روی مبل و گفت: «من دیگه نمیرم پایگاه.»
با هول وتعجب پرسیدم: «چِرو؟»
_از دیشب تو همی حالو رو موتور همی جور، سگلرزه زدیم و همهجای شهر دوردور کردیم و دیوارا رو پاک کردیم،آخرش حاجی صدتا خفت بارمون کرد.
_هم الکی؟
_ها.
_مَی میشه؟
روزهای عادی و در حال واحوال خوش هم به این آسانیها نمیشد از او حرف کشید. حالا که شبش بود. انتظار هم نداشتم سوال آخرم را جواب بدهد. اما تن صدایش را کمی پایین آورد و در حالی که داشت با کف دست، پلکش رامیمالید گفت: «رو دیوارا رو با اسپری پاک کردیم. بعد زیرِش نوشتیم «لبیک یا خامنه ای» حاجی هم قات زد گفت هرچی اونا شهر رو به گند کشیدن شما دیگه خوبترش کردید.»
_خب راس می گهام را خوردم و گفتم: «خب مِی لج و لجبازیه؟»
با حس نفرت و صدایی که از آن هنوز خشم میریخت گفت : «خب وقتی فحش بابات بِدَن نباید هیچی بگی؟»
گردنگیرش از بچگی خراب بود. هنوز هم چشم در چشم، اشتباهش را عمراً گردن میگرفت. تحلیلگر درونم گفت: «اوهُوء! کی این بچه اینقدر بزرگ شد.»
یکی دیگر درونم که نمی دانم چه کاره بود گفت : «یعنی فوتبال بازی کردنهای وقت و بیوقت توی مسجد و تا دیر موقع با بچهها توی پایگاه بودن، انقدر بزرگش کرده.»
ترجیح دادم ماجرا را به جملهی خودش، ختم کنم تا به خیر شود. فقط گفتم:«حالا برو بخواب اِقَدَم ایی چیشو رِ نمال. گُشنَت نیس؟»
_نه مامان !صِدوی من نزن می خوام تو عصر بخوابم.
نزدیکهای ظهر داشتم توی اتاقش دنبال لباس احیانا چرک میگشتم تا ظرفیت لباسشویی تکمیل شود که صدای گوشیاش درآمد. سرش را بالا آورد و به زور چشمهایش را باز کرد و یک چشمی به صفحه گوشیاش نگاه کرد. گوشی را قطع کرد و با فاصلهی بیشتری نسبت به خودش سُراندش آن طرف. دوباره و دوباره گوشیاش زنگ خورد. اما جواب نداد. رفتم بالای سرش و گفتم: «امیر! جواب بده شاید یکی کار واجب داره که یه ریز داره زنگ می زنه.»
همان طور که داشت از این پهلو به آن پهلو میشد گفت :«حاجی نوشته ناهار مهمون من بیاید مسجد .» و با غیظ گفت : «من نَمی رم.»
میدانستم تا توی رختخواب است چک وچانه زدن، سرش را بیشتر زیر پتو میبرد.
رفتم پنجرهی سالن را باز کردم و سرم را بیرون بردم. مسجد شلوغ بود و پرسروصدا. چند تا از رفقایش توی مسجد دور آبخوری جمع شده بودند و صدای خندهها و هیاهویشان حیاط را پر کرده بود. خوب که نگاه کردم دیدم دو تا رفیق جِنگ امیر هم میانشان هستند. در همین حین صدایشان بالا رفت. یکی دو نفر با کلی جعبه پیتزا از حیاط مسجد آمدند داخل و بقیه با سر و صدا به طرفشان دویدند. آنها هم با عجله هل خوردند توی آشپزخانهی مسجد.
انگار که بخواهد چیزی از پیتزا به من بماسد، دویدم سمت اتاق و گفتم: «امیر! تو مسجد دارن پیتزا می دن.»
به زور چشمهایش را باز کرد و دوباره بیاهمیت گفت: «به من چه. مِی پیتزا نخورده م.» و پتو را کشید روی سرش. دوباره گفتم:« امیر! متین و علی سروشی هم هسَن.»
تا این را گفتم مثل فنر فشردهای که رها شده باشد، پرید بالا و پتو را کنار زد.با صدای خوابآلود و گرفته گفت: «الکی نگو.» و دوید سمت سالن و تا تنهاش را از پنجره بیرون برد و گفت : «نامردِ متین همی صُبی گف من عمراً دیگه پا بیذارم مَچِّد.» وقتی مطمئن شد جمع رفقایش جمع است، دوید سمت دستشویی و به دقیقه نکشیده با دست و صورتی که آب از آن میچکید به سمت یخچال رفت. دو سه تا رطب چپاند توی دهانش و تر و فرز لباس پوشید. همانطور که روبهروی آینه دست توی موهایش برده بود و داشت حالتشان میداد، گفت: «مامان! من شاید با بچهها تو پ...» که حرفش را خورد و به جای پایگاه گفت تا غروب پیش بچهها باشم. من هم به نشانهی تایید سرم را تکان دادم. آشنای پرحرف درونم دوباره سروکلهاش پیدا شد و گفت : «أی سینه سوختهی رفیقباز! انگار قسم پایگاه نرفتنت رو که همی سر صبی خورده بودی، یادت رفت.» و قاه قاه خندید. من هم گفتم: «خوب چه بِتر، بِبَند.»
میدانستم حاجی همیشه کارش را خوب بلد است. دور هم جمع کردن بچهها آنهم به ضیافت پیتزا، دلخوری هر تشر و تذکری را میشوید و میبرد. شاید دلم میخواست خودم را آرام کنم، که ازصبح چندبار رفته بودم بالای سرش و از اینکه ناراحت خوابیده، غصهاش را خورده بودم. تا دم در پشت سرش رفتم. گونههایش از سوز و سرمای دیشب هنوز سرخ بود. خم که شد کفشش را بپوشدگفتم: «امیر! رهبر خودش ازتون تشکر کرد. تو پیامات نگا کن.» و درحالی که در را میبستم با خودم زمزمه کردم «خداوند رحمت خود را برهمهی شما نازل کند.»
✍ #هاجر_تابعبردبار
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
📚 دوشنبه این هفته در برنامهٔ عصر روایت، مینشینیم به گلستانخوانی با راهبری حجتالاسلام «طبیبزاد
🔴با توجه به کسالت استاد طبیبزاده،
❌جلسه امروز برگزار نـــخواهد شد.