﷽
#اغتشاش۴۰۴
🔻 «پسرِ پدرِ اُمّت»
از در که آمد تو، با یک من عسل هم نمیشد خوردش. سلام کرده، نکرده شال و کلاهش را پرت کرد روی مبل و گفت: «من دیگه نمیرم پایگاه.»
با هول وتعجب پرسیدم: «چِرو؟»
_از دیشب تو همی حالو رو موتور همی جور، سگلرزه زدیم و همهجای شهر دوردور کردیم و دیوارا رو پاک کردیم،آخرش حاجی صدتا خفت بارمون کرد.
_هم الکی؟
_ها.
_مَی میشه؟
روزهای عادی و در حال واحوال خوش هم به این آسانیها نمیشد از او حرف کشید. حالا که شبش بود. انتظار هم نداشتم سوال آخرم را جواب بدهد. اما تن صدایش را کمی پایین آورد و در حالی که داشت با کف دست، پلکش رامیمالید گفت: «رو دیوارا رو با اسپری پاک کردیم. بعد زیرِش نوشتیم «لبیک یا خامنه ای» حاجی هم قات زد گفت هرچی اونا شهر رو به گند کشیدن شما دیگه خوبترش کردید.»
_خب راس می گهام را خوردم و گفتم: «خب مِی لج و لجبازیه؟»
با حس نفرت و صدایی که از آن هنوز خشم میریخت گفت : «خب وقتی فحش بابات بِدَن نباید هیچی بگی؟»
گردنگیرش از بچگی خراب بود. هنوز هم چشم در چشم، اشتباهش را عمراً گردن میگرفت. تحلیلگر درونم گفت: «اوهُوء! کی این بچه اینقدر بزرگ شد.»
یکی دیگر درونم که نمی دانم چه کاره بود گفت : «یعنی فوتبال بازی کردنهای وقت و بیوقت توی مسجد و تا دیر موقع با بچهها توی پایگاه بودن، انقدر بزرگش کرده.»
ترجیح دادم ماجرا را به جملهی خودش، ختم کنم تا به خیر شود. فقط گفتم:«حالا برو بخواب اِقَدَم ایی چیشو رِ نمال. گُشنَت نیس؟»
_نه مامان !صِدوی من نزن می خوام تو عصر بخوابم.
نزدیکهای ظهر داشتم توی اتاقش دنبال لباس احیانا چرک میگشتم تا ظرفیت لباسشویی تکمیل شود که صدای گوشیاش درآمد. سرش را بالا آورد و به زور چشمهایش را باز کرد و یک چشمی به صفحه گوشیاش نگاه کرد. گوشی را قطع کرد و با فاصلهی بیشتری نسبت به خودش سُراندش آن طرف. دوباره و دوباره گوشیاش زنگ خورد. اما جواب نداد. رفتم بالای سرش و گفتم: «امیر! جواب بده شاید یکی کار واجب داره که یه ریز داره زنگ می زنه.»
همان طور که داشت از این پهلو به آن پهلو میشد گفت :«حاجی نوشته ناهار مهمون من بیاید مسجد .» و با غیظ گفت : «من نَمی رم.»
میدانستم تا توی رختخواب است چک وچانه زدن، سرش را بیشتر زیر پتو میبرد.
رفتم پنجرهی سالن را باز کردم و سرم را بیرون بردم. مسجد شلوغ بود و پرسروصدا. چند تا از رفقایش توی مسجد دور آبخوری جمع شده بودند و صدای خندهها و هیاهویشان حیاط را پر کرده بود. خوب که نگاه کردم دیدم دو تا رفیق جِنگ امیر هم میانشان هستند. در همین حین صدایشان بالا رفت. یکی دو نفر با کلی جعبه پیتزا از حیاط مسجد آمدند داخل و بقیه با سر و صدا به طرفشان دویدند. آنها هم با عجله هل خوردند توی آشپزخانهی مسجد.
انگار که بخواهد چیزی از پیتزا به من بماسد، دویدم سمت اتاق و گفتم: «امیر! تو مسجد دارن پیتزا می دن.»
به زور چشمهایش را باز کرد و دوباره بیاهمیت گفت: «به من چه. مِی پیتزا نخورده م.» و پتو را کشید روی سرش. دوباره گفتم:« امیر! متین و علی سروشی هم هسَن.»
تا این را گفتم مثل فنر فشردهای که رها شده باشد، پرید بالا و پتو را کنار زد.با صدای خوابآلود و گرفته گفت: «الکی نگو.» و دوید سمت سالن و تا تنهاش را از پنجره بیرون برد و گفت : «نامردِ متین همی صُبی گف من عمراً دیگه پا بیذارم مَچِّد.» وقتی مطمئن شد جمع رفقایش جمع است، دوید سمت دستشویی و به دقیقه نکشیده با دست و صورتی که آب از آن میچکید به سمت یخچال رفت. دو سه تا رطب چپاند توی دهانش و تر و فرز لباس پوشید. همانطور که روبهروی آینه دست توی موهایش برده بود و داشت حالتشان میداد، گفت: «مامان! من شاید با بچهها تو پ...» که حرفش را خورد و به جای پایگاه گفت تا غروب پیش بچهها باشم. من هم به نشانهی تایید سرم را تکان دادم. آشنای پرحرف درونم دوباره سروکلهاش پیدا شد و گفت : «أی سینه سوختهی رفیقباز! انگار قسم پایگاه نرفتنت رو که همی سر صبی خورده بودی، یادت رفت.» و قاه قاه خندید. من هم گفتم: «خوب چه بِتر، بِبَند.»
میدانستم حاجی همیشه کارش را خوب بلد است. دور هم جمع کردن بچهها آنهم به ضیافت پیتزا، دلخوری هر تشر و تذکری را میشوید و میبرد. شاید دلم میخواست خودم را آرام کنم، که ازصبح چندبار رفته بودم بالای سرش و از اینکه ناراحت خوابیده، غصهاش را خورده بودم. تا دم در پشت سرش رفتم. گونههایش از سوز و سرمای دیشب هنوز سرخ بود. خم که شد کفشش را بپوشدگفتم: «امیر! رهبر خودش ازتون تشکر کرد. تو پیامات نگا کن.» و درحالی که در را میبستم با خودم زمزمه کردم «خداوند رحمت خود را برهمهی شما نازل کند.»
✍ #هاجر_تابعبردبار
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
📚 دوشنبه این هفته در برنامهٔ عصر روایت، مینشینیم به گلستانخوانی با راهبری حجتالاسلام «طبیبزاد
🔴با توجه به کسالت استاد طبیبزاده،
❌جلسه امروز برگزار نـــخواهد شد.
﷽
#فتنه۴۰۴
🔻 «خدا برات بسازه»
✍️ #فاطمه_رحیمی
~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽ #فتنه۴۰۴ 🔻 «خدا برات بسازه» ✍️ #فاطمه_رحیمی ~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت
﷽
#فتنه۴۰۴
🔻 «خدا برات بسازه»
_پرده اول_
▫️بچۀ کجایی؟
▪️ساری، ولی اصالتا کُردم.
▫️اِ...؟ خانم منم کُرده.
▪️ شیراز کجا، زن کردی کجا؟
▫️شاهچراغ دیدمش. زود به مادرم گفتم، همونجا خدا برام ساخت.
▪️بلدی بهش بگی هه ناسَکَم، غزال چون خمارم؟ ها؟
▫️ نه، کردی اصلاً بلد نیستم.
▪️ بهش گفتی مِه تَرْسَه … عاشِقبَه عاشِق بوون تَرسی ناوی ئَه وُ پَه رِه کَه یْ شیت دَه بیت شیتیش بو خَوی دَنیایِه کَه؟!
▫️ بلد نیستم به خدا.
▪️سود کردی زن کُرد گرفتی.
*▫️خدا برا تو هم بسازه*
_پرده دوم_
▫️ الو، سلام علیکم. رحیمی هستم، نویسنده، روایتنویس. سیدحسین شماره شما رو دادن.
میتونم چند دقه وقتتون رو...
▪️ بله بله، سید، آی آی میخواین در مورد شهیدایی که آوردیم توی کلانتری بپرسین؟
▫️بله اگه...
▪️ببخشید من نبودم، دوستم بوده.
قطع میکنه.
دوباره تماس میگیرم. میگم قطع شد.
میگه" ببخشید... من در واقع خودم اونا رو آوردم تو نیرو انتظامی، ولی هربار یادم میاد حالم بد میشه"
صداش میلرزه:" کاش هیچوقت ندیده بودمش..."
_پرده سوم_
"بچه شوخی بود. تازه از تهران اعزام شده بود اینجا برای ماموریت. قد بلند و هیکل چهارشونهای داشت. میگفت چشات خیلی خوشکلهها... کاش ندیده بودمش. کاش هیچ وقت باهاش حرف نزده بودم.
سر شب شلوغ شد. نشستیم ترک موتور که موقعیت رو ترک کنیم. جمعیت بالای دو هزار نفر بود. خبر داشتیم نیروها رو دیر چیدن تو موقعیت و حضورمون با دست خالی دیگه صلاح نبود. میدیدیم که چاقو و قمه و سنگ و مشروب بینشون دست به دست میشه و حرکتها تند و بیمحاباست. من نشستم و گازش رو گرفتم.
ابوالفضل هم نشست، یهو یکی طناب انداخت از پشت سر دور گلوی ابوالفضل و کشیدش پایین."
(به اینجا که میرسه، تن صداش کم میشه، مکث میکنه، صدا میره. باز قطع میشه. فرصت میدم. چند دقه بعد دوباره زنگ میزنم. باز عذرخواهی میکنه،) میگه: "سخته برام، صورتش هنوز جلو چشامه، نمیدونم کدوم نامرد بود، کشیدش تا توی جمعیت، نشست رو سینهاش و ..."
من جون به لب میشم
اونم.
_"نشست رو سینه اش رو با چاقو انقدر زد که این سینه شکافت...
ما مدام دور جمعیت دور میزدیم که راه رو باز کنیم، ولی اونا با چاقو و قمه فاصله مینداختن.
لاستیک انداختن روش و بنزین و آتیش،
آتیش شعله کشید و اونا جیغ شادی کشیدن و هو کردن...
کاش هیچ وقت نمیدیدمش"
شِیعَتِی مَا إِنْ شَرِبْتُمْ ماءَ عَذْبٍ فَاذْکرُونِی
أَوْ سَمِعْتُمْ بِغَرِیبٍ أَوْ شَهِیدٍ فَانْدُبُونِی
روایتی از شهید ابوالفضل مقدسی به دست وحوش تروریست در ۱۸ دیماه/ مرودشت
✍️ #فاطمه_رحیمی
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar