مامان مریم اما چشمهاش پشت نقاب مقنعهی چانهدار قایم شده بود. توی حراست فرمانداری کار میکرد. تیزی تیغ گزینشش زیر گلوی خیلیها خط انداخته بود. اما مریم بعضی وقتها هم یواشکی با خودش لوازم آرایش میآورد توی مدرسه! هر وقت بهش فکر میکنم حرصم میگیرد و دلم میخواهد کلهاش را بکَنَم. بعد از کلی سال رفته آن ور دنیا و خارجی شده. موهای فرفری طلاییاش توی هوا میرقصد و پرچم بدون الله گرفته توی دستش. من که باور نمیکنم ولی زیر عکسش نوشته دلنگران ایران هست. اما زهرا هیچوقت از روی پایهاش در نرفت. حتی وقتی رفت آن ور آب. چند روز پیش وسط عکسی که استوری کرده بود، به زور پیدایش کردم. کلهاش را از پشت مرد مو بور چهار شانهی آلمانی کج کرده بود و با پرچم فلسطین کوچک توی دستش سلفی گرفته بود.
سرم شبیه ایموجی گیج و منگ که چشمش پیچپیچی شده دارد دور خودش میچرخد. دنبال سرِ نخی میگردم که قصه زهرا را قشنگ و رنگی نقاشی کرده و بین مریم و بابای شهیدش کلی فاصله انداخته.
زهرا و زینب، کاغذ اسم و فامیل بازیشان دارد تمام میشود. چند تکه یخ میاندازم روی زعفرانها، قوری کوچک چینی را چند دور میچرخانمش. سر و صدای یخ و قوری بلند میشود. از زیر تکههای یخ زردی زعفران لیز میخورد و کف قوری پخش میشود. باد ملسی از سوراخهای ریز توری رد میشود و شعلهی وسطی را به هر طرف دلش بخواهد میکشد. پنجره را میبندم و بازی باد و شعله را تمام میکنم.
میز را تند تند خلوت میکنم. کتابها را میگذارم توی کتابخانه که چشمم میافتد به «ماه در آبِ» محمدرضا سنگری. از لای کتابهای دور و بر نجاتش میدهم. رد سیاه لبهی صفحاتش جار میزند که چند دور خواندمش. ورق میزنم. مغزم فقط یک صحنهی جاندار از کتاب یادش میآید. وقتی حضرت امالبنین دست نوههایش را گرفته و نشانده دورش. خط به خط زندگی بابایشان را تعریف میکند. چند صفحه جلوتر میروم. برنجهای توی قابلمه به قل قل افتادهاند. تا وا نرفتهاند باید برسم بهشان. شیرین زبانی مادربزرگ از پشت دل پردردش قد کشیده و زیر زبان نوهها مزه کرده. هر روز میروند بقیع و پای قصههایش زانو میزنند. میرسم به آخرین روزهای سفرِ ماه. وقتی عکس خودش را توی نهر آب میبیند. چشمم تر میشود. سنگینیاش میافتد روی خطهای کتاب. کلمهها را با خودش پایین میکشد. مغزم بیهوا فرش قرمز پهن میکند برای امالبنین. دست میکشم و تری چشمم را از نگاه زینب و زهرا قایم میکنم. از دور دارند به هم نشانم میدهند. دستشان را گرفته اند جلوی دهانشان و پچپچ میکنند. کتاب را میبندم و میروم پای گاز. گیجی سرم کمتر شده. یادم میرود پیش زهرا که میگفت شبها با قصههای بابای شهیدش خواب میرود. مامان زهرا چقدر شبیه مادربزرگ توی کتابِ ماه در آب بوده! قصههایش نخ وصل بابا_دختری بوده. کاش زینب هم شبیه زهرا بشود و یاد بگیرد قصههای عمو علی شهیدش را.
✍ #سارا_تندهوش
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#جنگ_و_صلح
🔻 جهان آشوب
"کودک کشِ بد - یهودی" ،کار دستش داده...
در یک نشست و برخاست ساده، صدای پدافند یا همان به قول خودش: "توپ های ضد هوایی"، حواسش را پرت کرده و در کسری از ثانیه تعادلش را برهم زده...
نتیجهی عکس رادیولوژی واضح است:شکستگیِ مفصلِ سر ران.
حالا دو شب گذشته و من دل آشوبم...
دغدغهی عمل پدر و شرایط این روزها،خوراک فکری هرروز و شبم شده است.به جز لحظههایی که محو خواندن قصه شب، برای دخترک هستم. آرامشی کوتاه ، به وسعت سفری چند صفحهای به اعماق سرزمین کودکی و بازگشت دوباره به دنیای پر هیاهویِ دل آشوب...
ده شب است تحلیل و نقد و ایده پردازی کردهایم،اگر و آنگاههای دیپلماتیک و نظامی را!
پس از چند شبِ نسبتا آرام دوباره بوم بومِ پدافندها فعال شده است...
اما ضرباهنگِ همیشگیِ بیدار باشِ برادران[نیروهای نظامی]را ندارد!
ناموزون است و خواب از چشمانم ربوده...
من و همسایهی ندیدهی ساختمان روبهرو،تا صبح از بالکنهایمان کشیک میدهیم. هر بار دیدن زن همسایه تاییدی بر این وزن ناموزون است.
بالاخره بعد از اذان صبح به خواب میروم و باقی دنیای ناآرامم را با خود به رویا میبرم.
با صدای پاهای دخترک که انگار دارد دو ماراتن برگزار میکند و از این سوی خانه به آن سو میرود،چشم باز میکنم.چند ثانیهای گیجم و گیجی طعم دلنشين آرامی دارد.
ناگهان جهان آشوبم، پرده گیجیام را میدرد:
-امروز یکشنبه است.
ساعت زنگ زده بود که خواب نمانم و نوبت دکتر برای عمل پدر از دستم نرود.
-پدر!
حتما تا صبح چندباری از درد بیدار شده و یادش به "بد-یهودی" نبوده...
-امروز یکشنبه است و دم صبح با صدای پدافند به خواب رفته ام.
پدافند!
حتما سهمیهی صبحانه موشکهای امروز ارسال شدهاست.
کافیست تا از نوتیفیکشن، "فردو" و "ترامپ" را ببینم و بخوانم حدیث مفصل را...
قلبم تند تند میزند و دویدن خون در رگهایم را حس می کنم...
سراسیمه و دست و رو نشسته از تخت بیرون میپرم.
همسرم که در حال درست کردن نیمرو به امر دخترکِ سحرخیز است را در حالی گیر میآورم که انگار همه چیز تقصیر اوست و بی هوا و با صدای بلند می گویم:" فردو رو زدن؟؟؟دیدی گفتم میزنه!!!ما دیگه چیزی برا از دست دادن نداریم...!!" و معطل جواب حرفهایم نمیمانم و آماده میشوم تا خودم را به نوبت دکتر پدر برسانم و دوباره در جهان آشوبم غرق میشوم...
همهی خیابانهای منتهی به درمانگاه پر است،اما کمی جلوتر سر پیچ خیابان،جلوی یک بنکداری، به زور ماشین را می چپانم و پیاده میشوم.
"خانم!خانم!اوینت ببند!"
صدای پیرمردی است که در حلقهی کمسیون امنیت ملی جلوی مغازه،مشغول تحلیل و بررسی اتفاقات است.
تشکر میکنم و آینهی سمت خیابان را میبندم.در حال گذر از خیابانم که صدایی میگوید:
"خانم! میخواد بار بیاد بَرَمونا!اومدی زدی جلویِ مغازهیِ ما!"
بر میگردم و تا جوابش را بدهم،عضو دیگر جلسهشان میگوید:"حالو مِی تو تاجری؟!بار اومد،همینجو خالی میکنیم بَرَت!" و رو به من که نگرانم تا نوبتم از دست نرود میگوید:"شومو برو دس خدا بوو،کاریت نباشه!"
مردم مهربان شدهاند انگار!
بدو بدو از خیابان رد میشوم و وارد درمانگاه میشوم.
در آنجا اما کمسیون ویژه برقرار است.
یکی یکی پیامرسانها چک میشوند و وصل شدنشان اطلاعرسانی میشود!انگار برای وصل شدن منتظر حمله آمریکا بودند.
نمایشگر شماره ۳۵ را نشان میدهد و وارد اتاق میشوم.آقای دکتر بعد از دیدن عکس و پرسش از سن و سال و کم و کیف زمین خوردن پدر، با بیتفاوتی عمل را بسیار پر ریسک میداند و انجام آن را به بیمارستان خصوصی خودش وا میگذارد و جهانم را دوباره به آشوب میکشد...
✍ #اسما_کیان
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
📌حالا نه اینکه بانو زینب (س) فقط توی کربلا و چند روز بعدش پرستاری حضرت سجاد (ع) را کرده باشد و روز ولادتش را گذاشته باشند روز پرستار. بخواهیم منصفانه نگاه کنیم، زینب (س) هر بار دستمال نمدارِ مادرانهاش را برمیدارد و میکشد به پیشانی تبدار دین جدش محمد؛ اسلام. هر بار هم یعنی هربار که عاشورا در تاریخ کِش میآید و تکرار میشود؛ از توی همان خیمههای نیمسوخته گرفته تا همین حالا. همین حالایی که زنی بالای پیکر مرد مدافع حرمش -امان از دل زینبگویان- به سینه میزند و خواهری -خواهر آرتین سرایداران مثلا- به عزای پدر و مادر و آن یکی برادرش سیاهپوش میشود.
📚 «محفل روایتخوانی» این هفته را اختصاص دادهایم به خواندن و شنیدن روایتهایی با موضوعهای «حضرت زینب (س)، مراقبت و پرستاری» یا «واقعه تروریستی حرم حضرت شاهچراغ (ع)».
🗓زمان:
دوشنبه؛ ۲۸ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۰
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#جنگ_و_صلح
🔻 تابستان خود را چگونه گذراندید
آخرین امتحان کلاس پنجم، انشا بود. برگه را با دست لرزان تحویل داد. آقای معلم نگاهی به آن کرد و گفت:
_محسن بازم که انشا تژدیدی. والا زشته بخاطر انشا رد بشی. دیگه با تک ماده هم نمیتونی قبول بشی.
دانههای عرق روی کمر محسن رژه رفتند. کلمات معلم هم توی گوشش.
_فقط چون بچه خوبی هستی یه تقلب بهت میرسونم. موضوع انشای امتحان تژدیدی، تابستان خود را چگونه گذراندید، هست. برو ببینم چکار میکنی.
سرش را پایین انداخت و از مدرسه که درست مقابل مسجد بود زد بیرون. صدای نوحهی
«سوی دیار عاشقان به کربلا میرویم»
توی سرش رقصید. جلوی مسجد جای سوزن انداختن نبود. ورودی مسجد شلوغ بود و نمیشد داخل را دید. از بین مردان پیر و جوانی که در صف ایستاده بودند از نوجوانی هم سن و سال خودش پرسید:
_کاکو چه خبره.
_هیچی، صف ثبت نام اعزام به جبهه هست.
با خودش گفت:
_از فردا باید برای بنایی وردست بابا باشم. بنایی هم که ماجرای جذابی برای موضوع انشای تژدیدی نداره. بهتره برای رفتن به جبهه ثبت نام کنم تا ماجراهای اونجا رو بنویسم و قبول بشم والا با چه رویی تو چشم مامان و بابا نگاه کنم و باز پرسید:
_مگه چند سالته که میتونی بری جبهه
نوجوان سرش را به گوش محسن نزدیک کرد و گفت:
_ بین خودمون میمونه دیگه داداش. با تیغ زدن سن شناسنامه و کم و زیاد کردن یه یک یا صفر درست شد. البت رضایت نامه و آجر توی جیب شلوار گل و گشاد موقع وزن کشی هم فراموش نشود.
و نوبتش رسید و با لبخند وارد مسجد شد.
پلکهایش را به هم نزدیک کرده کمی فکر کرد و دوید سمت خانه.
شناسنامه برادرش که چند سالی از او بزرگتر بود را زیر لبه فرش پیدا کرد، او ترک تحصیل کرده و به جای درس به شغل بنایی مشغول بود. روی کاغذی رضایت نامه رفتن به جبهه را نوشت و رفت سراغ مادر که در آشپزخانه مشغول بود.
_سلام مامانی. خسته نباشی.
_بی سلام عزیزی مادر. خدا قوت. چه خبر از امتحانت.
_سلامتی. خدارو شکر. فقط ای رضایت نامه شرکت تو کلاسهای تابستونی مسجده، باید انگشت بزنی.
مادر انگشت زردچوبه ایش را سمتش گرفت. انگشتش را بوسید. با خودکار آبی رنگش کرد و پایین کاغذ فشارش داد . خیسی و زردی انگشت با رنگ خودکار قاطی شده بود. با چشمان خیس دوید توی اتاق. لباس گشاد برادرش را پوشید. کمر شلوار دور کمر بند چین خورده بود. از کنار باغچه چند قلوه سنگ توی جیب شلوار انداخت. برای آخرین بار به خانه نگاهی کرد. داد زد:
ـ مامانی فعلا خداحافظ و با گریه دوید بیرون.
اشک هایش را با پشت دست پاک کرد. آخرصف اعزام ایستاد و زمزمه کرد :
_خدایا نفهمن. خدایا آبرومو حفظ کن.
تازه رسیده بودند اهواز. با خوشحالی از قطاری که اولین بار سوارشده بود پیاده شد. همه اعزامیها را یک راست بردند حمیدیه. در واحد ادوات لشکر پنج نصر آموزشهای اولیه را دید و مشغول خدمت شد. بخاطر سن و سالش، اول در آشپزخونه مشغول شد. چون از کارش راضی بودند بعد از یک ماه میراب شد. ماه سوم فرمانده اجازه داد در پاتک جزیره مجنون حضور داشته باشد. در حمله شیمیایی دشمن مجروح شد اما؛ قبل از شهادتش انشای« تابستان خود را چگونه گذرانید» را نوشته بود.
معلم، انشای او را هر سال برای شاگردانش میخواند.
✍ #هما_ایرانپور
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
My Recording241130_1018.mp3
زمان:
حجم:
5.7M
﷽
🎙 #صوت
#گلستانخوانی استاد طبیبزاده
🗓دوشنبه ۷ مهر ۱۴٠۴
~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
My Recordingماجرای کتاب-7مهر404.mp3
زمان:
حجم:
22.9M
﷽
🎙 #صوت
📋نشست #ماجرای_کتاب
📖گپوگفت پیرامون کتاب #در_بازداشت_حزبالله
👤با حضور نویسنده: #محمدحسین_عظیمی
🗓دوشنبه ۷ مهر ۱۴٠۴
~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
voice_msg_8745988729789221150.opus
زمان:
حجم:
1.4M
سلام و وقت بخیر خدمت همه بزرگواران
🎙ممنون میشم به عرایض صوتی بنده عنایت داشته باشید🙏🏻
📝شاید چند دقیقهای که برای پر کردن پرسشنامه وقت میگذارید، به نظرتون چیز خاصی نیاد. اما این رو بدونید این کار و توجه شما برای ما خیلی ارزشمنده. خیلی خیلی ارزشمنده.
ممنون که هوای دفتر روایت رو دارید.
روی پیوند زیر بزنید تا وارد صفحه پرسشنامه بشید👇🏻
🌐https://survey.porsline.ir/s/vlq8nnwt
📌منتدارتون هستیم اگر تا پنجشنبه ۱ آبان پرسشنامه رو پر بفرمایید.
~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#بوی_ماه_مهر
🔻 پدرم تند میدوید
هرسال همان موقعها که تلویزیون آهنگ « باز آمد بوی ماه مدرسه » را پخش میکند، من یاد پدرم میافتم. خدایش بیامرزد. سوادش در حد خواندن و نوشتن بود. توی دو سالگی یتیم شده بود. از پدرش جز عکسی قدیمی که گوشهاش شکسته و لبههایش برگشته بود، چیز دیگری نداشت. خودش بود و مادرش.
نوجوان که بودم از اینکه پدرم تحصیلات درست و حسابی نداشت دلخور بودم. خصوصا که من همیشه توی کلاس و مدرسه جزء سه نفر اول بودم. مدیر و معلمها به درسخوانی و باهوشی میشناختنم. خجالت میکشیدم به دوستانم که همه اکیپ شاگرد زرنگهای مدرسه بودیم، بگویم پدرم حتی دیپلم هم ندارد. پدرم اما حافظهی عجیبی داشت. حساب و کتابهایش را توی ذهنش نگه میداشت و هیچوقت اشتباه نمیکرد. رانندهی درجه یکی بود. قصههای قشنگی بلد بود. همه چیز را با جزئیات کامل به خاطر میسپرد. و توی مشکلات ناگهانی، به قول امروزیها مدیریت بحران داشت. و کلی چیزهای دیگر که شاید پدرهای دوستانم نداشتند. ولی من آنروزها فقط به داشتن اسمی برای سوادش فکر میکردم.
پدرم یک صفت دیگر هم داشت و آن جذبهی زیادش بود. ابهتی داشت برای خودش. کم حرف میزد و بیشتر گوش میداد. ما بچهها، همیشه حرفهایمان را به مامان میگفتیم تا به بابا برساند. اما یک جورهایی دلم میخواست در این مورد، با خودش حرف بزنم. یک روز کنارش نشستم :
_میگم بابا! شما که خیلی باهوشی! چرا مدرسه نرفتی؟ چرا دیپلم نگرفتی؟
نگاهش را که همیشه به سمت پایین بود و کمتر توی صورت کسی میانداخت به چشمانم دوخت:
_تو نمیفهمی بابا! چون غیرتم قبول نمیکرد مادرم کار کنه.
برعکس خودش، ما توی ناز و نعمت بزرگ شده بودیم. پدرم، تنهایی و با دست خالی، حالا صاحب همه چیز بود. خانهی بزرگ، ماشین و پول. برای من که زیر سایهی پدر و مادر آب توی دلم تکان نخورده بود، حرفهایش عجیب بود.
_خوب؟!
_خدابیامرزه داییمو. منو گذاشت مکتب، خیلی دلش میخواس درس بخونم. نمیدونم چند سالم بود، هفت هشت ساله گمونم. ولی من دوست نداشتم برم مدرسه. مادرم جوون بود بابا! با داییم میرفت بیرون شهر... سر زمینای کشاورزی کار میکرد.
تصورش برای من که همیشه مامانم را توی خانه و مشغول آشپزی و خیاطی میدیدم سخت بود. پدر برایم تعریف کرد که داییاش توی مکتب آن زمان که چیزی بین مکتب و مدرسههای امروزی بوده، ثبتنامش کرده بود. چندباری از مکتب دَر رفته بود تا به دنبال کاری برود و هر بار با اصرار دایی برگشته بود. پدر با خنده میگفت:
_ یه بار داییم توی کوچه دیدم و گذاشت دنبالم. من اونقدر تند میدویدم که بندهی خدا از نفس افتاد. همونطور که دنبالم میدوید، کلی بدو بیراه نثارم کرد.
خلاصه آنقدر دایی توی کوچههای خاکی تعقیب و گریز کرد تا خسته شد و کوتاه آمد.
پدر از نه سالگی، سر کار رفت. پِتِهفروشی، آبیاری، میوهچینی و ... هر چه از سواد هم که بلد بود از همان دوسالی بود که یکی در میان با زور دایی سر کلاس رفته بود.
میگفت :
_دستمزدمو که میگرفتم تا خودِ خونهمون میدویدم بابا! از خوشحالی.
پدرم مرد قوی و محکمی بود. اما یاد مادر اشکش را سرازیر میکرد. مادرش هم چندین سال بعد وقتی تازه درهای موفقیت به روی بابا باز شده بود تنهایش گذاشته بود.
_مادرم فقط چِل سالش بود، وقتی مرد. اونقدر بدبختی کشیده بود که مثل پیرزنا شده بود. _نمیدونی بابا! مادرم خیلی تر و تمیز و کدبانو بود. اتاقمون همیشه مثل دستهی گل بود. تا دست و پاهامو نمیشستم نمیذاشت برم تو اتاق.
و صورتش به لبخندی باز میشد.
به نظرم چند سالی طول کشید تا بتوانم احساس پدرم را در مورد مدرسه و کار و مادرش بفهمم. زمانی که فهمیدم، زندگی همیشه هم گل و بلبل نیست. زمانی که گرههای زندگیم هی بیشتر و بزرگتر و پیچیدهتر شدند.
بعدها به دوستانم میگفتم که بابایم مدرک تحصیلی ندارد و برایم مهم نبود چه فکری کنند. پدرم به سرعت دوید و از مدرسه دور و دورتر شد. برای اینکه درس مردانگی و غیرت را پاس کند.
حالا بعد از سالها پدرم هم رفته، و من با شروع مهرماه، به یادش میافتم. یاد پدرم. یاد مدرسهاش. مدرسهای که هیچوقت نرفت.
✍ #معصومه_کلانتری
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
📚 دوشنبه این هفته، مسیرِ طی شده و ماجرای نگارش کتابهای «خانوم ماه» و «بخش خاکستری» را میشنویم از زبان نویسندهاش؛ سرکار خانم ساجده تقیزاده.
📖و مینشینیم به گلستانخوانی با راهبری «حجتالاسلام طبیبزاده».
📋ترتیب برنامه:
ماجـرای کتاب
گلستانخوانی
🗓️زمان:
دوشنبه؛ ۵ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۰
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
📖 #یک_لقمه_کتاب
بالاخره اولین شنبهای که مریم پایش به هیئت رهپویان باز شد، از راه رسید. از صبح شوق و ذوق داشت. خیلی خوشحال بود و من هم این همه شوق و ذوق مریم برایم جالب بود. شلوغی در هیئت، اینکه هرکسی کاری انجام میداد، حضور دختر و پسرهای جوان و استقبال مردم خیلی جلب توجه میکرد. وقتی رسیدیم در هیئت، تزئینات و گل و شیرینیها را که دیدیم، به مریم گفتم: «انگار جشن دارن. چه خبره!»
مریم اول کمی گیج شد و بعد، گفت: «وای! فراموش کرده بودیم!»
_چی رو؟
_امروز تولد حضرت زینبه و روز پرستار!
📘#بخش_خاکستری (خاطرات شهید مدافع سلامت؛ مریم رحیمی )
✍🏻#ساجده_تقیزاده
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
📌همهٔ ما از یک جایی به بعد دلمان برای صبحهایی که با چشمهای پف کرده و خمیازههایی که از توی رختخواب تا دم در خانه کش میآمد تنگ شده. همهٔ ما از یک جایی به بعد دیگر دانشآموز نیستیم اما آخر شهریور که میشود دلمان میخواهد کیف و کفش نومان را بگذاریم زیر بالشت به امید صبح اول مهر و دوازده فروردین پای پیک نوروزی حل نشده اشک بریزیم.
و همهٔ ما از یک جایی به بعد فهمیدیم ۱۳ آبان هر سال سر صف برای چه روز دانشآموز را بهمان تبریک میگفتند؛ فهمیدیم به تیر بستن دانشآموزان به دستور شاهی بوده که آمریکا میگفت ایران را کرده جزیرهٔ ثبات! بعد هم انگاری خون دانشآموز، خون دانشآموز شهید برکت کرده باشد سه ماه و نه روز بعدش جزیرهٔ ثبات آمریکایی شد جمهوری اسلامی ایران.
📚 «محفل روایتخوانی» این هفته را اختصاص دادهایم به خواندن و شنیدن روایتهایی با موضوعهای «روز دانشآموز» یا «مبارزه با استکبار و خباثتهای آمریکا».
🗓️زمان:
دوشنبه؛ ۱۲ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۰
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar