ابیعبدالله،پسرامیرالمؤمنین
ببین زندگیمو،دلم برات تنگ شده
یبار جاموندم بسه ...
اسم اربعین میاد میترسم،نکنه؟ نکنه صبح اربعین چشمامو باز کنم سقف اتاقمو ببینم؟ نکنه شب اربعین این گوشه هیئت بشینم ببینم هیئت مثل پارسال خلوته همه رفتن من بیچاره یه گوشه نشستم و شما سرت با زائرات گرمه؟
شما حتی دلت به حال اون نیزه هایی که پرت میشد سمتت سوخت که تنها نمونن،همشونو به آغوش کشیدی...
منم بغل کن . توروخدا .
بلد نیستم مثل بقیه خوب بنویسم برات .
توروخدا بغلم کن. همین
#رَواقنویس
هدایت شده از بَچِّههِیئَتي
حسرتی که میکشم اینهکه:
تشنگی ِما برایت گر به قدرِ آب بود
تاکنون تکلیف ِصحن ِمجتبیٰ معلوم بود ..هیدل..