eitaa logo
روایت‌نامه| محمدحسین عظیمی
698 دنبال‌کننده
65 عکس
43 ویدیو
0 فایل
تک‌نگاری‌ها، روایت‌ها و تحلیل‌های حقیر سراپاتقصیر @mhazimi84
مشاهده در ایتا
دانلود
چند خرده‌روایت از دو روز یک نفس سرکشیدن کتاب نود‌ونهمین نفر @ravayat_nameh
روایت‌نامه| محمدحسین عظیمی
چند خرده‌روایت از دو روز یک نفس سرکشیدن کتاب نود‌ونهمین نفر @ravayat_nameh
چند خرده‌روایت از دو روز یک نفس سرکشیدن کتاب نود‌ونهمین نفر یکم. وقتی مجتبی، کتاب را آورد شرمنده‌اش شدم. پیش خودم گفتم تو که توی این دو روز، نمیرسی کتاب بخونی، چرا بنده خدا رو کشاندی این‌جا؟ تا کتاب را توی دستم گرفتم، مجتبی گفت: "چه‌ قیافه تو‌دل‌برویی داره!" تا آن روز به قیافه‌اش دقت نکرده بودم. بیشتر توی کف لوگوتایپ کتاب بودم. نفهمیدم چرا ولی هروقت می‌دیدمش یاد فرمان موتورسیکلت می‌افتادم. دوم.‌ محمد حکم‌آبادی بهم پیام داده بود: "از ص۲۰ تا ۵۵ یکمی روایت کتاب نودونهمین نفر کند میشه. ولی بعدش روی دور می‌افته. تند رد شو، بخونش تا آخر. یکم برا امام حسین(ع) گریه کنی آخرش." تا صفحه۵۵ را خواندم و کتاب را کنار گذاشتم. آخرشب دوباره سراغش رفتم. به ساعت که نگاه کردم ساعت۱:۳۰ نیمه‌شب بود و من صفحه۹۵. سوم. پاهایم را روی میز محل کار، مثل قیچی روی هم انداخته بودم. داشت از احترام شهید به پدرش می‌گفت. این‌که خریدهای خانه پدری‌اش را انجام می‌داد. یاد خودم افتادم که دو هفته هست یک کار کوچک برای پدرم انجام نداده‌ام. فراموش کرده بودم. کتاب را انداختم کنار: "نمی‌خواد کتاب شهدا رو بخونی. یک‌کمی ازشون یاد بگیر." رفتم خانه پدرم و کارهایش را جلو بردم. چهارم. غیرت مهدی از مرزهای کتاب، خودش را می‌کشاند بیرون و توی دلم نشست. وقتهایی که توی ماشین یا خیابان‌های شیراز، زن بی‌حجابی از کنارم رد می‌شد، دست می‌گذاشتم روی صورت مهدیِ روی جلد تا نبیندشان. احساس می‌کردم بهش برمی‌خورد. توی خانه هم همین‌جور حواسم بود. پنجم. برای امام حسین(ع) هم گریه کردم ولی با جاهایی از کتاب اشک توی چشمم پِر خورد که بعید می‌دانم کس دیگری احساساتی شده باشد. مثل دیالوگی که گفت: "وقتی سنجرانی شهید شده، حتما منم شهید میشم." انگار گرمای امید به شهادت از جایی از قلبم دوباره زبانه کشیده باشد. ششم. توی خانه ماندم تا کتاب را تمام کنم. بین دویست کار اولویت‌دار دیگر، خواندن کتاب آمده بود سر صف.‌ به ساندویچ صبحانه گاز می‌زدم و بلند گریه می‌کردم. کتاب متحولم نکرد ولی چیزهایی در قلبم زنده شد که مدتها بود با آن وداع کرده بودم. @ravayat_nameh
طرح مهرانه کتاب فروش ویژه کتاب در بازداشت حزب‌الله با ۴۵٪ تخفیف به‌مناسبت میلاد حضرت زهرا(س) و هفته بزرگداشت مقام مادر https://boghcheketab.ir/product/کتاب-در-بازداشت-حزبالله/ 🔹کد تخفیف Boghcheketab1404 🌐خرید از سایت بقچه کتاب: www.boghcheketab.ir
هدایت شده از بقچه کتاب
20.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این‌بار سیدغفار از لبنان و کنار مقبره سیدحسن نصرالله اومده یک کتاب معرفی کنه، کتابی که بعد از شهادت سیدحسن و از دل اتفاقات لبنان جوونه زده 🌱 🔹جهت تهیه کتاب با ۴۵ درصد تخفیف به سایت بقچه کتاب مراجعه فرمایید: www.boghcheketab.ir 🔸کد تخفیف: Boghcheketab1404 📚 بقچه کتاب: @boghcheketab
22.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از فصل دوم | ۰۴.۰۹.۱۹ | گپ‌وگفتی درباره‌ روایت‌ها: شفاف‌ترین سکانس مادر-پسری از زبان محمدحسین عظیمی این قسمت از برنامه را در تلوبیون تماشا کنید. در @revayat_farstv
هدایت شده از بدون مرز
🔵 مروری بر کتاب دربازداشت حزب الله 🔻«خرده یادداشتی برای بازداشت‌شده در مقر حزب‌الله» روایت سفر محمدحسین عظیمی به لبنان پس از شهادت سیدحسن نصرالله. ✍به قلم محمد حکم آبادی 📚کتاب دربازداشت حزب الله ✍نوشته ی محمدحسین عظیمی 📍انتشارات سوره مهر 🔸️با بدون‌مرز همراه باشید؛ http://zil.ink/bedonemarz
هدایت شده از بدون مرز
🔵 🔹️«خرده یادداشتی برای بازداشت‌شده در مقر حزب‌الله» روایت سفر محمدحسین عظیمی به لبنان پس از شهادت سیدحسن نصرالله. از آن‌جا که باید شب‌های یَلدا به خانه‌ی دو،سه گروه از فامیل بریم، ما چند شب یلدا داریم. و در هر دو شب یلدا کتاب «در بازداشت حزب‌الله» شخصیت اهل مطالعه مرا به فک و فامیل نشان می‌داد تا جایی که گفتند: «حکم آبادی در بستر هم کتاب می‌خواند!» کتاب از جنگولک‌ بازی‌های تعلیقی دور بود اما عظیمی با زبان معیار و صمیمی و گاهی با چاشنی نَمک، من را با خودش وارد یک سفر سراسر گِره کرد. پایت را که از ایران بیرون گذاشتی با کتاب، نمی‌توانی بیخیالِ سفرش شوی. با عظیمی حرصت در می‌آید؛ غصه می‌خوری؟ نگران می‌شود و همینطور یکی یکی مصیبت‌ها سر راه سبز می‌شود تا اینکه پهباد اسرائیلی توی خیابان‌های ضاحیه دست از عظیمی بر نمی‌دارد! اما معضلات کاش به پهپاد اسرائیل تمام می‌شد؛ عظیمی با آن چشم‌های فرو رفته‌، هر جا پایش را می‌گذارد مظنون جاسوسی است! من نمی‌دانم چرا عکس‌ش را با شهید رئیسی نشان نمی‌داده!؟ آخر بچه‌های حزب‌الله با کتک‌کاری عظیمی را به ساختمان خودشان می‌برند برای بازجویی! البته به نظرم رسید عظیمی بیشتر از اینی که توی کتاب گفته، کتک خورده. الله اعلم! بجز همین مورد که حس سانسور بهم دست داد، کتاب برایم خط کشی نشده بود. اولش با خودم گفتم عظیمی احتمالا پیام آور وحدت شیعه و سنی باشد، همان روایت‌های مرسوم. اما نه. تا نیمه اول کتاب، بیشتر به اختلافات پرداخته بود! از تبعیض‌ها هم چشم پوشی نکرده بود. کار به جایی رسید که می‌خواستم پیام دهم: «این‌حرفا چیه؟ پس وحدت چی؟ خطای یکی رو به حساب مذهب نبندید!» جلوتر، عظیمی یک «غلط قضاوت‌ کردی» کوباند توی سَرم! گفت‌وگوی عظیمی با امام جماعت اهل سنت مسجدی در بیروت؛ معادلات را عوض کرد. امام جماعت گفت: «قرآن فرموده: ای مسلمان، ای بندهٔ خدا… نمی‌گوید «ای لبنانی» یا «ای ایرانی» یا «ای سوری» یا «ای مصری»؛ نمی‌گوید«ای سنی» یا «ای شیعه»… نه؛ می‌گوید «ای مسلمان» و همهٔ ما مخاطب این نام هستیم. پس ما به این نبرد نهایی وعده داده شدیم.» و باز پای اختلافات باز می‌شود، می‌گوید: «این رو به شما بگم که از برکات طوفان الاقصی مبارک، بسیاری از علمای اهل سنت اختلافات رو با شیعیان کنار گذاشتن؛ چون دیدن تنها چیزی که به غزه کمک می‌کنه، جنبش‌های مقاومت آزاد از قیود مذاهبه» قصه قشنگ‌تر می‌شود وقتی این سوژه‌ها، اتفاقی می‌آیند سر راه عظیمی. مثلا توی بازدید از مدرسه‌ی محل اسکانِ آواره‌های شیعه، کشیش مسیحی ایستاده! عظیمی ما را می‌نشاند پای صحبت کشیش مسیحی، ما را وارد دنیای پیروان حضرت مریم کرد. کشیش که 28 کلیسا را آورده پای کار کمک به شیعیان. قصه مسیحی‌ها آن‌جا به اوج رسید که محمدحسین، نشست پای صحبت مدیر مدرسه‌ای مسیحی، که مدرسه‌اش شده اردوگاه شیعیانِ بی‌پناه. کلمه‌های کتاب، ریشه‌ی این اتحاد را هم برای ما پیدا کرده. البته نه گزارشی و تریبونی، توی گشت و گزارش. نخواهید این را هم کپی پیست کنم! باشد طلب‌تان تا وقتی کتاب را بخوانید و کشف کنید. در مجموع برای من که همه‌ی سفرنامه‌های اخیر لبنان را خوانده‌ام، مهم ترین وجه کتاب، نمایش همدلی شیعه و سنی و مسیحی بود. حالا نمی‌دانم اسمش را چه باید گذاشت؟ امت واحده؟ فرا اُمت؟ وحدت ادیان الهی یا چه!؟ ویژگی دومی که کتاب داشت، همراهی با مسافر در سفرش بود. عظیمی ما را با خودش می‌برد به لبنان؛ طی الارض نکرده؛ منبر نرفته و گزارش نداده. هم قدم می‌شویم با محمدحسین توی ویرانه‌ها و خرابه‌ها و کوچه‌های خلوت. کتاب را که می‌خوانی، می‌فهمی چقدر به آدم‌های 2 هزار کیلومتر آن طرف‌تر دل‌بسته‌ای. آن‌جا هم بحث خوردن یا نخوردن پپسی است! آن‌جا هم از امام‌حسین می‌گویند. عظیمی که برای خانم‌های ایستاده پایِ دیگ نذری، از کمک‌های زنان پشتیبانی جنگ توی دفاع مقدس می‌گوید، کلی کیف می‌کنن. بحث حضور ایرانی‌ها، گروه‌های جهادی و هم افزایی‌هایی که بین بسیجی‌های ایران و حزب‌الله لبنان شکل گرفت، از ویژگی خاص آن روزهای لبنان است که البته هنوز در کتابی ندیدم به آن بپردازد. نقد هم دارم. البته هیچ املایی بی غلط نیست، این که کتابه ☺️سر فرصت اگر شد. شب‌های یلدای 1404 ✍به قلم محمد حکم آبادی 🔸️با بدون‌مرز همراه باشید؛ http://zil.ink/bedonemarz
روایت‌نامه| محمدحسین عظیمی
🔵#خط_مرز 🔹️«خرده یادداشتی برای بازداشت‌شده در مقر حزب‌الله» روایت سفر محمدحسین عظیمی به لبنان پس از
محمد حکم‌آبادی عزیز نویسنده کتاب تحسین شده عملیات احیاء (برگزیده بخش مستندنگاری جایزه ادبی جلال) محبت کردند و این یادداشت را برای کتاب در بازداشت حزب‌الله نوشتند.
نصّاب ماهواره قطره‌های باران جوری‌که صدای تِق‌شان برسد می‌خوردند به شیشه و دایره‌های یک‌شکلی می‌شدند و در صدم ثانیه‌ای، یک‌طرفشان کج‌ومعوج میشد و برف‌پاک‌کن توی هم قاطی‌شان می‌کرد. از تلوبیون شبکه یک را گرفته بودم و حرفهای وزیر ارتباط را حین رانندگی در باران می‌دیدم: "یکی از نقاط قوت ما در ساخت این ماهواره‌ها، استفاده از ظرفیت شرکتهای دانش‌بنیان خصوصیه" بلند خندیدم: -یعنی ما توی این کشور شرکتهای خصوصی‌ای داریم که ماهواره می‌سازن؟ این را به سجاد گفتم؛ -قبلا تَه کاری که اقتصاد خصوصی برای ماهواره می‌تونست انجام بده، نصاب ماهواره بود. @ravayat_nameh
روزنوشت ۱۴۰۴/۱۰/۱۷ مدرسه دخترها را تعطیل کردند. می‌گفتند سمت بلوار امیرکبیر لاستیک آتش زده‌اند و راه‌ها را بسته‌اند. از سمت خانه ما چند ستون دود سیاه، خودش را به آسمان رسانده بود. آدمیزاد وقتی ذهنش پُراسترس باشد، هر حرکت ساده‌ای را با عصبیت تحلیل می‌کند. من هم. اطراف خانه‌مان اکثر مغازه‌ها باز بودند و مردم کارهای عادی‌شان را انجام می‌دادند. ذهنم ولی هر حرکت و صدایی را مشکوک تحلیل می‌کرد.
روایت‌نامه| محمدحسین عظیمی
روزنوشت ۱۴۰۴/۱۰/۱۷ مدرسه دخترها را تعطیل کردند. می‌گفتند سمت بلوار امیرکبیر لاستیک آتش زده‌اند و را
مدرسه دخترها را تعطیل کردند. می‌گفتند سمت بلوار امیرکبیر لاستیک آتش زدند و راه‌ها را بسته‌اند. از سمت خانه ما چند ستون دود سیاه، خودش را به آسمان رسانده بود. آدمیزاد وقتی ذهنش پُراسترس باشد، هر حرکت ساده‌ای را با عصبیت تحلیل می‌کند. من هم. اطراف خانه‌مان اکثر مغازه‌ها باز بودند و مردم کارهای عادی‌شان را انجام می‌دادند. ذهنم ولی هر حرکت و صدایی را مشکوک تحلیل می‌کرد. از پل روگذر که خودم را انداختم سمت باهنر، ترافیک شروع شد. ماشین پشت سرم پژو ۲۰۶ صندوق‌دار سفیدی بود که با ریتم تولدت مبارک بوق میزد و چراغش را هم روشن گذاشته بود. تعدادی از ماشین‌ها همراهی کردند ولی صدایش سرسام‌آور نشد مطلقا. یعنی پنجره ماشین را که بالا دادم، اگر دقت نمی‌کردم صدایی نمی‌شنیدم. پُل روگذر شهیدان غلامی را بسته بودند. سر ماشین را کج کردم سمت بلوار رحمت. خلوت بود. ولی توی لاین روبرویی، سر صفایی، نیسان آبی‌رنگی، عمود بر مسیر رفت‌و‌آمد راه را بسته بود. تا چندصد متر آن‌طرفتر ترافیک سنگینی شده بود. لبخندزنان از کنارشان رد شدم و از فلکه ارتش و تحویلی خودم را رساندم محل کار. توی مسیر، پدر و مادرها، دست بچه‌هایشان را گرفته بودند و با سرعتی بیشتر از پیاده‌روی، جوری که ترس از زبان بدنشان استنباط شود، می‌رفتند سمت خانه‌هایشان. زنی چادری هم دست دخترش را که کیف کولی صورتی‌رنگی داشت، گرفته بود و هر چند ثانیه گردن کج می‌کرد و پشت سرش را می‌پایید. دلم برای زن و بچه‌ها می‌سوخت. برای مردها نه. به‌قول سیدانجوی: "خدا آقایان را از خاک کنار جوی هستی به‌وجود آورده." عاطفه‌ای را برنمی‌انگیزانند. توی مسیر سوپری‌ها و تک‌وتوک مغازه‌های دیگر باز بود ولی سمت چهارراه خیرات و وسط شهر، کلا تعطیل. صدای کِررر پایین کشیدن چند کرکره‌ سمت چهارراه و خالی بودن خیابان‌ها، فضای رعب‌آوری ساخته. ماشین را چند کوچه پایین‌تر پارک کردم. تا وارد ساختمان حوزه شدم، امواج صدای راکبی که از اگزوز موتورش بالاتر رفته بود، پرده‌های گوشم را خراشاند: "تعطیل کنید." چند دقیقه‌ای یک بار می‌روم کنار پنجره و سر و گوشی آب می‌دهم. ده دقیقه پیش ده بیست موتور نیروی انتظامی با تجهیزات کامل، ایستاده بودند روبروی در ورودی حوزه و چند دقیقه بعد حرکت کردند سمت چهارراه مشیر. @ravayat_nameh
هدایت شده از خبرگزاری مهر
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 جنایت هولناک آشوبگران با پیکرهای شهدای اغتشاشات 🔗 mehrnews.com/x3b8kT 📡 @Mehrnews