eitaa logo
روایت‌نامه| محمدحسین عظیمی
699 دنبال‌کننده
65 عکس
43 ویدیو
0 فایل
تک‌نگاری‌ها، روایت‌ها و تحلیل‌های حقیر سراپاتقصیر @mhazimi84
مشاهده در ایتا
دانلود
نصّاب ماهواره قطره‌های باران جوری‌که صدای تِق‌شان برسد می‌خوردند به شیشه و دایره‌های یک‌شکلی می‌شدند و در صدم ثانیه‌ای، یک‌طرفشان کج‌ومعوج میشد و برف‌پاک‌کن توی هم قاطی‌شان می‌کرد. از تلوبیون شبکه یک را گرفته بودم و حرفهای وزیر ارتباط را حین رانندگی در باران می‌دیدم: "یکی از نقاط قوت ما در ساخت این ماهواره‌ها، استفاده از ظرفیت شرکتهای دانش‌بنیان خصوصیه" بلند خندیدم: -یعنی ما توی این کشور شرکتهای خصوصی‌ای داریم که ماهواره می‌سازن؟ این را به سجاد گفتم؛ -قبلا تَه کاری که اقتصاد خصوصی برای ماهواره می‌تونست انجام بده، نصاب ماهواره بود. @ravayat_nameh
روزنوشت ۱۴۰۴/۱۰/۱۷ مدرسه دخترها را تعطیل کردند. می‌گفتند سمت بلوار امیرکبیر لاستیک آتش زده‌اند و راه‌ها را بسته‌اند. از سمت خانه ما چند ستون دود سیاه، خودش را به آسمان رسانده بود. آدمیزاد وقتی ذهنش پُراسترس باشد، هر حرکت ساده‌ای را با عصبیت تحلیل می‌کند. من هم. اطراف خانه‌مان اکثر مغازه‌ها باز بودند و مردم کارهای عادی‌شان را انجام می‌دادند. ذهنم ولی هر حرکت و صدایی را مشکوک تحلیل می‌کرد.
روایت‌نامه| محمدحسین عظیمی
روزنوشت ۱۴۰۴/۱۰/۱۷ مدرسه دخترها را تعطیل کردند. می‌گفتند سمت بلوار امیرکبیر لاستیک آتش زده‌اند و را
مدرسه دخترها را تعطیل کردند. می‌گفتند سمت بلوار امیرکبیر لاستیک آتش زدند و راه‌ها را بسته‌اند. از سمت خانه ما چند ستون دود سیاه، خودش را به آسمان رسانده بود. آدمیزاد وقتی ذهنش پُراسترس باشد، هر حرکت ساده‌ای را با عصبیت تحلیل می‌کند. من هم. اطراف خانه‌مان اکثر مغازه‌ها باز بودند و مردم کارهای عادی‌شان را انجام می‌دادند. ذهنم ولی هر حرکت و صدایی را مشکوک تحلیل می‌کرد. از پل روگذر که خودم را انداختم سمت باهنر، ترافیک شروع شد. ماشین پشت سرم پژو ۲۰۶ صندوق‌دار سفیدی بود که با ریتم تولدت مبارک بوق میزد و چراغش را هم روشن گذاشته بود. تعدادی از ماشین‌ها همراهی کردند ولی صدایش سرسام‌آور نشد مطلقا. یعنی پنجره ماشین را که بالا دادم، اگر دقت نمی‌کردم صدایی نمی‌شنیدم. پُل روگذر شهیدان غلامی را بسته بودند. سر ماشین را کج کردم سمت بلوار رحمت. خلوت بود. ولی توی لاین روبرویی، سر صفایی، نیسان آبی‌رنگی، عمود بر مسیر رفت‌و‌آمد راه را بسته بود. تا چندصد متر آن‌طرفتر ترافیک سنگینی شده بود. لبخندزنان از کنارشان رد شدم و از فلکه ارتش و تحویلی خودم را رساندم محل کار. توی مسیر، پدر و مادرها، دست بچه‌هایشان را گرفته بودند و با سرعتی بیشتر از پیاده‌روی، جوری که ترس از زبان بدنشان استنباط شود، می‌رفتند سمت خانه‌هایشان. زنی چادری هم دست دخترش را که کیف کولی صورتی‌رنگی داشت، گرفته بود و هر چند ثانیه گردن کج می‌کرد و پشت سرش را می‌پایید. دلم برای زن و بچه‌ها می‌سوخت. برای مردها نه. به‌قول سیدانجوی: "خدا آقایان را از خاک کنار جوی هستی به‌وجود آورده." عاطفه‌ای را برنمی‌انگیزانند. توی مسیر سوپری‌ها و تک‌وتوک مغازه‌های دیگر باز بود ولی سمت چهارراه خیرات و وسط شهر، کلا تعطیل. صدای کِررر پایین کشیدن چند کرکره‌ سمت چهارراه و خالی بودن خیابان‌ها، فضای رعب‌آوری ساخته. ماشین را چند کوچه پایین‌تر پارک کردم. تا وارد ساختمان حوزه شدم، امواج صدای راکبی که از اگزوز موتورش بالاتر رفته بود، پرده‌های گوشم را خراشاند: "تعطیل کنید." چند دقیقه‌ای یک بار می‌روم کنار پنجره و سر و گوشی آب می‌دهم. ده دقیقه پیش ده بیست موتور نیروی انتظامی با تجهیزات کامل، ایستاده بودند روبروی در ورودی حوزه و چند دقیقه بعد حرکت کردند سمت چهارراه مشیر. @ravayat_nameh
هدایت شده از خبرگزاری مهر
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 جنایت هولناک آشوبگران با پیکرهای شهدای اغتشاشات 🔗 mehrnews.com/x3b8kT 📡 @Mehrnews
هدایت شده از خبرگزاری مهر
12.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 روایتی دردناک از جنایت داعش‌گونه اغتشاشگران در مرودشت 🔺️بدن مدافعان امنیت را ابتدا با چاقو تکه تکه می‌کردند و سپس با بنزین آتش می‌زدند 📡 @Mehrnews
هدایت شده از حافظ‌هـ
هدایت شده از حافظ‌هـ
تو چطور پژمانی هستی؟ حسین‌ آقای بابری من پژمانم. مثل تو. مثل گذشته‌ی تو. دیروز پدرت پته‌ات را ریخت روی آب. رفته‌بودیم خانه‌ات و پدر گاهی با بغض و گاهی با خنده از تو برایمان می‌گفت. از وقت‌هایی گفت که هنوز اسمت پژمان بود. توی عروسی‌ها بدن را می‌گذاشتی روی رگبار و بندری می‌رفتی. می‌گفت تو دایره‌ی رقص ترکی هم، همه چشم‌ها به دستمال‌های تو بود. البته من رقصم خوب نیست. وقتی می‌رقصم مثل سپیداری می‌شوم که لای شاخه‌هایش باد افتاده. من از بابت دیگری پژمانم؛ نه مثل پژمان‌های کلیشه‌ای فیلم‌های صدا و سیما. نه مثل پژمانی که تو بودی‌. اصلا تو چطور پژمانی هستی؟ پژمان نه! تو چطور آدمی هستی؟ چطور توانستی دختر‌هایت را بگذاری بروی مرودشت. نمی‌دانستی آن جا قیامت به پا شده؟ من اگر جای تو بودم اگر دوتا دختر داشتم و یک تو راهی؛ نه می‌خوابیدم نه می‌رفتم بیرون نه حتی پلک می‌زدم. آنقدر توی خانه می‌ماندم و نگاهشان می‌کردم که ازم خسته‌شوند. دیروز پدرت زهراکوچولوت را بغل کرده بود. نازش می‌کرد و می‌گفت چطور پسر دست گلش از دستش در رفت. روزه بودی. دخترهایت اذیت می‌کردند. همسرت بردشان خانه یکی از اقوام که برگردد و بتواند افطاری برایت دست و پا کند. آن‌ها که رفتند تو هم رفتی. پایت را گذاشته‌بودی روی گاز که از قرخلو بزنی بیرون. بین راه پدرت را دیدی و پیچیدی تو کوچه‌ دایی. که مثلا می‌خواهی به آن‌ها سر بزنی. هم پدرت هم مادرت بهت گفته‌بودند این دفعه را بیخیال شو. این دفعه فرق می‌کند. این دفعه نه! نگفته‌بودند؟ وقتی بد به دل مادر بیفتد ردخور ندارد. این را نمی‌دانستی؟ وقتی پدرت زنگ زد که برگرد؛ که جواب دخترهایت را چه بدهم؟ خنده‌های فاطمه و ناز کردن‌های زهرا جلوی چشمت نیامد؟ چطور توانستی پدال گاز را محکم‌تر فشار بدهی؟ پدرت گفت پشت گوشی چه جوابی دادی :«جواب دخترهام و خانومم با شما؛ اما جواب امام حسین رو کی بده؟» اصلا تو چه سری با امام حسین داری؟ از وقتی رفتی شیراز درس بخوانی کم‌کم عوض شدی. شدی آن آدمی که حالا می‌شناسیم. اسمت را گذاشتی حسین. جای دایره‌های دستمال‌بازی نفر اول دایره‌های عزاداری شدی. بال‌هایت را باز می‌کردی و می‌زدی بر سینه. حالا همه چشم‌ها به زنجیر‌های تو بود. همه گوش‌ها به حرف‌های تو بود و انگار همه روستا روی انگشت‌های تو می‌چرخید. پدرت می‌گفت روز عاشورا دسته‌های عزاداریتان یکی نمی‌شدند. ریش‌سفیدها هم نتوانسته‌بودند کاری کنند. سربند‌های یاحسین گرفتی. رفتی بین صف‌های هیئت مقابل. یکی یکی به پیشانیشان سربند بستی و این گره کور و قدیمی را باز کردی. دیروز پیش دانش‌آموزهایت هم رفتیم. هنوز دست‌خطت روی تخته بود :«موضوع انشا: تسلیم یا مقاومت؟» دلشان نمی‌آمد پاکش کنند. نمی‌دانم بینمان بودی یا نه؛ اما دانش‌آموزهایت انشاهایشان را خواندند و از تو برایمان گفتند. یکی از دانش‌آموزهات می‌گفت برای ساختن خانه عالم بیل دستشان دادی. چه کیفی می‌کرد وقتی از آن روز می‌گفت. چه کیفی می‌کرد وقتی از آش‌سبزی‌های دورهمی می‌گفت. چه کیفی می‌کرد وقتی از کلاسی می‌گفت که تو معلمش بودی. تو چطور پژمانی هستی که همان روستای کوچک برایت مرکز دنیا بود؟ که خسته نمی‌شدی ناامید نمی‌شدی. تو حتی وقتی تیر به شکمت خورده‌بود می‌خندیدی و هنوز رجز می‌خواندی. حالا بنظرت من چطور پژمانی هستم؟ تا همین دو ماه پیش از زمستان امسال ناامید شده‌بودم. نه برفی نه بارانی و نه حتی ابر و سرمایی! ولی آن روز که آمدیم خانه‌ات و تو نبودی، برف آمده‌بود. برای بار چندم برف آمده‌بود. من معنی پژمانم! زود ناامید می‌شوم زود پا پس می‌کشم. حاج قاسم که رفت ناامید شدم. سیدحسن که رفت ناامید شدم. روز اول جنگ ۱۲ روزه از همه ناامیدتر من بودم. با یک مویز گرمیم می‌شود با یک غوره سردیم. می‌بینی؟ پژمان بودنم هم با تو فرق دارد. کاش یک شب به خوابم می‌آمدی. از همان سربند‌های یاحسین به پیشانیم می‌بستی و می‌گفتی بیا قاتی ما. کاش راز حسین شدنت را می‌فهمیدم و یاد می‌گرفتم سنگ بزرگ بردارم. کاش می‌فهمیدم چطور از پژمان کنده‌شوم. بشوم حسین. محمدجواد رحیمی ۲ بهمن ۱۴۰۴ پ‌ن: تصویر شهید حسین(پژمان) بابری و فرزندانش تاریخ را به حافظ‌هـ بسپارید @hafezeh_shz
🔻 «خدا برات بسازه» ✍️ ~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 «خدا برات بسازه» _پرده اول_ ▫️بچۀ کجایی؟ ▪️ساری، ولی اصالتا کُردم. ▫️اِ...؟ خانم منم کُرده. ▪️ شیراز کجا، زن کردی کجا؟ ▫️شاهچراغ دیدمش. زود به مادرم گفتم، همون‌جا خدا برام ساخت. ▪️بلدی بهش بگی هه ناسَکَم، غزال چون خمارم؟ ها؟ ▫️ نه، کردی اصلاً بلد نیستم. ▪️ بهش گفتی مِه تَرْسَه … عاشِقبَه عاشِق بوون تَرسی ناوی ئَه وُ پَه رِه کَه یْ شیت دَه بیت شیتیش بو خَوی دَنیایِه کَه؟! ▫️ بلد نیستم به خدا. ▪️سود کردی زن کُرد گرفتی. *▫️خدا برا تو هم بسازه* _پرده دوم_ ▫️ الو، سلام علیکم. رحیمی هستم، نویسنده، روایت‌نویس. سیدحسین شماره شما رو دادن. میتونم چند دقه وقتتون رو... ▪️ بله بله، سید، آی آی میخواین در مورد شهیدایی که آوردیم توی کلانتری بپرسین؟ ▫️بله اگه... ▪️ببخشید من نبودم، دوستم بوده. قطع میکنه. دوباره تماس میگیرم. میگم قطع شد. میگه" ببخشید... من در واقع خودم اونا رو آوردم تو نیرو انتظامی، ولی هربار یادم میاد حالم بد میشه" صداش میلرزه:" کاش هیچ‌وقت ندیده بودمش..." _پرده سوم_ "بچه شوخی بود. تازه از تهران اعزام شده بود اینجا برای ماموریت. قد بلند و هیکل چهارشونه‌ای داشت. می‌گفت چشات خیلی خوشکله‌ها... کاش ندیده بودمش. کاش هیچ وقت باهاش حرف نزده بودم. سر شب شلوغ شد. نشستیم ترک موتور که موقعیت رو ترک کنیم. جمعیت بالای دو هزار نفر بود. خبر داشتیم نیروها رو دیر چیدن تو موقعیت و حضورمون با دست خالی دیگه صلاح نبود. می‌دیدیم که چاقو و قمه و سنگ و مشروب بین‌شون دست به دست میشه و حرکت‌ها تند و بی‌محاباست‌. من نشستم و گازش رو گرفتم. ابوالفضل هم نشست، یهو یکی طناب انداخت از پشت سر دور گلوی ابوالفضل و کشیدش پایین." (به اینجا که میرسه، تن صداش کم میشه، مکث میکنه، صدا میره. باز قطع میشه. فرصت میدم. چند دقه بعد دوباره زنگ میزنم. باز عذرخواهی میکنه،) میگه: "سخته برام، صورتش هنوز جلو چشامه، نمیدونم کدوم نامرد بود، کشیدش تا توی جمعیت، نشست رو سینه‌اش و ..." من جون به لب میشم اونم. _"نشست رو سینه اش رو با چاقو انقدر زد که این سینه شکافت... ما مدام دور جمعیت دور میزدیم که راه رو باز کنیم، ولی اونا با چاقو و قمه فاصله مینداختن. لاستیک انداختن روش و بنزین و آتیش، آتیش شعله کشید و اونا جیغ شادی کشیدن و هو کردن... کاش هیچ وقت نمی‌دیدمش" شِیعَتِی مَا إِنْ شَرِبْتُمْ ماءَ عَذْبٍ فَاذْکرُونِی أَوْ سَمِعْتُمْ بِغَرِیبٍ أَوْ شَهِیدٍ فَانْدُبُونِی روایتی از شهید ابوالفضل مقدسی به دست وحوش تروریست در ۱۸ دی‌ماه/ مرودشت ✍️ ~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» *روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس* 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar