#خـــاطرات_شهدا
از جمله خصوصیات بروجردی اين بود که عجول نبود. تصميم گیریهايش با تدبیر و اندیشه بود. يک بار ، یک ضد انقلاب را اسیر کرده بودیم. حاجی کنارش نشسته بود و با حوصله از او بازجوئی می کرد. او مدام از جواب دادن طفره می رفت و این مسأله بقیه را کلافه کرده بود. اما بروجردی خونسرد بود. مرتب سؤالها را تکرار می کرد. با هم می خندیدند تا اين که بالاخره بروجردی برای وضو گرفتن بیرون رفت.
آقای هاشمیان ، عصبانی و کلافه ، کنار آن ضد انقلاب رفت و گفت:
می دانی که با کی صحبت می کنی؟! ، او باور نمی کرد ، می گفت شما دروغ می گوئید و او يک فرد معمولی است ؛ اگر فرمانده قرارگاه حمزه است ، پس درجه هایش کجاست و از این حرفها.
ما می دیدیم که بروجردی بین دوست و دشمن فرقی نمی گذارد. با هر دوی آنها رئوف و مهربان بود.
بروجردی در وصیت نامه خود آورده است :
من با تمام وجود این اعتقاد را دارم كه شناخت و مبارزه با جریان هائی که بین مسلمین سعی در به انحراف کشیدن انقلاب از خط اصیل و مکتبی آن را دارند به مراتب حساس تر و سخت تر از مبارزه با رژیم صدام و آمريکاست.....
#سردارشهیدمحمد_بروجردی
🌹 اللهم عجل لولیک الفرج...🌹
🌷@raviannoorshohada
#خاطرات_شهدا
لباسهای #خیس به تنشان سنگینی میكرد😰 ستون گردان دم ارتفاع #قامیش و زیر پای عراقیا بود همهمه بسیجی ها ?میان رعد و برق و شق شق باران گم شده بود حالا #گونیهایی هم كه عراقیا پلهوار زیر كوه ⛰چیده بودند، از گل و لای لیز شده بود و اسباب #دردسر، بچه ها از كت و كول هم بالامیرفتند كه از شر باران🌧 خلاصی یابند و خودشان را داخل غار بزرگ زیر قله برسانند انگار یه گونی، #جنسش با بقیه فرق داشت لیز و سر نبود بسیجیها پا روش میذاشتند، میپریدند اونور آب و بعد داخل غار، اما گونی هر از گاهی تكان میخورد شاید اون شب هیچ #بسیجیای نفهمید كه علی آقا پله شده بود😢 برای بقیه، یكی دو نفر هم كه متوجه شدند دم غار #اشكهاشون با باران قاطی شده بود «علی به معنای واقعی كلمه مالك #نفسش بود» .😔
فرماندهٔ اطلاعات عملیات لشگر ۳۲ انصارالحسین
#سردارشهید_علی__چیتسازیان🌷
🌹@raviannoorshohada
🌹 خاطـــرات آزادگــان 🌹
🌹( به مناسبت سالروز ورود آزادگان به میهن )
از صلیب سرخ آمده بودند اردوگاه اسرا گفتند:
در اردوگاه شما را شڪنجهتان میڪنند یا نه ؟
همه به آقا سید نگاه ڪردند
ولی آقا سید چیزی نگفت
مأمور صلیب سرخ گفت:
آقا شما را شڪنجه میکنند یا نه؟
ظاهراً شما ارشد اردوگاه هستید .
آقا سید باز هم حرفی نزد.
پس شما را شڪنجه نمیڪنند؟
آقا سید با اون محاسن بلند و ابهت خاص خودش سرش پایین بود و چیزی نمی گفت .
نوشتند اینجا خبری از شڪنجه نیست .
افسر عراقی ڪه فرمانده اردوگاه بود ، آقای ابوترابی را برد تو اتاق خودش گفت :
تو بیشتر از همه ڪتڪ خوردی ، چرا به اینها چیزی نگفتی ؟
آقای ابوترابی برگشت فرمود :
ما دو تا مسلمان هستیم با هم درگیر شدیم ، آنها ڪافر هستند
دو تا مسلمان هیچ وقت شڪایت پیش ڪفار نمیبرند .👌👌👌
فرمانده اردوگاه ڪلاه نظامی ڪه سرش بود را محڪم به زمین ڪوبید و صورت آقا سید را بوسید بعدش هم نشت روی دو زانو جلو آقا سید و تو سر خودش می زد
می گفت شما الحق سربازان 🌷 خمینی 🌷 هستید .
سید آزادگان 🌷 " حاج آقای ابوترابی"
🗓 ۲۶ مرداد #سالروز_ورود_آزادگان_سرافراز به میهن اسلامی ایران گرامی باد . ┈••✾•🌿🌺🌿•✾••
@raviannoorshohada
مجمع راویان نور شهدا (قرارگاه)
🔴پیکر سالم
#شهید_محمد_رضا_شفیعی
( پیکرش را سه ماه زیر آفتاب سوزان گذاشتند حتی برای از بین بردنش اسید هم پاشیدند .... )
💟از نیروهای واحد تخریب لشگر علی ابن ابی طالب (ع) بود. عملیات کربلای چهار آخرین عملیات او بود. دوستانش می گفتند به سختی مجروح شد و پیکرش جاماند.😢
💟محمدرضا شفیعی به جرگه شهدای گمنام پیوست. برخی می گفتند او اسیر شده چون دوستانی که در کنار او بودند همگی اسیر شدند. اما خانواده چشم انتظار او بود.
💟آزادگان به میهن بازگشتند اما خبری از او نشد. یکی از آزادگان گفته بود: ما دیدیم که محمدرضا اسیر شد اما خبری از او نداریم.😞
ناله ها و گریه های خانواده بیشتر شده بود. همه آرزو داشتند خبری از گمشده شان به دست آورند.
💟سال هشتاد عراق و ایران برای تبادل اجساد توافق کردند. مرداد ۸۱ خبر بازگشت پیکر محمدرضا اعلام شد. خبر خیلی عجیب بود. پیکر محمدرضا بعد از ۱۶ سال سالم است
💟او در کربلای چهار مجروح و سپس اسیر می شود. یازده روز او را به همین وضع نگه می دارند. بعد می گویند: باید به امام توهین کنی. او هم فریاد می زند: مرگ بر صدام.👊
💟بعثی ها آنقدر او را می زنند تا به شهادت می رسد.😭 پیکر او را در قبرستانی در نزدیکی کربلا به خاک می سپارند. حالا بعد از ۱۶ سال پیکر او را از خاک خارج کرده اند. بدن او سالم مانده. گویی که به خواب رفته است؟
💟بعثی ها سه ماه پیکر او را زیر آفتاب انداختند تا پوسیده شود. 😱آهک و دیگر مواد فاسد کننده بر بدنش ریختند اما بدنش همچنان سالم مانده بود.
💟 فرمانده عراقی که پیکر او را تحویل میداد گریه می کرد.😢 می گفت: خدا از سر تقصیرات ما بگذرد.
💟وقتی شهید محمدرضا شفیعی را داخل قبر قرار دادند فرمانده اش صحبت کرد و گفت: نماز شب این شهید هیچگاه ترک نمی شد. همیشه غسل جمعه را انجام میداد.
💟وقتی برای امام حسین ای گریه می کرد😭 قطرات اشک خود را به صورت و سینه و محاسنش می مالید. راز سالم ماندن پیکر این شهید اینهاست.
💟خدا خواست محمدرضا شفیعی از گمنامی خارج شود تا برای همیشه تاریخ سندی📜 باشد بر حقانیت یاران مظلوم حضرت روح الله.
•••✾•🌿🌺🌿•✾•
@raviannoorshohada
زمان:
حجم:
2.79M
ابراهیم آمد.✨
با همان صلابت همیشگی مرا به دوش گرفت و حرکت کردیم.
آن جمال نورانی ابراهیم را دوست خودش معرفی کرد.♥️
خوشا به حالش.😍
داستانی از👇
#شهید_ابراهیم_هادی 💫
🌹@raviannoorshohada
#خاطرات_شهدا 💔
فرمانده دست تكان داد. حاجي از راننده خواست بايستد.
از پنجره ي ماشين كه نيمه باز بود، سلام و احوال پرسي كردند. فرمانده به حاجي گفت:
«...اين بسيجي رو هم برسونين پايگاهش.»
.....
ـ حالا براي چي اومده بودي اين جا؟
بسيجي به كفش هاش اشاره كرد و گفت:
«...اينا ديگه داغون شده. اومده بودم اگه بشه يه جفت كفش بگيرم، ولي انگار قسمت نبود.»
حاجي دولا شد. در داشبورد ماشين را باز كرد و يك جفت كفش در آورد.
ـ بپوش! ببين اندازه است؟
كفش هاش را كند و سريع كفش هايي را كه حاجي داده بود پوشيد.
ـ به! اندازه است.👌
خودم اين كفش ها را براي حاجي خريده بودم؛ از انديمشك. كفش هايي را كه به بسيجي ها مي دادند نمي پوشيد.
همين امروز پنجاه جفت كفش از انبار گرفته بود ولي راضي نشد يك جفت براي خودش بردارد.
حاجي لب خندي زد و گفت «...خب پات باشه.»
بسيجي همين طور كه توي جيب هاش دنبال چيزي مي گشت، گفت «...حالا پولش چه قدر مي شه؟»
و حاجي خيلي آرام، انگار به چيزي فكر مي كرد گفت «...دعا كن به جون صاحبش.»
#شھيدمحمدابراهيم_همت
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
@raviannoorshohada🌹
7.57M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ کشتی شکست خورده شمایید
💥 مداحی حماسی حاج میثم مطیعی درباره توقیف نفتکش انگلیسی توسط سپاه اسلام در خلیج فارس
تاریخ انقضای شما سر رسیده است
مضمون تازهی شعرایید بعد از این
فکری کنید پرچم پایین کشیده را
با آبروی رفته چههایید بعد از این
حکّام پرفریب! خدا را چه دیدهاید
شاید که زیر پرچم مایید بعد از این...
🌼 @raviannoorshohada
#شوخ_طبعی_شهدا
بذله گویی و شوخی های علی رضا کوهستانی نظیر نداشت👌، طوری بود که آن شوخی ها هیچ وقت از ذهن من پاک نمی شود. یک روز در فاو نشسته بودیم. در همان اورژانس خط اول، با علی رضا چای می خوردیم.
....یک لحظه هر دویمان متوجه شدیم که یک مگس 🐝روی لبه ی لیوان چای علی رضا نشسته. همین طور خیره به مگس بودیم.😳 مگس روی لبه ی لیوان راه رفت و راه رفت تا این که یک دفعه مثل این که سر خورده باشد، افتاد توی لیوان علی رضا.😄
علی رضا هم برگشت گفت: نگاه کن! می رود روی جنازه ی عراقی ها می نشیند و غسل میت اش را می آید توی چایی ما انجام می دهد.😂
راوى: رزمنده نوجوان دوران دفاع مقدس جواد صحرايى
#شهید_علیرضا_کوهستانے
🌹@raviannoorshohada
عباس را فرستادند اميديه سهشنبه شد و پنجشنبهاش عيد قربان بود ، همان عید قربانی ڪه عباس به حج نرفت تا در دفاع از انقلاب اسلامی به خدا برسد و همان روز در آسمان شهید شد . عباس داشت با من حرف میزد . ۴۵ دقيقه برای من درس اخلاق گفت :
← مواظب آقای خامنهای باش ، اين سيد اولاد پيغمبر را تنهاش نگذار هر جا میرود ، همراهش باش .
← نماز اول وقت را فراموش نڪن .
← از دعا غافل نشو .
← قلبت وسط دريا باشد . ببين موجهايی مثل بنیصدر و ڪارهای آنها را . آنها مثل موجهایی هستند ڪه وقتی به صخرهها بخورند ، ڪف میشوند قلبت وسط دريا باشد ڪه با هيچ چيزی نلرزد .
✍ راوی:امیر خلبان علی اصغر مطلق
سرلشگر خلبان ...
#شهید_عباس_بابایی
🌷@raviannoorshohada