eitaa logo
هیئتـــ‌ رَیآحیـن‌الهُـ❤️ـدے
1.1هزار دنبال‌کننده
4.5هزار عکس
1.2هزار ویدیو
50 فایل
💌| عنایـــت‌حضـــرت‌مهـــدی(عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف)مارابه‌اینجـــارســـانده‌اســـت... 🌿|هیـــئت‌نوجـــوانان‌دختـــر‌انصــارالشهــداءدارالعبـــاده‌یـــزد 😉| کپی؟ حلاله‌رفیق 🤗| خــٰادِم‌کانــٰال‌و‌َتَبــــٰادُل: @rayahin_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
*🍀﷽‌🍀 رمـان #بـــنده_نــفس_تا_بـــنــده_شــهــدا 🍃🌷 #پارت21 قسمت الف وارد پذیرایی شدم که صدای پچ پچ شروع شد لباسم یه کت و شلوار کاملا پوشیده با روسری بلندی که لبنانی بسته بودم و چادر تا به خودم بیام پدرم با صورت قرمز جلو وایستاده بود و با صورت گُر گرفته گفت : آبرومو بردی بعد از این حرفش سیلی محکمی ب صورتم زد با گریه به سمت اتاقم دویدم نمیدونم کی خوابم برد صبح که بیدار شدم تو آینه به خودم نگاه کردم نصف صورتم بخاطر سیلی بابا قرمز شده بود چشمها و دماغم بخاطر گریه یه چمدون برداشتم همه لباسها و وسایل شخصیمو توش جمع کردم و رفتم خونه شخصیم وارد خونه شدم با وسواس چادر و لباسامو عوض کردم رفتم اتاقم مانتوهای که بیشتر شبیه بلوز بودن جمع کردم ریختم تو یه نایلون مشکی و گذاشتم دم در ساختمان بعد عکس خواننده ها و بازیگرای هالیوود از در و دیوار اتاق جمع کردم احساس میکردم این خونه غرق گناهه مبلا را هم از تو پذیرایی جمع کردم تو یکی از اتاقها گذاشتم شلنگ کشیدم و کل خونه را شستم تنها ذکری که بلد بودم همون صلوات بود هرجا آب میگرفتم صلوات میفرستادم ساعت 12شب خسته و کوفته افتادم روی تخت فردا یه عالمه کار دارم..... #ادامه_دارد... 💕| @dokhtarane_booyesib 🍃| @booyesib_ir
*🍀﷽‌🍀 رمـان 🍃🌷 قسمت ب فردا یه عالمه کار دارم پدرم الحمدالله حمایت مالیشو ازمن قطع نکرد یه آژانس برای بهشت زهرا گرفتم از ماشین پیاده شدم به سمت قطعه سرداران بی پلاک به راه افتادم یه مزار شهید گمنامی انگار صدام میکرد چهار زانو نشستم پایین مزارش و باهاش حرف زدم -شهید شما خواستید من اینجا باشم وگرنه خودم ی لحظه هم به ذهنم خطور نمیکرد که یه روزی اعتقاداتم و ظاهرم عوض بشه اما از عوض شدن خوشحالم کمکم کن بهترم بشم با محجبه شدنم خانواده ام تردم کردن اکثریت دوستامم تنهام گذاشتن تو و همرزمانت دوستم بشید پاشدم به سمت درب خروجی حرکت کردم بعداز 2-3ساعت رسیدم خونه فرش های خونه را انداختم مبل ها را دوباره چیدم یهو صدای تلفن بلند شد زینب بود باهم سلام و علیک کردیم زینب : حنانه میای بریم ..... .... 💕| @dokhtarane_booyesib 🍃| @booyesib_ir
رمان 🍁 📖 اشک در چشم محمد بن حنفیه حلقه میزند. « ِإنَّا لِلّه وَ ِإنَّـآ اِلَیهِ راجعون». این سـفری است که بـازگشتی نـدارد. این آخرین دیـدار بـا برادر است. پس برادر را در آغوش میگیرد و به یـاد آغوش گرم پـدر میافتد. محمد بن حنفیه با دست اشاره ای به سوی کجاوه زینب علیهاالسـلام، میکند و میگوید: «برادر! اگر به سوی شـهادت میروی چرا اهل و عیال خود را همراه میبری؟!». امام در جواب میفرماید: «خدا میخواهد آنها را در اسارت ببیند». چه میشنوم؟! خواهرم زینب علیهاالسلام بر کجاوه اسیری،سوار شده است؟ آری! اگر زینب علیهاالسلام در این سفر همراه امام حسین علیه السلام نباشد، پیام او به دنیا نمی‌رسد. من با شنیدن این سخن خیلی به فکر فرو میروم. شاید بگویی چرا خدا اراده کرده است که اهل و عیال پیامبر اسـیر شوند؟! مگر خبر نداری که اگر امام حسـین علیه السلام، آن‌ها را در شهر می‌گذاشت، نمیتوانست به هدف خود برسد. یزید دسـتور داده بود که اگر نتوانسـتند مانع حرکت امام حسـین علیه السلام به کوفه شوند، نقشه دوم را اجرا کنند. آیا میدانی نقشه دوم چیست؟! یزیـد خیال نمی‌کرد که حسـین علیه السـلام زن و بچه‌اش را همراه خود ببرد، به همین دلیل، نقشه کشـید تا موقع خروج امام از مکه زن و بچه آن حضرت را اسیر کند. تا امام با شـنیدن این خبر، مجبور شود به مکه بازگردد تا ناموسـش را از دست دشـمنان نجات دهد و در این بازگشت است که نقشه دوم اجرا میشود و امام به شهادت میرسد. ولی امـام حسـین علیه السـلام، یزیـد را به خوبی می‌شـناسد. میدانـد که او نامرد است و اینطور نیست که فقط با خود او کار داشـته باشد. بنابراین، امام با این کار خود، دسیسه یزید را نقش بر آب می‌کند. 🔜ادامه دارد... 🥀| @dokhtarane_booyesib 🏴| @booyesib_ir