eitaa logo
هیئتـــ‌ رَیآحیـن‌الهُـ❤️ـدے
1.2هزار دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.3هزار ویدیو
51 فایل
💌| عنایـــت‌حضـــرت‌مهـــدی(عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف)مارابه‌اینجـــارســـانده‌اســـت... 🌿|هیـــئت‌نوجـــوانان‌دختـــر‌انصــارالشهــداءدارالعبـــاده‌یـــزد 😉| کپی؟ حلاله‌رفیق 🤗| خــٰادِم‌کانــٰال‌و‌َتَبــــٰادُل: @rayahin_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
*🍀﷽‌🍀 رمان 🍃🌷 همینجوری بین مزارها راه میرفتم یک دفعه گوشیم زنگ خورد -الو مامان : حنانه جان خوبی؟ کجایی مامان ؟ - مامان: خوب بیا خونه برات یه سورپرایز دارم -سورپرایز چیه ؟ مامان :بیا حالا خونه -باشه تا یه ساعت دیگه خونه ام وارد خونه شدم تولد تولد تولدت مبارک 🎉🎊🎈 تولدمنه وای اصلا یادم نبود مامان: عزیزدلم تولدت مبارک 🎉🎋🎁 بابا:اینم کادوی من و مامانت بلیط پرواز 😍 آقا بهتر از من سراغ نداری هرسال میطلبی ؟ باگریه رفتم اتاقم 😭😭 به بلیطم نگاه میکردم گریه میکردم آی من چیکار کنم با بلیط و سفر .. تاریخ حرکت 27رجب ، بود از همه خداحافظی کردم چمدونم بستم و..... ... 💕| @dokhtarane_booyesib 🍃| @booyesib_ir
رمان 🍁 📖 عمرسعد لحظه‌اى به فكر فرو مى‌رود. گويا بار ديگر ترديد به سراغش مى‌آيد. برود يا نرود؟ او با خود مى‌گويد: «اگر من موفق شوم و حسين را راضى كنم كه صلح كند، آن وقت آيا ابن‌زياد به اين كار راضى خواهد شد؟». ابن‌زياد فرياد مى‌زند: «اى عمرسعد! من تو را فرماندۀ كل سپاه كردم، پس آگاه باش اگر از جنگ با حسين خوددارى كنى گردن تو را مى‌زنم و خانه‌ات را خراب مى‌كنم». عمرسعد با شنيدن اين سخن، بر خود مى‌لرزد. تا ديروز آزاد بود كه يا به جنگ حسين برود و يا به گوشۀ خانه‌اش پناه ببرد. امّا امروز ابن‌زياد او را به مرگ تهديد مى‌كند. اكنون او بين دو راهى سخت‌ترى مانده است، يا مرگ يا جنگ با حسين. او با خود مى‌گويد: «كاش، همان ديروز از خير حكومت رى مى‌گذشتم». اكنون از مرگ سخن به ميان آمده است! چهرۀ عمرسعد زرد شده است و با صدايى لرزان مى‌گويد: «اى امير! سرت سلامت، من به زودى به سوى كربلا حركت مى‌كنم». او ديگر چاره‌اى جز اين ندارد. او بايد براى جنگ، به كربلا برود.  - آقاى نويسنده، نگاه كن! عمرسعد از قصر بيرون مى‌رود. بيا ما هم همراه عمرسعد برويم و ببينيم كه او مى‌خواهد چه كند. - صبر كن، من اينجا كارى دارم. - چه كارى؟ - من مى‌خواهم سؤالى از ابن‌زياد بپرسم. به راستى چرا او عمرسعد را براى فرماندهى انتخاب كرد. من جلو مى‌روم و سوال خود را از ابن‌زياد مى‌پرسم. ابن‌زياد نگاهى به من مى‌كند و مى‌گويد: «امروز به كسى نياز دارم كه با اسم خدا و دين، مردم را به جنگ با حسين تشويق كند. قدرى صبر كن! 🔜ادامه دارد... 🥀| @dokhtarane_booyesib 🏴| @booyesib_ir