•••📖
#بخش_پنجاه_و_چهار
#کتابآنبیستوسهنفر📚
نمیدانم چقدر از راه را رفته بودیم که دستی خورد روی شانه ام.😨
باز همان سرباز کُرد عراقی بود.🙄
رسیده بودیم به اول شهر بصره و او اصرار داشت خانه ها و خیابان های بصره را ببینم.😑🤦🏻♂
ـ هی، خالو احمد، بلند شو ببین. رسیدیم بصره.👀 نگاه کن آدمارو.🤨
آفتاب داشت آن طرف شهر بصره غروب میکرد. مردان عرب، با دشداشه و عقال و دمپایی، در پیادهروهای شهر میرفتند و میآمدند.🚶🏻♂🚶♀
زن ها، با چادرهای سیاه عربی، جلوی خانههایشان ایستاده بودند و با هم حرف میزدند.💁🏻♂💁🏻♀
زندگی آنجا هم جریان داشت؛ مثل رود بزرگی که سنگین و پُر آب از وسط شهر بصره میگذشت.🍃🌊
قایق ها و لنج ها بر سطح آرام و کم تحرک رود دیده میشدند. زندگی جریان داشت. رود جریان داشت.🌱✋🏻
مردی، با پلاستیکی گوجه در دست، از روی پل رد میشد. از آن بالا میشد قسمت بیشتری از شهر بصره را دید.😲
مردها و زنها و بچهها در ماشینها در رفت و آمد بودند.🚗🚕🚙🚌🚎
بچه ها با دشداشه توی زمین های خاکی فوتبال بازی میکردند. زندگی جریان داشت. رود جریان داشت.🌿✨
همه آزاد بودند هر جا که دلشان میخواهد بروند.💔
بچهای حتی یک بغل نان گرم خریده بود و میبرد خانه که بگذارد توی سفره و لابد بوی نان گرم بپیچد توی خانه و شب سفره پهن بشود و شام بخورند؛ بیدغدغه، بیهراس، با دستانی که بسته نیست و آیندهای که مبهم و تاریک نیست.☹️😪
در آن لحظه ها چقدر به خوشبختی آن مرد گوجه به دست و کودکانی که فوتبال بازی میکردند و زنانی که با هم گرم گفت وگو بودند غبطه میخوردم.🤕🍅
آیفا سر پل بزرگ بصره ایستاد. مردمی که در حال عبور و مرور بودند زود فهمیدند مسافران خودروهای نظامی، که با استیشن های شیشه دودی اسکورت میشوند، اسیران ایرانی اند.🤕😩
آن ها دور آیفا تجمع کرده بودند و برای دیدن ما یک دیگر را کنار میزدند.😣😒
زنی میان سال، که چادری عربی روی سر و ردیفی از نقطه های سبز خالکوبی میان ابروهایش داشت، چشمش که به اسرای مجروح و خسته افتاد، نرمی انگشت سبابه اش را گاز گرفت.🤒🧕🏻
بعد ناخن های دستش را کشید روی صورتش.😱
بعد دست راستش را زد روی دست چپش.✋🏾
آهی کشید، سرش را به طرف آسمان گرفت، دعایی کرد، و بعد با گوشه چادرش نم اشکی را که در گودی چشمانش نشسته بود پاک کرد🙄😐🤷🏻♂
با صدایی که من هم شنیدم گفت: «الله کریم!» و خودش را از میان جمعیت بیرون کشید و رفت.😶👋🏽
🧔🏻مردی، که فرق سرش مو نداشت، با ریش نامرتب و بلند و چشمانی نامهربان، همه را کنار زد و خودش را تا کنار لوله تفنگ سرباز کرد رساند.
🗣چیزهایی، که لابد فحش بود، با صدای بلند گفت و بعد انگشت سبابه اش را گرفت زیر حلق خودش و محکم کشید و در همان حال زبانش را تا نیمه بیرون آورد و من از همه آن حرکات برداشتم این بود: «فلان فلان شده ها ... حقتان است که همه تان را سر ببُرند!»😐🤬🗡
او، بعد از این تهدید، همة آب دهانش را یک جا کرد و تا آنجا که زور داشت آن را پرت کرد توی ماشین و راهش را کشید و رفت😐🙆🏻♂🚶🏻♂
#ادامهدارد ..🖇
#انتشاراتسورهمهر🖨
#کپیفقطبانامانتشارات❗️
@Razeparvaz|🕊•
[• #هدیه🎁 •]
امامرضا﴿؏﴾:
هدیـہ کینہها را از دلھـا مےزُداید . . .🧡
📚عیوناخبارالرضا؏؛ج۲؛ص۷۴
#حدیثسیوهفتم
#چهلحدیثزندگےساز
@Razeparvaz|🕊•
4_6025990732928518067.ogg
525.4K
قرار هرشبـمون♥️
.
عاشقاۍ مهدے بخۅنیم تا
میلیوݧها دعا خوندھ بشہ🌿
.
🌙 #گوشبدیدنوازشرۅحرۅ🙂
@Razeparvaz|🕊•
[🌿♥️•°
•اينرَقصِجنوندرسرِهربيسروپا نيست•
•جزنامِحسينابنعلي،درسرِما نيست•
#حࢪمتخیلیخوشگلھآقا♥️
@Razeparvaz|🕊•
سلاماً عَلَی مَن حـٰارَبو الّیل و
عِند الصّبـٰاح بالاکفانِ قَدعادو...
سلام برکسانے کھ شب را میجنگند
و صبح هنگام با کفن باز مۍگردد..✋🏼
#حاجی💔
@Razeparvaz|🕊•
#دلانھ ،نویسےبا~؏شۡقافــ~؟!➜🕊
-⇣•●🍊〰🌱●•
اِيخدايپناهدهنده.••͜
اینجامنظورهمونآدمایینکه
خداروبههیچوپوچفروختن...
کساییکهبهخالقشوناعتماد
نکردن!
یهچیزبگم...
اولباخودمم
دومباخودمم
سوممباخودمم
شماهماگردوست
داشتیدبهخودتونبگیرید🖐🏻🌱
میگفت:
ایبندهامیهوقتنرسهبهغیرمنبهکسی
پناهببریاااا...
میگفت:
هیچکیجزمنهواتونداره...🚶🏿♂️
راستمیگهها( :
جدیجدیوقتیخداهوامونو
نداشتهباشه...هیچیم-!
هیچبهتماممعنا---💔
خدابارهابهمونگفتهمنهواتونو
دارم،،،شمابرگردید!☔️
خداکهزیرقولشنمیزنه!🧡☁️-
-آیـه #هفدهــ|سوره #بقره→-!
#فدایےعباس ؏
@Razeparvaz |🕊•
#شھادت یعنے . . .
•
کۅچھ خݪوتے را مےخواهم👀..؛
بےانتھا، بڕای ڔفتن . . .🖐🏽
بےواژه، بڕای سڔودن . . .🗣
و آسمانے بڕای پࢪواز کڔدن . . .🕊
عاشقانھ اۅج گڔفتن . . .💕
ࢪهاشدن . . .🚶🏻♂
•
#شهیدعارفكايدخورده🌱
@Razeparvaz|🕊•
#تفکرانه💡°•.
.
امیݧ بودݧ و امانتدارۍ او چناݧ بود
کھ در دوراݧ جاهلیټ او را بھ امیݩ
نامگذارۍ کرده بودند :)
.
- حضرتآقـٰا🌱
@Razeparvaz|🕊•
#خاڪریز_خاطراٺ🥀⚡
رزمے کار بود و خوش هیڪل .قبݪ از اذان صبح دیدم نماز شݕ میخونہ با اون هیڪل درشت مثل یہ بچہ سرش رو انداختہ بود پاییݩ. با یہ آرامش خاصے حمد و سوره میخوند.💫
رسید بہ تشہد ،یہو تیر اومد و خورد بہ سینہاش .
نمیدونم تیر از ڪجا پیداش شد ،درد مے ڪشید و بہ روی خودش نمے آورد.🤕
نمازش رو نشڪست تا اینکہ افتاد.
دویدم و رفٺم بالا سرش. دیدم آروم داره سلام آخر نمازش رو میگہ:
السلام عݪـیـڪم و رحـمتہ الله و بـرڪاتہ ....✋🏼
همراه نمازش تموم ڪرد ....💔
(📚منبع :ڪتاب روایٺ مقدس،صـــ۲۰۵ـــ📚).
#فدایےعباس ؏
@Razeparvaz|🕊•