eitaa logo
هم‌رزم
42 دنبال‌کننده
89 عکس
6 ویدیو
0 فایل
و مگر نه اینکه زندگانی جز با مبارزه، در جانِ آدمیزاد جریان نمی‌یابد؟ پس خوشا به هنگامه‌ی رزم، مرگ را در آغوش کشیدن... ناشناس: https://abzarek.ir/service-p/msg/2518753
مشاهده در ایتا
دانلود
تو چقدر محالی ای دوست... ~عابس
گاهی می‌دونیم هیچوقت قرار نیست اون اتفاقی که فکر می‌کنیم، بیفته؛ ولی باز پافشاری می‌کنیم. بازم امید می‌بندیم. امیدی که می‌دونیم کذبه و فرو ریختنی. یه برج از توهم می‌سازیم... ادامه می‌دیم همچنان. ادامه می‌دیم به پیروی از یه دروغ. عآبس
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عزیزِ دلم! غم در چشم‌هایت چه می‌گوید؟ بیا یک امروز از غم و دردهای هوار شده بر سینه‌مان سخن نگوییم. عوض‌ش کمی کنارم بنشین. کمی بنشین و بگذار برایت یک چای بریزم. فاصله و دوری دیگر چه بلایی می‌خواهد سرمان بیاورد؟ بیش از این که ویران نمی‌توان شد. بیا با همین شکستگی‌هایی که در سراسر قلبِ شیشه‌ای‌مان خودنمایی می‌کند، تنها به هم بنگریم؛ که به همین لبخندهای شیرین‌ت قسم که در زندگی تسکینی جز این نیست. بنشین کمی چای برایت بریزم. بغض را که نمی‌شود پنهان کرد. می‌شود؟ بالاخره در کلمه و سخنی، در نوشته‌ای، در نگاهی، می‌شکافد و بیرون می‌ریزد. تصدقِ صدای لرزانت شوم! بیا بغض‌هایمان را با نگاه‌ها بشکافیم و بر چهره جاری کنیم. قول می‌دهم که چیزی نگویم. فقط فنجانی چای رو به رویت بگذارم و به بازیِ دست‌هایت با لبه‌ی فنجان خیره شوم. تو فقط بیا با هم فنجانی چای بخوریم. پس از این، باز هم فاصله‌ها لحظات‌مان را در آغوش می‌کشند و وصال با قلب‌هایمان سر ناسازگاری می‌گیرد. این لحظات آخر بگذار کمی برایت چای بریزم. بیا در این لحظات پایانی، دل را به اندوه نسپاریم. بیا آسوده کمی بنشینیم و فنجانی چای بنوشیم. فقط یک سوال! در چایت هل بریزم یا دارچین؟ تو چای را چگونه دوست داری؟ عآبس
گفت: تو رو واسه دنیا نساختن؛ دنیا رو واسه تو ساختن...
هم‌رزم
زخم‌ها می‌مونن. جای هیچ زخم عمیقی از بین نمی‌ره... اما؛ همیشه یه «اما» وجود داره. عآبس
درد مگر چقدر می‌تواند در جانت ریشه بزند؟ اصلاً گیرم که بزند. گیرم که ریشه‌هایش را در خاک قلبت بفشارد. خیال نکن که گذرِ پاییز به دیار درد نمی‌افتد. به لطف پاییز، درد ناگزیر است که برود... عآبس
انسان جان‌ سخت‌تر از این حرف‌هاست عزیز من. قلب‌ش می‌شکند، شرحه شرحه می‌شود، به جنون می‌رسد؛ ولی زنده می‌ماند.
- زندگی کن - زندگی که اصلاً برای ماندن نبود. گذر بود. رنجِ آمیخته با شادی و شادی آمیخته با رنج بود‌. خوشبختی را انبوهِ دردها در بر گرفته بودند و غم چون پروانه‌ای درون پیله‌ی دل‌گرمی و امید، جای گرفته بود. زندگی، قرار نبود همیشه غرق در آفتاب باشد. زندگی گاهی همان شب‌های بارانی بود. همان روزهای سردِ برفی که ادغام می‌شد با لرزشِ تنی و شادیِ کودکی از لذتِ خوابِ وسطِ هفته در ساعات صبح. همان اول باید می‌دانستیم که خوشبختی، معنای «همیشه به خوشی بودن» نمی‌دهد. زندگی ترکیبِ همان لحظه‌هایی بود که می‌خندیدیم و اشک می‌ریختیم بر شانه‌ی تنهایی‌ها. همان روزهایی که زیر باران قدم می‌زدیم. چای می‌نوشیدیم. غصه می‌خوردیم. خوشبختی، همان دوستی بود که پای غم‌هایمان می‌نشست. همان کسی بود که روزِ شادی‌اش ما را از یاد نمی‌برد. همان پدری که لبخندِ خسته‌اش را نثارمان می‌کرد و مادری که «لباسِ گرم بپوش» از زبان‌ش نمی‌افتاد. زندگی همان روزهای ساده‌ی به دور از پیچیدگی بود. ما بودیم. مایی که باید زندگی را همانگونه که هست، زندگی کنیم... عآبس
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ🤍 به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است و مهربانی‌اش همیشگی إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ﴿١﴾ بی تردید ما به تو خیر فراوان [که برکت در نسل است و از فاطمه ریشه می‌گیرد] عطا کردیم. فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ﴿٢﴾ پس [به شکرانه آن] برای پروردگارت نماز بخوان و شتر قربانی کن. إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ﴿٣﴾ یقیناً دشمن [که به] تو [زخم زبان می‌زند] خود بدون تبار و نسل [و بریده از همه خیرات و برکات] است.
خواهش می‌کنم کمی آهسته‌تر. نگرانی‌ات که دردی را دوا و دلِ پر تشویشی را آرام نمی‌کند. دست از پیش‌بینی آینده بردار عزیزم. ما بعداً فرصتِ بسیار داریم تا به «بعدش» فکر کنیم...
بسم الله الرحمن الرحیم. ۱۳ دی ۱۳۹۸_۱:۲۰ بامداد باد گرمی که به صورتم می‌خورَد، شدیداً با برف‌های روی زمین تضاد دارد. به سختی قدم برمی‌دارم. عطر یاس در هوا پیچیده. هنوز گیج و منگم که فضا عوض می‌شود. زیر درختِ سیب می‌ایستم. فضا شبیه حیاطِ پدر بزرگ خدا بیامرزم است. اثری از برف و باد گرم نیست. می‌خواهم حرکت کنم اما نمی‌شود. انگار پاهایم را با چسب به زمین وصل کرده‌اند. شاید هم با نخ و سوزن‌های مادربزرگ... کسی از دور به سمتم می‌آید. می‌خواهم صدایش بزنم اما نمی‌شود. نزدیک که می‌آید می‌شناسمش. پسرِ همسایه‌ی مادربزرگم. مدافع حرم بود. چند سالی از شهادتش گذشته. اینکه الآن اینجا صحیح و سالم چه می‌کند را نمی‌دانم. لبخندِ عمیقی روی لب‌هایش جا گرفته. دستش را به شانه‌ام می‌زند و می‌گوید: - شهادت را به بها می‌دهند. به بهانه که نیست. تا می‌خواهم جمله‌اش را در ذهنم تحلیل کنم، باز هم خودم را جای دیگری پیدا می‌کنم. تاریکی همه جا را فرا گرفته؛ اما، سکوت نه. صدای گریه‌های عارفانه کسی شنیده می‌شود. به سمتم که برمی‌گردد، می‌شناسمش. مرتضی آوینی. با لبخند به سمتم می‌آید. دستم را می‌گیرد و جایی را نشانم می‌دهد... همان صحنه‌هایی تکرار می‌شود که در فیلمِ شهادتش دیده‌ام... شهادت آوینی. مین که منفجر می‌شود، دستش را روی شانه‌ام می‌گذارد و می‌گوید: - شهادت را به بها می‌دهند. به بهانه که نیست. باز هم همان جمله... باز هم عوض شدن فضا. دوست داشتم بیشتر کنار آوینی باشم؛ اما، فرصتی نداد. فقط همان جمله را تکرار کرد. در بیابان هستم. کنار کلی آدم... شاید هم رزمنده. هلیکوپتری روی زمین می‌نشیند و پشت‌بندش مردی پیاده می‌شود. آن لبخند را خوب می‌شناسم. صاحب لبخند را هم همینطور. قاسم سلیمانی... رزمنده‌ها دورش را گرفته‌اند. مثل گلی که پروانه‌ها دورش می‌گردند‌. جمعیت را می‌شکافد و جلو می‌آید. رو به رویم می‌ایستد، دستش را به شانه‌ام می‌زند و می‌گوید: - شهادت را به بها می‌دهند. به بهانه که نیست. برق از سرم می‌پرد. عقب رانده می‌شوم. صحنه‌هایی که دیده‌ام را با سرعت به عقب برمی‌گردم و به یک دست می‌رسم. دستی که با خون، رنگین شده و از بدن جدا. کمی آن طرف‌تر، آتش در دل شب خودنمایی می‌کند... بوی یاس می‌آید، بوی شهادت. کسی پشت سرم می‌ایستد‌ و در گوشم زمزمه می‌کند: - رقص و جولان بر سر میدان کنند رقص اندر خون خود مردان کنند چون رهند از دست خود دستی زنند چون جهند از نقص خود رقصی کنند:) هراسان از خواب می‌پرم. ساعت روی دیوار، ۱:۲۰ نیمه شب را نشان می‌دهد. نفسِ عمیقی می‌کشم و زیر لب می‌گویم: - خواب بود...
و در نهایت، غم ما را به خداوند نزدیک‌تر می‌کند. خدا به‌واسطه‌ی صبرمان، ما را در آغوش می‌کشد.