eitaa logo
هم‌رزم
42 دنبال‌کننده
89 عکس
6 ویدیو
0 فایل
و مگر نه اینکه زندگانی جز با مبارزه، در جانِ آدمیزاد جریان نمی‌یابد؟ پس خوشا به هنگامه‌ی رزم، مرگ را در آغوش کشیدن... ناشناس: https://abzarek.ir/service-p/msg/2518753
مشاهده در ایتا
دانلود
خواهش می‌کنم کمی آهسته‌تر. نگرانی‌ات که دردی را دوا و دلِ پر تشویشی را آرام نمی‌کند. دست از پیش‌بینی آینده بردار عزیزم. ما بعداً فرصتِ بسیار داریم تا به «بعدش» فکر کنیم...
بسم الله الرحمن الرحیم. ۱۳ دی ۱۳۹۸_۱:۲۰ بامداد باد گرمی که به صورتم می‌خورَد، شدیداً با برف‌های روی زمین تضاد دارد. به سختی قدم برمی‌دارم. عطر یاس در هوا پیچیده. هنوز گیج و منگم که فضا عوض می‌شود. زیر درختِ سیب می‌ایستم. فضا شبیه حیاطِ پدر بزرگ خدا بیامرزم است. اثری از برف و باد گرم نیست. می‌خواهم حرکت کنم اما نمی‌شود. انگار پاهایم را با چسب به زمین وصل کرده‌اند. شاید هم با نخ و سوزن‌های مادربزرگ... کسی از دور به سمتم می‌آید. می‌خواهم صدایش بزنم اما نمی‌شود. نزدیک که می‌آید می‌شناسمش. پسرِ همسایه‌ی مادربزرگم. مدافع حرم بود. چند سالی از شهادتش گذشته. اینکه الآن اینجا صحیح و سالم چه می‌کند را نمی‌دانم. لبخندِ عمیقی روی لب‌هایش جا گرفته. دستش را به شانه‌ام می‌زند و می‌گوید: - شهادت را به بها می‌دهند. به بهانه که نیست. تا می‌خواهم جمله‌اش را در ذهنم تحلیل کنم، باز هم خودم را جای دیگری پیدا می‌کنم. تاریکی همه جا را فرا گرفته؛ اما، سکوت نه. صدای گریه‌های عارفانه کسی شنیده می‌شود. به سمتم که برمی‌گردد، می‌شناسمش. مرتضی آوینی. با لبخند به سمتم می‌آید. دستم را می‌گیرد و جایی را نشانم می‌دهد... همان صحنه‌هایی تکرار می‌شود که در فیلمِ شهادتش دیده‌ام... شهادت آوینی. مین که منفجر می‌شود، دستش را روی شانه‌ام می‌گذارد و می‌گوید: - شهادت را به بها می‌دهند. به بهانه که نیست. باز هم همان جمله... باز هم عوض شدن فضا. دوست داشتم بیشتر کنار آوینی باشم؛ اما، فرصتی نداد. فقط همان جمله را تکرار کرد. در بیابان هستم. کنار کلی آدم... شاید هم رزمنده. هلیکوپتری روی زمین می‌نشیند و پشت‌بندش مردی پیاده می‌شود. آن لبخند را خوب می‌شناسم. صاحب لبخند را هم همینطور. قاسم سلیمانی... رزمنده‌ها دورش را گرفته‌اند. مثل گلی که پروانه‌ها دورش می‌گردند‌. جمعیت را می‌شکافد و جلو می‌آید. رو به رویم می‌ایستد، دستش را به شانه‌ام می‌زند و می‌گوید: - شهادت را به بها می‌دهند. به بهانه که نیست. برق از سرم می‌پرد. عقب رانده می‌شوم. صحنه‌هایی که دیده‌ام را با سرعت به عقب برمی‌گردم و به یک دست می‌رسم. دستی که با خون، رنگین شده و از بدن جدا. کمی آن طرف‌تر، آتش در دل شب خودنمایی می‌کند... بوی یاس می‌آید، بوی شهادت. کسی پشت سرم می‌ایستد‌ و در گوشم زمزمه می‌کند: - رقص و جولان بر سر میدان کنند رقص اندر خون خود مردان کنند چون رهند از دست خود دستی زنند چون جهند از نقص خود رقصی کنند:) هراسان از خواب می‌پرم. ساعت روی دیوار، ۱:۲۰ نیمه شب را نشان می‌دهد. نفسِ عمیقی می‌کشم و زیر لب می‌گویم: - خواب بود...
و در نهایت، غم ما را به خداوند نزدیک‌تر می‌کند. خدا به‌واسطه‌ی صبرمان، ما را در آغوش می‌کشد.
از زیبا‌یی‌های آفرینش شما و پدرتان هستید، و چه جان‌هایی که ما، جد اندر جد، به شما بدهکار نبوده‌ایم... 💚
«صاحب ذوالفقار» کعبه گشوده شد و زنی، با مولود مبارک‌ش، قدم بر زمین گذاشت. معجزه‌ی عیسی مسیح، در کودکی‌اش رخ داد. آن هنگام که در گهواره، زبان گشود و حق را فریاد زد؛ و علی... علی خود معجزه بود. معجزه به علی می‌بالید و کعبه فخر می‌کرد به فرزندی که در حریم او، پا به جهان گذاشته بود. علی، خودْ حق بود. حق بر زمین پا گذاشته بود و سرپرستِ خاک شده بود... ••• شمشیر در دستان‌ش می‌چرخید و رجز می‌خواند. تا به‌حال رجز خواندنِ شمشیر دیده‌ای؟ شمشیر که هیچ. خاک و آسمان و ذره ذره‌ی هستی، همراه با شمشیر، رجز می‌خواندند. انگار که صاحب شمشیر، مرکز زمین باشد. نگاه‌ها به دنبال او می‌رفت و می‌آمد. همه کنجکاو بودند که ببینند سرانجام این نبرد چه می‌شود؛ هر چند بر اساس حدس و گمان‌های دنیوی‌شان، تا حدودی نتیجه را پیش‌بینی می‌کردند و خونِ جوانِ ذوالفقار به‌دست را ریخته شده می‌دانستند. ذوالفقار اما، همچنان در دست صاحب‌ش بود و رزم می‌کرد‌. طولی نکشید که محاسبه‌ها درهم شکست. علی حریف‌ش را تا یک قدمیِ پرتگاهِ خوفناک مرگ کشانده بود‌. لحظه‌ی آخر، حریف با حرکتی دور از ادب، آب دهان‌ش را به صورت علی انداخت. علی از جنگ بازایستاد. مگر صاحب ذوالفقار جز برای حق شمشیر می‌زد؟ و مگر او همان معجزه‌ی مجسم الهی نبود که خداوند در تمام زندگی‌اش تجلی می‌کرد؟ چنین کسی، اگر در این شرایط دست از رزم نمی‌کشید، تا مبادا نه برای حق، که برای نفس و غضب خویش شمشیر زند، پس چه می‌کرد و چه عملی برازنده‌اش بود؟ و همین شد. نه تنها برای لحظاتی، در کشتن حریف توقف کرد؛ که حتی پس از مرگ او، زره‌ی گران قیمت‌ش را به غنیمت نگرفت و از آن گذشت. ••• کعبه گشوده شد و زنی با مولود مبارک‌ش، قدم بر زمین گذاشت. و زمین چقدر محتاج و تشنه‌ی تجسم عدل بود. پدر خاک و انسان، آغوش باز کرد برای هر ذره‌ی آفرینش و معنا بخشید به واژه‌ی حب. که پیش از حیدر، حب سرگردانِ وادیِ معانی بود. حیدر آمد تا تجسمِ حب باشد. تا تجسم معجزه و حق و عدل باشد. و صاحب ذوالفقار، جز برای حق نبود... عآبس
هم‌رزم
کیست در جهان که بتواند دلتنگی را کتمان کند؟ عآبس
و گفت: هیچگاه نمی‌توانی از دلتنگی بگریزی. او سایه به سایه دنبال‌ت می‌آید، در لبخندها، برایت کمین می‌کند و ناگهان، پتک می‌شود و بر سرت می‌کوبد... عآبس
⌝بسم الله الرحمن الرحیم⌞ اگر در پناهِ سایه‌ها و سنگ‌ها، آن صدا نمی‌پیچید که بخواهد: «بخوان به نام پروردگارت که آفرید» سرانجام چه می‌شد؟ هیچ نورِ حقیقی بر جهانِ تاریک ما نمی‌تابید. همچنان دخترکانِ معصوم، زنده در قبرها آرمیده بودند و جهل هم به قوت خود ستایش می‌شد... پس بخوان محمد. «بخوان به نام پروردگارت که آفرید». سر سلسله‌ی نور شو. قلب‌ت را جایگاه قرآن کن برای شب‌های دلتنگی و راهِ طویلِ بندگی‌مان. برای این انسان‌های غم زده‌ی راه گم کرده‌ی حیران در کار خود و دنیا، آغوشی پدرانه باز کن. آغوشی پیامبرانه از جنس نوری ابدی...✨ عآبس
اگر آغوش او نبود، دوام‌مان را کجا می‌یافتیم؟ سرِ سنگین از فکرهایمان را به کجا تکیه می‌دادیم؟ و دلِ پر دردمان را کجا آرام می‌کردیم؟ و این هم از عنایت اوست که کنجی داریم و قبله‌ای و مهری و سجاده‌ای... پ.ن: نیاز دارم به دعا. دعا می‌کنید برام؟
الله اکبر❤️🇮🇷
انگار حتی دیگر نشدنی‌ها را هم شدنی نمی‌خواهم و دنبال معجزه نیستم. فقط می‌خواهم زندگی‌ام راه خودش را بگیرد و برود و من فنجانِ قهوه به‌دست، فقط نگاه کنم. فقط نگاه کنم و دنبال معجزه‌ها نباشم. می‌خواهم باور کنم که هیچ معجزه‌ای در کار نیست. کمترین فایده‌اش این است که تلخی واقعیت به سر و رویم می‌ریزد و فکر‌ چاره می‌کنم برای زندگی که باید تماماً با شدنی‌ها پیش برود. کمترین فایده‌اش این است که به نشدنی‌ها پشت می‌کنم تا بیش از این، خنجر امید واهی‌شان را به جانم نکشند. گمان می‌کنم که دیگر حتی نشدنی‌ها را هم شدنی نمی‌خواهم... عابس
بسم الله الرحمن الرحیم - خیلی دوستت داشته‌ام - گفته‌اند همه‌ی ما قبل از به دنیا آمدن‌مان، خانواده، زمان و مکانِ زندگی دنیوی‌مان را انتخاب کرده‌ایم. راست‌ش با شناختی که از روحیات خودم دارم، مطمئن‌م که در آن لحظات حسابی در انتخاب مردد بوده‌ام. گاهی خیال می‌کنم که شاید آنجا در به در دنبال کسی می‌گشته‌ام که راهنمایی‌ام کند. هر چه باشد، انتخاب یک عمر که هیچ، یک ابد بوده است. در خیالات‌م بارها صحنه‌های مختلفی را رقم زده‌ام. آخرش هم به این نتیجه رسیده‌ام که به قطع و یقین، به تنهایی نتوانسته‌ام. کسی چه می‌داند؛ شاید در همان لحظه‌های تردید، دست خدا کسی را نشان‌م داده تا انتخاب را برایم راحت‌تر کند. شاید لحظه‌ای تو را که نه؛ پرتوی از نور تو را دیده‌ام و بعد با شعف فریاد زده‌ام که: خدایا همین است. همان زمان و مکانی را می‌خواهم که بتوانم حضور این نور را حس کنم. اصلاً... اصلاً بگذار مرغ خیال‌م را جسارت و گستاخی بخشم و بگویم شاید لحظه‌ای به رویم لبخند زده‌ای و دل پرتردید مرا آرام کرده‌ای. شاید در ورطه‌ی انتخاب‌م، ناگهان «ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد/ دل رمیده‌ی ما را رفیق و مونس شد» و آن ستاره تو بوده‌ای. نمی‌دانم. نمی‌دانم چگونه توانستم زمان تو را برای زندگی انتخاب کنم؟ نمی‌دانم از پشت کدامین ابر بر زندگی‌ام تابیدی و با کدامین اعجاز دلم را نور بخشیدی؟! فقط می‌دانم حتماً خیلی دوستت داشته‌ام. حتماً خیلی دوستت داشته‌ام که زمان تو را برای زیستن انتخاب کرده‌ام. و برای این حب، خدایت را بی‌نهایت سپاسگزارم. تولدت مبارک🤍 عآبس پ.ن: ذوق‌ش رو داشتم و زودتر از روز تولدش گذاشتم... و خب، حس می‌کنم از همین حالا حال زمین خوبه، آسمون قشنگ‌تره و ماه پرنورتر؛ به یمنِ قدم‌های پاک و قشنگ‌ش که یه‌روزی مهمونِ این زمین تاریک شدن...