اینجا، نشانِ چادرِ خاکی مادر را دارد. فتح المبین! بوی فاطمهی زهرا را میدهی و ناخودآگاه، او را به یادم میاندازی.
در قطعه قطعهی خاکت، در ذره ذرهاش، خون، تازه است. خون میجوشد. ایثار تجلی میکند. شجاعت میدرخشد...
نگو که حضرت زهرا به اینجا سر نمیزند. نگو که قدمهای مبارکش، روی خاکت نمینشیند و عطری که اینجا، مشامِ دل را پر میکند، اثری از وهم است. شهیدان گمنامی که روزی غریبانه در خاک خفتند، گواهند. گواهند که او میآید و بهجای تمامِ مادرانی که چشم به راه بودند، به آنها سر میزند.
در تو، آسمانی نشسته بر زمین است. آسمانی که رو به خدا دارد. باور نمیکنی؟ به شهدایی که در خاکت آرمیدهاند نگاه کن.
قتلگاه آوینی
واژهها بیتو یتیماند. چه بلایی سرشان آوردی که اینگونه بیتو گوشهای افتادهاند و از شرح معانی عاجزند؟ و چه کردی با معانی که دیگر در قالب هیچ واژهای نمیگنجند و سرانجام، کج و معوج، دو روزی در ذهن مخاطب مینشینند و بعد در دل نرفته، از ذهن هم میروند؟! تو که بودی؟ تو چه بودی؟ چگونه این همه انقلاب را فهمیده بودی و بسیجی را روایت میکردی و عشق را قلم میزدی؟
تو آنقدر گشتی تا قتلگاه را پیدا کردی. تو آنقدر به دنبال حسین دویدی تا سرانجام او را پیدا کردی و با دست خونین، به آغوش کشیدی...
و کجاست آنکه مانند تو، پا روی دلبستگیها بگذارد، بمیرد پیش از مردن و حیات را در مرگ جستجو کند؟ ما کی توانیم چون تو زیستن را؟
برای ما دعا کن. برای دلهای زنجیر خوردهی ما. برای پاهایی که با گناه قفلِ خاک شدهاند و عروجمان را مانع... ما را در یافتن قتلگاههایمان دعا کن. و بخواه بمیریم پیش از مردن و وابستگیهایمان را رها کنیم در راه حق...
همرزم
قتلگاه آوینی واژهها بیتو یتیماند. چه بلایی سرشان آوردی که اینگونه بیتو گوشهای افتادهاند و از
فکه
حالا میفهمم چرا گفت: مکه برای شما، فکه برای من... مکه که هیچ... کاش همه چیز فدا میشد و فکه برایم میماند. که فکه، نه فقط یک مکان، که خانهای در قلوب است. خانهای که میتواند باشد یا نباشد. بماند یا نماند. اگر فکهای در قلبت داشتی، نداشتن هیچ چیزی در جهان، نمیتواند تو را غمگین کند. اگر فکه در قلبت بماند، چقدر به عاقبت بخیری نزدیکی. همهی داشتنیها فکه است. همهی داراییهای حقیقی فکه است. تمام آسمان و زمین، فکه است. گمشدههای وجودت را در فکه مییابی. صاف و ساده است و در عین حال، پر از نور و عشق. عشق تمام قد در فکه ایستاده. تمام قد.
راستی، حالِ فکهی قلبت چگونه است؟
هر مکانی، برای من عطرِ مخصوص به خودش را دارد. مثل فتح المبین که بوی حضور حضرت زهرا را میداد.
کانال کمیل، تلفیق دلتنگی، افتخار و انتظار بود و تلفیق عطر حضور چند نفر... بیش از همه، مولایمان حسین.
کانال کمیل، تجلی دلتنگیِ مادرانی بود که چشم انتظار رفتند و قلبهایشان لحظهای از غمِ انتظار رهایی نیافت. و افتخار بود به مردانی که ماندند. که ایستادند. که به عقب برنگشتند. مردانی که عزت را به ذلت و شهدِ شهادت را به تلخی مرگ ترجیح دادند.
تا به حال، منی که هیچوقت کربلا نرفتهام، انقدر قلبم را به کربلا نزدیک حس نکرده بودم. دل برای حسین و غربتش میتپید. اشک ناخودآگاه میجوشید؛ بدون هیچ روایت و روضهای. ابراهیم هادی را پیش چشمت میدیدی. لبخند تک تکِ شهیدانِ کانال کمیل را حس میکردی. تمام دنیا، پیش رویت بود. تمامِ گذشته و حال و آینده. تمام آخرت. تمام بهشت.
کانال کمیل، کانالِ از خود گذشتن بود...