همرزم
قتلگاه آوینی واژهها بیتو یتیماند. چه بلایی سرشان آوردی که اینگونه بیتو گوشهای افتادهاند و از
فکه
حالا میفهمم چرا گفت: مکه برای شما، فکه برای من... مکه که هیچ... کاش همه چیز فدا میشد و فکه برایم میماند. که فکه، نه فقط یک مکان، که خانهای در قلوب است. خانهای که میتواند باشد یا نباشد. بماند یا نماند. اگر فکهای در قلبت داشتی، نداشتن هیچ چیزی در جهان، نمیتواند تو را غمگین کند. اگر فکه در قلبت بماند، چقدر به عاقبت بخیری نزدیکی. همهی داشتنیها فکه است. همهی داراییهای حقیقی فکه است. تمام آسمان و زمین، فکه است. گمشدههای وجودت را در فکه مییابی. صاف و ساده است و در عین حال، پر از نور و عشق. عشق تمام قد در فکه ایستاده. تمام قد.
راستی، حالِ فکهی قلبت چگونه است؟
هر مکانی، برای من عطرِ مخصوص به خودش را دارد. مثل فتح المبین که بوی حضور حضرت زهرا را میداد.
کانال کمیل، تلفیق دلتنگی، افتخار و انتظار بود و تلفیق عطر حضور چند نفر... بیش از همه، مولایمان حسین.
کانال کمیل، تجلی دلتنگیِ مادرانی بود که چشم انتظار رفتند و قلبهایشان لحظهای از غمِ انتظار رهایی نیافت. و افتخار بود به مردانی که ماندند. که ایستادند. که به عقب برنگشتند. مردانی که عزت را به ذلت و شهدِ شهادت را به تلخی مرگ ترجیح دادند.
تا به حال، منی که هیچوقت کربلا نرفتهام، انقدر قلبم را به کربلا نزدیک حس نکرده بودم. دل برای حسین و غربتش میتپید. اشک ناخودآگاه میجوشید؛ بدون هیچ روایت و روضهای. ابراهیم هادی را پیش چشمت میدیدی. لبخند تک تکِ شهیدانِ کانال کمیل را حس میکردی. تمام دنیا، پیش رویت بود. تمامِ گذشته و حال و آینده. تمام آخرت. تمام بهشت.
کانال کمیل، کانالِ از خود گذشتن بود...
داستانِ هویزه، قصهی حماسه و مردانگی بود. داستانِ مردانی که در حلقهی محاصرهی توپ و تانکها ماندند و جنگیدند تا چون من و تویی، بتوانیم پا در اهواز و خرمشهر و آبادان بگذاریم؛ بدون اینکه سرزمینی از برای دیگری باشند. بدن آنها، زیر تانکها فرش شد، به خاک دوخته شد، با تنهای ارباً ارباشان کربلا برپا شد، تا سرزمینِ ما، برای خدا و خودمان باشد. فقط خدا و ما.
هویزه هم غریب بود. هویزه هم حال غریبی داشت. اصلاً جای جای این سرزمین را خون رنگین کرده است.
همه جای این سرزمین غریب است و شاید، هویزه، کمی غریبتر...
روزی روزگاری، در طلاییه قیامت برپا شد.
از یادگارهای آن دوران، دو نفر با ما که نه، انگار با خودشان حرف میزدند و یاد خاطرات گذشته را مرور میکردند. این میگفت و او میگفت. این گریه میکرد و او گریه میکرد...
پیرمرد، وسط خاطرهگویی، چنان گریهاش گرفت که از واژهها دست کشید و میکروفون را رها کرد. و خدا میداند بعد از آن، چند بار دوباره در ذهنش طلاییه را به نظاره مینشیند. چند بار دوباره پلکهایش خیس میشود و اشک، مهمانِ گونهاش.
راوی، چفیهاش را باز کرد و گفت: بروید بگویید چهار نفر از دوستانم را در این چفیه جمع کردم و با خودم آوردم...
آمدم بگویم. بگویم که خدا میداند او با چه حالی، به چفیهها مینگرد. خدا میداند که با چفیه، چه خاطراتی را بهخاطر میآورد. و خدا میداند روزی چه جوانانی اینجا روی خاک جان دادند. و این گفتهها بود. ناگفتهها میماند در دل پردرد تاریخ و تو، خود باید گوش شوی و شرحِ دردِ تاریخ را بشنوی. بشنوی که روزی روزگاری در طلاییه قیامت برپا شد. قیامتی تمام عیار و عاشقانههایی که برای همیشه، با تاریخ میمانند.