راوی با بغض چند بار میان صحبتهایش تکرار کرد: «آب برد... بچهها را آب برد».
و تو، قبر در آب دیدهای؟ اروند دیده است.
خروشِ اروند، آنها را دیگر برنگرداند و برای همیشه، در خلیج فارس جا داد. بچهها را آب برد و خلیج فارس، به جای تمام مادرانشان، آنها را مادرانه در آغوش گرفت. خلیج فارس، وطن و مدفن بچهها شد.
راوی با بغض تکرار کرد: «بچهها را آب برد».
اصلاً من قرار نبود بیایم. در مخیلهام نمیگنجید که پایم به اینجا برسد. آن هم حالا، در همین زمان.
بحث لیاقت هم نبود. من خدا را گم کرده بودم. نمیدانم به شما گفته بودم یا نه؛ اما اگر هم نگفته باشم، مطمئنم جایی شنیدید. شنیدید که دلی، خدا را گم کرده و در گرداب روزمرگیها، غرق شده است.
من امام حسین قلبم را، امام حسینِ عزیز و دوست داشتنی قلبم را، پیدا نمیکردم. نمیدانستم چه بلایی سرم آمده که انقدر در به در شدهام. علناً دستم به جایی نمیرسید.
تا اینکه، شب جشن ولادت شد. ولادت حضرت صاحب الزمان. یکی از شما را واسطهی بین خودم و امام قرار دادم. و چه خوب واسطهای... چند روز بعد، درست شب تولدم، وسطِ شلمچه نشسته بودم؛ زیر نگاه پر مهر شما.
وقتی میآمدم، باران میآمد و حالا که برمیگردم هم قطرههای باران روی صورت و عینکم نشسته است. باران، رحمت خداست و شما هم بارانِ زندگی منید.
مقصد شمایید و من در هر جایی جز اینجا، مسافر. دارم به سفر زندگیام برمیگردم و مطمئنم بینهایت دلتنگ و بیقرار مقصد میشوم. نگذارید در این سفر، یادِ مقصد از ذهنم برود. نگذارید در پیچ و خمِ مسیر، گم شوم. نگذارید خدا را گم کنم...
حالا که میآیم، در آخرین مقصد، در گوشِ قلبم همه چیز را زمزمه کردید. گفتید بمانم، بجنگم و از تلاش دست نکشم. گفتید بالروح بالدم، لبیك یا اباعبدالله. در گوش قلبم زمزمه کردید یا اباعبدالله... یا اباعبدالله... یا اباعبدالله الحسین❤️
- پایان -
اینجا رزم زنانه است. حوض اینجا، از اشک و خون گرم شده. سالهای سال... و سوزی که دیوارهای اینجا روزی به چشم دید، باقیست. شیون و استقامت اینجا درهم تنیده. مرگ و زندگی، درهم پیچیده.
اینجا، رزم زنانه است. رزم از جنس چنگ زدن به پتوها و لباسهای خونی شهداست و هچنین، جدا کردن جا ماندههای پیکرِ شهدا.
رزمِ زنانه اقتضا میکند که هجوم احساسات را کنار بزنی، تکههای بدنها را جدا کنی و زیرِ زمین جای دهی. اقتضا میکند تکههای ارباً اربای شهدا را دفن کنی و زیر لب، روضهی علی اکبرِ حسین را زمزمه.
اینجا رزم زنانه است؛ رزمی از جنسِ بوسیدنِ رگهای بریده. از جنس خطابه میان دشنامها. ایستادگی میان اغیار و نامحرمها. از جنس دنبالِ بچهها دویدن، به جای آنها کتک خوردن، در آغوش گرفتن زنها و تسلیشان.
اینجا، رزم زنانه است.
همرزم
پ.ن:
۱.فکر میکنم قرار نبود اینجا بریم و یهویی و لحظه آخری شد. دلم نیومد ننویسم.
۲.نظرتون دربارهی این روایتا چیه؟ اگر انتقاد و نظری بود خوشحال میشم بخونم: https://gkite.ir/es/9784291
۳. اولِ روایت با جملهی آوینی عزیز شروع شد: «بار دیگر سلام دوکوهه». بذارید پایان روایت و شرحِ سفر رو هم با یه جمله از قول خودش تموم کنم اونجا که گفت:
«آدم حس میکند با همهی تاریخ پیوند خورده است».
همرزم
پ.ن: ۱.فکر میکنم قرار نبود اینجا بریم و یهویی و لحظه آخری شد. دلم نیومد ننویسم. ۲.نظرتون دربارهی
خیلی ممنونم بابت نظرات و دعاهای قشنگتون:)❤️✨
ما حتی کشته شدنهایمان هم با امید پیوند خورده. در تاریکترین روزهایمان، در هجر عزیزترینهایمان هم «قطعاً سننتصر» سر میدهیم.
هر که را کشتید، میلیونها نفر آمدند تا زیر تابوتش را بگیرند. تا عزیزِ خود را به خاک بسپارند و نفرت از شما را بیشتر و بیشتر به جان گیرند.
گیرم که او را کشتید. با دوستداران او چه میکنید؟ ما از مرگ نمیترسیم و همین هم میشود که «قطعاً سننتصر».
#انا_علی_العهد
بسم الله الرحمن الرحیم
- پس خودمان چه؟ -
گفت: «پس خودت چی»؟ و من تازه خودم را به یاد آوردم. به یاد آوردم که برای همه چیز جنگیدم، برای همه دویدم، همه را دوست داشتم، به همه اهمیت دادم، بجز خودم.
و اما، پس احساسات من چه میشود؟ آیا قلباً راضی بودم از اقداماتی که داشتم؟ آیا قدم برداشتنهایم، با قوت بود یا تردید؟ با غم بود یا امید؟
در واقع، ما خودمان را به راحتی فراموش میکنیم. ما آنقدر درگیر بقیه میشویم، که خودمان را گم میکنیم... اما پس «خودمان چه»؟ اگر ما نباشیم، اگر ما به او اهمیت ندهیم، اگر او را نخواهیم و نفهمیم و تفسیر نکنیم، کجا را دارد برود؟ که را دارد جز خدا و خودش؟
راستش بعضی از ما، خیلی هوای خودمان را نداشتیم. خیلی خودمان را در آغوش نکشیدیم. ما، خیلی به خودمان ظلم کردیم. کوله بار گناه را روی شانهاش گذاشتیم، او را از احساسات بد پر کردیم و بعد، انگار که مجرمی تبهکار باشد، او را در سلولهای انفرادی ذهنمان حبس کردیم. و هیچکدام نمیدانیم به چه جرمی؟
«پس خودمان چه»؟ بیایید گاهی، اندکی بایستیم، از همه چیز دست برداریم و این سوال را بپرسیم. شاید که قدرتِ در آغوش کشیدنِ خود را پیدا کردیم...
عآبس