eitaa logo
هم‌رزم
42 دنبال‌کننده
89 عکس
6 ویدیو
0 فایل
و مگر نه اینکه زندگانی جز با مبارزه، در جانِ آدمیزاد جریان نمی‌یابد؟ پس خوشا به هنگامه‌ی رزم، مرگ را در آغوش کشیدن... ناشناس: https://abzarek.ir/service-p/msg/2518753
مشاهده در ایتا
دانلود
اینجا رزم زنانه است. حوض اینجا، از اشک و خون گرم شده. سال‌های سال... و سوزی که دیوارهای اینجا روزی به چشم دید، باقیست. شیون و استقامت اینجا درهم تنیده. مرگ و زندگی، درهم پیچیده. اینجا، رزم زنانه است. رزم از جنس چنگ زدن به پتوها و لباس‌های خونی شهداست و هچنین، جدا کردن جا مانده‌های پیکرِ شهدا. رزمِ زنانه اقتضا می‌کند که هجوم احساسات را کنار بزنی، تکه‌های بدن‌ها را جدا کنی و زیرِ زمین جای دهی. اقتضا می‌کند تکه‌های ارباً اربای شهدا را دفن کنی و زیر لب، روضه‌ی علی اکبرِ حسین را زمزمه. اینجا رزم زنانه است؛ رزمی از جنسِ بوسیدنِ رگ‌های بریده. از جنس خطابه میان دشنام‌ها. ایستادگی میان اغیار و نامحرم‌ها. از جنس دنبالِ بچه‌ها دویدن، به جای آن‌ها کتک خوردن، در آغوش گرفتن زن‌ها و تسلی‌شان. اینجا، رزم زنانه است.
هم‌رزم
پ.ن: ۱.فکر می‌کنم قرار نبود اینجا بریم و یهویی و لحظه آخری شد. دلم نیومد ننویسم. ۲.نظرتون درباره‌ی این روایتا چیه؟ اگر انتقاد و نظری بود خوشحال می‌شم بخونم: https://gkite.ir/es/9784291 ۳. اولِ روایت با جمله‌ی آوینی عزیز شروع شد: «بار دیگر سلام دوکوهه». بذارید پایان روایت و شرحِ سفر رو هم با یه جمله از قول خودش تموم کنم اونجا که گفت: «آدم حس می‌کند با همه‌ی تاریخ پیوند خورده است».
ما حتی کشته شدن‌هایمان هم با امید پیوند خورده. در تاریک‌ترین روزهایمان، در هجر عزیزترین‌هایمان هم «قطعاً سننتصر» سر می‌دهیم. هر که را کشتید، میلیون‌ها نفر آمدند تا زیر تابوت‌ش را بگیرند. تا عزیزِ خود را به خاک بسپارند و نفرت از شما را بیشتر و بیشتر به جان گیرند. گیرم که او را کشتید. با دوست‌داران او چه می‌کنید؟ ما از مرگ نمی‌ترسیم و همین هم می‌شود که «قطعاً سننتصر».
بسم الله الرحمن الرحیم - پس خودمان چه؟ - گفت: «پس خودت چی»؟ و من تازه خودم را به یاد آوردم. به یاد آوردم که برای همه چیز جنگیدم، برای همه دویدم، همه را دوست داشتم، به همه اهمیت دادم، بجز خودم. و اما، پس احساسات من چه می‌شود؟ آیا قلباً راضی بودم از اقداماتی که داشتم؟ آیا قدم برداشتن‌هایم، با قوت بود یا تردید؟ با غم بود یا امید؟ در واقع، ما خودمان را به راحتی فراموش می‌کنیم. ما آنقدر درگیر بقیه می‌شویم، که خودمان را گم می‌کنیم... اما پس «خودمان‌ چه»؟ اگر ما نباشیم، اگر ما به او اهمیت ندهیم، اگر او را نخواهیم و نفهمیم و تفسیر نکنیم، کجا را دارد برود؟ که را دارد جز خدا و خودش؟ راست‌ش بعضی از ما، خیلی هوای خودمان را نداشتیم. خیلی خودمان را در آغوش نکشیدیم. ما، خیلی به خودمان ظلم کردیم. کوله بار گناه را روی شانه‌اش گذاشتیم، او را از احساسات بد پر کردیم و بعد، انگار که مجرمی تبهکار باشد، او را در سلول‌های انفرادی ذهن‌مان حبس کردیم. و هیچ‌کدام نمی‌دانیم به چه جرمی؟ «پس خودمان چه»؟ بیایید گاهی، اندکی بایستیم، از همه چیز دست برداریم و این سوال را بپرسیم. شاید که قدرتِ در آغوش کشیدنِ خود را پیدا کردیم... عآبس
تو گویی در چهره‌اش، غمی می‌رقصید... •🤍•
هم‌رزم
تو گویی در چهره‌اش، غمی می‌رقصید... •🤍•
تو گویی در چهره‌اش غمی می‌رقصید. نگاه‌ش اندوه را فریاد می‌زد. ناچاری و استیصال را در خطوط لبخندش، می‌خواندم. و از رازهای نهان، چگونه توان گفت؟ رازهای بسیار نهان را فقط می‌شود دید. نمی‌توان درباره‌شان صحبت کرد. فقط می‌شود دید و آب شد و دم نزد. به بعضی غم‌ها، حتی مقدس‌ترین واژگان هم راه ندارند... تو گویی در چهره‌اش غمی می‌رقصید. غمی ستودنی، دیدنی و البته ناشنیدنی. دردهای بسیار نهان را فقط می‌شود دید... فقط می‌توان دید که شانه‌ها رو به پایین خم می‌شوند، نگاه‌ها با وزنی سنگین رو به جلو خیره و لبخندها زورکی و کم‌عطر. آدمی، اگر به عطرِ لبخند دیگری زنده نباشد پس چه کند؟ پس زندگی را چه معنا ببخشد و چه تفسیر کند؟ آدمی اگر کم و زیاد شدن عطر لبخندها و برقِ نگاه‌ها را نفهمد، پس چه را بفهمد؟ پس چرا زنده باشد؟ تو گویی در چهره‌اش غمی می‌رقصید. افسوس که دردهای نهان را فقط می‌شود دید... عآبس
واقعیت را که از نزدیک لمس کنی، تمامِ تنت یخ می‌زند. چون دسته‌ی کُلتی می‌ماند در سرمای استخوان‌سوزِ زمستان که جانی را نشانه گرفته. اما، مگر قرار بود زندگی همیشه گرم و مطلوب باشد؟ قرار نبود همیشه چون چای تازه دم در دلِ پاییز، دل‌انگیز باشد. چای گاهی سرد می‌شود، گاهی می‌جوشد و بدرنگی‌اش در ذوق می‌زند. گاهی اصلاً به جان نمی‌چسبد. از زندگی نمی‌توان اجتناب کرد و زندگی‌ هم از حقایق و واقعیت‌هایش اجتناب نمی‌کند. ناگزیریم به پذیرش. پذیرشِ همواری‌ها و ناهمواری‌ها، تلخی‌ها و شیرینی‌ها و اشک‌ها و لبخندهای زندگی... نیازی نیست کاری کنیم. فقط باید زندگی و واقعیت‌ها و ناکامی‌هایش - همه را همانگونه که هست - لمس کنیم. همین... عآبس