همرزم
پ.ن:
۱.فکر میکنم قرار نبود اینجا بریم و یهویی و لحظه آخری شد. دلم نیومد ننویسم.
۲.نظرتون دربارهی این روایتا چیه؟ اگر انتقاد و نظری بود خوشحال میشم بخونم: https://gkite.ir/es/9784291
۳. اولِ روایت با جملهی آوینی عزیز شروع شد: «بار دیگر سلام دوکوهه». بذارید پایان روایت و شرحِ سفر رو هم با یه جمله از قول خودش تموم کنم اونجا که گفت:
«آدم حس میکند با همهی تاریخ پیوند خورده است».
همرزم
پ.ن: ۱.فکر میکنم قرار نبود اینجا بریم و یهویی و لحظه آخری شد. دلم نیومد ننویسم. ۲.نظرتون دربارهی
خیلی ممنونم بابت نظرات و دعاهای قشنگتون:)❤️✨
ما حتی کشته شدنهایمان هم با امید پیوند خورده. در تاریکترین روزهایمان، در هجر عزیزترینهایمان هم «قطعاً سننتصر» سر میدهیم.
هر که را کشتید، میلیونها نفر آمدند تا زیر تابوتش را بگیرند. تا عزیزِ خود را به خاک بسپارند و نفرت از شما را بیشتر و بیشتر به جان گیرند.
گیرم که او را کشتید. با دوستداران او چه میکنید؟ ما از مرگ نمیترسیم و همین هم میشود که «قطعاً سننتصر».
#انا_علی_العهد
بسم الله الرحمن الرحیم
- پس خودمان چه؟ -
گفت: «پس خودت چی»؟ و من تازه خودم را به یاد آوردم. به یاد آوردم که برای همه چیز جنگیدم، برای همه دویدم، همه را دوست داشتم، به همه اهمیت دادم، بجز خودم.
و اما، پس احساسات من چه میشود؟ آیا قلباً راضی بودم از اقداماتی که داشتم؟ آیا قدم برداشتنهایم، با قوت بود یا تردید؟ با غم بود یا امید؟
در واقع، ما خودمان را به راحتی فراموش میکنیم. ما آنقدر درگیر بقیه میشویم، که خودمان را گم میکنیم... اما پس «خودمان چه»؟ اگر ما نباشیم، اگر ما به او اهمیت ندهیم، اگر او را نخواهیم و نفهمیم و تفسیر نکنیم، کجا را دارد برود؟ که را دارد جز خدا و خودش؟
راستش بعضی از ما، خیلی هوای خودمان را نداشتیم. خیلی خودمان را در آغوش نکشیدیم. ما، خیلی به خودمان ظلم کردیم. کوله بار گناه را روی شانهاش گذاشتیم، او را از احساسات بد پر کردیم و بعد، انگار که مجرمی تبهکار باشد، او را در سلولهای انفرادی ذهنمان حبس کردیم. و هیچکدام نمیدانیم به چه جرمی؟
«پس خودمان چه»؟ بیایید گاهی، اندکی بایستیم، از همه چیز دست برداریم و این سوال را بپرسیم. شاید که قدرتِ در آغوش کشیدنِ خود را پیدا کردیم...
عآبس
همرزم
تو گویی در چهرهاش، غمی میرقصید... •🤍•
تو گویی در چهرهاش غمی میرقصید. نگاهش اندوه را فریاد میزد. ناچاری و استیصال را در خطوط لبخندش، میخواندم.
و از رازهای نهان، چگونه توان گفت؟ رازهای بسیار نهان را فقط میشود دید. نمیتوان دربارهشان صحبت کرد. فقط میشود دید و آب شد و دم نزد. به بعضی غمها، حتی مقدسترین واژگان هم راه ندارند...
تو گویی در چهرهاش غمی میرقصید. غمی ستودنی، دیدنی و البته ناشنیدنی. دردهای بسیار نهان را فقط میشود دید...
فقط میتوان دید که شانهها رو به پایین خم میشوند، نگاهها با وزنی سنگین رو به جلو خیره و لبخندها زورکی و کمعطر.
آدمی، اگر به عطرِ لبخند دیگری زنده نباشد پس چه کند؟ پس زندگی را چه معنا ببخشد و چه تفسیر کند؟ آدمی اگر کم و زیاد شدن عطر لبخندها و برقِ نگاهها را نفهمد، پس چه را بفهمد؟ پس چرا زنده باشد؟
تو گویی در چهرهاش غمی میرقصید. افسوس که دردهای نهان را فقط میشود دید...
عآبس
واقعیت را که از نزدیک لمس کنی، تمامِ تنت یخ میزند. چون دستهی کُلتی میماند در سرمای استخوانسوزِ زمستان که جانی را نشانه گرفته.
اما، مگر قرار بود زندگی همیشه گرم و مطلوب باشد؟ قرار نبود همیشه چون چای تازه دم در دلِ پاییز، دلانگیز باشد. چای گاهی سرد میشود، گاهی میجوشد و بدرنگیاش در ذوق میزند. گاهی اصلاً به جان نمیچسبد.
از زندگی نمیتوان اجتناب کرد و زندگی هم از حقایق و واقعیتهایش اجتناب نمیکند. ناگزیریم به پذیرش. پذیرشِ همواریها و ناهمواریها، تلخیها و شیرینیها و اشکها و لبخندهای زندگی...
نیازی نیست کاری کنیم. فقط باید زندگی و واقعیتها و ناکامیهایش - همه را همانگونه که هست - لمس کنیم. همین...
عآبس
همرزم
بسم الله الرحمن الرحیم - ما صخرهها - امواجِ غم، درست به فراخنای بزرگترین اقیانوسها، خود را به صخ
صخرههای دل - Team Afkarism | Abes.mp3
زمان:
حجم:
2M
[بشنو از ما که چون همان صخرهها استوار بودیم و محکم و سخت🌊]
🖋:عآبس
🎙:سید میم ح
@razm59
https://eitaa.com/AFKARISM
•🇵🇸🕊️•
به هزار چرخ، چرخ خورده زمین... آتش میجوشد. آتش میروید. آتش میبارد. زمین و آسمان، یکپارچه میسوزند و جهنمی زمینی به پا شدهست.
شیاطین به بند کشیده شدهاند و اما، جانشینان ابلیس، در غیاب ارباب، بیکار نمینشینند. نقاب صلحطلبیشان را درآورده و میدرند و بار دیگر، پرده از چهرهی حیوانی و ننگین خود برمیدارند.
به هزار چرخ، چرخ خورده زمین... از دستها خون میچکد. مادر، ما سحر برای خوردن چه داریم؟ جز آتش و خون؟ و به من بگو، از این دستها که آلوده به خونِ عزیزانمان هستند، کجا بگریزیم؟ فقط آسمان ما همیشه اینچنین آتش است؟ یا اهلِ سرزمینهای دیگر هم چون ما، فکر میکنند خداوند آسمان را سیاه و خشمگین آفریده؟
به هزار چرخ، چرخ خورده زمین... سرزمینِ ما، از ظواهر گذشته است. خدا روی خرابههای این سرزمین ایستاده. خدا، یکتنه زیباییِ شهرهایمان شده. در خونها، در آتشها، در تنهای روی زمین آرمیده، در چهرههای به زخم آذین شده، در جگرهای سوخته، در این سرزمین، من خدا را میبینم. حال که برای ابلیس کف میزنند و حق را زیر پا له میکنند، بگذار من هم روی ویرانهها خدا را ببینم. نکوهشم نکن. فقط به من بگو. مادر، آیا تو هم خدا را بر فراز ویرانههای فلسطین میبینی؟
عآبس
اینجا فقط من هستم، غم، درخت خرمالویی که شاخههای خشکش به یادگار از پاییز مانده و بهاری که بوی خاکِ باران خوردهاش را به مشامم میرساند.
اینجا، خنکای نوروز پیچیده و عطرِ گلها و هجر. شب زیباتر شده و باران محبوبتر. زیبایی گلها در بهار بیشتر به چشم میآیند؛ انگار که چیزی سر جای خودش قرار گرفته باشد. انگار که رنگها، پررنگتر باشند و عطرها خوشتر.
اینجا، بهار از راه رسیده...