همرزم
تو گویی در چهرهاش، غمی میرقصید... •🤍•
تو گویی در چهرهاش غمی میرقصید. نگاهش اندوه را فریاد میزد. ناچاری و استیصال را در خطوط لبخندش، میخواندم.
و از رازهای نهان، چگونه توان گفت؟ رازهای بسیار نهان را فقط میشود دید. نمیتوان دربارهشان صحبت کرد. فقط میشود دید و آب شد و دم نزد. به بعضی غمها، حتی مقدسترین واژگان هم راه ندارند...
تو گویی در چهرهاش غمی میرقصید. غمی ستودنی، دیدنی و البته ناشنیدنی. دردهای بسیار نهان را فقط میشود دید...
فقط میتوان دید که شانهها رو به پایین خم میشوند، نگاهها با وزنی سنگین رو به جلو خیره و لبخندها زورکی و کمعطر.
آدمی، اگر به عطرِ لبخند دیگری زنده نباشد پس چه کند؟ پس زندگی را چه معنا ببخشد و چه تفسیر کند؟ آدمی اگر کم و زیاد شدن عطر لبخندها و برقِ نگاهها را نفهمد، پس چه را بفهمد؟ پس چرا زنده باشد؟
تو گویی در چهرهاش غمی میرقصید. افسوس که دردهای نهان را فقط میشود دید...
عآبس
واقعیت را که از نزدیک لمس کنی، تمامِ تنت یخ میزند. چون دستهی کُلتی میماند در سرمای استخوانسوزِ زمستان که جانی را نشانه گرفته.
اما، مگر قرار بود زندگی همیشه گرم و مطلوب باشد؟ قرار نبود همیشه چون چای تازه دم در دلِ پاییز، دلانگیز باشد. چای گاهی سرد میشود، گاهی میجوشد و بدرنگیاش در ذوق میزند. گاهی اصلاً به جان نمیچسبد.
از زندگی نمیتوان اجتناب کرد و زندگی هم از حقایق و واقعیتهایش اجتناب نمیکند. ناگزیریم به پذیرش. پذیرشِ همواریها و ناهمواریها، تلخیها و شیرینیها و اشکها و لبخندهای زندگی...
نیازی نیست کاری کنیم. فقط باید زندگی و واقعیتها و ناکامیهایش - همه را همانگونه که هست - لمس کنیم. همین...
عآبس
همرزم
بسم الله الرحمن الرحیم - ما صخرهها - امواجِ غم، درست به فراخنای بزرگترین اقیانوسها، خود را به صخ
صخرههای دل - Team Afkarism | Abes.mp3
زمان:
حجم:
2M
[بشنو از ما که چون همان صخرهها استوار بودیم و محکم و سخت🌊]
🖋:عآبس
🎙:سید میم ح
@razm59
https://eitaa.com/AFKARISM
•🇵🇸🕊️•
به هزار چرخ، چرخ خورده زمین... آتش میجوشد. آتش میروید. آتش میبارد. زمین و آسمان، یکپارچه میسوزند و جهنمی زمینی به پا شدهست.
شیاطین به بند کشیده شدهاند و اما، جانشینان ابلیس، در غیاب ارباب، بیکار نمینشینند. نقاب صلحطلبیشان را درآورده و میدرند و بار دیگر، پرده از چهرهی حیوانی و ننگین خود برمیدارند.
به هزار چرخ، چرخ خورده زمین... از دستها خون میچکد. مادر، ما سحر برای خوردن چه داریم؟ جز آتش و خون؟ و به من بگو، از این دستها که آلوده به خونِ عزیزانمان هستند، کجا بگریزیم؟ فقط آسمان ما همیشه اینچنین آتش است؟ یا اهلِ سرزمینهای دیگر هم چون ما، فکر میکنند خداوند آسمان را سیاه و خشمگین آفریده؟
به هزار چرخ، چرخ خورده زمین... سرزمینِ ما، از ظواهر گذشته است. خدا روی خرابههای این سرزمین ایستاده. خدا، یکتنه زیباییِ شهرهایمان شده. در خونها، در آتشها، در تنهای روی زمین آرمیده، در چهرههای به زخم آذین شده، در جگرهای سوخته، در این سرزمین، من خدا را میبینم. حال که برای ابلیس کف میزنند و حق را زیر پا له میکنند، بگذار من هم روی ویرانهها خدا را ببینم. نکوهشم نکن. فقط به من بگو. مادر، آیا تو هم خدا را بر فراز ویرانههای فلسطین میبینی؟
عآبس
اینجا فقط من هستم، غم، درخت خرمالویی که شاخههای خشکش به یادگار از پاییز مانده و بهاری که بوی خاکِ باران خوردهاش را به مشامم میرساند.
اینجا، خنکای نوروز پیچیده و عطرِ گلها و هجر. شب زیباتر شده و باران محبوبتر. زیبایی گلها در بهار بیشتر به چشم میآیند؛ انگار که چیزی سر جای خودش قرار گرفته باشد. انگار که رنگها، پررنگتر باشند و عطرها خوشتر.
اینجا، بهار از راه رسیده...
•🖤•
میانِ آن همه طفلِ یتیمی که پشت در خانه، ظرفِ شیر به دست، «علی» را طلب میکردند، طفلی گریان به چشم آمد. کودک قطره قطره اشک میریخت و با صورتی خیس از گریه، میگفت: این شیر را از ما بگیرید و پدرِ ما را به ما برگردانید...
و پس از او، یتیمان، دنیا با تمامِ اهلش و محرابِ مسجد کوفه، یتیمانِ ابدیِ جهان شدند.
اساساً قلب از فنا به دور است. قلب برای ماندن آفریده شده است؛ برای دوست داشتنهایی ابدی و غیرفانی.
قلب حتی اگر آلودهترینِ جوارح هم باشد، جایگاه مقدسترین نگاههاست؛ که خدا، به قلب انسانها نگاه میکند. بارها و بارها...
قلب جایگاه حب است؛ و حب زیباست. بسیار بسیار زیبا و خواستنی.
حال تصور کن دل با این مقام و جایگاه، خود را در خونابهی حبهای غیرابدی و فانی آلوده کرد. فرض کن حبهای دنیوی را به شهرِ خود راه داد و در نهایت، سخت آشفته شد. سخت دلتنگ و پرغم.
هیچ گمان نکن در این صورت، خدا ما را رها میکند عزیزم. جایی خوانده بودم: «خدا با ما که دلتنگیم، سرسنگین نخواهد شد». و من نمیتوانم قلب را بدونِ نگاه و توجهِ او زنده پندارم. فکر میکنم خدا نه تنها نگاهش را همواره نثارمان میکند، که عمیقاً قلبهای غمگین و تنگ را به آغوش میکشد.
اساساً قلب از فنا به دور است جانِ من؛ پس بیا شبی از آن شبها، همان شبهایی که دلمان تنگ و آشفته بود و خدا تا پای دل برای در آغوش کشیدنمان آمده بود، او را دعوت کنیم. بیا از او بخواهیم اینبار نرود. اینبار بماند. برای همیشه به قلب برگردد. برای همیشه... تا ابد... که قلب دور از او به طفلِ یتیم میماند. بیپناه و بیکس.
ما همیشه دلتنگیم تصدقت. و او همیشه تا پای دل میآید. آرام و بیصدا. در این همیشه دلتنگیها و همیشه آمدنها، باری شده که بخواهیم برای همیشه بماند؟ خواستهایم که برای همیشه او را به درونِ سرزمینِ دل دعوت کنیم؟ شده در حالی که از شدت غم، سر به خاک گذاشته و خاک را با اشکهایمان تر میکنیم، به او بگوییم بماند، نروند و برای همیشه به دل برگردد؟
اگر بخواهیم، او میماند؛ چون «خدا با ما که دلتنگیم، سرسنگین نخواهد شد/ علیرضا قزوه».
عآبس
مگه نه اینکه سالها بمب ریختن رو سر مردمِ غیرنظامی و بیگناه، عینِ ظلمه؟
و مگه نه اینکه ایستادگی کردن و با دست خالی و چنگ و دندون، خاکِ سرزمینی رو نگه داشتن، عین مقاومت و قد علم کردن رو به روی ظلمه؟
ما انسانیم؛ چون صورتمون از دیدن خونِ ریختهی نوزادها و بچهها و بیگناهها جمع میشه و بغض به گلومون چنگ میندازه و دنیا رو سرمون فرو میریزه. چون فردا ما هم، مثل تمام این سالهای مردم فلسطین، جلو ظلم قد علم میکنیم. و اگر انسانی ظلم رو ببینه و سکوت کنه، پس چی ازش میمونه؟
به خونخواهی بچههای غزه، علیه ظلمِ ظالم...🇵🇸
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا وقتی کسی حب مولا علی را در دل دارد، خوشبختترینِ دنیاست. و در این صورت، چه جای زیادهخواهی ما از داشتههای دنیا و آخرت، وقتی که حب علی همه چیز است؟! به حقیقت که «وَ کانَ الاِنسانُ کَفورًا».