عزیزم،
اصلاً بیا از صفحات پایانی دفتر، فصل جدید زندگی را بنویسیم و حتی به اندازهی چند صفحه، از زندگی کردن بازنمانیم.
بیا حتی اگر کسی به دردمان نخورد هم، به دردش بخوریم؛ بدون انتظار، بدون امید به جبران. بگذار همینها برایمان بماند.
بگذار وسطِ زمستان، به خود بلرزیم و سردی ظرف بستنی، دستمان را سِر کند.
بیا خلاف قواعدِ نانوشته زندگی کنیم... بیا جهان را از این که هست، بر خود سختتر نگیریم.
اگر مثل باقی افراد زندگی کنیم، دیگر انسان بودن، نوشتن، ارتباط با دیگران و شادی چه لطفی دارد؟
مثل بقیه بودن از ما انسانهای غمگینی میسازد...
عزیزم، بیا مثل خودمان باشیم. گیرم که از نظر بقیه، چند تختهمان کمتر، زندگیمان بیخیالتر، ذهنمان فارغتر باشد.
عزیزم، بیا خودمان باشیم.
و امشب، حسین بر بالین علیاکبری دگر میرسد.
فریادِ خصم، آسمان را میشکافد:
- بسیجیه، بگیریدش...
- بزنیدش، بزنیدش.
از همان نخست، از همان ابتدای پا گرفتن اسلام، عدو خنجرش را صیقل داد برای شکافتنِ گلوی موحدین. خاصیتِ موحد همین است. چون موج، تشنه و بیقرار شهادت. و خودت اذعان دار، جز یارانِ پیشوای بریدهسر، کیست که سرش بر تنش گران باشد؟
بیش از اینکه تیغِ اهرمن تشنه باشد به خونِ یاران، آنان مشتاقترند به کربلایی دیگر. چرا مشتاق نباشند؟ هرگاه یاسر و سمیه زیر شکنجه مشرکان مرتد شدند و هرگاه سیدالشهدا در هنگامهی جنگ، دستِ بیعت نوادهی هند جگرخوار را فشرد، آنها هم از اشتیاق خویش دست میکشند.
و امشب، حسین بر بالین علیاکبری دگر میرسد. دشنهی خصم امشب، مشت و لگد و سنگ میشود و آه که تنِ تو هم بیسپر است و سرت بیحفاظ...
هلهلهها، قهقههها و ناسزاها گرچه اوج گرفتهاند؛ اما به بلندای ایمان و غیرت و عشق تو نمیرسند. میگویند به عقیده و تمامِ باور خویش اهانت کن و نمیدانند وهن از هر کسی سر میزند الا تو. تو حُری. تو عابسی. تو زهیری و وهب. اهانت به عقیده در مسلک تو نمیگنجد. همین هم میشود که در جار و جنجال لشکریانِ ابلیس، نوای عشق و حق سر میدهی و میگویی «آقا نور چشم من است». همین هم میشود که خنجرِ دشمن تیزتر میشود برای جانِ بیسپر تو و تو، مشتاقتری به شهادت...
و امشب، حسین بر بالین علیاکبری دگر میرسد. بزمِ شیاطین که برپا باشد، ناخنگیر هم سلاح میشود. مگر نشنیدی که پیرمرد شمشیر نداشت و با سنگ، بر پیکر مقدسِ حسین میزد؟ شیعه اگر چون امامش نباشد، پس به که شبیه باشد؟
بالاخره، باید همیشه انگشتری در میان باشد که اشکها را روان کند. باید غربتی باشد تا آتش در سینه اندازد و پیکر صدپارهای هست که یاد کربلا را زنده کند. نشنیدی سید شهیدان اهل قلم چه میگوید؟ « هر جا که پیکر صدپارهی تو بر زمین افتد، آنجا کربلاست؛ نه به اعتبار لفظ و استعاره، که در حقیقت».
و امشب، حسین بر بالین علیاکبری دگر میرسد. بر بالینِ آرمانِ ایران.
#آرمان_علی_وردی
حضور تو برای زندگی لازم است؛ مانند عطر قهوه در عصری پاییزی که قلب را لمس میکند. مانند آبیِ آسمان که علتِ لبخند میشود.
حضور تو برای زندگی لازم است؛ چنان رنگهایی که روی بوم سفید مینشینند و جهانی را در پس هر طرح، خلق میکنند.
حضور تو برای زندگی لازم است؛ بهسان گلهایی که از خاک پا میگیرند و برای چشمها آغوش میگسترانند، واسطهی حب عاشقها میشوند و در کنار گوش زنان، آرام میگیرند. به سانِ گلهایی که شوق میآفرینند.
حضورت مثل تنفس هوای صبحگاه است. همانقدر دلچسب و تازه. مثل عطر نانِ گرم در اواسط صبح. مثل کتابهای همیشه دوستداشتنی، مثل رد قدمها روی آسفالت باران خورده یا نسیم خنکی در فصل بهار.
حضورت برای زندگی لازم است عزیزم. بیآنکه بخواهی کاری انجام دهی. بی هیچ تلاشی. با تمام غمها و خستگیها و دلشکستگیها. بودنت، فقط بودنت به خودیِ خود زیباست...
اتفاق عظیمی افتاده است.
در ورقهای تاریخ، در روزهایی که رنگ کهنگی گرفتهاند، در سالهایی که گذشته، رد خونی به جا مانده که هیچگاه مظنونانش مجازات نشدهاند.
از ورقههای آن قسمت از صفحهی تاریخ، خون میچکد. خونی که بر تمام صفحات آن جاری شده و حتی روی جلد کتاب هم لغزیده است.
در سکوت آن روزها اتفاق عظیمی افتاده است. اتفاقی که همه چیز را به جنب و جوش و اشک وا داشته و حال، مردان و زنانی را میبینیم که از شدت دردِ قلبشان، فریاد میزنند...
روزی زنی، با فرزندی در شکم، مقابل چشم همسر و فرزندانش کتک خورد و در نهایت به شهادت رسید. زن خواست به دفاع برخیزد. به دفاع از تمام صفحات تاریخ. به دفاع از حقی که نه تنها از همسر و امامش، که از تمام جهان غصب شد. زن خواست پرچم هدایت را از زیر دست و پا جمع کند؛ اما نشد...
در سکوت آن زمان، اتفاق عظیمی رخ داده است. دختر پیامبری، زیر ضرب لگدها و سیلیها و تازیانههای امت پدرش، جان داده است. بیرقهای هدایت به آتش کشیده شدهاند و نفسهای تمام تاریخ، یکی در میان به شماره افتادهاند.
اتفاق عظیمی رخ داده است. چشمهای کسی به شرم و اشک نشسته است. کسی که همسرش را با دست خودش، به خاک سپرده است...
از صفحات تاریخ خون میچکد. هیچگاه رد این خون پاک نمیشود مگر به ظهور... همه جا آغشته به خون است... همه جا و همه چیز.
از سفرهای آنچنانیتان که برگشتید،
نگاهی هم به قیمتِ سر به فلک دلار و سکه و طلا بیندازید.
از سفرهای آنچنانیتان که برگشتید،
چشم از اعداد و ارقامی که جلوی چشمتان است بردارید و به کفِ جامعه و زندگی آدمهای معمولی خارج نرفته هم نگاهی بیندازید. به سفرههای تنگ شده، به غمهای نشسته در کنج دلها و اشکهای حلقه زدهی گوشهی چشمها. البته بعید میدانم همان اعداد و ارقام را هم ببینید.
از سفرهای آنچنانی که برگشتید، سراغی از پدرها بگیرید. از پسرهای جوانی که صبح تا شب میدوند و حقوق یک ماهشان، یک وعده غذای فرزندان شما هم نمیشود. از دخترهایی که تمام آرزوهایشان را قربانی کردند و به یک لب تر کردن نمیتوانند داشتههای دختران دردانهی شما را داشته باشند. از زندگیهای نکرده، از معشوقهای به هم نرسیده، از قربانیهای دلار و سکه و طلا.
دلار هم زور دارد عزیزان. هم برای شما و هم برای ما. برای شما آنجایی که با زورش میتوانید هر چه میخواهید داشته باشید، هر جا میخواهید بروید و هر دغدغهای که داشته باشید، رفع کنید.
برای ما هم زور دارد. دلار پا روی کمر پدران جامعهمان گذاشته به قصد شکستن. پا روی خرخره جوانانمان گذاشته به قصد کشت.
از سفرهای آنچنانی که برگشتید، حلقومِ آقازادههایتان را که پر کردید، یادی از وظایف فراموش شدهتان هم بکنید و همچنین مردمی که سبب بالا بودنتان هستند.
من از جنگ میترسم.
به این علت که دلم نمیخواد یه روز دوباره با صدای جیغ مادرم بیدار شم و در حالی که زمین زیر پام میلرزه، به سختی خودم رو به در اتاق برسونم.
دلم نمیخواد شب خوابم نبره و تا صبح صدای انفجار بشنوم و دلهره بشم که باز کجا رو زدن؟
کلا من همه چیز رو تو ذهنم زیاد بزرگ میکنم و از همون بچگی هم، خیلی میترسیدم.
بچه که بودم، فکر میکردم زلزله یه هیولاست که پاهای خیلی خیلی بزرگی داره و وقتی پاهاش رو روی زمین میذاره، زمین میلرزه. دنبال آدما میدوئه تا بگیره و با خودش ببرهشون.
بزرگتر که شدم، فهمیدم هیولاهای واقعی، شاید به اندازهی زلزلهی خیالات من بزرگ نباشن. ممکنه قد و قواره و شکل و قیافهشون شبیه آدما باشه حتی.
فهمیدم هیولای واقعی، قیمت دلاره و طلا. چنگ میندازه تو سفرهی مردم و دار و ندارشون رو میبره. ( معترضم، نه آشوبگر).
یهسری از هیولاها، ممکنه نامرئی باشن. درد مردم، براشون نفع داشته باشه و بشه پول رو پولشون. مثل آقای خرچنگ عاشق پولن؛ با این تفاوت که این پولا برای خودشون نیست. برای مردم کشورشونه.
یهسری از هیولاها هم نه، نامرئی نیستن. اتفاقاً ممکنه عکساشون رو بارها دیده باشیم.
مثلاً من شنیدم یکیشون حسابی قلدره. رئیس جمهور یه کشور دیگه رو با خودش برده به طمع نفت و گاز اون کشور. دوست داره به همه زور بگه.
یا یکی دیگهشون، عاشق رنگآمیزی با خونه. خون بچهها رو روی زمین میریزه. حتی پدر مادر و سرزمین بچهها رو ازشون میگیره و خونههاشون رو با خاک یکسان میکنه. میگن هیچکس جلودارش نیست؛ ولی راستش، من فکر میکنم خدا میتونه از پس هر هیولایی بربیاد.
من از جنگ میترسم. از زلزله هم میترسم؛ ولی نمیخوام از هیچ هیولایی فرار کنم. ازشون نمیترسم. ترس اونا رو رشد میده. عقب نشستن، جریشون میکنه. و چه فایده اگه ما باعث بشیم اونا به هدفهاشون برسن؟ هیولاها، عاشق بدبختی و فلاکت کشور منن. هر لحظه آمادهن که با اون دهنهای بزرگ و وحشتناکشون، عزیزِ من رو ببلعن و این یعنی استعمار، تیکه تیکه شدن و خونی که از هر شهر نقشه رو تر میکنه.
هیولاها، هر چقدرم قوی به نظر بیان، نمیتونن امید، عشق و نورِ قلبِ ما رو بگیرن. و جدا از همهی اینها، من فکر میکنم خدا میتونه از پس هر هیولایی بربیاد.
@razm59