eitaa logo
هم‌رزم
42 دنبال‌کننده
89 عکس
6 ویدیو
0 فایل
و مگر نه اینکه زندگانی جز با مبارزه، در جانِ آدمیزاد جریان نمی‌یابد؟ پس خوشا به هنگامه‌ی رزم، مرگ را در آغوش کشیدن... ناشناس: https://abzarek.ir/service-p/msg/2518753
مشاهده در ایتا
دانلود
اتفاق عظیمی افتاده است. در ورق‌های تاریخ، در روزهایی که رنگ کهنگی گرفته‌اند، در سال‌هایی که گذشته، رد خونی به جا مانده که هیچگاه مظنونانش مجازات نشده‌اند. از ورقه‌های آن قسمت از صفحه‌ی تاریخ، خون می‌چکد. خونی که بر تمام صفحات آن جاری شده و حتی روی جلد کتاب هم لغزیده است. در سکوت آن روزها اتفاق عظیمی افتاده است. اتفاقی که همه چیز را به جنب و جوش و اشک وا داشته و حال، مردان و زنانی را می‌بینیم که از شدت دردِ قلبشان، فریاد می‌زنند... روزی زنی، با فرزندی در شکم، مقابل چشم همسر و فرزندانش کتک خورد و در نهایت به شهادت رسید. زن خواست به دفاع برخیزد. به دفاع از تمام صفحات تاریخ. به دفاع از حقی که نه تنها از همسر و امامش، که از تمام جهان غصب شد. زن خواست پرچم هدایت را از زیر دست و پا جمع کند؛ اما نشد... در سکوت آن زمان، اتفاق عظیمی رخ داده است. دختر پیامبری، زیر ضرب لگدها و سیلی‌ها و تازیانه‌های امت پدرش، جان داده است. بیرق‌های هدایت به آتش کشیده شده‌اند و نفس‌های تمام تاریخ، یکی در میان به شماره افتاده‌اند. اتفاق عظیمی رخ داده است. چشم‌های کسی به شرم و اشک نشسته است. کسی که همسرش را با دست خودش، به خاک سپرده است... از صفحات تاریخ خون می‌چکد. هیچگاه رد این خون پاک نمی‌شود مگر به ظهور... همه جا آغشته به خون است... همه جا و همه چیز.
بعداً رو ول کن، دو ساعت بعد رو هم، دو روز دیگه و چند هفته دیگه و چند ماه دیگه رو هم. همچنین چند سال بعد. الآن حست چیه؟ الآن چی لازم داری؟ الآن روحت دنبال چی می‌گرده؟ اگر خودت رو تو آینده و بین دقیقه‌ها گم کنی، چند سال بعد چی می‌مونه جز منی که کشته‌ی آوارهای زمانه؟! بعداً کی زنده‌ست و کی‌ مرده؟
عزیزم، آیا مرا به یاد می‌آوری؟ آیا مکانی که می‌نشستم، لحنی که با آن سخن می‌گفتم، شکل لبخندم را، رنگ چایم، حالت چشمانم، دوست داشتنی‌هایم، و صورتم؛ عزیزم، صورتم را به یاد می‌آوری؟
از سفر‌های آنچنانی‌تان که برگشتید، نگاهی هم به قیمتِ سر به فلک دلار و سکه و طلا بیندازید. از سفرهای آنچنانی‌تان که برگشتید، چشم از اعداد و ارقامی که جلوی چشمتان است بردارید و به کفِ جامعه و زندگی آدم‌‌های معمولی‌ خارج نرفته هم نگاهی بیندازید. به سفره‌های تنگ شده، به غم‌های نشسته در کنج دل‌ها و اشک‌های حلقه زده‌ی گوشه‌ی چشم‌ها. البته بعید می‌دانم همان اعداد و ارقام را هم ببینید. از سفرهای آنچنانی که برگشتید، سراغی از پدرها بگیرید. از پسرهای جوانی که صبح تا شب می‌دوند و حقوق یک ماهشان، یک وعده غذای فرزندان شما هم نمی‌شود. از دخترهایی که تمام آرزوهایشان را قربانی کردند و به یک لب تر کردن نمی‌توانند داشته‌های دختران دردانه‌ی شما را داشته باشند. از زندگی‌های نکرده، از معشوق‌های به هم نرسیده، از قربانی‌های دلار و سکه و طلا. دلار هم زور دارد عزیزان. هم برای شما و هم برای ما. برای شما آنجایی که با زورش می‌توانید هر چه می‌خواهید داشته باشید، هر جا می‌خواهید بروید و هر دغدغه‌ای که داشته باشید، رفع کنید. برای ما هم زور دارد. دلار پا روی کمر پدران جامعه‌مان گذاشته به قصد شکستن. پا روی خرخره جوانانمان گذاشته به قصد کشت. از سفرهای آنچنانی که برگشتید، حلقومِ آقازاده‌هایتان را که پر کردید، یادی از وظایف فراموش شده‌تان هم بکنید و همچنین مردمی که سبب بالا بودنتان هستند.
من غزلِ ۴۱۲ حافظم‌؛ غمم، حزنم، ناچاری‌ام و اندوه. من شعرِ کوچه‌ی مشیری‌ام؛ عاشق، تنها، چشم انتظار و در حسرت. من حالا چرای شهریارم؛ پیر هجرم، از پای فتاده‌ی مهرم، لبِ مرگم. من غزلِ ۸ سعدی‌ام؛ او می‌کشد قلاب را...
من از جنگ می‌ترسم. به این علت که دلم نمی‌خواد یه روز دوباره با صدای جیغ مادرم بیدار شم و در حالی که زمین زیر پام می‌لرزه، به سختی خودم رو به در اتاق برسونم. دلم نمی‌خواد شب خوابم نبره و تا صبح صدای انفجار بشنوم و دلهره بشم که باز کجا رو زدن؟ کلا من همه چیز رو تو ذهنم زیاد بزرگ می‌کنم و از همون بچگی هم، خیلی می‌ترسیدم. بچه که بودم، فکر می‌کردم زلزله یه هیولاست که پاهای خیلی خیلی بزرگی داره و وقتی پاهاش رو روی زمین می‌ذاره، زمین می‌لرزه. دنبال آدما می‌دوئه تا بگیره و با خودش ببره‌شون. بزرگ‌تر که شدم، فهمیدم هیولاهای واقعی، شاید به اندازه‌ی زلزله‌ی خیالات من بزرگ نباشن. ممکنه قد و قواره و شکل و قیافه‌شون شبیه آدما باشه حتی. فهمیدم هیولای واقعی، قیمت دلاره و طلا. چنگ می‌ندازه تو سفره‌ی مردم و دار و ندارشون رو می‌بره. ( معترضم، نه آشوبگر). یه‌سری از هیولاها، ممکنه نامرئی باشن. درد مردم، براشون نفع داشته باشه و بشه پول رو پولشون. مثل آقای خرچنگ عاشق پولن؛ با این تفاوت که این پولا برای خودشون نیست. برای مردم کشورشونه. یه‌سری از هیولاها هم نه، نامرئی نیستن. اتفاقاً ممکنه عکساشون رو بارها دیده باشیم. مثلاً من شنیدم یکی‌شون حسابی قلدره. رئیس جمهور یه کشور دیگه رو با خودش برده به طمع نفت و گاز اون کشور. دوست داره به همه زور بگه. یا یکی دیگه‌شون، عاشق رنگ‌آمیزی با خونه. خون بچه‌ها رو روی زمین می‌ریزه. حتی پدر مادر و سرزمین بچه‌ها رو ازشون می‌گیره و خونه‌هاشون رو با خاک یکسان می‌کنه. می‌گن هیچکس جلودارش نیست؛ ولی راستش، من فکر می‌کنم خدا می‌تونه از پس هر هیولایی بربیاد. من از جنگ می‌ترسم. از زلزله هم می‌ترسم؛ ولی نمی‌خوام از هیچ هیولایی فرار کنم. ازشون نمی‌ترسم. ترس اونا رو رشد می‌ده. عقب نشستن، جری‌شون می‌کنه. و چه فایده اگه ما باعث بشیم اونا به هدف‌هاشون برسن؟ هیولاها، عاشق بدبختی و فلاکت کشور منن. هر لحظه آماده‌ن که با اون دهن‌های بزرگ و وحشتناک‌شون، عزیزِ من رو ببلعن و این یعنی استعمار، تیکه تیکه شدن و خونی که از هر شهر نقشه رو تر می‌کنه. هیولاها، هر چقدرم قوی به نظر بیان، نمی‌تونن امید، عشق و نورِ قلبِ ما رو بگیرن. و جدا از همه‌ی این‌ها، من فکر می‌کنم خدا می‌تونه از پس هر هیولایی بربیاد. @razm59
من شاعرانه دوستت داشتم و عزیزِ من، کاش شعر می‌دانستی. @razm59
هدایت شده از هم‌رزم
ای امامِ به بن‌بست رسیده‌ها، عباس🌙🤍
هم‌رزم
محضِ قشنگی...🤍🎊
دلم هوای سرد طریق المهدی رو می‌خواد و بوی اسپند و نوای مولودی‌های قشنگی که از هر موکب به گوش می‌رسه خادم‌هایی که تو طریق با عشق کار می‌کنن و خیل مردمی که روونن سمت جمکران با پرچم‌های قشنگ‌شون و ذوق و شادیِ چهره‌شون و جمکران... جمکرانی که چراغونی شده پر شده از آدم از ذوق از تبریک از شعف. دلم می‌خواست ولادتش قم باشم...
هدایت شده از هم‌رزم
Team Afkarismعلی ابن مهزیار2_mixdown.mp3
زمان: حجم: 6.5M
موعد دیدار است و واضح می‌بینم که جهان گردِ خال گونه‌ی راستت طواف می‌کند. 🖋:عآبس 🎙:سید میم ح http://t.me/AFKARIISM
enc_16782021538756694553735.mp3
زمان: حجم: 3.4M
کی می‌گه از ما جدایی؟ تو سایه‌ی سر مایی💚