eitaa logo
🦋 𝐸𝒱𝐸𝑅𝒴𝒟𝒜𝒴 𝐿𝐼𝐹𝐸 🦋
92 دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
434 ویدیو
31 فایل
بـــهــ نــامــ خـــدا🦋✨ 🌿اینجا از لحظه‌هامون می‌نویسیم، از شادی‌ها،🎀 دغدغه‌ها، قهوه‌های تلخ و لبخندهای بی‌دلیله☕🙂 اگه دنبال یه گوشه‌ی آروم توی شلوغی روزگار می‌گردی، اینجا همون جاست؛🌙🌻 کپی❌ فور✅ ناشناس🌈 ☘️ https://daigo.ir/secret/61497063808
مشاهده در ایتا
دانلود
👒 📗 لب زدم: - ولی من که گریه نکردم! امیرعلی تسیبح ی از جیب ش در اورد و گفت: - چشم ها و بینی سرخ ت و رد اشک های مونده روی صورتت هم نشون می ده که گریه نکردی. عههه ضایعه شدم. اخم کردم که گفت: - چرا بدت میاد کسی گریه ات رو ببینه؟ پاهامو بغل گرفتم و گفتم: - چون اونوقت نشون می ده من ضعیف ام و من نمی خوام ضعیف نشون داده بشم اگه کسی بفهمه من ضعیف ام اذیت ام می کنه سواستفاده می کنن. امیرعلی گفت: - خوبه که نشون نمی دی ضعیفی ولی گریه توی روضه و مراسم های مذهبی فرق داره! سرمو روی پاهام گذاشتم و چشامو بستم و گفتم: - اره اینو امشب درک کردم. سکوت بین مون حاکم شد که من سکوت و شکستم و با همون چشای بسته گفتم: - تو بهترین ادمی هستی که اومدی توی زندگیم. امیرعلی با مکث گفت: - واقعا؟چطور؟ لبام به لبخند کش اومد و گفتم: - خوب منو به کار های خوب دعوت کردی جاهای خوب میاری حرف های خوب می زنی مثبت ترین فرد زندگیم تویی. امیرعلی گفت: - خوب خداروشکر. اهومی گفتم که گفت: - جای زخم ت چطوره؟ خوبه ای گفتم که گوشیش زنگ خورد بعد کمی قطع کرد و گفت: - مهمونی تشکیل دادن اخ یادم رفته بود من بهشون گفته بودم مهمونی تشکیل بدن امشب میام همه چی اماده باشه تورو اینجور دیدم یادم رفت فکر کردم نگفتم بهشون باید بریم. سری تکون دادم و سرمو بلند کردم چشامو باز کردم و گفتم: - بریم اول بریم عمارت ما من اماده بشم. امیرعلی سریع بلند شد و راه افتادم. با سرعت زیاد حرکت کرد و منم که عشق سرعت با هیجان بهش نگاه کردم. امیرعلی پیچید و گفت: - هر دختری جای تو بود الان سکته کرده بود. با خنده گفتم: - باز یادت رفت من سوسول نیستم! سری تکون داد و گفت: - اره تو هی یاداوری کن. خیلی زود رسیدیم عمارت و من یه لباس پرنسسی پوشیدم امیرعلی هم از ساک ش یه دست کت و شلوار پوشید و حرکت کردیم سمت ویلا اقا بزرگ. با تک بوقی که امیرعلی زد نگهبان درو باز کرد و گفتم: - یادت نره چی بهت گفتم باید یه خشن بی رحم باشی اوکی؟ سری تکون داد و خیلی جدی شد. گفتم: - توی نقش بازی کردن عالی عمل می کنی. مرد ها توی حیاط دور گرفته بودم نشسته بود و حرف می زدن بساط تیراندازی اماده بود و داشتن بره کباب می کردن. طبق معمول شدم همون باران سرد  و خشک. پیاده شدم و امیرعلی هم پیاده شد اونم مثل من توی نقشش فرو رفته بود با اقتدار کنارم وایساد و هر دو مسیر رو طی کردیم رسیدیم یه مرد ها. اون ها شروع کردن به سلام کردن امیرعلی که الان توی نقش رایان فرو رفته بود با اخم و جدیت رو به من گفت: - برو داخل بعد حساب تو می رسم. متعجب شدم حساب چیو می رسه؟ اها داره نقش بازی می کنه. منم نقش بازی کردم و گفتم: - رایان! با صدای بلند تر و خشن تری گفت: - گفتم برو داخل همین الان ش هم به خاطر تو کلی دیر رسیدم برو داخل. یکی از پسرعموهام امیر جلو اومد و رو به من با اخم و تشر گفت: - پس به خاطر توی سلیطه بود ما انقدر انتظار کشیدیم. ملتمس به امیرعلی نگاه کردم که با عصبانیت یقعه امیر رو گرفت و با داد گفت: - تو به چه حقی با زن من اینطور حرف می زنی ها؟وظیفته وایسی تا من برسم اگر خیلی بهت بد گذشته می تونم بگم دیگه تو رو توی مراسم ها راه ندن فهمیدی؟ سیده¹⁰⁵ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ ⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
رمان تقدیم نگاهت💝🥰
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا