هی میگم نه ادامه بدم نه خسته نشم نه تحمل کنم،
ولی انقدر ناامیدم که حتی نمیتونم از جام بلند شم.
امروز روز آزادی و شروع رسمیِ تابستون بود.
دیشب بیدار موندم که واسه امتحان بخونم و حقیقتا انقدر این مدت اینکارو کردم که تحلیل رفتم سرش.
بگذریم؛
ساعت هفت که وارد مدرسه شدم اولین نفر الناز و دیدم و بعدش یکم دیگه رو کتابو نگاه کردیم و وارد سالن شدیم.
برگه امتحانیارو که دادن، فقط نوشتم تا زودتر از شر اون مکان نفرین شده نجات پیدا کنم.
وقتی تموم شد و رفتم که برگمو بدم النازم پاشده بود و باهم از سالن اومدیم بیرون و دقیقا شبیه زندانیای حبس کشیدهای بودیم که الان آزاد شدن(واقعا همین بود)
با خرسندی و خوشحالی زیاد کیفامونو برداشتیم و زدیم بیرون و کلی نفرت پراکنی درباره آدمای مدرسه و کوچهای که مدرسه داخلشه و خود مدرسه کردیم.
داشتیم میرفتیم سمت ایستگاه که یهو تصمیم گرفتیم به افتخار این آزادی خودمونو بستنی مهمون کنیم و همینکارو کردیم.
بعدشم سوار اتوبوس شدیم و سر ایستگاه که پیاده شدیم طبق معمول بقیهی راهو پیاده اومدیم و منم مثل همیشه بیشتر راهو داشتم به حرفای الناز میخندیدم.
نزدیکای خونهی ما که بودیم یکم وایسادیم دوباره حرف زدیم و بماند که چه حرفایی بود(وحشتناک بود امیدوارم دیگه دربارهی این موضوع حرف نزنیم)
خلاصه که بعد از کلی حرف زدن و خندیدن و شوک روانی، خدافظی کردیم و جدا شدیم.
الانم وقتشه که از خستگی فرو برم توی زمین و یجوری بخوابم که جبران بیخوابیای این مدت بشه.
در نهایت درود به آزادی و مدرسه نرفتن و استرس امتحان نداشتن🙏🏻
و به قول الناز از این به بعد فقط فیلم و سریال، فقط خواب، فقط خوشگذرونی، فقط انجام دادن کارای مورد علاقه و فقط آسایش و راحتی💘
ʀᴇᴊᴇsᴛᴇᴅ
از امروز و تاریخ رند، و مثل همیشه خانومی🌟
من یکم هولم همیشه زودتر خوراکیمو خوردم و کلی ام غر شنیدم بابتش💕
ʀᴇᴊᴇsᴛᴇᴅ
من یکم هولم همیشه زودتر خوراکیمو خوردم و کلی ام غر شنیدم بابتش💕
درسته همیشه خوراکیاتو زودتر شروع میکنی ولی تا صدام درمیاد دیگه جرئت نداری ادامش بدی تا عکس بگیرم و این خوبه💕