خب؛
از اونجایی که گفتم معلم مورد علاقم داره از مدرسه میره، تصمیم گرفتیم که یبار باهم بریم بیرون و بعد کلی اصرار و خواهش قرار بر این شد که پنجشنبه عصر بریم میدون، کافه خلفا.
از اونجایی که من و الناز و زینب زودتر رسیدیم، نشستیم تا خانوم تشریف بیارن و بعد از اینکه اومدن و کلی منو رو نگاه کردیم بالاخره سفارش دادیم.
تو همین حین شروع کردیم نفرت پراکنی دربارهی کادر و معلما و خود مدرسه و واقعااا حال میده با کسی که خودش معلم و معاون اونجا بوده بشینی غیبتشون رو بکنی.
بعد از کافه راه افتادیم به سمت ماشینشون که بریم بچرخیم تو شهر و اول یکم آهنگای ایشونو گوش دادیم اما بعدش الناز وصل شد و آهنگای شاهکارشو رو کرد. داشتیم با اهنگای الناز عشق و حال میکردیم که یهو به خودمون اومدیم و فهمیدیم دارن سفارش غذا میدن و از اونجایی که کافه رو خودشون حساب کردن ما گفتیم حداقل اینجارو ما حساب کنیم ولی اصلا قبول نکردن(البته که فکر کنم ما وسعمون به غذای اون رستوران نمیرسید)
غذا رو داخل ماشین خوردیم و دوباره راه افتادیم سمت ۳۰بن که سیب زمینی بگیریم و ایشونم دوباره به زور حساب کردن و ما در اصل بجای سیب زمینی داشتیم خجالت میخوردیم.
راستی همونجا یه آقایی رو دیدم که داشت گل میفروخت پس خیلی اتفاقی تصمیم گرفتم برم گل بگیرم و بدمش به ایشون(خیلی خوشحال شدن و من از خودم راضیم🙂↔️)
دوباره از اونجا راه افتادیم به سمت مقصد نامعلوم و این مسیر به حرف زدن دربارهی شکست عشقی و مرد ستیزی و تاثیر دوست و دلقک بازیای ما برای شاد کردن ایشون گذشت و البته که با آهنگای عزیزِ من.
توی طول همین مسیر یهویی تصمیم گرفتیم بریم سمت شهربازی تا هیجانمونو تخلیه کنیم و همینکارو کردیم؛ به اونجا که رسیدیم اول بسکتبال بازی کردیم و بعدشم رفتیم سمت ماشین بازی و به معنای واقعی کلمه انقدر اون ماشین بازی خوش گذشت و من خندیدم که نزدیک بود از شدت خنده همونجا بمیرم.
بعد از ماشین بازیام فهمیدیم ساعت یازده شده و دیگه باید واقعا برگردیم و توی مسیرم دوباره از آهنگای خوشگل و سرعت زیاد و هوای مطلوب لذت بردیم.
.
امروز روز خیلی خوبی بود و البته که با آدمای خیلی خوبی گذشت و من واقعا خداروشکر میکنم بابت اینکه بین همهی این نشدنا و سختیای زندگی، امروز همه چی به میل ما گذشت💘