eitaa logo
آن سوی من (روایت‌های یک زن مهاجر)📝
283 دنبال‌کننده
20 عکس
5 ویدیو
0 فایل
روایت‌نوشت معصومه(سادات) حلیمی 🔷️ محقق و نویسنده افغانستانی 📚 نویسنده ۳۵عنوان کتاب چاپ شده ادمین👇 @Yas1994 ✅️کپی مطالب بدون ذکر نام نویسنده و کانال، جایز نیست
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داعش ✍نویسنده: معصومه سادات حلیمی 🔺قسمت سوم🔺 لب¬های خشکیده¬ام را تکان دادم: - پیرزن به هوش آمد؟ سرباز کمر راست کرد و نگاهش را از من گرفت و به تلخی گفت نه. لب پایینی¬ام را جمع کردم و با دندان¬های پیشم، آن را سخت فشردم. هر وقت که غصه تمام وجودم را پر می کرد این کار را می¬کردم. دستگیرۀ در چرخید. همان سروانی که به صحنۀ تصادف آمده بود، با زنی جوان و یک پیر مرد وارد شدند. زن با صورتی بر افروخته، سمت تختم دوید. کوبیده شدن پاشنه¬¬های بلندش روی کاشی¬ها مثل پتک به سرم خورد. به سرم دستم چنگ انداخت. درد طاقت فرسایی در دستم پیچید. گره ای به پیشانی انداختم و چشم هایم را بستم. - افغانی پدرسگ! تو را چه به موتور! برو همان خرحمالی ات را بکن. اگر مادرم به هوش نیاد بلایی سرت میارم که مرغان آسمان برایت زار بزنند! مسلسل وار و بی¬وقفه جیغ می¬زد و مرا به باد تهمت می¬گرفت. - خانم احترام خودتان را حفظ کنید. اینجا بیمارستانه! - سروان، اگه مادر خودتان هم مثل من تو کما بود، بازهم بیمارستان واین چیزا سرتان می¬شد؟ صدای تق تق پا از سالن بیمارستان آمد و نزدیک¬تر شد. - خانوم چه خبره؟ این¬جا بیمارستانه. سرم را چرا از دست این بیچاره کشیدی بیرون؟ نگاه کن داره از دستش خون می یاد. - بگذار خون بیاد به درک! اصلا بذار آنقدر خون بیاد تا بمیره. این ها که آدم نیستد. صدایش را بلند تر کرد: این ها خرند، خر! کلمات مثل شیره¬ای سیاه از دهان آن زن بیرون می آمد و در گوش¬هایم زنگ می¬زد. ادامه دارد... https://eitaa.com/revat12
بر اساس یک تحقیق جهانی، هر کاربر به‌طور میانگین سالانه حدود ۱۴۲ کیلومتر اسکرول می‌کنه؛ یعنی چیزی معادل ۱۶ بار بالا رفتن از کوه اورست! فقط کافیه روزی ۱۰۸ دقیقه وقتت رو توی شبکه‌های اجتماعی بگذرونی تا این عدد عجیب رقم بخوره. سوال این‌جاست چقدر از این ۱۰۸ دقیقه صرف مطالعه میشه🤔🤔🤔
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داعش ✍نویسنده: معصومه سادات حلیمی 🔺قسمت چهارم🔺 نرمی دستی روی دستم احساس کردم. چشم چپم را نیمه باز کردم. پرستار، که زن جوانی بود با موهای طلایی بیرون ریخته، رویم خم شده بود و با نوک انگشتش، پنبه را روی دستم می¬فشرد. همان طور که دستش روی دستم بود، سر برگرداند: - جناب سروان! مگه من به شما نگفتم که بدون سر و صدا برید تو. شما که بهتر قوانین این¬جا را می دونید. یا به این خانم بگید ساکت باشند یا نگهبانی را خبر میدم. سروان که به تخت خالی کناری¬ام تکیه داده بود، نگاهش را از کاشی-های ته اتاق گرفت و به آن زن داد: - درسته که مادرتان توی کماست؛ اما این دلیل نمی¬شه که شما جلوی مأمور قانون، زبان به هتاکی و فحاشی باز کنید. اگر از من و سربازم شرم نمی¬کنید، حداقل از این بیماران شرم کنید. - جناب سروان این... صدای سروان، لرزه براندام اتاق انداخت: - یا ساکت باشید یا بیرون! پیرمرد که در تمام این مدت کنار در ایستاده بود، نگاه هراسان و شرمنده¬اش را به سروان دوخت. - شرمنده جناب سروان، الان می¬ریم. پیرمرد نگاه خشم¬آگینی به زن کرد و زبان در دهان چرخاند: - بیا بریم. پیرمرد با گام¬های موزون از در خارج شد. اما زن که ظاهرا ساکت شده بود؛ چشم¬های خون آشامش را سمت من در حدقه چرخاند. دندان قروچه¬¬ای رفت و سمت در ضرب گرفت. سروان رو به سربازش گفت: برای من مأموریتی پیش آمده و باید برم. زود متهم را آماده کن تا بریم کلانتری. پرستار گفت: هنوز سرمش تمام نشده. چون خون زیادی ازش رفته ممکنه که دوباره فشارش افت کنه و مجبور بشین انتقالش بدین بیمارستان. - خانم این افغانی¬ها هفت¬جان دارند مطمئن باش چیزیش نمی شه. ادامه دارد... https://eitaa.com/revat12
تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی چه میان نقش دیوار و میان آدمیت > 👤سعدی - جان
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داعش ✍نویسنده: معصومه سادات حلیمی 🔺قسمت پنجم🔺 کلمه¬ی افغانی مثل خاری به چشمم فرو رفت و دلم را به آتش کشید. از جناب سروان بعید بود که نمک بر روی زخمم بپاشد. آدم معقولی به نظر می رسید؛ اما با گفتن این جمله¬اش خط بطلان بر تمام افکارم کشید. رفتار سرباز هم صد و هشتاد درجه با من فرق کرد. دیگر نه دلداری ام می داد و نه احترامی برایم قائل بود. رفتارش مثل اربابی بود که بردۀ سرکشی را موقع فرار گرفته است. نیش و کنایه¬ها و دستور دادن¬هایش شروع شد. تجربۀ جدیدی نبود. بارها چوب رفتار این سربازها را خورده بودم. اما یک بار بد جور چیزی در درونم فروریخت. اتوبوسی داشت به سمت ایستگاه نزدیک می¬شد. دستم را توی یقه¬ام انداختم تا کارت اتوبوسم را در بیاورم. دیدم کیف مدارکم نیست. با کف دست به پیشانی¬ام زدم و به ساعت مچی¬ام نگاه کردم. دیر شده بود. اگر بر می-گشتم، استاکارم حتما بیرونم می¬کرد. چون یک بار دیگر هم خواب مانده بودم و دیرم شده بود . از طرفی زمستان بود و بیکاری زیاد. کافی بود سر چهارراهی برود، کارگرهای جویای کار، مثل مور و ملخ از ماشینش بالا می¬رفتند. سرم را به سمت آسمان بلند کردم، در دل از خدا مدد خواستم و سوار اتوبوس شدم. همین¬که جلوی ساختمان نیمه کارۀ محل¬کارم پیاده شدم، یک سرباز جلوی چشمم سبز شد. مثل نی قلیان لاغر بود و گونه¬هایش برجسته. چپ چپ نگاهم کرد و از کنارم رد شد؛ اما به محض اینکه دوستم سجاد صدایم زد، برگشت: کارت شناسایی و کارت گارگری. خون جلوی چشمم را گرفت. اگر سرباز نبود، یقۀ سجاد را می¬گرفتم و تا جا داشت کتکش می¬زدم. این چه وقت سلام کردن و صدا کردن من بود. سجاد پره¬های دماغش باز بود و چشم¬های سبز بادامی، داشت. همیشه می-گفت: قیافۀ من تابلوست و پلیس¬ها مرا از چهار فرسخی می¬شناسند. اگر تو با من نگردی پلیس¬ها حتی به تو شک هم نمی¬کند. هر دفعه این حرف را می زد، با کف دستم به سینه¬اش می زدم، صدایم را بم می¬کردم و می¬گفتم: ما کشته مردۀ رفاقتیم داش! با این جمله، پره¬های بینی¬اش را بازتر می¬شد و چشم¬هایش تنگ¬تر. سرش را تکان می¬داد و می¬گفت: کم ایرانی قَیله کن! ( ادای ایرانی‌ها را در نیار) ادامه دارد... https://eitaa.com/revat12