#جاسوس_ داعش
✍نویسنده: معصومه سادات حلیمی
🔺قسمت پنجم🔺
کلمه¬ی افغانی مثل خاری به چشمم فرو رفت و دلم را به آتش کشید. از جناب سروان بعید بود که نمک بر روی زخمم بپاشد. آدم معقولی به نظر می رسید؛ اما با گفتن این جمله¬اش خط بطلان بر تمام افکارم کشید.
رفتار سرباز هم صد و هشتاد درجه با من فرق کرد. دیگر نه دلداری ام می داد و نه احترامی برایم قائل بود. رفتارش مثل اربابی بود که بردۀ سرکشی را موقع فرار گرفته است. نیش و کنایه¬ها و دستور دادن¬هایش شروع شد. تجربۀ جدیدی نبود. بارها چوب رفتار این سربازها را خورده بودم. اما یک بار بد جور چیزی در درونم فروریخت.
اتوبوسی داشت به سمت ایستگاه نزدیک می¬شد. دستم را توی یقه¬ام انداختم تا کارت اتوبوسم را در بیاورم. دیدم کیف مدارکم نیست. با کف دست به پیشانی¬ام زدم و به ساعت مچی¬ام نگاه کردم. دیر شده بود. اگر بر می-گشتم، استاکارم حتما بیرونم می¬کرد. چون یک بار دیگر هم خواب مانده بودم و دیرم شده بود . از طرفی زمستان بود و بیکاری زیاد. کافی بود سر چهارراهی برود، کارگرهای جویای کار، مثل مور و ملخ از ماشینش بالا می¬رفتند.
سرم را به سمت آسمان بلند کردم، در دل از خدا مدد خواستم و سوار اتوبوس شدم. همین¬که جلوی ساختمان نیمه کارۀ محل¬کارم پیاده شدم، یک سرباز جلوی چشمم سبز شد. مثل نی قلیان لاغر بود و گونه¬هایش برجسته. چپ چپ نگاهم کرد و از کنارم رد شد؛ اما به محض اینکه دوستم سجاد صدایم زد، برگشت: کارت شناسایی و کارت گارگری.
خون جلوی چشمم را گرفت. اگر سرباز نبود، یقۀ سجاد را می¬گرفتم و تا جا داشت کتکش می¬زدم. این چه وقت سلام کردن و صدا کردن من بود.
سجاد پره¬های دماغش باز بود و چشم¬های سبز بادامی، داشت. همیشه می-گفت: قیافۀ من تابلوست و پلیس¬ها مرا از چهار فرسخی می¬شناسند. اگر تو با من نگردی پلیس¬ها حتی به تو شک هم نمی¬کند. هر دفعه این حرف را می زد، با کف دستم به سینه¬اش می زدم، صدایم را بم می¬کردم و می¬گفتم: ما کشته مردۀ رفاقتیم داش!
با این جمله، پره¬های بینی¬اش را بازتر می¬شد و چشم¬هایش تنگ¬تر. سرش را تکان می¬داد و می¬گفت: کم ایرانی قَیله کن! ( ادای ایرانیها را در نیار)
ادامه دارد...
https://eitaa.com/revat12
#جاسوس_ داعش
✍نویسنده: معصومه سادات حلیمی
🔺قسمت ششم🔺
حالا تمام رفاقت چند ساله¬ام را به باد فراموشی سپرده بودم و می¬خواستم با او گلاویز شوم. خودش هم از چهرۀ برافروخته¬ام فهمید که خون، خونم را می خورد. سریع چهرۀ سبزه¬اش را از تیررس نگاهم دور کرد و میان ساختمان نیمه کاره گم شد.
الکی توی ساک غذایم دنبال مدارکم گشتم و بعد با شرمندگی گفتم: ببخشید داداش کارتم توی خانه جا مانده.
سرباز گر گرفت:
-همه¬تون همین را می¬گید.
هرچه التماسش کردم تا برویم پیش صاحب¬کارم و از او بپرسد که کارت شناسایی و کارت کارگری دارم یا نه، زیر بار نرفت. دستبند به دستم زد و به سمت ماشین پلیسی که یک سربان پشت فرمانش نشسته بود، هلم داد و تشر زد: خفه¬شو افغان.
توی کلانتری به خانه زنگ زدم. خواهرم فاطمه قرار شد مدارکم را بیاورد. یک ساعت که شد و خواهرم نیامد، مرا به بازداشتگاه فلکۀدانشگاه اصفهان بردند. مقصر خواهرم نبود. راه دور بود و جاده ها ترافیک. توی فلکه دانشگاه، رفتارهایی دیدم که با خودم عهد کردم که دیگر ایران نمانم. بعد از اینکه فاطمه مدارک را به فلکه دانشگاه آورد، سربازها مرا مثل یک تکه آشغال بیرون بازداشتگاه پرتم کردند و طعنه زدند:
- همیشه حواست را جمع کن و بدون کارت شناسایی تا سر کوچه¬ات هم نرو!
کارت را از دست خواهرم گرفتم و با عصبانیت تمام رفتم سمت تاکسی¬های اداره امور اتباع. خواهرم باهوش بود. فهمید که قضیه از چه قرار است. التماسم کرد و قسمم داد؛ اما من آن قدر عصبانی بودم که خواهرم را با تمام دلواپسی¬ها ونگرانی¬هایش وسط جاده ول کردم و سوار تاکسی شدم.
احساس می¬کردم هوای ایران دم کرده است و شرجی. دیگر نمی توانستم در آن نفس بکشم! می¬خواستم به قول مادرم در افغانستان از گرسنگی و بی¬کاری سر و ته آویزان باشم؛ اما یک لحظۀ دیگر در ایران نمانم.
جلوی ادارۀ امور اتباع پدربزرگم منتظر بود. فهمیدم که فاطمه به او زنگ زده که هر طور شده است خودش را به آن¬جا برساند.
پاهایم سست شد و مردد ماندم که جلو بروم یا خودم را به ندیدن بزنم، چون می¬دانستم پدربزرگم کارش را بلد است و مرا از خر شیطان پیاده می-کند. او مرا دیده بود، با همان لبخند همیشگی¬اش جلو آمد و آن قدر دلیل و برهان آورد که من راضی شدم و همراهش به خانه برگشتم.
حالا هم این سرباز محافظم کارهای همان سربازهای قبلی را تکرار می¬کرد. خوب که دقت کردم از نظر ظاهرهم بی¬شباهت نبود. همان-طور لاغر بود و دست¬هایش مثل طناب ترک دوچرخه سفت و محکم. دماغش هم مثل منقار شاهین خمیده بود. اصلا باید از همان اول می فهمیدم که او هم از جنس من نیست و نمی¬تواند مرا درک کند. او هم مثل همه، مرا با یک ایرانی اشتباه گرفته بود. توی سالن بیمارستان وقتی خواهرم فاطمه را در کنار در آسانسور دیدم حتی نگذاشت، به من نزدیک شود. به شانه¬ام چنگ انداخت و غرید:
- وقت نداریم! من حوصلۀآبغوره گرفتن خواهرت را ندارم. زود باش سروان باید بره مأموریت.
هیچ وقت تصویر خواهرم را فراموش نمی¬کنم. صدای مهدی گفتن و صدای پاهایش هنوز توی گوشم هست. تا در خروجی بیمارستان دنبالم دوید؛ اما سرباز نگذاشت جلوتر بیاید و حرفش زیر زبانش ماند.
ادامه دارد...
https://eitaa.com/revat12
💕به داشتهها، #موقعیتها
و آدمهایِ خوبِ زندگیام فکر میکنم
به هر چیز یا هر کسی که دنیایِ مرا
#زیبا و حالِ مرا خوب میکند.
و میخندم؛به رویِ تمامِ
روزهایِ خوبی که در راهند،
اتفاقاتِ خوبی که #خواهند افتاد،
و آرزوهایی که برآورده خواهند شد.
#خوشبختی یعنی همین؛
که زندگی را سخت نگیرم،
که حالِ من #خوب باشد.
دیگران حال خوبی ندارند،
اما شما اگر سختتان نیست ،
لبخند بزنید.
چیزی را تکثیر کنید که
هزینه ای ندارد اما
گرانبها ترین هدیه است😊