eitaa logo
آن سوی من (روایت‌های یک زن مهاجر)📝
283 دنبال‌کننده
20 عکس
5 ویدیو
0 فایل
روایت‌نوشت معصومه(سادات) حلیمی 🔷️ محقق و نویسنده افغانستانی 📚 نویسنده ۳۵عنوان کتاب چاپ شده ادمین👇 @Yas1994 ✅️کپی مطالب بدون ذکر نام نویسنده و کانال، جایز نیست
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داعش ✍نویسنده: معصومه سادات حلیمی 🔺قسمت ششم🔺 حالا تمام رفاقت چند ساله¬ام را به باد فراموشی سپرده بودم و می¬خواستم با او گلاویز شوم. خودش هم از چهرۀ برافروخته¬ام فهمید که خون، خونم را می خورد. سریع چهرۀ سبزه¬اش را از تیررس نگاهم دور کرد و میان ساختمان نیمه کاره گم شد. الکی توی ساک غذایم دنبال مدارکم گشتم و بعد با شرمندگی گفتم: ببخشید داداش کارتم توی خانه جا مانده. سرباز گر گرفت: -همه¬تون همین را می¬گید. هرچه التماسش کردم تا برویم پیش صاحب¬کارم و از او بپرسد که کارت شناسایی و کارت کارگری دارم یا نه، زیر بار نرفت. دستبند به دستم زد و به سمت ماشین پلیسی که یک سربان پشت فرمانش نشسته بود، هلم داد و تشر زد: خفه¬شو افغان. توی کلانتری به خانه زنگ زدم. خواهرم فاطمه قرار شد مدارکم را بیاورد. یک ساعت که شد و خواهرم نیامد، مرا به بازداشتگاه فلکۀدانشگاه اصفهان بردند. مقصر خواهرم نبود. راه دور بود و جاده ها ترافیک. توی فلکه دانشگاه، رفتارهایی دیدم که با خودم عهد کردم که دیگر ایران نمانم. بعد از اینکه فاطمه مدارک را به فلکه دانشگاه آورد، سربازها مرا مثل یک تکه آشغال بیرون بازداشتگاه پرتم کردند و طعنه زدند: - همیشه حواست را جمع کن و بدون کارت شناسایی تا سر کوچه¬ات هم نرو! کارت را از دست خواهرم گرفتم و با عصبانیت تمام رفتم سمت تاکسی¬های اداره امور اتباع. خواهرم باهوش بود. فهمید که قضیه از چه قرار است. التماسم کرد و قسمم داد؛ اما من آن قدر عصبانی بودم که خواهرم را با تمام دلواپسی¬ها ونگرانی¬هایش وسط جاده ول کردم و سوار تاکسی شدم. احساس می¬کردم هوای ایران دم کرده است و شرجی. دیگر نمی توانستم در آن نفس بکشم! می¬خواستم به قول مادرم در افغانستان از گرسنگی و بی¬کاری سر و ته آویزان باشم؛ اما یک لحظۀ دیگر در ایران نمانم. جلوی ادارۀ امور اتباع پدربزرگم منتظر بود. فهمیدم که فاطمه به او زنگ زده که هر طور شده است خودش را به آن¬جا برساند. پاهایم سست شد و مردد ماندم که جلو بروم یا خودم را به ندیدن بزنم، چون می¬دانستم پدربزرگم کارش را بلد است و مرا از خر شیطان پیاده می-کند. او مرا دیده بود، با همان لبخند همیشگی¬اش جلو آمد و آن قدر دلیل و برهان آورد که من راضی شدم و همراهش به خانه برگشتم. حالا هم این سرباز محافظم کارهای همان سربازهای قبلی را تکرار می¬کرد. خوب که دقت کردم از نظر ظاهرهم بی¬شباهت نبود. همان-طور لاغر بود و دست¬هایش مثل طناب ترک دوچرخه سفت و محکم. دماغش هم مثل منقار شاهین خمیده بود. اصلا باید از همان اول می فهمیدم که او هم از جنس من نیست و نمی¬تواند مرا درک کند. او هم مثل همه، مرا با یک ایرانی اشتباه گرفته بود. توی سالن بیمارستان وقتی خواهرم فاطمه را در کنار در آسانسور دیدم حتی نگذاشت، به من نزدیک شود. به شانه¬ام چنگ انداخت و غرید: - وقت نداریم! من حوصلۀآبغوره گرفتن خواهرت را ندارم. زود باش سروان باید بره مأموریت. هیچ وقت تصویر خواهرم را فراموش نمی¬کنم. صدای مهدی گفتن و صدای پاهایش هنوز توی گوشم هست. تا در خروجی بیمارستان دنبالم دوید؛ اما سرباز نگذاشت جلوتر بیاید و حرفش زیر زبانش ماند. ادامه دارد... https://eitaa.com/revat12
💕به داشته‌ها، و آدم‌هایِ خوبِ زندگی‌ام فکر می‌کنم به هر چیز یا هر کسی که دنیایِ مرا و حالِ مرا خوب می‌کند. و می‌خندم؛به رویِ تمامِ روزهایِ خوبی که در راهند، اتفاقاتِ خوبی که افتاد، و آرزوهایی که برآورده خواهند شد. یعنی همین؛ که زندگی را سخت نگیرم، که حالِ من باشد. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
دیگران حال خوبی ندارند، اما شما اگر سختتان نیست ، لبخند بزنید. چیزی را تکثیر کنید که هزینه ای ندارد اما گرانبها ترین هدیه است😊
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داعش ✍نویسنده: معصومه سادات حلیمی 🔺قسمت هفتم🔺 گوشۀ بازداشتگاه کز کرده بود. وسط سرش طاس بود و موهای دو طرف سرش جوگندمی شده بود . روی دست¬هایش موهای تیره¬ای سیخ سیخ شده بود. شبیه زن¬ها هق هق می¬کرد. لحظه¬ای درد خودم را فراموش کردم و ذهنم رفت سمت جرمش. خیال کردم شاید پای قتل درمیان باشد که او آن¬قدر بی¬تابی می¬کند. کمی از او ترسیدم. بی سر و صدا همان دم، کنار در بازداشتگاه نشستم. سرم را روی زانوهایم گذاشتم و به باریکۀ نوری نگریستم که از پنجره تو خزیده بود و متوازی الاضلاعی روی موکت بازداشتگاه درست کرده بود. روبه رویم نشست. از جرمم پرسید. اول طفره رفتم؛ اما وقتی شرارت را در چشمانش نیافتم، جرمم را برایش گفتم. کمی برایم دل سوزاند و دل داری¬ام داد. خودش هم جرمش را گفت: - برق کاری می¬کردم. زندگی ساده و بی دغدغه¬ای داشتم. خداراشکر دستم به دهانم می¬رسید و آن¬قدر داشتم که دخترم را به دانشگاه آزاد بفرستم و پسرم را به مدرسۀ غیر انتفاعی. اما خدا بگم چی کارش نکند... نفرت در چشمان فندقی¬اش بیشتر شد و رباط زیر گردنش متورم: - خواهرزنم را که باعث و بانی کاری شد که پای مرا به کلانتری باز کرد. اینقدر زیر گوش زنم خواند که من هم مجبور شدم گول یکی از شرکت¬های بازاریابی آرایشی بهداشتی را بخورم و از دوست و آشنا حتی از غریبه¬ها پول بگیرم تا جنس بخرم و زیر گروهم را زیاد کنم تا سود بیشتری نصیبم شود. ماه اول همه چیز خوب بود. یک نمایندگی در محل¬مان زدم و تبلیغات اینترنتی و میدانی را شروع کردم. سود ماه اول را که به حسابم ریختند، به دهانم مزه کرد و شروع کردم به تبلیغات بیشتر. هی از مردم پول گرفتم و جنس خریدم. بدون اینکه توجهی به مجوزها و استاندارهایش بکنم. یا حتی فروشش. تا اینکه هفته پیش متوجه شدم که جا تره و بچه نیست. با خودم گفتم: ای دل غافل! چند روز اول حالم جوری بود که کارد می زدی خونم بیرون نمی آمد. نه غذا می¬خوردم نه سر کار می رفتم. توی اتاقم فقط به یک جا زل می زدم و چیزی نمی گفتم. زنم که خیلی اصرار می¬کرد که چی شده؟ می گفتم: دوباره میگرنم عود کرده و چند روز که استراحت کنم، خوب می¬شود. البته راست هم می¬گفتم چون واقعا میگرنم هم عود کرده بود و آزار می داد؛ اما نه به اندازۀ آن شرکت لعنتی! تا خواستم به خودم بجنبم، طلبکاران حکم جلبم را گرفته بودندو ممنوع¬الخروج شده بودم. چند روز از طلبکاران مهلت خواستم و تمام دار و ندارم را فروختم. زن و بچه¬ام را بردم خانۀ پدرش و حتی خانه¬مان را هم فروختم، عمق غم چشم¬هایش بیشتر شد و نفس عمیق کشید. حتما برای خریدن خانه¬اش خیلی رنج دیده بود. - اما فقط تونستم یک دهم طلبم را بدهم. این شد که یک روز طلبکاران ریختند خانه پدرشوهرم و جلوی خانمم و همسایه¬ها بازداشتم کردند. هنوز اشک و التماس زن و ¬بچه¬¬ام جلوی چشمم هست و کابوس شبانه¬ام شده. پهنۀ روحش از این یادآوری به شدت آزرد و مسیر هوا انگار در ریه-اش مسدود شد. دوباره دانه¬های اشک صورتش را خیس کرد و توی لاک خودش رفت. زانوهایش را در بغل گرفت و زل زد به تنها پنجره¬ی اتاق. دلداری¬اش دادم: - نگران نباش ان شالله که پلیس رد اون شرکت را می زنه و پیداش می¬کنه. سرش را جنباند. نگاهش را از زمین گرفت و به پتویی که گوشۀ اتاق با دقت تا شده بود، انداخت. زیر لب گفت:آدم¬های اون شرکت الان توی یکی از سواحل کشورهای اروپایی قدم می زنند و به ریش من و امثال من می خندند! فردا نوبت دادگاه دارم. - نگران نباش خدا بزرگه! بی رمق نگاهم کرد. ته نگاهش پوزخند بود و ناامیدی مطلق. ادامه دارد... https://eitaa.com/revat12
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داعش ✍نویسنده: معصومه سادات حلیمی 🔺قسمت هشتم🔺 نگهبان صدایم زد. چشمانم را بستم. تصویر پیرزن، ذهنم را پر کرد. سنگینی عجیبی روی قفسۀ سینه¬ام نشست. از جایم برخاستم و همراهش رفتم. با هر قدم، تپش قلبم بیشتر می¬شد. اولین پیچ کلانتری را که رد کردیم، پدر و پدربزرگم را پشت در اتاق رئیس کلانتری دیدم. پدرم رنگ به رو نداشت. سیبل¬هایش را می¬جوید. دست¬هایش را به سمت پشتش گره کرده بود و قدم می زد. روی یکی از صندلی¬های آهنی جلوی در کنار یک مرد میانسال نشسته بود و دانه¬های تسبیح قرمزش را می¬انداخت. در چند قدمی پدربزرگم، صورتم سوخت. زانوهایم خم شد. صدای پدرم بر راهروی لخت کلانتری طنین انداخت: - صد دفعه به تو نگفتم که همین موتور سبیل مانده را نخر. باز گپ به گوشت نرفت که نرفت! سرم رو به کاشی¬های کلانتری خم شده بود. نگاه¬های آدم¬های اطرافم چون آفتاب سوزان تنم را می سوزاند. آرزو داشتم زمین دهان باز کند و مرا ببلعد تا از شر این نگاه ها خلاص شوم. پدرم به یکی سیلی قناعت نکرد. دستش را دوباره بالا آورد. پلک هایم به لرزه افتاد. روزهایی برایم تداعی که من یک کودک هفت، هشت ساله بودم و شر شیطون. به قول مادرم از دیوار راست بالا می¬رفتم. اگر پدرم خانه بود با هر شیطنتم نگاهش تند بود مثل پرتاب یک گلوله. دنبالۀ کمربند چرمی را دور مچش تاب می¬داد. مثل گوسفندی می¬شدم که در دام شیر افتاده است. سگگ کمربند به سر و صورتم می¬خورد. صدایم شبیه موج انفجار، همه اهالی خانه را به صحنه می¬کشاند و کسی جلودار پدرم نبود تا خودش خسته شود. یادآوری این خاطرات لرزش خفیفی در جانم انداخت. موجی از نفرت وجودم را پر کرد. تلاش کردم این صحنه های دردناکی که مشابهش را در کودکی کم ندیده بودم، از صفحۀ ذهنم پاک کنم. چشم گشودم. خشونت در چشمان پدرم دو دو می زد، سیبک زیر گلویش بالا و پایین می رفت و دستانش در دستان کم جان پدربزرگ¬م قفل شده بود. پدربزرگ¬م جلو آمد. ترس برم داشت. فکر کردم شاید او هم می¬خواهد کتکم بزند یا عقدۀ درونش را سرم خالی کند؛ اما برخلاف انتظارم لب-هایش را گذاشت روی پیشانی¬ام: - پسرم به خدا توکل کن. ما روزهای بدتر از این را دیدیم. لب¬هایش چه حرارتی داشت؛ اما از جمله¬اش آرامش می بارید. می-خواستم دست دراز کنم و دستش را ببوسم؛ اما با دستبند دستم روبه رو شدم. رگ¬های بینی¬ام تیر کشید و دلم سوخت. جناب سروان، اشاره کرد تا مرا به بازداشتگاه برگردانند. اعتراضی نکردم. حتی خوشحال هم شدم. طاقت آن همه نگاه¬های ترحم آمیز را نداشتم. ادامه دارد... https://eitaa.com/revat12
احترام زیادی برای ماه رمضان قائل بود. از این رو میفرمود: نگویید: رمضان! بگویید: " رمضان " شما نمیدانید که این ماه چیست و چه مقامی دارد... _مولای‌متقین‌علی‌علیه‌السلام من‌لایحضر‌ه‌الفقیه،ج۲،ص۱۷۲
هدایت شده از فاطمیون
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شب‌های جمعه؛ شب دلتنگی برای شهدا و لحظه‌های ناب مهمانی امام حسین(ع) شبی برای یاد آنان که راه را نشان دادند و دل‌ها را به کربلا گره زدند. @Fatemiyoun1434