#جاسوس_ داعش
✍نویسنده: معصومه سادات حلیمی
🔺قسمت سوم🔺
لب¬های خشکیده¬ام را تکان دادم:
- پیرزن به هوش آمد؟
سرباز کمر راست کرد و نگاهش را از من گرفت و به تلخی گفت نه. لب پایینی¬ام را جمع کردم و با دندان¬های پیشم، آن را سخت فشردم. هر وقت که غصه تمام وجودم را پر می کرد این کار را می¬کردم.
دستگیرۀ در چرخید. همان سروانی که به صحنۀ تصادف آمده بود، با زنی جوان و یک پیر مرد وارد شدند. زن با صورتی بر افروخته، سمت تختم دوید. کوبیده شدن پاشنه¬¬های بلندش روی کاشی¬ها مثل پتک به سرم خورد.
به سرم دستم چنگ انداخت. درد طاقت فرسایی در دستم پیچید. گره ای به پیشانی انداختم و چشم هایم را بستم.
- افغانی پدرسگ! تو را چه به موتور! برو همان خرحمالی ات را بکن. اگر مادرم به هوش نیاد بلایی سرت میارم که مرغان آسمان برایت زار بزنند!
مسلسل وار و بی¬وقفه جیغ می¬زد و مرا به باد تهمت می¬گرفت.
- خانم احترام خودتان را حفظ کنید. اینجا بیمارستانه!
- سروان، اگه مادر خودتان هم مثل من تو کما بود، بازهم بیمارستان واین چیزا سرتان می¬شد؟
صدای تق تق پا از سالن بیمارستان آمد و نزدیک¬تر شد.
- خانوم چه خبره؟ این¬جا بیمارستانه. سرم را چرا از دست این بیچاره کشیدی بیرون؟ نگاه کن داره از دستش خون می یاد.
- بگذار خون بیاد به درک! اصلا بذار آنقدر خون بیاد تا بمیره. این ها که آدم نیستد.
صدایش را بلند تر کرد: این ها خرند، خر!
کلمات مثل شیره¬ای سیاه از دهان آن زن بیرون می آمد و در گوش¬هایم زنگ می¬زد.
ادامه دارد...
https://eitaa.com/revat12
#جاسوس_ داعش
✍نویسنده: معصومه سادات حلیمی
🔺قسمت چهارم🔺
نرمی دستی روی دستم احساس کردم. چشم چپم را نیمه باز کردم. پرستار، که زن جوانی بود با موهای طلایی بیرون ریخته، رویم خم شده بود و با نوک انگشتش، پنبه را روی دستم می¬فشرد.
همان طور که دستش روی دستم بود، سر برگرداند:
- جناب سروان! مگه من به شما نگفتم که بدون سر و صدا برید تو. شما که بهتر قوانین این¬جا را می دونید. یا به این خانم بگید ساکت باشند یا نگهبانی را خبر میدم.
سروان که به تخت خالی کناری¬ام تکیه داده بود، نگاهش را از کاشی-های ته اتاق گرفت و به آن زن داد:
- درسته که مادرتان توی کماست؛ اما این دلیل نمی¬شه که شما جلوی مأمور قانون، زبان به هتاکی و فحاشی باز کنید. اگر از من و سربازم شرم نمی¬کنید، حداقل از این بیماران شرم کنید.
- جناب سروان این...
صدای سروان، لرزه براندام اتاق انداخت:
- یا ساکت باشید یا بیرون!
پیرمرد که در تمام این مدت کنار در ایستاده بود، نگاه هراسان و شرمنده¬اش را به سروان دوخت.
- شرمنده جناب سروان، الان می¬ریم.
پیرمرد نگاه خشم¬آگینی به زن کرد و زبان در دهان چرخاند:
- بیا بریم.
پیرمرد با گام¬های موزون از در خارج شد. اما زن که ظاهرا ساکت شده بود؛ چشم¬های خون آشامش را سمت من در حدقه چرخاند. دندان قروچه¬¬ای رفت و سمت در ضرب گرفت.
سروان رو به سربازش گفت: برای من مأموریتی پیش آمده و باید برم. زود متهم را آماده کن تا بریم کلانتری.
پرستار گفت: هنوز سرمش تمام نشده. چون خون زیادی ازش رفته ممکنه که دوباره فشارش افت کنه و مجبور بشین انتقالش بدین بیمارستان.
- خانم این افغانی¬ها هفت¬جان دارند مطمئن باش چیزیش نمی شه.
ادامه دارد...
https://eitaa.com/revat12
#جاسوس_ داعش
✍نویسنده: معصومه سادات حلیمی
🔺قسمت پنجم🔺
کلمه¬ی افغانی مثل خاری به چشمم فرو رفت و دلم را به آتش کشید. از جناب سروان بعید بود که نمک بر روی زخمم بپاشد. آدم معقولی به نظر می رسید؛ اما با گفتن این جمله¬اش خط بطلان بر تمام افکارم کشید.
رفتار سرباز هم صد و هشتاد درجه با من فرق کرد. دیگر نه دلداری ام می داد و نه احترامی برایم قائل بود. رفتارش مثل اربابی بود که بردۀ سرکشی را موقع فرار گرفته است. نیش و کنایه¬ها و دستور دادن¬هایش شروع شد. تجربۀ جدیدی نبود. بارها چوب رفتار این سربازها را خورده بودم. اما یک بار بد جور چیزی در درونم فروریخت.
اتوبوسی داشت به سمت ایستگاه نزدیک می¬شد. دستم را توی یقه¬ام انداختم تا کارت اتوبوسم را در بیاورم. دیدم کیف مدارکم نیست. با کف دست به پیشانی¬ام زدم و به ساعت مچی¬ام نگاه کردم. دیر شده بود. اگر بر می-گشتم، استاکارم حتما بیرونم می¬کرد. چون یک بار دیگر هم خواب مانده بودم و دیرم شده بود . از طرفی زمستان بود و بیکاری زیاد. کافی بود سر چهارراهی برود، کارگرهای جویای کار، مثل مور و ملخ از ماشینش بالا می¬رفتند.
سرم را به سمت آسمان بلند کردم، در دل از خدا مدد خواستم و سوار اتوبوس شدم. همین¬که جلوی ساختمان نیمه کارۀ محل¬کارم پیاده شدم، یک سرباز جلوی چشمم سبز شد. مثل نی قلیان لاغر بود و گونه¬هایش برجسته. چپ چپ نگاهم کرد و از کنارم رد شد؛ اما به محض اینکه دوستم سجاد صدایم زد، برگشت: کارت شناسایی و کارت گارگری.
خون جلوی چشمم را گرفت. اگر سرباز نبود، یقۀ سجاد را می¬گرفتم و تا جا داشت کتکش می¬زدم. این چه وقت سلام کردن و صدا کردن من بود.
سجاد پره¬های دماغش باز بود و چشم¬های سبز بادامی، داشت. همیشه می-گفت: قیافۀ من تابلوست و پلیس¬ها مرا از چهار فرسخی می¬شناسند. اگر تو با من نگردی پلیس¬ها حتی به تو شک هم نمی¬کند. هر دفعه این حرف را می زد، با کف دستم به سینه¬اش می زدم، صدایم را بم می¬کردم و می¬گفتم: ما کشته مردۀ رفاقتیم داش!
با این جمله، پره¬های بینی¬اش را بازتر می¬شد و چشم¬هایش تنگ¬تر. سرش را تکان می¬داد و می¬گفت: کم ایرانی قَیله کن! ( ادای ایرانیها را در نیار)
ادامه دارد...
https://eitaa.com/revat12