eitaa logo
آن سوی من (روایت‌های یک زن مهاجر)📝
283 دنبال‌کننده
20 عکس
5 ویدیو
0 فایل
روایت‌نوشت معصومه(سادات) حلیمی 🔷️ محقق و نویسنده افغانستانی 📚 نویسنده ۳۵عنوان کتاب چاپ شده ادمین👇 @Yas1994 ✅️کپی مطالب بدون ذکر نام نویسنده و کانال، جایز نیست
مشاهده در ایتا
دانلود
ـ⁣⁣⁣💌🗝💌🗝💌🗝💌 ـ⁣⁣⁣⁣🗝💌🗝﷽ گم شدن چیزی تو خونه؛ اتفاقی نیست❗️ بعضی وقتا یه وسیله رو گم می‌کنیم، هی می‌گردیم پیدا نمی‌ڪنیم، اعصابمون خرد میشه... 🤯 اما این ماجرا اصلاً تصادفی نیست❗️😳 این یه تست حڪیمانه‌ست از طرف خدا براے سنجش صبر ما و رفتارمون با اعضاے خانواده، مخصوصاً با اون ڪسی ڪه سهواً باعث گم شدن شده. مشکل اینجاست که؛ ما اینا رو امتحان نمی‌دونیم، برای همین غالباً مـــ❌ــردود می‌شیم و همیشه درجا می‌زنیم. آب💧 ڪه یه جا بمونه، می‌گنده و میشه مرداب☠️. مرداب یعنی آبِ مُرده! ما هم چون مدام درجا می‌زنیم و رشد نمی‌ڪنیم، ڪم‌ڪم تبدیل به مرداب می‌شیم. گاهی بوۍ این گندِ درون به مشام خودمون هم می‌رسه... و از خودمون بدمون میاد❗️ بیایید نگاهـــ👀ــمون به حوادث زندگی رو تغییر بدیم. از امروز هر اتفاق کوچیک و بزرگی رو یه امتحان الهی بدونیم، انگار یه دوربین مخفی داره ضبط می‌کنه. این فقط یه تصور نیست؛❌ بر اساس روایات، این یه واقعیته که ما معمولاً ازش غافلیم. 😔 با این نگاه، ترقی معنویِ شگفت‌انگیزی خواهی کرد ان‌شاءالله. 🌱✨ خدایــــــــــا❗️ توفیقِ قبولی در امتحاناتت را به ما عنایت فرما.🙏🏻 🗝 💌🗝 🗝💌🗝💯@ahkam_yar 💌🗝💌🗝💌🗝💌🗝💌🗝
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داعش ✍نویسنده: معصومه سادات حلیمی 🔺قسمت دوازدهم 🔺 شب بعد، نیم ساعت بعد از نماز مغرب وعشا، ماشین دم خانه بود. مادرم عصر خانۀ کربلایی حسن رفته بود و از زنش خواسته بود شب او را خانۀ ما بفرستد. کربلایی حسن کنار بستر پدربزرگم نشسته بود و شمرده شمرده می¬گفت: بخز. برویم داکتر. اما او پتو را روی سرش کشیده بود و مثل بچه¬ها لج کرده بود و می گفت: دکتر را چه کنم! کربلایی حسن از دوستان صمیمی پدربزرگم بود. یکسال زندان پل چرخی را با هم بودند. او هر روز دو دستش در پشت کمرش جمع می¬کرد و به در خانه¬مان می¬زد: کربلایی غدیر خانه¬ای؟ صدای مادرم را که از دور می¬شنید تو می¬آمد. چند دقیقه¬ای کنار بسترش می¬نشست و چای سبزش را می¬خورد و می¬رفت. حالا با قسم و آِیه راضی¬اش کرد و راهی بیمارستان شدند. پدربزرگم بیمارستان که بود، دلم مثل سیر وسرکه می جوشید. آرام و قرار نداشتم. سرم را با خواندن درس¬هایم گرم می¬کردم؛ اما جای فرمول فیزیک وریاضی چهرۀ رنجورش، در ذهنم مجسم می شد. توی دلم طالبان و زندان پل چرخی را نفرین می¬کردم و برای پدربزرگم آرزوی سلامتی. چند روز بستری بود و روزها پدرم همراهش بود و شب¬ها مهدی برادرم. من اجازه نداشتم به دیدنش بروم و برای روز ترخیصش لحظه شماری می¬کردم. هم ورم معده داشت و هم زخم معده. دکترها گفته بودند: حتما باید مرتب داروهایش را بخورد وگرنه بیماری¬اش خطرناک می¬شود. حتی ممکن است که سرطان معده یا روده بگیرد. مگر او زیر بار می رفت. می¬گفت: در کل عمرم دوای داکترهای امروزی را نخورده¬ام. حالی شما می¬گویید این همه را بخورم. کَل¬شان شیمیایی است. یک جا را جور می کنند، صد جای را ناجور! باید هر دفعه یک ترفندی برای دارو خوردنش جور می کردیم. یک بار به حسن¬ که از همه کوچکتر بود، می دادیم، دارویش رااز تخته¬اش جدا کند. این طوری مجبور می¬شد که برای اینکه اسراف نشود، بخوردش. یک بار مادرم دارو را داخل فلاسک چای سبزش می ریخت. یک بار توی هاون می کوبید و داخل غذایش. با این اوضاع باز نمی¬شد گولش زد. بچه که نبود. می¬فهمید توی چای و غذایش دارو ریخته ایم. لا اله الله می¬گفت. چای را گاهی می خورد گاهی هم می-گفت: هرکس میان چایم دوا ریخته خودش چای را بخورد! اگر نخورد میان یقه¬اش می ریزم تا دیگر از این کارها نکند. پیاده¬سازی ترفندمان یک هفته بیشتر طول نکشید. دیگر به داروهایش لب نزد. این¬بار زور کربلایی حسن هم بهش نرسید. دوباره حالش بد شد و به بستر افتاد. لب به غذا نمی¬زد و از درد معده ناله می¬کرد. یک شب که پدرم به خانه آمد، بیشتر از همیشه داد و بیداد راه انداخت. همۀما را دعوا کرد، اما مادر بیچاره¬ام بیشتر از همه. - تو چی رقم زن هستی که از هیچ چیز خبر نداری! پدرم اگر یک چیز شود، او وقت من می¬دانم و تو! مادرم را که دانۀ سرخکان کشت و برادرم را که جلوی چشمم طالبان با تفنگ زد و ... دستش را روی جمجه¬اش گذاشت. - مغزم را خراب کرد. ادامه دارد... https://eitaa.com/revat12
❣هر آنچه که در دنیای بیرون می بینی چیزی جز بازتاب و انعکاس درونت نیست. اگر در درون لبریز از عشق باشی، کل زندگی لبریز از عشق نمایان میشود.اگر در غم و درد و رنج شدیدی باشی، کل هستی به نظرت افسرده می آید. این تویی که افسرده ای، نه دنیا. هستی همیشه یکسان است. اما آب و هوای درونی تو مدام تغییر میکند و ذهنت منعکس،میکند. هستی همچون آینه عمل میکند. اگر تو در درون هرج و مرج باشی، بی شک دنیایت چیزی جز هرج و مرج نخواهد شد. اگر در درون مرده باشی، در دنیایی مرده زندگی خواهی کرد. اگر در درون زنده باشی، دنیا میتواند زنده باشد. همه چیز به تو و اینکه در درونت چه میگذرد بستگی دارد. فقط تو واقعا وجود داری، نه چیز دیگر. چیزهای دیگر فقط آینه اند.🍃🍃🍃🍃 🍃🍃💕🍃🍃💕🍃🍃💕🍃🍃
عشق جراَت میخواهد فداکاری میخواهد اشتیاق برای ایمان به محمد ﷺ میخواهد تو ایمان آوردی، به پیامبری که پیام آور عشق وایثار بود تو معنای بخشندگی هستی در میان قلب های سیاه شده ی جاهلان... مادر بزرگ فداکار این خاندان رفتنت غم سنگینی بر روی شانه های پیامبرمان گذاشت💔 (س) تسلیت باد🖤 °• @avinist •°
🔻 «نمی‌دانم»؛ پاسخ ملی به جنگ اطلاعاتی دشمن کمپین ملی “ندون، نگو، نذار بفهمن” 🔻در روزهایی که ایران عزیزمان هدف یک جنگ ترکیبی تمام‌عیار قرار گرفته است، دشمن تلاش دارد از کوچک‌ترین حرف، تصویر، لوکیشن و پیام ما برای تکمیل بانک اهداف و تحلیل‌های عملیاتی خود استفاده کند. 🟡در این میدان نبرد هوشمند، هر جمله‌ی ما یک گلوله است، و هر سکوتِ به‌جا، یک سنگر مستحکم. 🔻 بر این اساس، کمپین مردمی «نمی‌دانم» راه‌اندازی می‌شود؛ با الهام از تجربه موفق ملت مقاوم یمن. ▫️ وقتی از شما درباره‌ی محل حمله سؤال می‌شود: ➖ نمی‌دانم. ▫️ وقتی درباره‌ی زمان حرکت نیروها یا نقاط اصابت می‌پرسند: ➖ نمی‌دانم. ▫️ وقتی در فضای مجازی کسی به دنبال تأیید اخبار امنیتی یا نظامی است: ➖ نمی‌دانم. دشمن در جنگ امروز، بیشتر از موشک به دنبال «اطلاعات» است. و ما با یک واژه ساده می‌توانیم او را کور و کر کنیم: «نمی‌دانم» 📵 سکوت هدفمند، امروز نوعی پدافند غیرعامل است. 🛡 بی‌اطلاعیِ وانمودشده، امروز یک مشارکت امنیتی مردمی است. 🔻 از امروز، هر ایرانی یک افسر جنگ شناختی است. 🔻 هر خانه، یک پایگاه امنیت مردمی. 💯@ahkam_yar
إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ او به آرزویش رسید... @tadris14
♨️ استاد شجاعی : ما در آستانه‌ی یک جنگ جهانی هستیم؛ «سد نوری» ایجاد کنید! سد نور چیه؟ اون دعاهایی که حضرت آقا مکرر سفارش کرده بخوانیم ✅سوره فتح ✅دعای ۱۴ صحیفه سجادیه ✅دعای توسل 👈 مثل نماز واجب این دعاها رو جدی بگیریم و بعد هر نماز بخوانیم و همدیگر رو سفارش کنیم به خوندن و مراقبت از این دعاها ..‌. لا حول و لا قوة الا بالله
از خواندن دسته جمعی و خانوادگی غافل نشوید.
صدای هل من ناصرن ینصرنی امام خویش را در گوش زمان می شنوم .. بچه که بودم قصه لشکر سفیانی را از کتاب مهدی موعود خواندم 'برای اولین بار زمان را گم کردم 'نمی دانستم چه ساعتی از شب گذشته ومن محو خواندن کتاب شده بودم 'از همان بچگی همه نشانه ها را به هم ربط می دادم ومی پرسیدم 'این همان لشکر سفیانی نیست که از سوریه به پا میخیزد ودر عربستان فرو می رود ؟ بارها جنگ شد ومن هر بار این سوال را از خودم می پرسیدم .... نمی دانم به نظر شما این جنگ شباهتی به روئیای کودکی من دارد ؟ اما صدای هلمن ناصرن ینصرنی امام خویش را در گوش زمان می شنوم .. ای سرو قامتان به پاخیزید وبایستید که نوبت حرب با کفتارها فرا رسیده 'امام مان مارافرا میخواند .. صبور باشید که رمضان ماه صبر است واستعینو بالصبر والصلات که باید از نماز وروزه صبر گرفت ... این صداها برای این است که صدای امام زمانمان در گوش زمان به گوش مانرسد . بشنوید لبیک گویید که امام زمان عچ مرد میدان می طلبد . نکند این شب قدر همان شب قدر باشد که آقا می آید 'که در روایت است امام شب جمعه ای می اید که شب قدر باشد . غربال به دست گرفته اند وهمه را از فیلترش می گذارنند .. من وتو در کجای تاریخ ایستاده ایم ؟ به کدام لبیک به خروش آمده ایم ؟ مولای شهیدمان آن دم آخر لبیک نگفت ؟ استقامت کنیم وبه پاخیزیم که وعده ظهور نزدیک است ... زینب وار وسجاد وار به صحنه می آییم وروایت شیران بیشه را می نویسیم ... یاعلی 🖐 صدای زوزه گرگها در آن سوی مرزها که نه 'در جایی حوالی گوشم می شنوم 'ننگشان باد مرگشان باد .... فاطمه شیبانی ۱۳ رمضان '۱۲ اسفند ۱۴۰۴