eitaa logo
آن سوی من (روایت‌های یک زن مهاجر)📝
283 دنبال‌کننده
20 عکس
5 ویدیو
0 فایل
روایت‌نوشت معصومه(سادات) حلیمی 🔷️ محقق و نویسنده افغانستانی 📚 نویسنده ۳۵عنوان کتاب چاپ شده ادمین👇 @Yas1994 ✅️کپی مطالب بدون ذکر نام نویسنده و کانال، جایز نیست
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داعش ✍نویسنده: معصومه سادات حلیمی بخش دوم 🔺قسمت یازدهم 🔺 چند روزی می¬شد که کمتر کتاب می¬خواند. بعد از ظهرها دیگر به سر کوچه نمی¬رفت تا بساط کفاشی¬اش را پهن کند. دیگر نهج البلاغه و کتب اربعه را هم نمی¬خواند. همان کتاب¬هایی که عاشقش بود. بیشتر می خوابید. از درد معده می¬نالید. هیچ غذایی به معده¬اش سازگار نبود. قبول نمی¬کرد دکتر برود. از دکترها بدش می¬آمد. دمنوش¬های شیرین بیان مادرم هم دیگر فایده¬ای نداشت. یک روز که کسی خانه نبود، کنار رخت خوابش نشستم. دست¬هایم را توی دامنم جمع کردم و چند بار صدایم را صاف کردم. سر آخر خودم را راحت کردم: بابَه ¬جان دکتر نمی¬روی؟ یک بار حداقل برو! مریضی¬ات فهمیده شود، بعد خیر است نرو. پتویش را کنار زد و نگاه معناداری کرد. با صدای ضعیفی گفت: دخترم فکر نمی کنم دیگه من از جایم بخزم. معده¬ام را زندان خراب کردف خراب! یا چند روز گشنه می¬گذاشتند؛ یا نان... نانش هنوز جلوی چشمم هست که کپک زده بود.از غذایم که هیچ پرسان نکن. زندان پل چرخی کابل را می¬گفت. بارها از دوران سه سال اسارتش در دورۀ طالبان گفته بود. بین سال 77 تا 80. پنج سال از آن زمان گذشته بود؛ اما زخم¬های پدربزگم هنوز تازه بود. صدایش ضعیف¬تر شد: تا حالی هم که زنده هستم از صدقه سر امام رضا(ع) و مُلک امام است. با حرف¬های ناامیدانۀ پدربزرگم، برق اشک در چشمانم درخشید و با بغض گفتم: تورا خدا بابه¬ دیگه از این گپ¬ها نگو. من طاقتش را ندارم. بابه¬¬جان باید تا من هستم زنده بمانی. جز تو مگر کس دیگری حال مرا می فهمد. تو باید باشی! من هنوز خیلی سوال دارم. دستم را به دست گرفت: بابه¬پیرت اگه خدا بیامرز شود، خدایش با تو هست. سر حساب تو و سر حساب همه را خدا می¬رود.تازه دخترم کّل کتاب¬هایم بعد از من می¬ماند. تو یا هر کس دیگری که بخواهد می¬تواند بخواند. تو خیلی بیشتر از هم سن سال¬هایت می¬دانی. تو باورت را، چادرت را، رفت وآمدهایت را، احترام گذاشتن و نگذاشتن¬هایت را و خیلی چیز¬های دیگه را با دلیل و برهانی که خوانده¬ای انجام می¬دهی. درست است که گاهی شیطان در گردنت سوار می¬شود و برخلاف عقیده¬ات عمل می¬کنی؛ اما دلت پاکِ پاک است! باور و ایمان به خدا در وجودت ریشه دوانده. به راحتی کس نمی¬تواند آن¬ها از تو بگیرد. با سوز بیشتر گریستم: بابه¬¬جان تو دیگر خون جگرم نکن! دستم را بیشتر فشرد و سعی کرد تمام نیرویش را داخل صدایش جمع کند: بچه¬ام چند چیز است که از ارادۀ ما خارج است. دست ارادۀ خداست که فوق اراده¬هاست. یکی از آن¬ها مرگ است. تو... دیگر نمی¬خواستم حرف¬هایش را بشنوم. برای اینکه بیشتر از آن خون به دلش نکنم، دویدم سمت حیاط. بلند بلند گریه کردم و از خدایم سلامتی¬اش را خواستم. تمام روز کلمات مودبانه را در ذهنم مرور کردم و شب بلاخره بر شرمم غلبه کردم: بابا باید بابه¬جان را به دکتر ببریم. پدرم بی¬تفاوت گفت: من چی کار کنم خودش راضی نمی¬شود! می¬گوید نمی¬خواهم اگه مُردم، دکترها دل و روده¬ام را در بیاورند. یک مو گرفتن از میت قباحت داره. نتوانستم جواب پدرم را بدهم. مُهر همیشگی به لب هایم خورد. می-دانستم اگر دلیل و برهان، آیه¬قرآن و فتوای مجتهد هم بیاورم، پدر و پدربزرگم حاضر به شنیدنش نیستند. مثل همیشه عصبانی می¬شدند و می گفتند: حالی دوسال درس خواندی، بلده ما آدم شدی! این گپ¬ها را می¬زنی که به ما بگویی ما قدر تو نمی¬فهمیم. با اینکه می¬دانستم پدرم، از تکرار یک حرف خوشش نمی¬آید اما چند بار گفتم: یک بار هم شده بابه را دکتر ببر. ادامه دارد... https://eitaa.com/revat12
ـ⁣⁣⁣💌🗝💌🗝💌🗝💌 ـ⁣⁣⁣⁣🗝💌🗝﷽ گم شدن چیزی تو خونه؛ اتفاقی نیست❗️ بعضی وقتا یه وسیله رو گم می‌کنیم، هی می‌گردیم پیدا نمی‌ڪنیم، اعصابمون خرد میشه... 🤯 اما این ماجرا اصلاً تصادفی نیست❗️😳 این یه تست حڪیمانه‌ست از طرف خدا براے سنجش صبر ما و رفتارمون با اعضاے خانواده، مخصوصاً با اون ڪسی ڪه سهواً باعث گم شدن شده. مشکل اینجاست که؛ ما اینا رو امتحان نمی‌دونیم، برای همین غالباً مـــ❌ــردود می‌شیم و همیشه درجا می‌زنیم. آب💧 ڪه یه جا بمونه، می‌گنده و میشه مرداب☠️. مرداب یعنی آبِ مُرده! ما هم چون مدام درجا می‌زنیم و رشد نمی‌ڪنیم، ڪم‌ڪم تبدیل به مرداب می‌شیم. گاهی بوۍ این گندِ درون به مشام خودمون هم می‌رسه... و از خودمون بدمون میاد❗️ بیایید نگاهـــ👀ــمون به حوادث زندگی رو تغییر بدیم. از امروز هر اتفاق کوچیک و بزرگی رو یه امتحان الهی بدونیم، انگار یه دوربین مخفی داره ضبط می‌کنه. این فقط یه تصور نیست؛❌ بر اساس روایات، این یه واقعیته که ما معمولاً ازش غافلیم. 😔 با این نگاه، ترقی معنویِ شگفت‌انگیزی خواهی کرد ان‌شاءالله. 🌱✨ خدایــــــــــا❗️ توفیقِ قبولی در امتحاناتت را به ما عنایت فرما.🙏🏻 🗝 💌🗝 🗝💌🗝💯@ahkam_yar 💌🗝💌🗝💌🗝💌🗝💌🗝
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داعش ✍نویسنده: معصومه سادات حلیمی 🔺قسمت دوازدهم 🔺 شب بعد، نیم ساعت بعد از نماز مغرب وعشا، ماشین دم خانه بود. مادرم عصر خانۀ کربلایی حسن رفته بود و از زنش خواسته بود شب او را خانۀ ما بفرستد. کربلایی حسن کنار بستر پدربزرگم نشسته بود و شمرده شمرده می¬گفت: بخز. برویم داکتر. اما او پتو را روی سرش کشیده بود و مثل بچه¬ها لج کرده بود و می گفت: دکتر را چه کنم! کربلایی حسن از دوستان صمیمی پدربزرگم بود. یکسال زندان پل چرخی را با هم بودند. او هر روز دو دستش در پشت کمرش جمع می¬کرد و به در خانه¬مان می¬زد: کربلایی غدیر خانه¬ای؟ صدای مادرم را که از دور می¬شنید تو می¬آمد. چند دقیقه¬ای کنار بسترش می¬نشست و چای سبزش را می¬خورد و می¬رفت. حالا با قسم و آِیه راضی¬اش کرد و راهی بیمارستان شدند. پدربزرگم بیمارستان که بود، دلم مثل سیر وسرکه می جوشید. آرام و قرار نداشتم. سرم را با خواندن درس¬هایم گرم می¬کردم؛ اما جای فرمول فیزیک وریاضی چهرۀ رنجورش، در ذهنم مجسم می شد. توی دلم طالبان و زندان پل چرخی را نفرین می¬کردم و برای پدربزرگم آرزوی سلامتی. چند روز بستری بود و روزها پدرم همراهش بود و شب¬ها مهدی برادرم. من اجازه نداشتم به دیدنش بروم و برای روز ترخیصش لحظه شماری می¬کردم. هم ورم معده داشت و هم زخم معده. دکترها گفته بودند: حتما باید مرتب داروهایش را بخورد وگرنه بیماری¬اش خطرناک می¬شود. حتی ممکن است که سرطان معده یا روده بگیرد. مگر او زیر بار می رفت. می¬گفت: در کل عمرم دوای داکترهای امروزی را نخورده¬ام. حالی شما می¬گویید این همه را بخورم. کَل¬شان شیمیایی است. یک جا را جور می کنند، صد جای را ناجور! باید هر دفعه یک ترفندی برای دارو خوردنش جور می کردیم. یک بار به حسن¬ که از همه کوچکتر بود، می دادیم، دارویش رااز تخته¬اش جدا کند. این طوری مجبور می¬شد که برای اینکه اسراف نشود، بخوردش. یک بار مادرم دارو را داخل فلاسک چای سبزش می ریخت. یک بار توی هاون می کوبید و داخل غذایش. با این اوضاع باز نمی¬شد گولش زد. بچه که نبود. می¬فهمید توی چای و غذایش دارو ریخته ایم. لا اله الله می¬گفت. چای را گاهی می خورد گاهی هم می-گفت: هرکس میان چایم دوا ریخته خودش چای را بخورد! اگر نخورد میان یقه¬اش می ریزم تا دیگر از این کارها نکند. پیاده¬سازی ترفندمان یک هفته بیشتر طول نکشید. دیگر به داروهایش لب نزد. این¬بار زور کربلایی حسن هم بهش نرسید. دوباره حالش بد شد و به بستر افتاد. لب به غذا نمی¬زد و از درد معده ناله می¬کرد. یک شب که پدرم به خانه آمد، بیشتر از همیشه داد و بیداد راه انداخت. همۀما را دعوا کرد، اما مادر بیچاره¬ام بیشتر از همه. - تو چی رقم زن هستی که از هیچ چیز خبر نداری! پدرم اگر یک چیز شود، او وقت من می¬دانم و تو! مادرم را که دانۀ سرخکان کشت و برادرم را که جلوی چشمم طالبان با تفنگ زد و ... دستش را روی جمجه¬اش گذاشت. - مغزم را خراب کرد. ادامه دارد... https://eitaa.com/revat12
❣هر آنچه که در دنیای بیرون می بینی چیزی جز بازتاب و انعکاس درونت نیست. اگر در درون لبریز از عشق باشی، کل زندگی لبریز از عشق نمایان میشود.اگر در غم و درد و رنج شدیدی باشی، کل هستی به نظرت افسرده می آید. این تویی که افسرده ای، نه دنیا. هستی همیشه یکسان است. اما آب و هوای درونی تو مدام تغییر میکند و ذهنت منعکس،میکند. هستی همچون آینه عمل میکند. اگر تو در درون هرج و مرج باشی، بی شک دنیایت چیزی جز هرج و مرج نخواهد شد. اگر در درون مرده باشی، در دنیایی مرده زندگی خواهی کرد. اگر در درون زنده باشی، دنیا میتواند زنده باشد. همه چیز به تو و اینکه در درونت چه میگذرد بستگی دارد. فقط تو واقعا وجود داری، نه چیز دیگر. چیزهای دیگر فقط آینه اند.🍃🍃🍃🍃 🍃🍃💕🍃🍃💕🍃🍃💕🍃🍃
عشق جراَت میخواهد فداکاری میخواهد اشتیاق برای ایمان به محمد ﷺ میخواهد تو ایمان آوردی، به پیامبری که پیام آور عشق وایثار بود تو معنای بخشندگی هستی در میان قلب های سیاه شده ی جاهلان... مادر بزرگ فداکار این خاندان رفتنت غم سنگینی بر روی شانه های پیامبرمان گذاشت💔 (س) تسلیت باد🖤 °• @avinist •°
🔻 «نمی‌دانم»؛ پاسخ ملی به جنگ اطلاعاتی دشمن کمپین ملی “ندون، نگو، نذار بفهمن” 🔻در روزهایی که ایران عزیزمان هدف یک جنگ ترکیبی تمام‌عیار قرار گرفته است، دشمن تلاش دارد از کوچک‌ترین حرف، تصویر، لوکیشن و پیام ما برای تکمیل بانک اهداف و تحلیل‌های عملیاتی خود استفاده کند. 🟡در این میدان نبرد هوشمند، هر جمله‌ی ما یک گلوله است، و هر سکوتِ به‌جا، یک سنگر مستحکم. 🔻 بر این اساس، کمپین مردمی «نمی‌دانم» راه‌اندازی می‌شود؛ با الهام از تجربه موفق ملت مقاوم یمن. ▫️ وقتی از شما درباره‌ی محل حمله سؤال می‌شود: ➖ نمی‌دانم. ▫️ وقتی درباره‌ی زمان حرکت نیروها یا نقاط اصابت می‌پرسند: ➖ نمی‌دانم. ▫️ وقتی در فضای مجازی کسی به دنبال تأیید اخبار امنیتی یا نظامی است: ➖ نمی‌دانم. دشمن در جنگ امروز، بیشتر از موشک به دنبال «اطلاعات» است. و ما با یک واژه ساده می‌توانیم او را کور و کر کنیم: «نمی‌دانم» 📵 سکوت هدفمند، امروز نوعی پدافند غیرعامل است. 🛡 بی‌اطلاعیِ وانمودشده، امروز یک مشارکت امنیتی مردمی است. 🔻 از امروز، هر ایرانی یک افسر جنگ شناختی است. 🔻 هر خانه، یک پایگاه امنیت مردمی. 💯@ahkam_yar
إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ او به آرزویش رسید... @tadris14
♨️ استاد شجاعی : ما در آستانه‌ی یک جنگ جهانی هستیم؛ «سد نوری» ایجاد کنید! سد نور چیه؟ اون دعاهایی که حضرت آقا مکرر سفارش کرده بخوانیم ✅سوره فتح ✅دعای ۱۴ صحیفه سجادیه ✅دعای توسل 👈 مثل نماز واجب این دعاها رو جدی بگیریم و بعد هر نماز بخوانیم و همدیگر رو سفارش کنیم به خوندن و مراقبت از این دعاها ..‌. لا حول و لا قوة الا بالله
از خواندن دسته جمعی و خانوادگی غافل نشوید.