eitaa logo
آن سوی من (روایت‌های یک زن مهاجر)📝
283 دنبال‌کننده
20 عکس
5 ویدیو
0 فایل
روایت‌نوشت معصومه(سادات) حلیمی 🔷️ محقق و نویسنده افغانستانی 📚 نویسنده ۳۵عنوان کتاب چاپ شده ادمین👇 @Yas1994 ✅️کپی مطالب بدون ذکر نام نویسنده و کانال، جایز نیست
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داعش ✍نویسنده: معصومه سادات حلیمی 🔺قسمت دهم🔺 توی باجه¬های تلفن صدایی شبیه صدای وز وز زنبور بلند بود و صدا به صدا نمی¬رسید. هرکس سر اینکه زودتر برود، به دیگری تنه می-زد. بعد از کلی گشتن سر آخر پدربزرگ¬ و خواهرم فاطمه را پشت یکی از باجه¬ها یافتم. بازهم پسرم و خانمم نیامده بود. دلم برای پسرم یک ذره شده بود. پسرم که بچه بود؛ اما چرا خانمم با اینکه سه هفته از آمدنم به زندان می¬گذشت، هنوز به دیدنم نیامده بود؟ گوشی را برداشتم. صدای آرام پدربزرگم به گوشم خورد: - چطوری بچه¬ام؟ - خوبم. شما چطوریند؟ - شکر. بچه¬ام به غم هیچ چیز نباش! خدا بزرگ است. بیا با خواهرت گپ بزن. پدربزرگم مثل همیشه چهره¬اش متبسم بود و حرف¬هایش امید تزریق می¬کرد. خواهرم سعی می¬کرد، غمش را پنهان کند، اما غمش آنقدر بزرگ بود که از پسش بر نمی¬آمد. میان صحبت¬هایمان بغضش ترکید و گوشی را پس به پدربزرگ¬م داد. حتما اتفاقی افتاده بود که مربوط می¬شد به من. شاید همان اتفاق باعث شده بود که خانمم به دیدنم نیاید. به خودم جرئت ندادم تا از پدربزرگم چیزی بپرسم. خوب می¬دانستم او هم مثل فاطمه آدمی نیست که به این راحتی¬ها لب باز کند. وقت ملاقات تمام شد. گوشی را گذاشتم. فاطمه هنوز به خود مسلط نشده بود. با اینکه پشتش به من بود؛ لرزش شانه¬هایش را به خوبی حس می¬کردم. پدربزرگم دستش را گذاشت روی شانه¬هایش و لب¬هایش تکان خورد. نشیندم چه گفت. فاطمه سربرگراند. چشمانش کاسۀ خون شده بود. لب هایش می¬لرزید. به زحمت جلوی ریزش اشکش را گرفته بود. چادرش را جلو کشید و دستش را به علامت خداحافظی بالا آورد. حس کردم گدازۀ آتش به چشمم فرو می¬رود و بغض گلویم می شکند. دستم را بالا آوردم و لبخند کم رنگ تحویلش دادم.اگر یک لحظۀ دیگر می¬ایستادم؛ فاطمه هم برای اولین بار اشک برادرش را می¬دید. حیران جایی بودم که در آن قرار داشتم. هنوز گنگ بودم و پریشان. هنوز مسئلۀ تصادفم برایم حل نشده بود که نیامدن خانمم سؤال پر رنگ در ذهنم ایجاد کرد. روزها و شب¬های زندان، برایم به اندازۀ یک سال می¬گذشت. روزها وقتی بیدارباش می زدند، بیدار می شدم و بعد خواندن دو رکعت نماز یک گوشۀ تختم که طبقۀ سوم بود کز می¬کردم و کبوتر ذهنم پرواز می¬کرد به سمت گذشته¬ام. دوست داشتم زمان به عقب برگردد و من بروم سر همان کاری که گلویم را می سوزاند، دست¬هایم را قاچ قاچ می¬کرد، صورتم را سیاه سوخته و لباس هایم را تیکه و پاره؛ اما آزاد بودم و پیش خانواده¬ام. ادامه دارد... https://eitaa.com/revat12
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داعش ✍نویسنده: معصومه سادات حلیمی بخش دوم 🔺قسمت یازدهم 🔺 چند روزی می¬شد که کمتر کتاب می¬خواند. بعد از ظهرها دیگر به سر کوچه نمی¬رفت تا بساط کفاشی¬اش را پهن کند. دیگر نهج البلاغه و کتب اربعه را هم نمی¬خواند. همان کتاب¬هایی که عاشقش بود. بیشتر می خوابید. از درد معده می¬نالید. هیچ غذایی به معده¬اش سازگار نبود. قبول نمی¬کرد دکتر برود. از دکترها بدش می¬آمد. دمنوش¬های شیرین بیان مادرم هم دیگر فایده¬ای نداشت. یک روز که کسی خانه نبود، کنار رخت خوابش نشستم. دست¬هایم را توی دامنم جمع کردم و چند بار صدایم را صاف کردم. سر آخر خودم را راحت کردم: بابَه ¬جان دکتر نمی¬روی؟ یک بار حداقل برو! مریضی¬ات فهمیده شود، بعد خیر است نرو. پتویش را کنار زد و نگاه معناداری کرد. با صدای ضعیفی گفت: دخترم فکر نمی کنم دیگه من از جایم بخزم. معده¬ام را زندان خراب کردف خراب! یا چند روز گشنه می¬گذاشتند؛ یا نان... نانش هنوز جلوی چشمم هست که کپک زده بود.از غذایم که هیچ پرسان نکن. زندان پل چرخی کابل را می¬گفت. بارها از دوران سه سال اسارتش در دورۀ طالبان گفته بود. بین سال 77 تا 80. پنج سال از آن زمان گذشته بود؛ اما زخم¬های پدربزگم هنوز تازه بود. صدایش ضعیف¬تر شد: تا حالی هم که زنده هستم از صدقه سر امام رضا(ع) و مُلک امام است. با حرف¬های ناامیدانۀ پدربزرگم، برق اشک در چشمانم درخشید و با بغض گفتم: تورا خدا بابه¬ دیگه از این گپ¬ها نگو. من طاقتش را ندارم. بابه¬¬جان باید تا من هستم زنده بمانی. جز تو مگر کس دیگری حال مرا می فهمد. تو باید باشی! من هنوز خیلی سوال دارم. دستم را به دست گرفت: بابه¬پیرت اگه خدا بیامرز شود، خدایش با تو هست. سر حساب تو و سر حساب همه را خدا می¬رود.تازه دخترم کّل کتاب¬هایم بعد از من می¬ماند. تو یا هر کس دیگری که بخواهد می¬تواند بخواند. تو خیلی بیشتر از هم سن سال¬هایت می¬دانی. تو باورت را، چادرت را، رفت وآمدهایت را، احترام گذاشتن و نگذاشتن¬هایت را و خیلی چیز¬های دیگه را با دلیل و برهانی که خوانده¬ای انجام می¬دهی. درست است که گاهی شیطان در گردنت سوار می¬شود و برخلاف عقیده¬ات عمل می¬کنی؛ اما دلت پاکِ پاک است! باور و ایمان به خدا در وجودت ریشه دوانده. به راحتی کس نمی¬تواند آن¬ها از تو بگیرد. با سوز بیشتر گریستم: بابه¬¬جان تو دیگر خون جگرم نکن! دستم را بیشتر فشرد و سعی کرد تمام نیرویش را داخل صدایش جمع کند: بچه¬ام چند چیز است که از ارادۀ ما خارج است. دست ارادۀ خداست که فوق اراده¬هاست. یکی از آن¬ها مرگ است. تو... دیگر نمی¬خواستم حرف¬هایش را بشنوم. برای اینکه بیشتر از آن خون به دلش نکنم، دویدم سمت حیاط. بلند بلند گریه کردم و از خدایم سلامتی¬اش را خواستم. تمام روز کلمات مودبانه را در ذهنم مرور کردم و شب بلاخره بر شرمم غلبه کردم: بابا باید بابه¬جان را به دکتر ببریم. پدرم بی¬تفاوت گفت: من چی کار کنم خودش راضی نمی¬شود! می¬گوید نمی¬خواهم اگه مُردم، دکترها دل و روده¬ام را در بیاورند. یک مو گرفتن از میت قباحت داره. نتوانستم جواب پدرم را بدهم. مُهر همیشگی به لب هایم خورد. می-دانستم اگر دلیل و برهان، آیه¬قرآن و فتوای مجتهد هم بیاورم، پدر و پدربزرگم حاضر به شنیدنش نیستند. مثل همیشه عصبانی می¬شدند و می گفتند: حالی دوسال درس خواندی، بلده ما آدم شدی! این گپ¬ها را می¬زنی که به ما بگویی ما قدر تو نمی¬فهمیم. با اینکه می¬دانستم پدرم، از تکرار یک حرف خوشش نمی¬آید اما چند بار گفتم: یک بار هم شده بابه را دکتر ببر. ادامه دارد... https://eitaa.com/revat12
ـ⁣⁣⁣💌🗝💌🗝💌🗝💌 ـ⁣⁣⁣⁣🗝💌🗝﷽ گم شدن چیزی تو خونه؛ اتفاقی نیست❗️ بعضی وقتا یه وسیله رو گم می‌کنیم، هی می‌گردیم پیدا نمی‌ڪنیم، اعصابمون خرد میشه... 🤯 اما این ماجرا اصلاً تصادفی نیست❗️😳 این یه تست حڪیمانه‌ست از طرف خدا براے سنجش صبر ما و رفتارمون با اعضاے خانواده، مخصوصاً با اون ڪسی ڪه سهواً باعث گم شدن شده. مشکل اینجاست که؛ ما اینا رو امتحان نمی‌دونیم، برای همین غالباً مـــ❌ــردود می‌شیم و همیشه درجا می‌زنیم. آب💧 ڪه یه جا بمونه، می‌گنده و میشه مرداب☠️. مرداب یعنی آبِ مُرده! ما هم چون مدام درجا می‌زنیم و رشد نمی‌ڪنیم، ڪم‌ڪم تبدیل به مرداب می‌شیم. گاهی بوۍ این گندِ درون به مشام خودمون هم می‌رسه... و از خودمون بدمون میاد❗️ بیایید نگاهـــ👀ــمون به حوادث زندگی رو تغییر بدیم. از امروز هر اتفاق کوچیک و بزرگی رو یه امتحان الهی بدونیم، انگار یه دوربین مخفی داره ضبط می‌کنه. این فقط یه تصور نیست؛❌ بر اساس روایات، این یه واقعیته که ما معمولاً ازش غافلیم. 😔 با این نگاه، ترقی معنویِ شگفت‌انگیزی خواهی کرد ان‌شاءالله. 🌱✨ خدایــــــــــا❗️ توفیقِ قبولی در امتحاناتت را به ما عنایت فرما.🙏🏻 🗝 💌🗝 🗝💌🗝💯@ahkam_yar 💌🗝💌🗝💌🗝💌🗝💌🗝
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داعش ✍نویسنده: معصومه سادات حلیمی 🔺قسمت دوازدهم 🔺 شب بعد، نیم ساعت بعد از نماز مغرب وعشا، ماشین دم خانه بود. مادرم عصر خانۀ کربلایی حسن رفته بود و از زنش خواسته بود شب او را خانۀ ما بفرستد. کربلایی حسن کنار بستر پدربزرگم نشسته بود و شمرده شمرده می¬گفت: بخز. برویم داکتر. اما او پتو را روی سرش کشیده بود و مثل بچه¬ها لج کرده بود و می گفت: دکتر را چه کنم! کربلایی حسن از دوستان صمیمی پدربزرگم بود. یکسال زندان پل چرخی را با هم بودند. او هر روز دو دستش در پشت کمرش جمع می¬کرد و به در خانه¬مان می¬زد: کربلایی غدیر خانه¬ای؟ صدای مادرم را که از دور می¬شنید تو می¬آمد. چند دقیقه¬ای کنار بسترش می¬نشست و چای سبزش را می¬خورد و می¬رفت. حالا با قسم و آِیه راضی¬اش کرد و راهی بیمارستان شدند. پدربزرگم بیمارستان که بود، دلم مثل سیر وسرکه می جوشید. آرام و قرار نداشتم. سرم را با خواندن درس¬هایم گرم می¬کردم؛ اما جای فرمول فیزیک وریاضی چهرۀ رنجورش، در ذهنم مجسم می شد. توی دلم طالبان و زندان پل چرخی را نفرین می¬کردم و برای پدربزرگم آرزوی سلامتی. چند روز بستری بود و روزها پدرم همراهش بود و شب¬ها مهدی برادرم. من اجازه نداشتم به دیدنش بروم و برای روز ترخیصش لحظه شماری می¬کردم. هم ورم معده داشت و هم زخم معده. دکترها گفته بودند: حتما باید مرتب داروهایش را بخورد وگرنه بیماری¬اش خطرناک می¬شود. حتی ممکن است که سرطان معده یا روده بگیرد. مگر او زیر بار می رفت. می¬گفت: در کل عمرم دوای داکترهای امروزی را نخورده¬ام. حالی شما می¬گویید این همه را بخورم. کَل¬شان شیمیایی است. یک جا را جور می کنند، صد جای را ناجور! باید هر دفعه یک ترفندی برای دارو خوردنش جور می کردیم. یک بار به حسن¬ که از همه کوچکتر بود، می دادیم، دارویش رااز تخته¬اش جدا کند. این طوری مجبور می¬شد که برای اینکه اسراف نشود، بخوردش. یک بار مادرم دارو را داخل فلاسک چای سبزش می ریخت. یک بار توی هاون می کوبید و داخل غذایش. با این اوضاع باز نمی¬شد گولش زد. بچه که نبود. می¬فهمید توی چای و غذایش دارو ریخته ایم. لا اله الله می¬گفت. چای را گاهی می خورد گاهی هم می-گفت: هرکس میان چایم دوا ریخته خودش چای را بخورد! اگر نخورد میان یقه¬اش می ریزم تا دیگر از این کارها نکند. پیاده¬سازی ترفندمان یک هفته بیشتر طول نکشید. دیگر به داروهایش لب نزد. این¬بار زور کربلایی حسن هم بهش نرسید. دوباره حالش بد شد و به بستر افتاد. لب به غذا نمی¬زد و از درد معده ناله می¬کرد. یک شب که پدرم به خانه آمد، بیشتر از همیشه داد و بیداد راه انداخت. همۀما را دعوا کرد، اما مادر بیچاره¬ام بیشتر از همه. - تو چی رقم زن هستی که از هیچ چیز خبر نداری! پدرم اگر یک چیز شود، او وقت من می¬دانم و تو! مادرم را که دانۀ سرخکان کشت و برادرم را که جلوی چشمم طالبان با تفنگ زد و ... دستش را روی جمجه¬اش گذاشت. - مغزم را خراب کرد. ادامه دارد... https://eitaa.com/revat12
❣هر آنچه که در دنیای بیرون می بینی چیزی جز بازتاب و انعکاس درونت نیست. اگر در درون لبریز از عشق باشی، کل زندگی لبریز از عشق نمایان میشود.اگر در غم و درد و رنج شدیدی باشی، کل هستی به نظرت افسرده می آید. این تویی که افسرده ای، نه دنیا. هستی همیشه یکسان است. اما آب و هوای درونی تو مدام تغییر میکند و ذهنت منعکس،میکند. هستی همچون آینه عمل میکند. اگر تو در درون هرج و مرج باشی، بی شک دنیایت چیزی جز هرج و مرج نخواهد شد. اگر در درون مرده باشی، در دنیایی مرده زندگی خواهی کرد. اگر در درون زنده باشی، دنیا میتواند زنده باشد. همه چیز به تو و اینکه در درونت چه میگذرد بستگی دارد. فقط تو واقعا وجود داری، نه چیز دیگر. چیزهای دیگر فقط آینه اند.🍃🍃🍃🍃 🍃🍃💕🍃🍃💕🍃🍃💕🍃🍃
عشق جراَت میخواهد فداکاری میخواهد اشتیاق برای ایمان به محمد ﷺ میخواهد تو ایمان آوردی، به پیامبری که پیام آور عشق وایثار بود تو معنای بخشندگی هستی در میان قلب های سیاه شده ی جاهلان... مادر بزرگ فداکار این خاندان رفتنت غم سنگینی بر روی شانه های پیامبرمان گذاشت💔 (س) تسلیت باد🖤 °• @avinist •°