eitaa logo
state enemy
6 دنبال‌کننده
15 عکس
0 ویدیو
11 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
Cil2_5323557915523558500.mp3
زمان: حجم: 6.5M
و بعدش تو مرز سکوت و برف، مثل یک زبونه آتیش با ترق و تروق تو هم پیچید و سر تا پا پوشیده در سفیدی سرد خاموش شد. برای:https://eitaa.com/CORPA_BALAM
Anathema2_5404322928688892382.mp3
زمان: حجم: 20M
دل ابزار فروشی های این بندر مانند قلب نهنگ است: همه دریا ها را فرو بلعیده اند، استخوان همه کشتی ها را خوب جویده اند و موج ها در آنجا گرد هم میایند. برای: https://eitaa.com/derakht_porteghall
System of a Down2_5269765455890876882 (1).mp3
زمان: حجم: 12.4M
اتاق خواب ها وحشت کردن وقتی سکوت رو آشفتم، من گریه کردم برای دیوار های پوسیده، پرتقال اویزون از لامپ و جسدی که پشت دیوار نقاشی میکشید. برای:@khoosoof
RadioheadA Wolf at the door .mp3
زمان: حجم: 8.5M
تا زمان بازگشتن با گام های بهار مدفون در خاک، آنچه پنهان از نظر آرمیده بود و اینک از عدم تا به وجود اوج میگیرد تا شاخه ای پر شکوفه باشد. برای: https://eitaa.com/secretgardenn
Heydoo Hedayati4_6021724537618434729.mp3
زمان: حجم: 8.4M
تا اینکه روزی بود زمزمه کنان، ناغافل دونه ها رو باز میکنه، پهن شون میکنه، اونها رو میکوبه و اون وقته که بالا میرن، مثل بیرق های شکست خورده ای که برمی‌گردن به ولایت گمشدشون. برای:https://eitaa.com/inkerbell
Tamino4_5931258185468874623.mp3
زمان: حجم: 10.6M
زورق بادبانی در میان دریا خوابیده است بین دندان های شب پسرکان قوی بنیه. در آرایه ای از نور ماه، خرخر میکنند. و نهنگ عنبر، غرق به خون غرور نیزه آجینش را در عرض جغرافیای آب ها با خویش میبرد. برای: @weosxm
این پیام رو فور کنید و لینکش رو بزارین اینجا تا من ازتون یه کارکتر بسازم و توی چند سری داستان های کوتاه مرتبط به هم بنویسمشون.
"علاقه ای که خواهر عزیز ملکه رو شکست داد" جسم خسته ای که سال ها روح جوونت رو توی خودش بلعیده بود. دراز کشیدن روی زمین سخت و خیره شدن به سقف، فکر کردن و فکر کردن به زندگی که میتونست داشته باشه، بچه هایی که با لبخند شیرین اون رو ماما خطاب کنن و گرفتن دست مرد مورد علاقش! فقط اگه مجبور نبود نقش خواهر یکی یدونه ی ملکه ی تازه رو اجرا کنه، یا اگه درد دونستن روی دوشاش نبود. علاوه بر سکوتی که تا ابد توی زندان مجلل بهش محکوم بود و تنهایی که پس از مرگ مادرش چند برار شده بود، اگه ترسو نبود و نگران جون دوک مورد علاقش نبود بار ها و بار ها گذشته و خواهرش رو نادیده میگرفت و با رها کردن همه چیز، به پیش مردش میرفت. حتی اگه مجبور بود جلوی خواهر ناتنی کوچک ترش التماس کنه. به هر حال دیگه خبری از روح سر زنده و ازاد درونش نبود، اون خودش رو همراه ادمای عزیز زندگیش خاک کرد. برای: @freeindream عزیز
"دزدی که تاثیر کودکی رو همراه عشق دید" لباسا و ادمی که دنیات رو گرفت تا بتونه دختر بچه ی درونش رو اروم کنه. اگه گوشاش رو قطع میکرد تا صدای حرف زدن سربازای سلطنتی رو درباره ی جام پرنسس نشنوه زندگیش بهتر میشد، وقتی حرص و طمع زندگی عادی وجودش رو پر کرد تنها چیزی که به ذهنش اومد دزدیدن اون جام طلا بود، بهترین دستاوردی که میتونست بعد این همه سال بهش دست پیدا کنه! پس شبانه به اتاق پرنسس جوان رفت و در حالی که دستش به اون جام خورد تیزی چیزی رو زیر گلوش احساس کرد، شاید بیش از حد اون دختر رو دست کم گرفته بود، پس برای جلوگیری از مرگش جلوی پرنسس زانو زد و ازش تقاضای بخشش کرد، و شاید اگه اجازه میداد همون شب پرنسس اون رو با چاقو بکشه بهتر از به قتل رسوندن ملکه بود. بعد سال ها هنوزم که به اون شب فکر میکنه فقط و فقط چشمای اون دختره که توی ذهنش میمونه. اون قتل تنها چیزی که نبود که ارزش لبخند دخترش رو داشت، شاید اون بخواد برای دیدن دوباره ی ملکه ی جدید هر کسی رو بکشه حتی اگه اون فرد نوازنده ی روح و جسمش باشه. برای: https://eitaa.com/chipse_ir عزیز
"تابلو هایی که نیمه شب بیدار میشن" نمایشگر زندگی غبار الود مردم و به تصویر کشیدن دردشون با دستات. دختر قد کوتاهی که زندگیش رو به دور از مردم توی خیال تنهاش سپری میکنه. البته اگه اون مرد قوی هیکل پشت سرش رو نادیده بگیریم! که گاه و بی گاه میتونی چشماش رو گوشه و کناره ی نقاشی های اون دختر پیدا کنی. شاید اگه فرمانده ی سپاه، توی جنگ دختر رو از بین دست سربازاش بیرون نمیکشید هیچ وقت نمیتونست نوازش قلم رنگی توی زندگیش رو ببینه. به هر حال ارامش و زیبایی اون دختر نقاش بین همه ی مردم شهر پخش شده بود، مخصوصا لبخند و نگاه معصومی که پشتش خاطرات مردم یک سرزمین نهفته شده. فقط در صورتی اون ها محو میشن که چشماش به اون دختر دزد بد خلق بیوفته، هیچ کس نمیدونه این کینه ی قدیمی دختر روسی بین دزد ناشناس شهر ناشی از کجاست نه تا زمانی که این موضوع برای مردم اشکار بشه. برای: https://eitaa.com/joinchat/2250178753C6cd3406dfa عزیز
"قهرمان قصه که نا امیده" و شاید شیطان خوابیده زیر پوست سفید الهه ی خدا مانند تو باشی. زخم های ریز و درشت قدیمی، چه کنار چشماش چه روی قلبش اون رو تا این مرحله کشونده که توسط نویسنده نوشته بشه. اینکه بودنش مربوط به تمام اشوب هاییه که با شمشیر برندش بین زندگی ادم های مختلف از گوشه و کنار دنیا انداخته یا شایعه هایی که در مورد انسان نبود اون بین مردم پخش شده مشخص نیست! وقتی که بعد از مدت ها از نبرد طولانی مدت پیروز برگشته بود و بین مردم همراه اسب سفیدش قدم میگذاشت زندگیش برای بار اخر به پایان رسید. عده ای اون رو گرگینه ای میدونستن که هنگام نبرد با دندون های تیز جنازه ی سرباز های دشمن رو میدره و عده ای هم اون رو دختر مسیح مینامیدند، به هر حال اون یه زن عادی نبود. جنگجوی وفادار پرنسس افسرده، که حالا خودش رو بی لیاقت از وجود پرنسس میدید. پس شاید یه روزی از همین روزا چشماش رو به روی دختری که از کودکی مثل خواهر کوچک ترش ازش مراقبت کرده بود ببنده و برای به آغوش گرفتن سرباز دوست داشتنیش که حالا بین هزاران جنازه افتاده بود اماده بشه. برای: https://eitaa.com/Somewheree عزیز
"زن تاجری که همیشه برندست" و شاید تو همون مروارید ارزشمند کف اقیانوسی که غواص های زیادی برای رسیدن بهش تلاش میکنن. ثروت، ثروت و ثروت این همه ی چیزیه که اون زن بهش فکر میکنه، پشت همه ی لبخند ها اون یه جادوگر قدرتمنده. کسی که نفوذش بین دربار و تجارت خونه های سراسر کشور مشهوره، زنی که مردان زیادی اون رو برای شخصیت مستقلش ستایش میکنن، ولی به هر حال اون باید مراقب افرادی که برای حمله به سمتش هجوم میبرن باشه! حتی اگه اون افراد عضوی از قلب و وجود پر مهر اون باشن. و شاید اگه اون هیچ وقت نقاب چهره ی شریک زندگیش رو نمیدید دست به خفه کردن پسر چند روزه ی عزیزش نمیزد. به هر حال زندگی که همیشه پایان خوشی نداره. برای: @Oneheartt عزیز